X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلااااااااااااااااام. صبح شنبه تون بخیر و شادی. 

خوبین شکر خدا؟! من خوبم. دستم درد میکنه همچنان و اویزون گردنمه. ولی خوبم.  

اینم گل شنبه هام 

 

 

 

امروز از یه دکتر وقت دارم قبل از ظهر. ان شاءالله که بشه برم. جوام ام آر آی و آزمایش خونم رو هم می برم. ایشون دکتر طب فیزیکی هستند. منم از وجود چنین کسانی بی خبر بودم. ظاهرا این دکترها تشخیص میدن که آدم باید بره پیش چه دکتری. حالا برم ببینم چی میشه. البته قرار بود هفته پیش برم ولی این کار لعنتی مگه میذاره. 

تلفنی با دکتره حرفیدم و گفت بیا. حالا امروز میرم به امید خدا.
عرض کنم خدمتتون که چهارشنبه وقتی من و مهدی رسیدیم خونه از خستگی بیهوش بودیم. اینم بگم که حوالی شش رسیدیم و من گفتم یه ساعت میخوابم و بعد پامیشم سراغ کارهام. منتها قبلش واسه کتلت گوشت بیرون گذاشتم و یه سری کار دیگه هم کردم. بعد زنگیدم خونه بابام اینا یه کاری داشتم. 

به مهدی هم گفتم تو هم بیا تو اتاق بخواب پیش من که دوتایی یه ساعت بخوابیم و پاشیم.  

اونم اومد منتها تلفن من طول کشید چون مجبور شدم به دوستم هم بزنگم بگم بره در خونه بابا اینا گوشی موبایل قدیمی منو بگیره. 

که یه دفعه مهدی عصبانی شد و برگشت تو هال و گفت تو نمی خوای بخوابی. همه اش داری با تلفن حرف میزنی. 

منم رفتم دنبالش گفتم ببخشید بیا بخواب. اومد. ولی همه تنم داشت می لرزید. از بس که بد عصبانی شد. 

منم سرمو کردم زیر لحاف و سعی کردم بخوابم. ولی چه خوابی. خب آدم عصبانی، دهن اطرافیان رو صاف میکنه. آدم همیشه تنش داره می لرزه. خب مثل آدم اعتراض کن! چرا با شدت عمل؟! 

بعدش من کپیدم منتها دیگه هر کاری میکردم نمیتونستم بیدار بشم. به زور ساعت هشت بیدار شدم و دیدم مهدی نیست. رفته بود تو نشیمن رو مبل خوابیده بود! من که بیدار شدم اومد تو اتاق خوابید!!!!!!!!! 

رفتم تو آشپزخونه و کم کم کارهامو کردم. عصر که می اومدیم مهدی رفت نون خرید و منم یه کم از سوپری خرید کردم. سبزی خوردن هم خریدم. 

بیدار شدم سبزیها رو پاک کردم و شستم و کتلت درست کردم. البته دستم درد میکنه ولی تونستم کتلت درست کنم. یواش یواش. آروم آروم سیب زمینی هم پوست گرفتم و سرخ کردم و شام مانی رو دادم. مهدی همچنان خواب بود. یه دور هم ماشین لباسشویی رو زدم و خرد خرد واسه خودم تا ساعت ده شب تو آشپزخونه چرخیدم و کار کردم. یه راه هم ماشین ظرفشویی رو روشن کردم. آشپزخونه رو کردم دسته گل. نونها رو هم بسته کردم گذاشتم فریزر. دیگه ساعت ده بود و مهدی خواب بود. بعید بود پاشه شام بخوره.  

کتلتها رو گذاشتم تو یه ظرف و سلفون کشیدم گذاشتم یخچال. گفتم نکنه پنجشنبه که میرم اداره، نتونم زود بیام. آخه قرار بود از در اداره کباب بگیرم بیارم خونه. گفتم شاید کارم طول بکشه و مجبور شم بمونم. اینا بی ناهار نمونند.  

خلاصه بعدش رفتم آرایشم رو پاک کردم و مسواک زدم و مانی خوابش گرفت. اونم رفت کنار مهدی خوابید. منم اومدم تو هال و نشستم سر تلگرام و با داداشم حرفیدیم و یه سری عکس گذاشت از سفر چهال سال پیش مون به سنندج که چقدر خندیدیم و خوش گذشت. منم به هوس افتادم و رفتم عکسهای اون سال رو از رو هارد نگاه کردم و کلی کیف کردم. حوالی ساعت یازده اومدم بخوابم دیدم خب مانی که سر جای من خوابیده. منم که نمی تونم بغلش کنم. بنابراین به زور یه تشک از تو جارختخوابی انداختم زمین و پهنش کردم و خوابیدم. 

تو همون اتاقی که الان اتاق مانیه و یه روزی اتاق خودم و برادرهام بوده! راستش اصلا حس آرامش نداشتم. خب اعصابم آروم نبود. رفتار مهدی ناراحتم میکنه. 

بالاخره صبح ساعت هفت بیدار شدم دیدم مانی سر جاش خوابیده. نگو مهدی همون ساعت یک و دو بیدار میشه مانی رو میذاره سر جاش. منتها دیگه دلش نمیاد منو بیدار کنه که برگردم سر جام. 

صبح پاشدم حاضر شدم رفتم اداره. دست چپ که آویزون گردنمه. با دست راست دنده عوض میکنم و با همونم فرمون رو می چرخونم. البته با دست چپ هم از پایین فرمون رو میگیرم. 

خلاصه رفتم و رفتم چقدر هم به نسبت پنجشنبه صبح شلوغ بود. یه دفعه یادم اومد که مهدی صبح برام طرح رد نکرده. منتها دیگه چاره ای نبود و نمیشد وایسم وسط اتوبان. نزدیک اداره بودم که موبایلم زنگید. نمیشد جواب بدم. زدم کنار دیدم رئیسمه! زنگیدم بهش گفت کجایی؟ گفتم پشت فرمون بودم. گفت من اداره ام، بیا! خلاصه رفتم اداره و دیدم ایشون از ساعت هفت و نیم اداره بوده! صبح زود پاشده رفته واسه خودش کله پاچه رو زده تو رگ و اومده اداره! من به هوای اینکه پنجشنبه است، گفتم دیرتر برم. که رفتم و فرستادمشون جلسه.  

البته بگذریم که کلللللی کار واسم مونده بود. این آقای همکار هم خیلی باحاله. شب تا ساعت ده یازده می مونه اداره و شامشم میخوره و با اژانس به خرج اداره میره خونه، اونوقت همه تایپی ها رو میذاره واسه من که فردا صبح بیام انجام بدم!!!!!!!!!! منم البته دارم واسش. امروز درستش میکنم. البته نوشته بود که من دارم میرم عروسی و اگه میشه شما اینا رو انجام بده!!!!!!! 

تا ظهر پنجشنبه کارها رو کردم و البته رئیسم واسه ساعت یازده ونیم مهمون داشت. حدس زدم نتونم ناهار خونه باشم. به مهدی زنگیدم و گفتم یحتمل نمیتونم بیام. حالا بچه های دبیرستان هم یه کافی شاپ تو تهرانسر رو رزرو کرده بودند واسه ساعت دو. دیگه شد ساعت دوازده و بعد یک و بعد دو و کارها تموم نشد و من همچنان تو اداره بودم. به یکی از دوستام زنگیدم داشت راه می افتاد. خونه مامانش بود. گفتم یه چیزی ببر کافی شاپ من بیام بخورم. مردم از گشنگی. 

کافی شاپش داغونه. از اونا نیست که بری حالا مثلا یه چیزی هم داشته باشه خودتو سیر کنی. خلاصه دیگه ساعت بیست دقیقه به سه تونستم از اداره بیرون بیام. گفتم خوبه، نیم ساعته میرسم. نشون به اون نشون که بیست دقیقه به چهار رسیدم! بابا چرا اینقدر تو خیابونین؟ برین خونه هاتون پنجشنبه ظهر!!!!!!!!!  

خلاصه رسیدم و کلی خوش گذشت و دوستم یه لقمه فلافل برام آورده بود. یه عالمه از وقتی که مییشد با دوستام باشم گذشته بود. ولی همونم خوب بود. تقریبا تا پنج و نیم نشستیم به حرف زدن و عکس گرفتن. بعدش اومدیم خونه.  

رسیدم خونه و مهدی رفت حموم. منم رفتم آشپزخونه رو جمع کردم و یه سری ظرف شستم و یه دور لباسهای مهدی رو انداختم تو ماشین و مهدی بیرون اومد، لباسهای رو بند که خشک شده بود رو دادم تا کرد. وسایل رو جمع کردم رفتیم خونه مامانم. شام اونجا بودیم و مانی خیلی خوشحال بود و همه اش میگفت: شب هم می خوابیم؟ آخ جوووووووووون.  

بعد استیج رو دیدیم و اونجا آقا مهدی از ما رنجید!  

وقتی خواننده ها یکی یکی برنامه اجرا می کردند، بعدش من از صفحه عکس میگرفتم که بعدا که میخوایم رای بدیم، شماره ها رو داشته باشم. بعد دیدم یکی یکی میره بالا شماره ها. نوبت فریال شد و مهدی گفت: گوشیم شارژ نداره. عکس بنداز. گفتم شماره اش دهه. از یکی دو تا دیگه هم ننداختم. 

سر همین که عکس ننداختم رنجید!!!!!!!!! که چیه، تو از شماره فریال عکس ننداختی!!! رفت تو قیافه! 

اخه این دیگه چیزیه! البته میدونین که؛ کلا وقتی میاد خونه بابام میذاره طاقچه بالا!! منم هیچی نگفتم تا شب خوابیدیم و پشتشو کرد و خوابید. آها، قبل ار خواب پرسید آشتی اینجا کجا حلیم داره؟ گفتم نمیدونم. چطور؟ گفت: که صبح بری بخری مهمون من!!!!!!!!!! 

گفتم من دستم اینجوریه، تو باید بری بخری. گفت: آخه یه روز تعطیل میخوام بخوابم!!!!!! 

همین جا به خودم میگم: مرده شور زن سحرخیز رو ببره! کسی که شوهرش اینقدر براش ارزش قائل نشه یه روز صبح از خوابش به خاطر زنش بزنه. البته که من برای خودم سحرخیزم ولی خب اصلا نرو بخر. چی میشه؟ 

اونجا هم یه سری ناراحت شد که چرا من گفتم خودت صبح برو حلیم بخر!!!!!! 

خلاصه رفت خوابید. صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. دیدم مامانم داره بساط آش رو به راه میکنه. قرار بود ساعت یازده بریم رو کوه شهران آش بخوریم وبرگردیم. دیگه مهدی تا بیدار شد و صبحانه خورد شد ساعت ده و نیم. ده و نیم هم من و مهدی بدو بدو رفتیم کن، مهدی میخواست یه دست کت و شلوار بخره.  

بچه های غرب شاید بیشتر بشناسند. یه شلوار فروشی تو کن هست به اسم حاجی ارزونی. بیشتر لباس مردونه داره. خیلی ارزونه. مثلا ما دیروز کت و شلوار رو ازش خریدیم صد و نود هزار تومن. خب ایرانیه ولی دوختش خوبه. دیگه مهدی انتخاب کرد و رفت پرو. تا بپوشه، من دیدم مغازه روبروی کت و شلواریه، هود و سینک می فروشه. تا مهدی انتخاب کرد و خواست لباسش رو بپوشه، بدو بدو رفتم مغازه و در مورد هود پرسیدم و کاتالوگش رو گرفتم آوردم به مهدی نشون دادم. دوباره غر زد که ما الان اومده ایم کت و شلوار بخریم. گفتم تو کاری نداشته باش. ببین این خوبه به نظرت؟  

ارزونترینش سیصد و خرده ای بود که با یه هواکش زغالی و تخفیف شد سیصد و پنجاه تومن. کنار گازم یه پنجره خیلی خوب هست که من همیشه موقع آشپزی اونو باز میذارم. اصلا نیازی به هود نیست. ولی چون قسمت بالای کابینت گاز خالیه، باید یه هود لااقل برای قشنگی گذاشته بشه. میخواستیم بدیم کابینتش کنند ولی اون قسمت نمیشه چیزی گذاشت. همون هود باشه قشنگتره.  

خلاصه خریدیم و مامانم زنگید کجایین، گفتم پنج دقیقه دیگه پیش شماییم. زود پریدیم تو ماشین و رفتیم سر راه مامان اینا بهمون ملحق شدند و رفتیم در خونه خاله کوچیکه. همگی رفتیم رو کوه و چه هوای عاااااااااااالی بود.  

آش زدیم تو رگ و چقدر هم خوش گذشت.  

  

البته چون مامان اینا فشار خون دارند، کشک رو میذارند هرکی خودش بریزه. برای همین، کشک نداره. 

خیلی چسبید. جای همه تونو خالی کردم. البته بگذریم که داداش بزرگه سرویس کرد مامانمو از بس ایراد گرفت. چرا چهار تا قاشق آوردی و بقیه رو یه بار مصرف؟ چرا این، چرا اون. خیییییییییلی بهانه گیر شده. مامانمو واقعا اذیت میکنه. یا مثلا مامانم جرات نداره بگه: آشتی چای میخوری برات بریزم؟ فوری میگه: فقط از آشتی می پرسی؟ من بچه تو نیستم؟ یا مثلا مامانم یه کلمه سر غذا به داداش کوچیکه ام بگه: بازم برنج بکش. این فوری میگه: چرا به من تارف نمیکنی؟ اوایل همه اش شوخی بود. الان ظاهرا جدی شده!! واقعا دیگه باید زن بگیره بره.

بعد نشستیم به برنامه ریزی برای مسافرت عید. دوباره داداشم میخواست چهل نفر رو جمع کنه که بقیه مخالفت کردند و دختردایی کوچیکه گفت من اصلا تعجب میکنم چرا هی میخواین آدم دور خودتون جمع کنین؟ من تنهایی هم جایی باشم بهم خوش میگذره. میرم سینما، میرم گردش، ولی شماها چرامیخواین هی شلوغ کنین دور خودتون رو. 

دیگه یکی دو ساعت در این مورد حرفیدیم و کالری آش رو سوزوندیم و برگشتیم خونه مامانم و ناهار لوبیاپلو زدیم تو رگ و بعدش خاله برگشت خونه شون چون مهمون داشت. ما هم ظهر خوابیدیم و عصر پاشدیم اومدیم خونه مادر مهدی. 

داداش کوچیکه اش که نبود، خواهر بزرگه اش هم رفته بود همون حوالی خرید کنه. یه کم نشستیم و برگشت و گفت یه فروشگاهه لباسهای ترک داره و حراج زده و ما هم پاشدیم رفتیم. به اسم k.o.t.o.n که چون نزدیک بود، پیاده رفتیم. من و مهدی و مانی و مادر و خواهر وسطی مهدی. 

دیگه رفتیم و واسه مانی یه سری خرید کردیم و بوت هم حراج بود که مهدی به مناسبت ولنتاین واسم خرید. کت و شلوار صبح رو هم من براش خریدم. دیگه حراج لباس زیر هم بود و من دو تا س خریدم و خانمه پای صندوق گفت سومی مجانی میشه. منم رفتم سومی رو خریدم و البته ارزون هم نبود ها! سه تاش شد صد و بیست و پنج هزار تومن. ولی خب جنسش عالیه. گفتیم یه بارم خودمونو تحویل بگیریم. اینو  دیگه خودم پولشو دادم. مانی که خریدش همون اول بود، گفت من خسته شدم. با عمه اش برگشت خونه. مهدی هم یه کم غر زد ولی خب چون مامانش بود خیلی ملاحظه کرد و کلا وقتی رسیدیم خونه باباش اینا، شد همون بچه ناز مامانی که همه عااااااااااشقش میشن. تو فروشگاه هم غر زد که بریم، مامانش ولی بیچاره خیلی حوصله کرد تا من با این دست علیلم تونستم دو سه تا بوت رو پا بزنم.  

دیگه برگشتیم خونه و خواهر بزرکه مهدی گفت من اینا رو چرا ندیدم پس؟ خیلی خوششون اومد و خلاصه مهدی لباسهای اداره منو اتو کرد و خشتک همیشه پاره اش رو مادرش دوخت. چند وقته خشتکش پاره است و وقتی به من میگه که مثلا تو ماشینیم. میرسیم خونه نه من یادمه نه اون! خلاصه من روز پنجشنبه عصر اومدم براش بدوزم دیدم با این وضعیت دستم خیلی کار سختیه. چون بد جا هم هست، زیر هزار تا دوخت دیگه. دیگه دیشب مامانش زحمتش رو کشید و بعدش هم یه دست گرمکن شلوار به مامانش دادم و هرچی گفت پولش رو ازش نگرفتم. از مغازه پسرخاله ام آوردم. بعدش مادر حسابش فرق میکنه. اونم مادر مهدی که حقوق نداره. خوشحال میشه کسی چیزی بهش بده. برعکس مادر خودم که آدم نمیدونه کسی خوشحال میشه واقعا. هرچی براش میخریم پولشو یه جوری میده بهمون. 

خلاصه دیگه شام خوردیم و استیج رو دیدیم و خوابیدیم.  

صبح هم اومدیم اداره.  

حالا چند تا عکس. یادتونه دوستم رفت ایتالیا، هفته پیش یه سر اومد که البته وسط هفته یه ساعته رفتیم دیدن دوستمون که زایمان کرده بود. یادتونه روزی که میخواست بره من چقدر غذا پختم واسه مهمونیش؟ حالا که از ایتالیا اومده، واسه هیچکس ،هیچی نیاورده به جز خانواده اش و من. اینا رو واسه من آورده:  

 

کللللی لوازم آرایش ایتالیایی. حال کردم واقعا. دوستیم با این دوستم خیلی لذت بخشه. واسه هر دومون. هرگز هرگز هیچکس رو سر اون یکی آوار نشده. 

اینم عکس یه روز که داشتیم برمیگشتیم خونه. موقع رفتن به خونه، یه عالمه حس خوب میاد سراغ آدم. لحظه ای که این عکس رو می انداختم واقعا حسم عالی بود. 

  

حالا چند تا از شاهکارهای مانی رو بگم براتون: 

ـ چند روز پیش مامانم میگفت: 

امسال نشد برای مانی لباس ببافم. دستام درد میکنه. گفتم نمیخواست که. قبلی ها هست اونا رو امسال پوشید. تا سال دیگه هم خدا بزرگه. 

مانی گفت: بعدا یه پولیور زرد برای دوستم بباف. صبح که میاد مهد، سردشه!!!!!!!   

ـ هفته پیش از مهد نامه داده اند که مربی زبان مانی ازش راضیه. اگه مایل بودین کلاس خصوصی زبان هم بنویسینش.  

از مانی پرسیدم دوست داری بیشتر کلاس زبان داشته باشی؟ گفت: نه. شطرنج دوست دارم.  

گفتم چرا؟  گفت: آخه نمیدونم چیه!!!!!!  

ظاهرا هفته پیش که یه روز مانی نبوده، همه بچه ها رو جمع کرده اند و بهشون شطرنج نشون داده اند که اگه کسی میخواد بره کلاسش ثبت نام کنه. بچه ها هم برای مانی تعریف کرده اند، اینم خوشش اومده ولی نمیدونسته چیه!!!!!!! 

ـ هفته قبل هم داشته با مامانم حرف میزده، یه دفعه وسط حرفش گفته: مامان بزرگ از سنت خجالت بکش!!!!!!!!!! 

ـ دیروز هم داشت شعر میخوند با خودش: 

گلاب به د.و.ل کاشونه ماشاالله، تولد مانی جونه ماشاءالله!!!!!!! 



تاریخ : شنبه 17 بهمن 1394 | 10:02 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (48) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر