X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلااااااااام. صبح سرد و همچنان زمستونی همه بخیر و شادی. 

خوبین؟ انگار صد ساله اینجا ننوشته ام. الانم ساعت نه و نیمه و دارم می نویسم. نمیدونم مقدارش چقدر میشه. اگه کم شد ببخشید. 

 

پست گذاشتنم عملا انگاری میشه هفته ای دو بار فعلا. تا دستم دوباره بهتر بشه.  

خب این هفته خیلی بالا و پایین داشت. 

شنبه که پست گذاشتم، خانم برادرم زنگید که آشتی فردا شب همه بیایین خونه ما. راستش من فکر کنم آخرین بار پارسال رفته بودم خونه شون. اصلا یادم نیست. گفتم سختت میشه با بچه. گفت نه. تا قبل از اینکه دختردایی بخواد بره خارج، یه بار دور هم جمع بشیم. گفتم باشه. 

دیگه شنبه یه سر رفتم یه دکتر دیگه. همون طب فیزیکیه. که گفت کیست ها هیچ راهی به جز عمل ندارند. یعنی با دوا برطرف نمیشن. منتها برو یه عکس ساده هم بنداز که من ببینم اندازه اش چقدره. اگه کوچیک باشه که نیاز به عمل نداره. 

 رفتم عکس انداختم و آوردم نشونش دادم که گفت اندازه اش کوچیکه و عمل نمیخواد. ولی یه سری کارها باید بکنی. از جمله اینکه اینم برام آمپول کورتون و غضروفساز و قرص کلسیم نوشت و گفت ده جلسه هم فیزیوتراپی برو. و البته گفت که این درد شدید، همه اش از کیست نیست! اسپاسم عضله است که باید بری فیزیو تا برطرف بشه. و اینم در نظر داشته باش که این کیست باعث پوکی استخوون بالاییش میشه. یعنی استخوون کتف چپت الان شصت ساله است و باید خیلی مراقبش باشی. چون حالت پوکی داره و ضربه ای بهش بخوره، ممکنه زودتر از جاهای دیگه بدنت بشکنه. 

دیگه راهی شدیم برگشتیم شرکت و عصر با مهدی رفتیم خونه مامانش اینا. اونجا شام خوردیم و مامانش غذا هم داد برای یکشنبه بیارم. گفت اصلا تو شنبه ها که اینجایی استراحت کن و غذا درست نکن. بذار دردت بهتر بشه. خدا خیرش بده. عدس پلو هم داد آوردم واسه ناهار یکشنبه ام. 

شب برگشتیم خونه خودمون و مانی خیلی عاقل بود و گریه نکرد. شب خوابیدیم و یکشنبه اومدیم سر کار. خب کار که داغون بود چون نزدیک بهره برداری از پروژه بودیم. یکشنبه عصر من و مهدی و مانی رفتیم خونه و قبلش من رفتم نزدیک خونه یه فیزیوتراپی هست که ببینم کارهامو میتونه انجام بده یا نه. گفت لیزر داره و میشه انجامش بده منتها من باید ساعت دقیق بهش بگم که گفتم امکان نداره. بستگی به ترافیک داره که کی میرسم! البته خانمه به نظرم خیلی کند بود و اگه دق کشم نکنه خوبه! در هر حال چاره ای نیست و بهتر این بود که من ساعت مثلا هشت تا ده صبح نزدیک اداره میرفتم و برمیگشتم ولی مقدور نیست ده روز دو سه ساعت وسط روز نباشم تو اداره. حالا ببینم چی میشه. حالا گذاشته ام از شنبه برم. چون اون روز یکشنبه بود و سه شنبه هم باید برای تست هوش و استعداد سنجی می بردمش یه جایی. پس گفتم این هفته کارهای عقب مونده رو بکنم، از شنبه برم فیزیو. قرار شد به خانمه هم خبر بدم. 

بعدش دیگه اومدیم خونه و اول من پریدم تو حموم و مهدی و مانی یه کم دم در بازی کردند. بعد مهدی اومد رفت حموم و منم یه دستی به خونه کشیدم و موهامو خشک کردم و آرایش کردم و راه افتادیم به طرف گیشا. رفتیم خونه داداش کوچیکه و نی نی جون رو دیدیم و کلی هم عکس و فیلم گرفتیم و باهاش بازی کردیم و شام که زرشک پلو با مرغ و سوپ بود خوردیم و من دیگه از خستگی و خواب داشتم می مردم. حوالی ساعت ده و نیم یازده خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه مون.  

دوشنبه صبح اومدیم اداره و همچنان شلوغ و داغون تا عصر و بعدش برگشتیم خونه. همون روزی که اولین روز شروع سرما بود. مامانم هم زنگید که آشتی دستم به دامنت. خاله دومیه ات با دخترش و دامادش اومده اند تهران خرید کنند واسه مغازه شون، منم برنج ندارم. یه گونی برنج اگه داری بیار دم در بهم بده. اگرم سختت میشه ،بگو تا داداشتو بفرستم در خونه تون.  

جریانش هم این بود که دوست یکی از پسرخاله هام برنج خوب آورده بود و مهدی سه گونی ازش خریده بود. یکی رو آورده بود بالا، دوتاش پشت ماشین مونده بود. اون روزی که برنجها رو آورد نمیدونستیم مامانم میخواد. وگرنه براش میگرفتم. این وسط برنج مامانم هم تموم شد و گفت ما بهش بدیم.  

بردیم برنج رو دادیم در خونه شون و گفتیم خونه نیستند. چون مانی میخواست ریسه بشه که حتما بریم اونجا. برنج رو داداشم اومد از تو ماشین برد و برگشتیم خونه مون.  

مهدی ما رو پیاده کرد و خودش رفت خرید. بهش زنگیدم لامپ پرنور برای آشپزخونه بگیر که دیگه گفت من دم درم و دستام هم جا نداره. بمونه برای بعد. و البته این از خیلی قبل تر ها مونده واسه حالا!  

منم تو آشپزخونه مشغول جا انداختن آش رشته فریزری بودم و خوراک لوبیا هم درست کردم و دیگه تا آشپزخونه تمیز بشه هلاک شدم. گردو هم خرد کردم گذاشتم رو گاز بپزه واسه خودش. واسه شام سه شنبه شب میخواستم. حالا بعدا میگم چرا. 

این وسط خاله کوچیکه زنگید که آشتی تو بگو من چه کنم. 

گفته بودم بهتون که شوهرش راننده تریلی بوده و حالا دیگه تریلی اش دست راننده است و در ماه به اینا پول میده. ولی خب پولش کمه و با این عروسی که واسه پسرشون گرفتند تا خرتناق رفتند زیر بار قرض. حالا شوهره هم میگه: به من چه. من هرچی که ارث بهم رسید دادم به تو (یعنی خاله) دیگه هیچی ندارم. تو هم رفتی باهاش خونه خریدی (که پسرشون نشسته توش، خودشونم تو شهران مستاجر هستند. ) خودت باید فکر قرضها باشی!!!!!! 

این درحالیه که خاله ام داره بعدازظهرها تو انبار پسرخاله کار میکنه و اونم ماهی ششصد تومن بهشون میده!!!!!! یعنی با ششصد تومن چه جوری میشه زندگی رو چرخوند و اونهمه قرض رو داد. کمااینکه این ماه راننده اصلا نتونسته بره سرویس و پولی بهشون نداده. ضامن وام هاشون کیا هستند؟ مامان من و خاله سومی و پسرخاله انباری که اتفاقا یکی از چکهای زنش رو داده!!!!!!! یعنی اینا خودشون از خودشون شیدا بودند، حالا سر همچین چیزی هم حتما کار به دعوا میرسه. 

بعد خاله زنگید که آشتی، این شوهر احمقم، یه ذره هم فکر این چیزها نیست و من دارم سکته میکنم. تو این بدبختی که هی هرچی بهش میگم، میگه ول کن. به من ربطی نداره! حالا ظهر اومده خونه، فیلش یاد هندستون کرده و اومد طرفم! منم پسش زدم!!!!! اونم لج کرد و منو نیاورد انبار!  

بعد کلی حرف زدیم که البته من شنونده بودم. حالا فکر کنین منم یه عالمه پیازداغ درست کرده بودم که هم واسه خودم کله جوش درست کنم، هم خوراک لوبیا. اون حرف میزد منم تو آشپزخونه می پلکیدم! گفت آشتی ساعت هشت میای منو تا دم ماشین خطی ها ببری؟ گفتم باشه میام. ولی نمیتونم برسونمت تا شهران چون  غذام رو گازه. گفت نه، همون تا ماشین خطی ها کافیه. 

دیگه کارها رو تند تند کردم و این وسط با مهدی سر همین هم بحثمون شد. مهدی گفت شوهرخاله ات حق داره، بهشون گفته بود زیادی قرض نکنند. منم گفتم بیخود گفته بود. اینو مردی میگه که کار کنه و همه توانش رو بذاره واسه زن و زندگیش. مردی که از صبح تا شب بیکاره و ول می چرخه، حق نداره اینو بگه. تازه پیش پیش رفته حقوق خاله رو هم از پسرخاله گرفته داده جای فلان قرض!!!!! دیگه فکر کنید ششصد تومن چیه!!!  

بعدش البته مهدی گفت شوهرخاله هم نباید دیگه کلا خودشو ول کنه!!!!!! 

دیگه تا هشت کارهامو کردم و بعدش پریدم تو ماشین رفتم در انبار و چه سوزی هم می اومد. خاله اومد نشست تو ماشین گفت آشتی چه بوی پیاز داغی میدی! گفتم آره. از سر گاز بلند شدم اومدم. بردمش در ماشین خطی ها و شکر خدا ماشین بود و سوار شد و رفت. خودم برگشتم خونه و سر راه یه لامپ واسه آشپزخونه گرفتم و آهنگ هم گذاشته بودم.  

ای قشنگتر از پریا... 

واسه خودم میخوندم: ای قشنگتر از آشتیا! بوی پیازداغ ندیا!!!!!! 

غش غش هم واسه خودم می خندیدم . 

رسیدیم خونه شام رو روبراه کردم و خوردیم و رفتم مسواک زدم و لباسم رو عوض کردم و یه دستی هم به تنم کشیدم که بوی پیازداغ نده و نمیدونم کی خوابم برد. شاید نه و نیم!  

دیروز اومدم اداره و تا شب درگیر بودیم و این وسط خبرهایی رسید که پروژه فعلا میره تو باقالی ها و برین خوش باشین تا بعدا بگیم کی دوباره قراره به بهره برداری برسه!!!!!!! منم از خدا خواسته که آخر هفته ام قرار نیست بیام اداره، جمع کردم و رفتم دنبال مانی و از اونور هم دنبال مهدی. 

سه تایی رسیدیم خونه و من فوری گردو رو گذاشتم رو گاز و توش رب انار ریختم تا حسابی مزه ها به خورد هم بره. بعدش برنج رو خیس کردم که یه فسنجون تووووووپ بپزم. محل کارمهدی، غذای افتضاحی داره. چند روز پیش دیدم ناهار نخورده، گفت خیلی بد بوده، نخوردم. گفتم پس اون روزی که میدونی غذاش بده، بگو من بهت غذا بدم ببری. که گفت چهارشنبه. منم فسنجون رو پختم که ببره امروز. حالا ببینید چی شد. 

دیگه پریدم تو حموم و قرار بود هودمون رو بیارن. یادتونه که جمعه رفتیم هود خریدیم و اینجا منم چقدر متهم شدم که به شوهرم و خریدش بی توجهم که زمانی که ایشون تو اتاق پرو مشغول پوشیدن تومبونش بود، من چرا رفته ام از مغازه روبرویی هود خریده ام! خدا قسمت نکنه از این زنهای خیره سر!  

خلاصه مهدی هم چرتش برد و آقاهه هود رو هم آورد و فسنجون هم حاضر شدیم و خوردیم.  

مهدی گفت: آشتی! الان خبر شدم که رئیسم فردا نمیاد. منم نمیرم. میخوای مانی هم بمونه پیشم؟ یا میخوای بره کلاس موسیقی؟ گفتم: چه بهتر که تو این سرما یه روز خونه پیش باباش باشه. بمونه خونه. دیگه به مانی گفت و اونم خوشحال شد و شکر ایزد منان رو به جا آورد.  

منم بعد از شام رفتم موهامو خشک کردم و نمازی خوندم و با مهدی مهربونی کردیم و خوابیدیم.  

امروز صبح هم پاشدم اومدم. 

راستش اینا که نوشتم روزانه بود. (نه بابا!!!) یه عالمه حرف دیگه داشتم که بگم ولی الان که دارم این سطر رو می نویسم، ساعت 15:01 است! یعنی ببینید از صبح چقدر اینجا شیر تو شیر بوده که اینهمه طول کشیده نوشتن اینا.  

خب دیگه فرصتی برای گفتن نیست. اجازه بدین من برم. به امید خدا شنبه میام. 

مواظب خودتون باشید.



تاریخ : چهارشنبه 21 بهمن 1394 | 15:11 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (20) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر