X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااام. صبح همگی به شادی و برکت. دل همه خوش باشه ان شاءالله. 

منم خوبم. کلللللللی حرف دارم. اینکه هفته ای دو روز می نویسم، انگار رشته کلام از دستم در رفته. هرچند تو دلم همه اش دارم براتون می نویسم. 

در مورد گل شنبه ها هم باید براتون چیزهایی بگم. اول گل: 

6037691165034190 

 

 

خب، چهارشنبه شب رفتم خونه و دیگه یه روزهایی وقت هم که باشه، واقعا توان خیلی کارها رو ندارم. حتی تلفن زدن. چهارشنبه مهدی و مانی خونه مونده بودند، منم به زور تونستم پنج از اداره بیام بیرون. ازبس که شلوغ بود. هنوزم معلوم نیست این پروژه قراره به بهره برداری برسه یا نه. کلی جلسه بود. خلاصه اومدم و دیدم نه، به نسبت چهارشنبه ها، اونقدر هم شلوغ نیست. چون معمولا چهارشنبه ساعت پنج که بخوای راه بیفتی، یه چیزیه در حد مرگ در جوانی، کمتر از دو ساعت در راه نخواهی بود! ولی شکر خدا خلوت بود. 

بعد من یه نگرشی دارم که خیلی بهم حال میده! تو هر لاینی که باشم، اون لاین تندتر از بقیه ماشینها حرکت می کنند. یه بار امتحان کنین، نه، جان من امتحان کنین.  

وقتی دارین رانندگی کنین، به این باور برسین که لاین حرکت شما، از همه تندتر میره. واقعا این افکار منفی رو بریزین دور که: 

من هر لاینی هستم، کندتره، اگه شانس منه که هیچی نصیبم نمیشه. اگه  ما بودیم، می انداختنمون بیرون، مردم چه شانس هایی دارند...... 

اینا همه پالس های منفیه. چرا باید فکر کنیم شانس و خوشبختی و سرعت و راحتی و آرامش مال مردمه؟ چرا باید فکر کنیم ما از همه بدبخت تریم؟ خب وقتی این فکر رو می کنیم، همون هم نصیبمون میشه. 

چند روز پیش که دستم وبال گردنم بود و پالتوم رو انداخته بودم رو دوشم، یه دفعه حس یه خانم پولدار بهم دست داد. بعد واقعا خودم رو یه خانم پولدار تصور کردم. که خیییییییلی پول دارم. حالا هم با اون تیپم (!) اومده ام به کارهام سرکشی کنم!  

خب یه عمر خودمو زحمتکش و بارکش بقیه تصور کردم. همون هم بود. ولی از یه جایی به بعد دلم خواست اینجوری نباشه. حالا هم خرد خرد دارم از سرویس هایی که میدادم، کنارمیکشم.  

القصه، 

رسیدم خونه و دیدم پدر و پسر با هم خوش بوده اند. ناهار از بیرون سفارش داده بودند و مهدی گفت یه کم هم برای شب گذاشته ام، فسنجون هم هست، پس نمیخواد شام بپزی. منم به قول کرمانشاهی ها، خوشلی خوشانم شد و گفتم آخ جووووووون. ممنونم مهدی، ممنونم کائنات که به فکر منی که استراحت کنم و سختی نکشم. 

یه کم اینور اونور چرخیدم و اومدم نشستم کنار مهدی و چسبیدم بهش و الان یادم نیست چی دیدیم از تی وی. مانی هم واسه خودش می پلکید. دیگه شام خوردیم و بعدش من چپه شدم. 

پنجشنبه صبح بیدار شدم هزار و یک فکر تو سرم بود. اولش با مانی صبحانه خوردیم و آشپزخونه رو جمع و جور کردم. ولی همون موقع به این نتیجه رسیدم که اصصصصصصلا حس هیچ کاری رو ندارم!!!! در نتیجه هی الکی واسه خودم تو خونه می چرخیدم بدون اینکه کار مهمی بکنم. فقط تونستم مواد قیمه پلو رو درست کنم و اونم مهدی گفت نمیخواد غذا درست کنی. از دیشب هرچی مونده گرم کن بخوریم که به دست استراحت بدی. مواد قیمه پلو رو هم گذاشتم تو یخچال واسه یکشنبه شب.

واقعا یه وقتهایی دلم از این میسوزه که مهدی با اینهمه مهربونی، چرا بعضی وقتها اونقدر الکی تند میشه و منو از دنیای خودش پرت میکنه بیرون. گفتم مگه تو دلت نمیخواد روزهای تعطیل من غذای تازه درست کنم؟ گفت: چرا دلم میخواد. ولی این غذاها مونده. تو هم کمتر کار کن. 

فکر کردین رفتم دنبال کارهام؟ خیر. الکی بازم ول چرخیدم و فقط تونستم کمد لباسهای خودم رو مرتب کنم که واقعا باری روی دوشم بود. بعدش رفتم حموم و ناهار خوردیم و مهدی فیلم باب اسفنجی رو گذاشت و سه تایی دیدیم. نیم ساعت گذشت من دیگه چشمام از خواب می سوخت. اینه که تلو تلو خوران رفتم رو تخت دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد. فقط یادمه وقتی بیدار شدم ساعت پنج بود!!!!!!! تن پرور شدم رفت پی کارش. مهدی هم بیدار شد رفت حموم، منم رفتم تو اتاق مانی و کمد لباسهای مانی رو ریختم بیرون. مانی از تو تختش چشماشو باز کرد و گفت: داری چه کار می کنی مامان؟  

 گفتم دارم کمدتو مرتب میکنم. گفت: من واقعنی شرمنده تم!!!!!!! 

بعد کمد رو مرتب کردم و یه سری لباسهاشو که دیگه اندازه اش نیست رو گذاشتم بفرستم نصیرآباد. وسایل رو جمع کردم و راه افتادیم به طرف شهران. شب خونه بابا اینا بودیم و استیج رو دیدیم و دختردایی هم واسه مون قهوه ترک عااااااالی درست کرد. بعدش من و مهدی تا حوالی ساعت سه حرف زدیم و البته بقیه هم دیر خوابیدند. مانی که مثل همه بچه ها، حتی یه لحظه هم از بازی دست نمیکشه. و البته این وسط سر استیج هم همه اش حرف میزد و سر و صدا میکرد منم گفتم من از هفته دیگه پنجشنبه شب نمیام. همون جمعه صبح میام که مانی مزاحم استیج دیدن نباشه! اوناهم گفتند جرات داری، نیا! بچه است دیگه. البته واکنش هایی نشون میدن ولی خب چه میشه کرد. 

با وجود اینکه ساعت سه خوابیدم بودم، ولی هشت بیدار شدم و حس کردم بیرون هوا خوبه. اینه که خزیدم بیرون و یه دوری زدم و نون بربری هم خریدم اومدم خونه. و البته خامه شکلاتی برای همسر عزیزم! مامانم هم عدسی درست کرده بود که چقددددددددر چسبید واسه صبحانه.

آخه میدونین، شب قبلش حرف پسرخاله انباری شد که مامانم گفت چند روز پیش که رفته بودند انبار که خاله دومی از جنسهای پسرخاله برداره، نمیدونم بحث چی پیش اومده که پسرخاله گفته: اتفاقا امروز ساعت یک و دو پسربزرگه ام زنگیده اداره که بابا من دارم میرم کلاس تکواندو ولی ناهار سیب زمینی پخته و تخم مرغه!!!!!! من دیگه دلم نمیخواد اینو بخورم. بعد دیگه آخرش پسرش رفته خونه مادر بزرگش و اونجا ناهار خورده. بعد حرف اونا شد و داداش بزرگه هم گفت ما تو زندگی اونا نیستیم. باید ببینیم پسرخاله چه کار میکنه که زنش اینقدر از اون زندگی بیزاره. 

 بابام هم گفت: یه زن هرچقدر هم که از شوهرش متنفر باشه، لااقل شکم بچه هاشو سیر میکنه. یه دنیا بی مهری هم که به شوهرش بکنه، نباید به بچه های بی محبتی بکنه. این بچه ها گناه دارند. 

بعد مهدی کلی از من تعریف کرد که آره، زن من با همه خستگی هاش، وقتی میرسیم خونه میره تو آشپزخونه. هر هفته من باهاش دعوا میکنم که چقدر لباس میشوری ولی هر هفته حواسش به لباسها هست و عصرها که میاییم خونه، من میرم استراحت میکنم ولی آشتی میره غذا می پزه. اینا ارزش داره. زنی که از صبح تو خونه است، دیگه چرا نباید غذا درست کنه. 

خلاصه مهدی کلی از من تعریف کرد و البته اینم بگم بهتون. داداشم یه چیزی رو راست میگه. تقریبا یه سالی هست که پسرخاله انباری، دست بزن پیدا کرده. منم خیلی ازش گله کردم که حق نداری تحت هییییچ شرایطی زنت رو بزنی. گفت آخه آشتی تو که نمیدونی منو به چه جنونی می رسونه. گفتم هرچی که تو رو اذیت کنه و بهت بی محلی کنه و بچه ها رو گشنه بذاره، حققققققق نداری زنت رو بزنی. این حرکت زشتیه که هیچ جای دفاعی نداره. گفت آدم رو به جایی میرسونه که این کار رو بکنه. گفتم این توجیه توئه. تو نباید به اینجا برسی.  

خلاصه این از این.  

شب هم که اومدیم بخوابیم، مهدی گفت حال کردی جلوی خانواده ات ازت تعریف کردم؟ گفتم: خب آره. دستت درد نکنه. تو مهربونی! 

البته میگم، اونجوری تعریف میکنه، بعد همون موقع، نیم ساعت بعدش مانی داشت می دوید، یه دفعه محکم خورد به دسته چوبی مبل. فوری زد زیر گریه. من دویدم بغلش کردم. چون دیدم عضو خصوصیش خورد به دسته چوبی مبل. بعد بابام فوری دوید مانی رو از بغل من کشید بیرون. مهدی گفت: بابا ولش کن. بذار بشین پاشو بره. ظاهرا این حرکت برای اینه که ببینیم مشکلی برای اون قسمت پیش نیومده باشه. 

ولی بابام مانی رو بغل کرد و بردش تو اتاق! هرکی یه جور نگرانه و هرکی فکر میکنه خودش میتونه بچه رو آروم کنه!!!!!! مهدی هم یه عکس العمل نسبتا تند نشون داد. بعد من رفتم تو اتاق گفتم بابا اجازه بده مانی بشین پاشو بره. از مانی پرسیدم خورد به عضو خصوصیت؟ گفت: نه، خورد به کنارش! 

عاها، اینو بگم بخندین. هفته پیش که رفتیم خونه داداشم، مانی اومد در گوشم گفت: اون شعر گلاب کاشون رو بخونم؟ گفتم: بخون. گفت: عضو خصوصیش رو هم بگم؟؟؟َ!!!!! گفتم: نه. نباید بگی. 

یادتونه که....... 

خلاصه اینجوری. جمعه صبح صبحانه خوردیم و چون ولنتاین نزدیکه، گفتم من یه سر میرم جنت آباد واسه خواهرشوهر وسطی یه کادو کوچیک بخرم. مهدی هم لباس پوشید اومد! گفتم تو هم میای؟ گفت: آره. با اون دست رانندگی نکنی بهتره!!!!!! 

فکر کنم میخوام بمیرم که بهم محبت میکنه!!!!!! 

 خلاصه رفتیم و چه خبر بود از شلوغی. بازار شب عید بود! از حالا!!!!!! چند تا اسباب بازی فروشی رو رفتیم و من در نظرم بود اون دو تا عروسکهای شبکه جم رو بخرم براش ولی نداشتند. بعد مهدی هی غر میزد که برگردیم!!!!! گفتم خب بذار یه چیزی بخریم لااقل. ما که تا اینجا اومده ایم. که این وسط گفتم ول کن. عروسک به دردش نمیخوره. یه بلوز حریر گلدار براش خریدم. گفتم مهدی خوبه؟ گفت: نه. گفتم ولی من میدونم خواهرت از اینا خوشش میاد. اتفاقا پشیمون شدم چرا واسه خودم نخریدم. بعد مهدی از یه مغازه واسه مانی چهارتا عروسک دایناسور خرید. 

مانی الان بازیهاش کاراکتری شده. یعنی با عروسکها، قصه میسازه و بازی میکنه. گفتم پس مهدی الان نده بهش  تا عصری. یه ساک خوشگل قلبی هم خریدیم و بلوز و دایناسورها رو ریختیم توش. وقتی خواستیم سوار بشیم، من یه لوستر فروشی دیدم. گفتم بذار اینجا رو هم ببیینم. که مهدی یه اههههههه غلیظ گفت و شروع کرد به غر زدن که وقتی میای خرید ول نمیکنی و بسه دیگه. برگردیم خونه. همینه دلم نمیخواد باهات بیام خرید و اوووووووه.  

که دیگه لوستر هم نخریدیم و اونم یه ریز غر میزد. 

گفتم خب تو بگو چه کار کنیم؟ ده ماهه تو این خونه ایم، دو قسمت خونه لوستر نداره. هیچ وقتی هم که نداریم. الان که اینجاییم، ما که تا اینجا اومده ایم و این وقت رو گذاشته ایم، خب لوستر رو هم میخریدیم. اونم یه ریز غر میزد که فلان و بهمان. 

بنزین زدیم و رفتیم خونه خاله کوچیکه چای بگیریم. راننده ماشین شوهرخاله چای گلاب هندی از بندر میاره. ما سالهاست از اون چای میخوریم. مامان مهدی هم همیشه از چای خونه ما خوشش میاد. البته یه سالهایی از کرمانشاه برام چای می اومد که عااااااااااالی بود. خلاصه قرار شد واسه مادر و خواهر کوچیکه مهدی هم چای بیارم. از اونجا چای آوردیم و برگشتیم خونه مامان اینا ناهار قورمه سبزی خوردیم و بازم بعد از ناهار، من چپه شدم و یکی دو ساعت خوابیدم!!! 

بعدش پاشدیم اومدیم خونه مادر مهدی.  

خب اینم بگم که این روزها مامانم خیلی غمگینه. غذاشو درست میکنه. کارهای خونه اش رو انجام میده ولی کلا یه غمی تو چشماشه. سالها داییم رو نمیدید. ولی از وقتی این اتفاق افتاده، فقط غمش واسش مونده. خیلی دلم میخواد شادش کنم ولی نمیدونم چه جوری. اینقدر به مال دنیا بی اهمیت شده، که هیچی خوشحالش نمیکنه.

خلاصه رفتیم خونه مادر مهدی و همه اومدند به استقبال و کلی مانی رو بغل کردند. البته داداش کوچیکه مهدی نبودش. بعد به مانی دو تا کادو دادند. دو تا شورت و دو تا زیرپوش با جنس عالی که چون مانی کاغذ کادو دوست داره، واسش کادوش کرده بودند. یه دست لباس خواب خیلی خوشگل سبز هم مادر مهدی واسه مانی خریده بود. گفتم مامان دستت درد نکنه. اتفاقا امروز داشتم فکر میکردم که واسه مانی باید یه روز برم شورت بخرم ولی دنبال وقتش بودم. ممنون که کارم رو راحت کردین.  

بعد مادرش یه کادو هم به من داد. گفت اینم مژده گونی خبر خوبی که بهم دادی. 

چند روز پیش مهدی گفت که واسه اون کلاهبردار خونه باباش، بالاخره یه قرار یه میلیاردی صادر کرده اند و ظاهرا طرف یه کلاهبردار تمام عیار بوده!! بعد خواست به مادرش بگه که من خودشیرینی کردم و گفتم بذار من بگم!!!!! (این داستان: عروس خود شیرین) 

بعد زنگیدم به مادرش و بهش گفتم قبلا هم چند تا خبر خوب بهتون دادم ولی بهم مژدگونی ندادین ولی عیب نداره دوباره یه خبر خوب دیگه میگم بهتون. بعد بهش گفتم و کلی خوشحالی کرد و گوشی رو دادم دست مهدی و اونم شرح ماجرا رو گفت. 

خلاصه دیروز واسم یه بلوز خیلی خوشگل خریده بود که عید می پوشمش ان شاءالله. بعد منم گفتم مثل اینکه امروز روز کادو دادنه. عمه و مانی وایسین که بهتون کادوی روز عشق رو بدم. فقط نمیدونم کدومش مال مانیه، کدوم مال عمه. بعد اونا هم در ساک قلبی رو باز کردند و خوشحال شدند و همه خیلی هم از بلوز حریر گلدار خوششون اومد. چای ها رو هم دادم به مادرو خواهرش و پولش رو هم نگرفتم. چون حساب مادر که جداست، خواهر مهدی هم شوهرش دو بار خونه مون رو سمپاشی کرده و پولش رو نگرفته. تازه یه بارم یه صندل طبی واسه مهدی خرید و پولش رو نگرفت. 

همیشه معتقدم این چیز میزهای کوچولو که قیمت کمی دارند، محبت رو زیاد می کنند. (کرمانشاهی ها یه مثل دارند که میگه: کاسما (کاسه همسایه) آدم رو سیر نمیکنه ولی محبت رو زیاد می کنه!) دیروزم که مهدی غرمیزد واسه خرید، بهش گفتم ماها همه کسی کنارمون هست. خواهرت تنهاست باید مواظب تنهاییش باشیم. یه کادوی بیست سی تومنی ارزشی نداره. ولی دلشو شاد میکنه. همین کافیه. 

خلاصه دیشب اونجا بودیم و مادر مهدی عصر آش رشته آورد خوردیم و خب من اینجا یه چیزی بگم بهتون. بارها شده که من تعجب کردم از اینکه چرا خانواده مهدی خونه من آش نمیخورند و خونه خودشون می خورند. دیروز فهمیدم اینا سبک آش منو دوست ندارند. آش رشته من حبوباتش خیلی زیاده. ولی مال اینا حبوباتش کمه. خب شاید مدل منو دوست ندارند.

در هر حال آش رشته پر کشک و خوشمزه ای بود. دلتون نخواد. خوردیم و البته من یه چیزی هم در گوش شما بگم. من وزنم رفته بالا. شده ام 59 کیلو! باید حداقل تا عید یه کیلو و نیم ازش کم کنم چون لاجرم در عید آدم یکی دو کیلو زیاد میشه. البته مهدی میگه تو این شرایط نباید ضعیف بشی. ولی من اگه نون رو کم کنم خیلی خوبه. مضاف بر اینکه هفته گذشته خیلی سیر از پای سفره پاشدم و این عادت اصلا خوب نیست. 

خب، همینطوری هی دارم میگم و میگم. برم سراغ گل شنبه ها. ببینین چی شد.  

یه دوستی دارم که افسردگی داره، که قراره تو باغچه خونه اش گل بکاریم. یادتونه که. 

این چند روز پیش به من زنگید که آشتی یه مبلغی هست که میخوام بدم به همون بچه مریض. گفتم اسمش ابوالفضله. گفت: آره. شماره حسابتو بده. گفتم به من نده. بریز به حساب حامی اش. خانم مظفری پوره. شماره تلفنش رو دادم و گفتم باهاش هماهنگ کن. 

بعد ظاهرا این وسط یه اتفاقی افتاده. دوستم زنگیده به خانم مظفری پور، گفته یه مبلغی هست، در ضمن یه آدم خیری هم هست که چند میلیون پول داده. منتها باید بیاد ببینه بچه رو. خانم مظفری هم گفته باشه مشکلی نداره. ولی خودم هم باید باشم.  

خودم با خانم مظفری تلفنی حرفیدم و برام گفت: راستش آشتی اینکه میگم خودم هم باشم بابت اینه که چند وقت پیش یه اقایی اومد نصیر آباد و وضعیت بچه ها رو دید و گفت شما چقدر نیروی کار دارید! این پسرها بیان من براشون کار دارم. خلاصه تخم امید رو کاشت تو دل پسرهای جوون اینجا و چند تاشون رو برد تهران سر ساختمون و این بچه ها هر روز صبح تا شب میرفتند سر ساختمون و کار می کردند و بعد از یکماه هم بدون اینکه پولی به بچه ها بده گور و گم شد!!!!! بعد یه مورد دیگه اینکه چند تا از مادر بچه ها رو هم واسه کار بردند تهران (یه کسان دیگه) که تو خونه ها کار کنند که بازم بهشون پول ندادند. این شده اسباب نون دراری بعضی ها. اینه که ما حامی ها میگیم حتما خودمون باید باشیم که حسابی طرف رو شناسایی کنیم. از اون طرف هم مثلا یه عده بودند که میخواستند پول بدن به بچه های مریض. بعد می گفتند ما باید خودمون بچه رو ببینیم که حقشون بود. خب می اومدند تو خونه بچه و از وضعیت خونه و بچه مریض عکس می گرفتند و میرفتند و یه تومن هم کمک نمی کردند. بعد خبردار می شدیم که طرف با عکس بچه ها، رفته واسه خودش کاسبی کرده و کلی پول به جیب خودش زده!!!!!!!! 

اینارو که گفت، یخ کردم! گفتم خدایا به همه مون رحم کن! دیگه کسی که پول بچه مریض فقیر از گلوش پایین میره، تو بهش رحم کن! 

بعدش قرار شد دوستم با خانم مظفری هماهنگ کنه و با هم برن بچه رو ببینه طرف. خب این وسط هم یه چیزی رو دلم نمیاد بگم ولی باید بدونید. اونم اینکه متاسفانه مریضی ابوالفضل برگشته و حالا باید دوباره شیمی درمانی کنه.  خدا خودش کمک کنه. 

خب اینم از این.  

امروزم قراره برم فیزیوتراپی خدا بخواد. تا ببینم چی میشه.  

خب الان اگه بگم یه سری حرفام مونده که نزدم، حتما پرتم می کنین تو دیوار. البته اون حرفام روزانه نویسی نیست. یه سری مسائل کلیه که حالا میگم براتون سر فرصت.  

همه تون رو برکت سبزی برکت دستهای خدا می سپرم.  

یا حق 

************ 

دستهای مهربون من! ممنون که همه این سالها زحمت منو کشیدین. من خیلی از شماها کار کشیدم. شماها خیلی قوی بودین و همیشه کنار من بودین. من شماها رو می بوسم و از خدا براتون آرزوی سلامتی دارم. همیشه هم قدردان محبتهاتون هستم. 

دستهای مهربون من! ممنونم که به سرعت خوب میشین و کمک می کنین که با هم کارهای خوب زیادی انجام بدیم. هنوز خیلی کارها هست که انجامشون نداده ایم. باید زودتر خوب بشین و قویتر از قبل، ادامه بدین. 

ممنون از شما.  

دوستدار شما: آشتی



تاریخ : شنبه 24 بهمن 1394 | 09:13 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (38) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر