X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااااام. صبح قشنگ همگی بخیر. خدا میدونه هوای امروز صبح عین تابستون بود!‌ شاید هم من زیادی گرمم بود!! در هر حال صبح قشنگی بود. امروز یک عاااااااالمه کار دارم. که در راس همه نوشتن یه پست از روزانه هامه. 140 کامنت دارم که باید برم سراغ تک تکشون و با عشق بهشون جواب بدم. فقط یه کم زمان بدین بهم. 

اول گل امروز رو تقدیم میکنم به ابوالفضل و همه بچه های مریض: 

 6037691165034190

 

 

خب، دیگه نمیرم سراغ تک تک ماجراهای هفته قبل. فقط اینو بدونید که هفته قبل یه هفته خیلی دردناک بود برام. راستش خودم هم فکر نمیکردم اوضاع گردنم اینقدر حاد شده باشه. هر روز یکساعت و نیم تو فیزیوتراپی درد می کشیدم و آخر هفته فهمیدم شدت دردها چقدر زیاد بوده. از اونجا که هفته قبل براتون نوشتم که وزنم شده 59.300 ولی روز پنجشنبه ظهر که خودمو وزن کردم، شده بودم 57.600 و این یعنی به خاطر درد اینهمه وزن رو کم کرده ام!!! ولی امیدم به بهبود زیاده. قطعا درست میشه و این گره ها از پشتم میرن.  

هفته قبل مهدی خیلی مواظبم بود. خب مثل همیشه گاهی اذیتم کرد ولی در کل اگه بخوام بگم باید بگم خیلی هوامو داشت و حتی یه شب شام رو آورد رو میز کنار تختم. که برام خیلی ارزش داره. خب مردی نیست که بره سراغ آشپزی. هرکی یه جوره. ولی تا اونجا که بتونه کمک میکنه. 

مامانم قرار بود جمعه ظهر پسرخاله کوچیکه رو پاگشا کنه.  

چهارشنبه از اداره زنگیدم که قصابی برام گوشت چرخ کنه و یه کیلو هم خورشتی کنار بذاره. رفتم تند تند گوشت رو گرفتم و مانی رو برداشتم رفتم دنبال مهدی. البته اولش قرار بود ساعت سه از اداره بیارم بیرون. همکارم گفت برو من هستم. ولی در نهایت یه سری کله گنده ریختند تو اداره و بیست دقیقه به چهار تونستم فرار کنم. بعد به فیزیو زنگیدم که میشه من امروز زودتر بیام؟ گفت: بیا. دیگه ساعت چهار و نیم مهدی و مانی رفتند خونه و منم رفتم فیزیو. 

از فیزیو که اومدم، آش و لاش بودم. سر راهم یه بربری گرفتم و اومدم خونه. از شب قبل برنج و تن ماهی مونده بود ولی دیگه اونو نخوردیم. خیلی هم نبود. اندازه یه بچه نهایت. ولو شدم رو کاناپه و شهرزاد رو دیدیم. وسط های شهرزاد مانی گفت: مامان! من گشنمه. مهدی فیلم رو نگه داشت و رفتم تو آشپزخونه. 

به خاطر اوضاع دستم، اجازه نمیدم همه جا خیلی ریخت و پاش بشه. سعی میکنم همون موقع تمیزش کنم. البته خیلی هم فشار نمیارم بهش. دیگه چون چهارشنبه بود، تمیزی رو موکول کردم به پنجشنبه. یه املت مشتی درست کردم و آوردم خوردیم. پدر و پسر باهاش پیاز خوردند. بعدش بقیه شهرزاد رو دیدیم و فکر کنم ساعت نه و نیم خوابم برد!  

پنجشنبه ساعت هفت و نیم با صدای مانی بیدار شدم و دیدم داره با مهدی کل و کشتی میگیره. بعد مانی گفت گرسنه ام. از مهدی خواهش کردم لااقل آب رو جوش بیاره که چای درست کنم. دیگه مهدی آب رو جوش آورد و نون هم از فریزر بیرون گذاشت که یخش باز بشه. دیگه کم کم پاشدم با مانی صبحانه خوردیم.  

این روزهایی که صبح زودتر بیدار میشم، خیلی وقت برکت داره. اینه که خرد خرد اول رفتم تو آشپزخونه و اول ترتیب اونجا رو دادم و بعدش گوشتهای چرخی رو بسته کردم و فیله و خورشتی رو هم شستم گذاشتم آبش بره. این قصابه باحاله. میگی خورشتی، خودش خردش میکنه.  

دیگه رفتم سراغ جمع و جور کردن خونه و اون بیشتر از همه وقت میگیره! یه دور هم لباس انداختم تو ماشین و رفتم گوشتها رو که آبش رفته بود بسته کردم گذاشتم تو فریزر.  

بعد مهدی کم کم بیدار شد و رفت دوش گرفت و منم وسایل رو برداشتم و ظهر قرار بود ناهار بریم خونه مامانم اینا. آبگوشت درست کرده بود. من گفته بودم نون رو من میارم. خلاصه راه افتادیم و یه سنگکی در خونه مونه که آدم رو می زاوونه تا یه نون از تنور در بیاره. دووووووونه دووووووونه!! بعد سه هزار نفر تو صف هستند، این دونه دونه نون از تنور درمیاره. بابا لامصب بجنب دیگه!  

دیگه بی خیالش شدیم و گفتم اول بریم واسه مانی پوستیژ بگیریم. این برنامه استیج رو که می بینید! یه پسری هست رضا، که موهاش فرفری رو به هواست! مانی بهش میگه: گژو (Gezhoo) اونم مامانم بهش یاد داده. آخه کرمانشاهی ها به کسی که موهاش اینجوریه میگن: قژن! اینم یه چیزی تو همین مایه هاست!!!!! خلاصه که مانی هر هفته به همه میگه به گژو رای بدین و آخرش هم فهمیدیم که گژو هم کرمانشاهیه! خیلی هم دلش میخواست موهاش مثل اون باشه!  

سر راه رفتیم جنت آباد ولی هرچی گشتم اونجور گلاه گیسی پیدا نکردم. فقط با عجله یه ماهی فایتر خریدم واسه تو گلدون. زود برگشتیم شهران و سر راه هم نون سنگک خریدیم و رفتیم خونه مامانم. داداشم و دختردایی بیرون بودند. زنگیدم که دختردایی گفت سفارته و واسه ناهار نمیاد. به داداشم زنگیدم که گفت بازاره و دیر میاد. ما هم آبگوشت رو خوردیم و خواب های بعدازظهر خونه بابام اینا خیییییییلی به من می چسبه. یکی دو ساعتی خوابیدم. فکر کنین خواب روی آبگوشت! چه شود!!!!! 

عصر پاشدیم به چای خوردن و البته مهدی از ساعت دو با دو تا از شاگردهای قدیمی اش رفت استادیوم بازی پرسپولیس. مانی هم عین دو ساعت رو نق میزد که من بابامو میخوام! بعد ما هم هرچی زنگ میزدیم، مهدی در دسترس نبود. خب اونجا آنتن نمیده. بعد مانی به ماها میگفت: بیایین همه با هم هوار بزنیم بگیم: 

بااااااابااااااا مهدی!!!!!!! زودتر بیااااااااااااااا!!!!!! 

تا صدامونو بشنوه!!!!!! 

خلاصه دیگه مهدی اومد و گفت من اصلا دیگه نمیرم استادیوم! این بچه دلش میخواد با من بازی رو ببینه! خلاصه داداش کوچیکه هم پیغام داد که من شب میخواد بیام اونجا. مامانم هم ماهی درست کرد. 

غروب شد و من یه سر رفتم بیرون وسیله مسیله خریدم و برگشتم. مامان بورانی بادنجون میخواست درست کنه که درستش کردیم و یه کم خرده کاریها رو انجام دادیم تا کار زیادی برای جمعه نمونه. مامان رفت به ماهی درست کردن و داداشم اینا هم رسیدند.  

از در اومدند و ماها دویدیم جلوی در که نی نی جون رو ببینیم. تو ساکش بود. خانم برادرم ساک بچه رو گذاشت رو کاناپه و ماها دورش جمع شدیم و شروع کردیم به قربون صدقه رفتن. خانم برادرم شروع کرد به درآوردن لباس بچه و یه لباس راحت دیگه تنش کرد. کسانی که بچه لباس پوشونده اند، می دونند. بهتره که از بیرون، دستمون رو توی آستین بکنیم و دست بچه رو بیرون بکشیم.  

خانم برادرم درست بچه رو از داخل هل داد به طرف بیرون. انگشتهای بچه گیر کرد لای آستین و دست بیرون نیومد. مامانم گفت: از بیرون دستتو بکن داخل آستین، بکشش بیرون. 

یه دفعه خانم برادرم توپید به مامانم که: خودم بلدم! بار اولم نیست که لباس تنش میکنم!!!!! 

به حدی لحنش زننده بود که مامانم عقب عقب رفت و نشست رو مبل. هیچی هم نگفت. من هیچی به روی خودم نیاوردم. بعد از چند دقیقه مامانمو نگاه کردم که یه گوشه کز کرده بود. اشاره کردم بهش: دیوونه است. عقل نداره.  

بابام متوجه اشاره ام شد. با چشم پرسید: چی شده؟ گفتم هیچی.  

خیلی حالم بد شد. واقعا اگه خونه بابام نبود، یه چیزی بهش میگفتم. تا یکی دو ساعت هم هرچی خانم برادرم حرف زد، محلش نذاشتم. دیگه هر چیزی حدی داره. آسمون سوراخ شده، این یکی بچه زاییده. کسی جرات نداره یه کلمه بگه اینطوری یا اون طوری. 

شام خوردیم و جمع کردیم. استیج رو دیدیم و خوابیدیم. 

شب موقع خواب خیلی شاکی بودم. خیلی گله کردم پیش مهدی. اونم گفت آره، منم متوجه شدم. ولی تو هر رفتاری بکنی، به برادرت فشار مضاعف میاد. خانم برادرت میخواد همه چی تو انحصار خودش باشه. اگه این پرده بین تو و برادرت پاره بشه و بخوای در این مورد حرف بزنی، اونم به خانمش پناه می بره. منم گفتم: خب پناه ببره. چه اهمیتی داره؟ اصلا هرچی کمتر اینجا باشند بهتره. کمتر اعصاب مامان رو خرد می کنند. مامانم کلا دیگه طرف بچه نمیره.  

 و اینو واقعا گفتم. تا داداشم یا خانمش بچه رو بغل مامانم ندن، مامانم اصلا طرف بچه نمیره. بیچاره از آبروش می ترسه. ماها هم همین. نهایت از دور براش بای بای کنیم و باهاش حرف بزنیم!!!! این مدلی رو من دیگه ندیده بودم والا! الان هم برام مهم نیست که شماها بگین من خواهرشوهربازی در میارم یا هرچی. چون دیگه به نظرم شکل خیلی مضحکی به خودش گرفته. جرات نداری یه کلمه حرف بزنی در مورد بچه. و ما هم کلا هیچی نمیگیم. 

پنجشنبه شب هم بحث شمال رفتن تو عید بود، ما گفتیم هفته اول بریم که دربند مرخصی گرفتن نباشیم. خانم برادرم گفت: خانواده منم میخوان با همسایه مون (که دوست خانوادگی شونه) برن. اونا هم در محذوریت مرخصی هستند. من میخوام هفته اول با خانواده ام باشم! شماها هفته دوم برین!!!!!! که بتونیم با شما هم باشیم!  

 گفتم عزیزم ما هم مشکل مرخصی داریم. همون هفته اول میریم، شماها هم اگه تونستین بیایین یکی دو روز. وگرنه خودتونو اذیت نکنین!  

والا! هی باید تن و بدنمون بلرزه! بعد خودمون می دونیم باید خفه خون بگیریم، خب خاله ام اینا هم هستند. مردم چه میدونند. کافیه مثلا خاله ام یا شوهرخاله ام یه کلمه بگن بچه رو اینجوری بگیر یا فلان کار رو بکن. میخواد اونا رو هم جر بده!!! بعد میشه یه مسافرت اعصاب خرد کنی.  

خلاصه دیگه پنجشنبه شب من خیلی ناراحت بودم ولی مهدی آرومم کرد و خوابیدم. 

جمعه صبح ساعت هفت بیدار شدم و رفتم نون بربری گرفتم و یه کم هم راه رفتم. از بس هوا عالی بود دلم نمیخواست برگردم خونه. اومدم دیدم مامانم بیدار شده. کم کم مامانم غذاها رو بار گذاشت و منم جلوی دستش تمییز میکردم. همه اش هم بهم تشر میزد که با این دستت کار نکن. البته منم کار سنگین نمیکردم. نمی تونستم که بکنم. همون خرد خرد کار میکردم. دیگه ساعت یازده پاشدیم با مهدی یه سر بریم پاساژ و برگردیم. آخه دو روز قبلش تولد دختردایی بزرگه بود و داداشم گفت سورپرایزش کنیم و یه کیک براش بگیریم. مامانم هم گفت برو یه چیزی از طرف من و خودت بگیر و بیا. 

خواستیم بریم با مهدی که خانم برادرم گفت صبر کنین ما هم بیاییم. خرید داریم. اصلا با ماشین ما بریم. منم گفتم آخه من میخوام زود برگردم به مامان کمک کنم. اجازه بدین ما جدا بریم. 

من و مهدی رفتیم من یه مانتو بهاره از طرف خودم و یه تی شرت از طرف مامانم خریدم. یه کیک هم خریدیم و برگشتیم خونه. من زود کادو کردم و خواستم برم حموم که آب سرد بود. دیگه سرپایی لباسمو عوض کردم و آرایش کردم و آخرین کارها رو انجام دادیم و آماده نشستیم. خاله و پسر و عروسش اومدند. دختردایی ها و دوستشون هم اومدند. ناهار خوردیم و بعدش یه دور ماشین ظرفشویی رو روشن کردیم و خاله یه کم قابلمه شست و بقیه رو گذاشتیم دوباره بذاریم تو ماشین. ترتیب چای رو داداشم داد و به یه بهانه ای دختردایی رو فرستادیم تو اتاق و بعدش همه بی صدا دویدیم تو آشپزخونه و هرکی یه بادکنک باد کرد و زدیم به دیوار و شمع و فشفشه رو روشن کردیم و دختردایی رو صدا کردیم. اومد بیرون همه جیغ کشیدیم تولدت مبارک!!!!!!! 

کلی خوشحال شد و کیک خوردیم و عکس گرفتیم و بعدش هم مسابقه استقلال بود. 

دیگه ساعت یکربع به چهار آب گرم شد و پریدم تو حموم و دلی از عزا درآوردم و بیرون اومدم. آماده شدیم رفتیم خونه مادر مهدی. 

حالا از اون طرف هم یکی از شاگردهای قدیمم بهم پیام داده بود که یه نمایشگاه از کارهاش گذاشته. قبلا به مهدی گفتم جمعه عصر یه سر برم. گفت: نمیخواد بری. تولد داداشمه! گفتم داداشت میدونه تو جمعه ها ساعت شش میری خونه مادرت. میذاره قبل از شش میره خونه خودش! دلش برات تنگ نمیشه که بمونه. بعد تو نمیذاری من برم نمایشگاهی که اتفاقا نزدیک خونه مادرته. شروع کرد به حرف زدن که اینجوری نیست و من کاری به داداشم ندارم که نسبت به من چه حسی داره. من چند هفته است ندیدمش دلم براش تنگ شده. میخوام اونجا بریم. گفتم باشه داداش! نمیرم نمایشگاه. به اعصاب خردیش نمی ارزه. 

دیگه رفتیم سر راه کیک خریدیم و بردیم خونه مادر مهدی. دیدیم خواهر بزرگه اش نیست. کجاست؟ با همسرش رفته شمال! کلا همه شون به همه کارهاشون میرسند و گردش و تفریحشون رو میرن. ما باید ولی همیشه سر یه ساعت مشخص اونجا باشیم. البته من خودم دوست دارم جمعه ها عصر تا جمعه شب بریم اونجا. درش حرفی نیست. ولی همین خواهر و برادرهایی که مهدی خودشو براشون میکشه، برنامه های شخصی شون رو اولویت میدن. 

البته عین برادر کوچیکه من. اون که کلا دیگه آب از سرش گذشته. ما هم هرگز ازش توقعی نداریم. چون برنامه ریزیشون کلا قرار نیست با ما باشه. من برام مهم نیست، ولی برای مهدی مهمه. 

خلاصه کیک رو بردیم و برید و خوردیم و یه کم هم بزن و برقص کردند و تموم شد. مامانش هم بهش صد تومن شاباش داد. آها اینم بگم که مادر مهدی هفته پیش دو دست زیرپوش و دو تا شورت خیلی خوشگل و جنس عالی و یه دست لباس خواب واسه مانی خرید واسه عیدش. 

دیگه بعدش مامانش برای منم یه بسته سوخاری سبزیجات خریده بود که هرکاری کردم پولش رو نگرفت. گفت مگه تو پول چای رو ازم گرفتی؟ گفتم باشه عیب نداره.  

خلاصه بعدش حرف زدیم و شام خوردیم و نتیجه استیج رو دیدیم و کلی خندیدیم و شب هم خوابیدیم تا صبح. 

آقا مانی هم طبق روال شنبه ها موند اونجا که حسابی بهش خوش بگذره.  

صبح زنگیدم خونه بابام اینا، مامانم خواب بود!!! از بس که دیروز خسته شده بود. با داداش بزرگه حرفیدم و حرف زن داداشمون شد که اونم گفت آره. اینا همه نتیجه سیاستهای غلط داداش خودمونه. آدم خودش باید جلوی زیاده روی طرف مقابلش رو بگیره. وقتی اون هر سازی میزنه و این میرقصه، همین میشه. البته که تا الان هم همین بوده که به خودشون مربوطه. ولی وقتی پای مسائل احساسی مثل نی نی جون وسط کشیده میشه، کار به اینجاها میکشه. 

البته بچه ها یه چیزم بگم ها! امروز صبح مامانم میگفت نه بابا عروسمون اینجوری نیست. خیلی هم دختر خوبیه. حالا ناراحت شده یه چیزی گفته. وقتی هم میخواستند برن خرید جمعه صبح، مامانم گفت: نی نی جون رو بذارین پیش من که راحت تر خرید کنید. ولی نی نی جون رو بردند! یا همون شب، فشار عروسمون افتاد، مامانم گفت من امروز نون خرمایی درست کردم. بعد به داداشم گفت برو از اون نون خرمایی ها بیار براش. 

اونا رو گذاشته بود واسه مهمونی. به ما هم نداده بود بخوریم! ولی داد به عروسمون. میخوام بگم یه وقتهایی سیاستهای ما همینه. شاید هم مامانم با این کار میخواد محبت بیشتر عروسمون رو جلب کنه. به هر حال امیدوارم این برخوردها تکرار نشه. چون واقعا همه اش انرژی منفیه.  

خب دیگه من برم. کلللللی کار رو میزمه. بازم میام. دعا کنین دستم بهتر بشه بتونم مثل سابق بنویسم. البته بهترم شکر خدا.   

************ 

در مورد مانی هم براتون بگم این روزها خیلی عادتش داده ام به کتاب خوندن. همه اش براش قصه میخونم. خیلی معتقدم که عادت به مطالعه از بچگی ایجاد میشه. اون روز قصه پسری رو براش میگفتم که همیشه کتاب میخوند و همه چی رو بلد بود. دوستاش یه بار میخواستند به یه گربه کاکائو بدن، ولی این پسره تو کتاب خونده بود که بهتره به گربه گوشت بدن. یا یه بار دوستش میخواست به پرنده ها خورش بده، ولی این پسره گفت من تو کتاب خونده ام که غذای پرنده ها دونه و برنجه. بعد مانی کلی می خندید و کیف میکرد. میگفت: همه اینا رو تو کتاب نوشته؟ گفتم: آره. 

البته بگذریم که پدرم رو در میاره از بس میگه اینو برام بخون اونو برام بخون. یا همه اش در حال نوشتنه!!!!!! البته پرت و پلا می نویسه. سواد که نداره!!!



تاریخ : شنبه 1 اسفند 1394 | 11:54 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (41) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر