X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااااام. صبح شنبه شما بخیر و شادی. 

ماه آخر زمستونه ولی هوا که بهاریه. دلهاتونم بهاری باشه همیشه. 

خوبین؟ 

گل شنبه: 

 6037691165034190  

 

خب، امیدوارم خوب باشین.  

همه اخبار حول و حوش انتخابات می چرخه. من پنجشنبه هم یه پست کوتاه گذاشتم. چهارشنبه از اداره که رفتیم خونه جلسه آخر فیزیو بود. انجام شد و برگشتم خونه. از مهدی خواستم منو بذاره در فیزیو که برگشتنی پیاده بیام. که البته یه نمور سرد بود. شاید هم بدن من بعد از فیزیو سردش بود. خلاصه اودمم خونه و با مانی یه کم کتاب خوندیم و از دیشبش قیمه مونده بود که گرم کردم خوردیم و کارخاصی نکردم و خوابیدیم. 

پنجشنبه صبح حس کردم کسی کنارمه. چشم باز کردم دیدم مانی کنار تخت وایساده و داره نگام میکنه. پاشدم بهش صبحانه دادم. گفت کجا میری؟ گفتم میرم اداره و برمیگردم. دوتایی صبحانه خوردیم و رفتم اداره. پدر و پسر هم غذا از بیرون گرفته بودند. دیگه ساعت سه، مدیرعامل بهم گفت تو برو. منتها دیگه نشد بیام. کار پشت کار. مهدی چند بار زنگید که بیا دیگه. گفتم از خدامه. از خستگی دارم له میشم. ولی چه کنم که هرچی میریم جلوتر، کار بیشتر میشه. 

خلاصه ساعت شش، رفتم به مدیرعامل گفتم پسرم داره بیتابی میکنه. اگه میدونین کار هست، من بگم پسرم رو بیارن. گفت نه دیگه برو. 

منم رفتم سوار ماشین شدم و آهنگهای شاد پلی کردم و به طرف خونه رفتم. له بودم از خستگی ولی مانع نشد نرقصم و قر ندم. اگه آدم وا بده، غم و غصه و خستگی آدم رو با خودش می بره.  

حالا این وسط یکی از بچه های دبیرستان هم که خونه و محل کارش نزدیک اداره خودمه، برای بچه ها پسته خریده بود. برای بچه های دبیرستان. صبح پنجشنبه شوهرش اومد پیشم و پسته ها رو گذاشت پشت ماشین که من رفتم شهرک بدم به بچه ها. پنجشنبه عصر که برمیگشتم شهرک، زنگیدم به یکیشون که هستی بیام تحویل بدم، گفت نه. گفتم پس من می برم میذارم انبار پسرخاله ام. بعدا خودتون برین بگیرین. 

زود بردم گذاشتم انبار و رفتم خونه. 

از خستگی تلو تلو میخوردم. مهدی و مانی آماده بودند. البته ظهر داداشم میخواست بیاد دنبالشون منتها مهدی راضی نبود و گفت خونه می مونه. دیگه رفتم تو آشپزخونه و ظرفهاشون رو گذاشتم تو ماشین و روشنش کردم و بقیه رو شستم و وسیله ها رو جمع کردم و راه افتادیم به طرف خونه بابام. داداشم اینا از ظهر اونجا بودند. نی نی جون هم بود!!!!!! عمه بشه فداش. داشت می خوابید. یه کم پاشو مالیدم. البته از تو بغل مامانش. اونم در حالیکه داشت می خوابید،  خندید! مثل عمه اش قلقلکیه. بعدش شام خوردیم و استیج دیدیم.  

بعدش به مدت دو سه ساعت مهدی و داداش بزرگه بحث کردند در مورد انتخابات. داداشم آسمون ریسمون به هم می بافت که رای ندیم! مهدی هم استدلال میکرد که باید رای بدیم. دیگه ساعت یک و دو خوابیدیم. اون اتاق هم داداش کوچیکه و خانمش بحث می کردند و صداشون یه کم هم بلند بود. حالا نمیدونم سر چی. صبح ساعت هفت و نیم مانی بیدارمون کرد. من و مهدی هم بلند شدیم بریم زود رای بدیم و برگردیم. راستش من همه اش پنجشنبه و جمعه دعا می کردم که خانواده ام و مهدی حرفشون نشه. چون مهدی زود از کوره در میره و صداشو می بره بالا.  

بعد با مهدی رفتیم یه مدرسه که گفتند هنوز اسامی رو نچسبونده اند. رفتیم مسجد شهران که از جمعیت تو حیاط حد س زدیم اسامی رو اینجا هم نچسبونده اند. در نتیجه رفتیم همون شهرک خودمون. دیدیم مدرسه دوران بچگی من، حوزه است! خودم هم از چند روز قبل همه اش فکر میکردم کاشکی برم اونجا رای بدم. خلاصه بعد از سالها مدرسه رو دیدیم و رفتیم دیدیم چه صفیه! تو صف وایسادیم و تا نوبتمون بشه، یه خانمی که رای داده بود، خواست از پله بیاد پایین که پاش لیز خورد و افتاد. بلندش کردیم و زانوهاش خیلی درد میکرد. منم ایشون و دو تا از همراه هاش رو سوار کردم و بردم رسوندم و برگشتم. نوبتمون شد و رای دادیم. بعدش برگشتیم خونه. یه ساعت تقریبا زمان برد. اومدیم خونه دیدم خانم برادرم ناراحته. گفت گرممه. کلافه ام.  

کلا آدم گرماییه ولی از بعد از زایمانش بیشتر شده این حالتش. اونام کم کم جمع کردند و رفتند.  

با خاله اینا در تماس بودیم که قرار شد بیان. خودم این مدت خیلی رو خاله ام کار کردم و قرار شد رای بده. لیست رو بهش دادم منتها شناسنامه اش دست پسرش بود که ظهر براش آورد. بعدش ناهار خوردیم و یه کم در مورد شمال در عید صحبت کردیم که به نتیجه زیادی نرسیدیم و آخرش هم ناهار خوردیم و من و مهدی و مانی نیم ساعت خوابیدیم، بعدش رفتیم خونه مادر مهدی. من که از خواب داشتم می مردم. ولی باید میرفتیم دنبال مادر مهدی و از اونجا میرفتیم بیمارستان. 

شوهرخاله مهدی لوزالمعده اش اذیت شده بردنش بیمارستان. همونه که خیلی باهام رفیقه و همیشه صبح ها واسم پیام صبح بخیر میده. مانی رو گذاشتیم خونه پدر مهدی و سه تایی راهی بیمارستان شدیم. بعدش برگشتیم خونه بابای مهدی.  

خب، این چند پست اخیرم در مورد مساله انتخابات بود. چیزی که برای من اهمیت داشت و داره. نه از اون نظر که فوق لیسانس علوم سیاسی ام. از اون نظر که این مساله روی همممممه مسائل زندگی تاثیر میذاره. شب عیده و همه گرفتار هزار کار و برنامه. ولی این مساله نمیتونه بدون اهمیت باشه. لااقل برای من.  

هرکی هر کامنتی گذاشت، من باهاش حرف زدم و مشکلی نبود. حتی با وجود اختلاف عقیده ها یا حتی با اینوجود که متهم شدم به اینکه چیزی گرفته ام تبلیغ کنم. خب برام اهمیت نداره. اینجا وب منه. یه گوشه دنج که توش می نویسم. نه به کسی بدهکارم، نه قسم خورده ام هممممممه رو راضی کنم. من برای خودم می نویسم و تا جایی که بتونم و بلد باشم، جانب ادب رو رعایت میکنم. همین.  

متهم به هرچی شدم مهم نیست. نماز و روزه و اعتقاداتم رفت زیر سوال اونم اصلا مهم نیست. چون برام اهمیت نداره توسط بنده خدا قضاوت بشم. اون وقتها هم که معلم بودم به شاگردهام میگفتم سعی کنین پیش وجدانتون و خداتون روسفید باشید. همین و همین.  

من اینقدر صادق هستم که اینجا از خودم و از همه چیم می نویسم. که خودم و خانواده ام رو نقد میکنم.  

اینقدر روراست هستم که در مورد اعتقادات سیاسی ام می نویسم.  

هنوز نتایج معلوم نیست. ولی بیست میلیون واجد نرفتند رای بدن. به نظرم اگه اصولگرا بودند، حتما می رفتند. ولی به نظرم اصلاح طلب هم نیستند. اینا تماشاچی هستند. کسانی که میگن: مردم یه کاری بکنند، کسی یه کاری بکنه، اگه مردم آدم باشند، به فلانی رای نمیدن!!!!!! 

ولی خودشون هیچ حرکتی نمی کنند. 

به نظرم باید سه حزب در کشور شکل بگیره: اصولگرا، اصلاح طلب و تماشاچی. 

چون کسانی که رای ندادند، واقعا جز کدوم دسته هستند؟ منتظر چی هستند؟ کی قراره چه کار کنه؟  

القصه، نمیدونم چی میشه. ولی من از رای دادنم خوشحالم. امروز صبح بعد از همه این سالها، معنی رای دادن پیرزن پشت کمانی در فلان روستا رو فهمیدم. بعد از سالها معنی رای دادن عروس و دامادها رو فهمیدم. اولویتها رو درک کردم.  

بعد امروز صبح هم با مهدی حرفم شد. پشت تلفن توپید بهم که آره، خانواده تو رای ندادند. داداش بزرگه ات سه ساعت داشت فلسفه میچید که رای نده. یه مشت مزخرف. بهش گفتم خب منم اول حرفام اینو بهت گفتم. خودم اول حرفان بهت گفتم خانواده من تکلیفشون معلومه. خودم هم ناراحتم. داداش بزرگه رای نداد، کوچیکه هم به تبع از خانمش و خانواده خانمش رای نداد. همین داداش کوچیکه ام قبلا بسیار حواسش به این چیزها بود. تو انتخابات سال 92 رای نداد و استدلال میکرد که وقتی تقلب میشه رای نمیدم. بعد که نتایج رو میدادند، هی میگفت: اگه فلان قدر رای می دادند، رای می آورد روحانی!!! همونجا بهش گفتم: باید رای بدیم که طرف رای بیاره!!!!!! الانم که کلا دیگه رای نمیده. 

بعدش به مهدی گفتم مامانم هم کلا بعد از داییم تارک دنیا شده. یه افسردگی گرفته که انگار دنیا رو طلاق داده. بابام هم که تکلیفش معلومه. هیچ کاری به هیچ کسی نداره.  

مهدی هم گفت تا وقتی اینجوریه، نمیشه توقع بهتر شدن اوضاع رو داشت. منم گفتم: بدبختی همه همینه. این دو هفته من همه جا خودمو جر دادم که برن رای بدن. خوشحالم تونستم رو بعضی ها این اثر رو بذارم که برن رای بدن. مثلا یکی ازدوستام که از سال 76 رای نداده بود پنجشنبه شب بهم پیام داد که آشتی دارم به رای دادن فکر میکنم! همین برام یه دنیا ارزش داشت. یا خیلی از دوستان اینجا و جاهای دیگه که خصوصی و عمومی برام نوشتند که رای میدن چون حرفهای من تکونشون داده! ولی یه سری هم از رو لجبازی و خنثی بودن رای ندادند.  

خانواده مهدی دیروز اول وقت رفتند رای دادند و عکسشونم واسه مون فرستادند. دیروز عصر رفتیم خونه بابای مهدی و شوهر خواهر بزرگه مهدی گفت من رای ندادم چون شناسنامه ام تو کارگاهم جا مونده! خواهر بزرگه مهدی هم که یه ماه و نیمشه و حامله است، کلا نمیشه بری طرفش. چون حالت تهوع داره و همه اش در حالت بدیه. که البته حق داره. چون یه بار تو همین یه ماهگی، بچه اش سقط شده. که اونم اگه شوهرش نباشه، کلا تا ده متر اونور تر نمیره. شوهرش که رای نداده، اینم رای نداده.  

که البته این مسائل کاملا شخصیه.  

ولی اونجایی عمومی میشه که تو سرنوشت یه ملت تاثیر میذاره.  اینه 292 نفر میرن تو مجلس و سرنوشت 75میلیون نفر رو تعیین می کنند.

اونی که رای نداده، حق نداره غر بزنه! 

بعد مهدی توپید به من که تو الان میخوای همه تقصیرها رو بندازی گردن خواهر من!!!!! 

منم گفتم: آره خب، من ازش متنفرم، شعورم هم در همین حد که تقصیرات نه تنها انتخابات، بلکه همه مشکلات عالم رو از خواهر تو می بینم! چه کار کنم شعورم همینه. 

مرد حسابی! من اولش بهت گفتم اول از خانواده خودم شاکی ام. 

بعدش هم یه کم مزخرف گفتیم و قطع کردیم.  

حدود یه هفته است بدجور  اعصابم رو خرد میکنه. هی بهم می توپه و حمله میکنه و کلا رو اعصابمه. من واقعا دلیلش رو نمیدونم چرا. اصلا دلم نمیخواد کنارش باشم. یعنی حس میکنم هرچی ازش دورتر باشم بهتره. 

حتی الان شاید باور نکنید تنم می لرزه از نتیجه انتخابات که میخواد خونه بابام چه عکس العملی نشون بده. خب به من چه مربوطه؟ کلا توقعش از من همیشه خیلی زیاده. منم توانم از قبل خیلی کمتره.  

این روزها هم خیلی خسته ام. تو اداره، فیزیوتراپی، کار خونه، خونه تکونی انجام نشده و هزار کار و خستگی دیگه.  

دلخوشیم به فیزیوتراپیه که دیگه تموم شده و عصرها فرصت بیشتری برای استراحت دارم. تا خدا چی بخواد.  

خب یه سری حرف دیگه هم داشتم ولی تو اداره نمیتونم الان بیشتر از این بنویسم. کارم زیاده. بعدا دوباره می نویسم.



تاریخ : شنبه 8 اسفند 1394 | 13:54 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (48) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر