X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااااام. صبح همگی بخیر. 

پاشید که صبح شده. اونم صبح شنبه. دیگه یکی دو تا شنبه به آخر سال نمونده. اینا رو هم سر کنیم تا سال جدید. 

اینم گل شنبه ها: 

 

 6037691165034190

 

 

خب، چه خبر از شماها؟ ما که خوبیم و ملالی نیست جز دوری شما!!!! 

اول خبر تولد پسر عزیز ویولای قشنگم رو بدم بهتون. الان یه دفعه یادم افتاد و رفتم دیدم دنیا اومده. عیییییین دسته گل. خدا ببخشه بهش. عییییین عروسکه. خاله آشتی قربونش بره. در هر حال مبارکشون باشه و به حق علی هرکی نداره و میخواد خدا دامنش رو سبز کنه. 

صبح طبق روال شنبه ها، از خونه بابای مهدی راه افتادیم و اومدیم سر کار. البته من و مهدی. مانی که امپراطوری میکنه شنبه ها. از مهدی خواستم در یه سوپر وایسه که شیر بخرم واسه خودم. از این شیرهای کم چرب بزرگ میخرم. دو سه روز میخورمش. تقریبا هفته ای دو بار میخرم. اگه دستم بیاد یکی هم واسه خونه میگیرم. 

خلاصه صبح اومدیم و مهدی منو در یه سوپری پیاده کرد و رفت. شیر خریدم و اومدم اداره، کارت که زدم، هنوز ساعت هفت نشده بود. اومدم بالا و یه صبحانه توپ زدم بر بدن. اینم صبحانه من: 

 

نون و عسل و شیر. اون سیاه ها هم سیاه دونه است. میریزم رو لقمه نون و عسل و میخورمش. همونه که بعضی ها میریزن تو ترشی. طعمش بد نبود. واسه دردهای مفاصل خیلی خوبه. حالا شروع کرده ام به خوردنش.  

بفرمایید صبحانه!!!!!!! 

هنوزم چای صبح رو نخورده ام. وقتی شیر میخورم دیگه دیرتر چای میخورم. الان ساعت شش دقیقه به هشته. یه کم بنویسم بعد برم سراغ چای. 

خب، عارضم خدمتتون که چهارشنبه روز پر ماجرایی بود. چهارشنبه قبل از ظهر که خودم در مورد کارم مهدی رفتم پیش مدیر روابط عمومی و اونم کلی باهام حرف زد و آرومم کرد. البته آدم با نفوذیه و به جاهایی هم وصله. ولی راستش در مورد نحوه اشتغال و اینکه هرکی به درد چه شغلی میخوره، با هم حرفیدیم و نظرم این بود که خودش مهدی رو ببینه بعد اگه بنا به شخصیت مهدی جایی رو شناخت معرفیش کنه. 

کلی حرف زدیم و قرار شد یه روز مهدی بیاد پیشش. یه نشریه می شناسه که شاید مهدی رو اونجا معرفی کنه. از اون طرف هم من یه دوست دارم که مدیرمالی یه شرکت بزرگه و کلا خدای حسابداری و امور مالیه. یعنی جایی میره، رو سر میذارنش. البته به جز شرکت خراب شده ما که قدرش رو ندونستند و اونم رفت. اینم زمان مدیرعامل قبلی مون بود که دستی دستی داشت همه رو می انداخت بیرون. خلاصه اون برام تو خصوصی نوشت که آشتی، مهدی رو بفرست یه سر بیاد پیش من. من یه نیرویی داشتم که رفت. ببینم مهدی رو میشه بیارم یا نه. البته نیرو گرفتن دست خودشه. خلاصه بهش گفتم تو رو خدا کار دفتر نباشه و در ضمن مهدی از مالی بدش میاد چون هیچ سررشته ای از کار کردن با عدد و رقم نداره. گفت حالا بذار بیاد پیشم تا ببینم چی میشه. 

دیگه چهارشنبه مهدی تا ظهر وایساد و رئیسش نیومد. چون رئیسش هم شده مدیرعامل یه ارگان توووووووپ و دیگه فکر نکنم بتونه بیاد اونجا. همکار مهدی هم بهش گفت تو هرجا میخوای برو. من هستم. 

مهدی هم با ناراحتی به یکی از دوستاش اونجا گفته بود که من دارم دنبال کار میگردم و نه ماه بسمه که اینجا بودم و نه حقوق گرفتم نه بیمه بودم نه استخدام شدم. اونم گفته بود بذار ببینیم چی میشه و عجله نکن!!!!!خب اونجا دو تا دوست پیدا کرده که خیلی هواشو دارند. طفلی ها دوندگی هم می کنند که مهدی رو بتونند نگه دارند. ولی ما نمیتونیم بسنده کنیم به تلاش اونا. خودمونم باید مثل همیشه بدوییم.  

دیگه مهدی که از اونجا میاد بیرون که بره پیش دوستم، دوستش میزنگه که مجوز استخدامت اومده. اونم واسه کار در واحدی که همه اش باید با ارباب رجوع سر و کله بزنه. مهدی این کاررو دوست نداره ولی در شرایط فعلی کاچی به از هیچی. خلاصه مهدی رفت پیش دوستم و چون کارش زود تموم شد ازاون ور رفت دنبال مانی و با هم رفتند آب میوه خوردند و واسه منم آب کرفس و آناناس گرفتند و اومدند دنبالم.  

با هم رفتیم خونه و دیگه شما بهش اضافه کنید که مهدی هر چند وقت یکبار شروع میکنه که تقصیر تو بود و تو خاک کردن رو بلدی و خوب میتونی حرفت رو به کرسی بنشونی و اوووووووووووووه بگیر برو تا آخر.  

منم گوشم از این حرفها پره. به اندازه کافی استرس و اعصاب خردی از این زندگی و بدبختی هاش دارم. به اندازه کافی بار رو دوشم هست و از سهمم هم بیشتر دارم بار میکشم. اونوقت میگه تو به بزرگترین آرزوت که رسیدن به من بوده رسیدی!!!!!!!! دیگه دلم نیومد بهش بگم من اینقدر دارم تو این زندگی سختی می کشم که دیگه یادم نیست چی میخواستم و چی شد. اون روز داشتم فکر میکردم که این روزها من زندگی نمیکنم. فقط دارم کار میکنم. حالا امیدم به بعد از عیده که روزها بلند بشه و بتونم برم دوچرخه سواری و آهنگ گوش بدم و یه ساعتی در روز مال خودم باشم.  

بگذریم. 

خلاصه مهدی از پیش دوستم که اومد خیلی راضی بود. این دوستم یه خانم تپل و پر انرژیه. در عین حال فوق العاده صمیمی و مهربونه. از اون تپل های دوست داشتنی. به مهدی گفته من یه پسر میخوام تو واحدم باشه که بتونم بهش اعتماد کنم چک چند میلیاردی بدم دستش ببره بانک و تو نگران ندانسته های مالیت نباش. خودم هستم و همه چی رو یادت میدم. مهدی گفت اگه پارسال بود و این کار بهش معرفی نشده بود بی برو و برگرد قبول میکرد. چون کار کردن با دوستم رو دوست داره هرچند کار مالی رو بدش میاد که البته حق داره. کلا آدم نسبت به کاری که ازش سررشته نداره عکس العمل نشون میده. اونم کاری که تازه در سن سی و هفت سال و نیمگی (!) میخوای تازه استارتش رو بزنی. البته به نظرم مهدی اینا رو در سایه کار بادوستم میتونست تحمل کنه. چون این دوستم یه رئیس فوق العاده خوش اخلاقه. از اونا که سر صبر به آدم آموزش میده. استرس هم بی استرس. الان دل همه تون آب شد بیایین با دوستم کار کنین. نه؟!

من حتی به مهدی گفتم اگه پارسال که مدیرعامل قبلی منو از دفتر بیرون کرد، اگه این موقعیت پیش می اومد، بی بروو برگرد میرفتم پیش دوستم. که نشد و موندم اینجا. 

خلاصه رسیدیم خونه و مهدی و مانی رفتند یه کم بازی کردند و منم رفتم عکاسی یکی از عکسهای مانی رو دادم دوستم بزنه رو شاسی و سر راه هم سبزی خریدم و اومدم خونه. 

بی خیال به هم ریختگی ها شدم و واسه خودم دراز کشیدم. دلم به کارگر پنچشنبه خوش بود که میاد و کارها انجام میشه. برای همین وقتی مانی گفت بیا با هم کارتون ببینیم، قبول کردم و اونم اتاقش رو مرتب کرد تا حدی و رفتم باهاش کارتون دیدم. بعدش پاشدم رفتم تو اتاق یه کم هم پیش مهدی دراز کشیدم و واسه شام هم عدس پلو پختم. تا قبل از شام هم یه کابینت رو تمیز کردم و پرده های دو اتاق رو انداختم ماشین و سبزی رو پاک کردم و شستم و بقیه رو گذاشتم برای روز پنجشنبه. 

پنجشنبه طبق عادت صبح زود بلند شدم و قرار بود مهدی، مانی رو ببره شهران و ماشین رو هم بذاره تعمیرگاه و برگرده خونه. که ساعت هفت و نیم کارگر زنگید که دستم درد میکنه و نمیام!!!!! گفت بعضی از جاها ملاحظه نمی کنند و زیادی از آدم کار می کشند و این میشه که دیشب تا صبح از دست درد نخوابیده ام. مهدی گفت دروغ میگه. جاهای دیگه بیشتر بهشون میدن و میرن اونجا. گفتم اینو دیگه خدا میدونه. بعد خانمه گفت میخوای داداشم بیاد؟ مهدی گفت نه. چون من دارم میرم بیرون و یکی دو ساعت نیستم و چه میدونیم طرف کیه که با تو تنها بمونه. 

خلاصه اولش مانی گفت من میرم شهران صبحانه میخورم ولی بعدش پشیمون شد و با من و مهدی صبحانه خورد و با مهدی رفت. 

اونا که رفتند من واسه خودم دو تا آهنگ پلی کردم و شروع کردم به آواز خوندن و کار کردن. یه سری لباس ریختم تو ماشین و رفتم سراغ گاز که داغون بود. فویلش رو برداشتم و دستی بهش کشیدم. بعد رو کابینتها هم دست کشیدم. و بیست دقیقه دراز کشیدم و دوباره بلند شدم و این بار بوفه رو خرد خرد بردم چیدم تو ماشین ظرفشویی و وسط کارهام سعی میکردم دراز بکشم و یکسره کار نکنم. چون قادر نیستم دیگه یکسره از دستهام کار بکشم. بعدش مهدی برگشت و شیشه های نشیمن رو که خیلی هم بزرگ و زیاده رو تمیز کرد. بعد رفت سراغ پنجره پذیرایی و منم رفت سراغ انباری که تو خونه است. دیگه تا ظهر این کارها تموم شد و وقت ناهار شد و الان یادم نیست سر چی با مهدی حرفم شد.  

فقط یادمه مهدی خیلی از صبح توپش پر بود و هی به شوخی، هرچی دهنش می اومد بهم میگفت. چند بار هم بهش گفتم لحنت چرا اینقدر تهاجمیه؟ هی میزد به شوخی و هی کاری میکرد که من بدم میاد و چند وقت پیش هم سر همین مساله دعوامون شده بود. من از یه کاری بدم میاد، اونم هی تکرارش میکنه. خب چند بار به آدم بگن نکن این کار رو. آخرش هم قهر کردیم و اونم از قبل گفته بود عدس پلو نمیخورم و میخواد از بیرون غذا بگیره. زنگید پیتزا سفارش داد و منم رفتم خوابیدم. اومد بیدارم کرد که گفت نمیخورم و چند بار اومد گفت بخور. که پاشدم چند لقمه خوردم و بازم رفتم خوابیدم. 

ساعت چهار تعمیرکار زنگید که بیایید ماشین رو ببرید. مهدی رفت سراغ ماشین و منم بقیه خرده کاری ها رو انجام دادم و از جمله، جا دادن چرخ خیاطی گوشه کمد مانی و چیدن اسباب بازیها روش. خرده کاریهای آخر نظافت از همه بدتره. البته که هنوز کارها تموم نشده.  

ملافه های مانی رو هم انداختم تو ماشین و دیگه وسایل رو جمع کردیم و طرفهای ساعت هفت رفتیم بنزین زدیم و رفتیم شهران.  

سعی کردم از خودم زیاد کار نکشم و این روزها قرصهای غضروف ساز و کلسیم رو همچنان میخورم و حتی روز پنجشنبه لابلای کارهام، یک لیتر هم شیر خوردم!!! دیگه رسیدیم شهران و دیدم داداش کوچیکه هم هست و از دور یه کم با بچه حرف زدم و احوالپرسی کردم با اون کله گردش! عمه فداش بشه. بعد مهدی یه کم باهاش حرف زد و مانی هم از فاصله یک متری قربون صدقه اش میرفت.  

ظاهرا دفعه قبل بابام اومده پاهای بچه رو ناز کنه، خانم برادرم گفته: داره میخوابه، نازش نکنین! یه همچین چیزی! اینم به بابام برخورده. که ما نمیتونیم انگشت به بچه بزنیم!  مامانم یواشکی می خندید و بهم میگفت. میگفت بابات زیادی حساسه.  

بعدش دیگه شام خوردیم و استیج رو دیدیم و داداشم اینا واسه خواب رفتند خونه شون. همچنان هم در پی برنامه ریزی برای شمال رفتن هستیم. منتظریم یه نفر که قول یه ویلا رو بهمون داده ازش برامون عکس بندازه ببینیم ده دوازده تایی توش جا میشیم یا نه. احتمالا بریم طرف چمستان. چون ارزونتره.  

بعد از استیج هم خوابیدیم و من صبح زود ساعت هفت و نیم بیدار شدم. 

رفتم نون خریدم و اومدم سماور رو گذاشتم و چای دم کردم تا بقیه بیدار شدند. صبحانه خوردیم و مهدی هم زود بیدار شد نسبتا. بعدش من و مهدی و مامانم رفتیم دنبال در واسه خونه. چون مهدی هر جا زنگ زده بود، می گفتند خرده کاری نمی کنند و ما هم در ارزون میخواستیم. مامانم گفت بیاین بریم کن. خلاصه یه ماهی فایتر که دو هفته قبل خریده بودیم رو هم برداشتیم که ببریم خونه مون. رفتیم در رو سفارش دادیم و البته مهدی باید به جایی می زنگید چون طرف اونجا ثابت نیست. خلاصه قرار شد یکشنبه بیاد اندازه بگیره و خدا کنه تا قبل از عید برامون بیارتش. 

بعدش رفتیم به طرف خونه مون که ماهی رو بذاریم اونجا. رسیدیم در خونه، مهدی گفت من که کلید ندارم. گفتم خب کلیدی که تو ماشینه بده. آخه ما همیشه یه دست کلید خونه رو میذاریم تو ماشین. مهدی گفت اونم تو جیب لباس منه که الان باهام نیست!!!!!!!! خلاصه رفتیم در خونه دوستم و ماهی رو دادم به مامانش که بعدا ازش بگیرم. 

برگشتیم خونه و سر راه منم گفتم یه سر بریم جنت آباد که برای مانی لباس تو خونه ای بخرم. مهدی گفت ما دو هفته پیش بودیم اونجا. چرا نگرفتی؟ گفتم چون هر بار که اونجاییم، میگم بذار تا اینجاییم فلان چیز رو بگیریم، میگی حالا بعد. خب الان بعده دیگه. خلاصه مغازه بسته بود و برگشتیم خونه مامانم اینا. من و مامان رفتیم بازار روز و من فویل آلومینیومی واسه رو گاز و سیاه دونه واسه خودم و مادرشوهرم خریدم و یه دست هم فنجون نعلبکی از این کمر باریکها با نعلبکی اش گرفتم که مادرشوهرم میاد خونه مون، تو اونا بهش چای بدم. چون عادت داره تو استکان کوچیک و نعلبکی میخوره. که من نعلبکی نداشتم. دیگه نعلبکی کو این روزها. اینه که دیدم و خریدم و حالا عکسش رو میذارم. الان تو ماشینه. 

بعدش برگشتم خونه و رفتم حموم که دیدم آب سرده. فقط بدنم رو شستم. مانی از صبح بداخلاقی میکرد و هی غر میزد. اول فکر کردیم مریضه. بعد دیدیم نه، بیخودی غر میزنه. معلوم نیست چش بود. صبح هم هر کاری کردیم باهامون بیاد بریم بیرون نیومد. کلا دلش میخواد همه اش تو خونه باشه. 

ناهار خوردیم و من که هرچی ظهر بخوابم، به عمرم اضافه میشه. یک حالی میکنم که نگو. رفتم دراز کشیدم تو پذیرایی و خوابم برد. ساعت سه بیدار شدم. کلا نمیدونم چرا همه کارهام یه ساعت جلوتر بود. صبح یه ساعت زودتر بیدار شدم، ظهر هم زود خوابیدم و سه بیدار شدم. بعد فوتبال استقلال بود که چون بابام پرسپولیسیه، ولی حتما فوتبالها رو دنبال میکنه. و نود دقیقه آرزو میکنه استقلال ببازه!!!!!!!  

مانی هم در آخرین تحقیقات هم پرسپولیسیه هم استقلالی. چون نتونسته خودش رو قانع کنه که یکی از این دو تا تیم رو انتخاب کنه. خلاصه که ساعت پنج هم پاشدیم رفتیم خونه بابای مهدی. رسیدیم و همه بودند. بیشتر حرفها حول محور بارداری خواهر بزرگه مهدی میچرخید و حالت تهوع داره و البته شکر خدا بهتر شده چون دکتر بهش دوا داده. ولی کارمندی و بارداری واقعا سخته.  

بعدش یه اتفاق مسخره افتاد. 

ساعت یکربع به نه، رفتم تو آشپزخونه ببینم غذا چیه که به مانی شام بدم. مادر مهدی گفت غذا قورمه سبزیه. گفتم چه بهتر. مانی عاشق قورمه سبزیه. رفتم دیدم مانی نشسته و یه بشقاب هم دستشه و داره یه تیکه پشمک میخوره. گفتم: چرا پشمک میخوری؟ الان وقت شامه؟ مادر مهدی گفت: اجازه گرفت بچه ام. (تو دلم گفتم تو که مادری چرا اجازه دادی یه بچه ساعت یکربع به نه شب، به جای شام پشمک بخوره؟) یه دفعه مانی بغضش ترکید و شروع کرد به گریه. گوله گوله اشک میریخت. یه دفعه بابای مهدی عصبانی شد که: اشک بچه رو واسه غذا درمیاره. بذار هرچی که میخواد بخوره. 

یه همچین چیزی.  

سر مانی رو گرفتم بغلم و گفتم بسه دیگه گریه نکن. اونم چشمش خورده بود به جماعتی که ازش حمایت می کردند و شیر شده بود. نعره هایی میزد که بیا و ببین! بابای مهدی هم به حالت قهر گذاشت رفت تو اتاق. دیگه داشتم منفجر میشدم!!!!! مهدی داشت مانتوی منو اتو میکرد. توپید به مانی که بس کن تو هم دیگه. منم دیدم مانی ساکت نمیشه، ولش کردم رفتم نشستم رو مبل. جو خیلی بدی بود.  

یاد دوران عقدم افتادم. پدرشوهرم خیلی مرد مهربونیه. ولی صد برابر مهربونیش عصبانیه. اصلا سر یه چیزهایی عصبانی میشه که آدم باورش نمیشه این عکس العمل مال اون قضیه باشه! این دیگه قهر کردن نداره که. واسه ما که مهمون خونه توییم. یه بارم عقد بودیم... ولش کن. پاکش کردم. بذار چیزهای منفی رو ننویسم. (نوشتم ولی پاکش کردم.)

اینا رو نگفتم که ناراحت بشین و بیایین به خانواده مهدی حرف بزنین. از اون زمان سالها میگذره. اینا هم رفتارشون با من خیلی خوب شده. مادرشوهرم واقعا قدر مهربونیهای منو میدونه. واقعا هم باهام مهربونند. 

ولی دیشب بیخودی یاد اون زمان افتادم. فکر کردم آدمهای خودخواه، همین هستند. همین پدر مهدی وقتی خودش جوون بوده، کسی حق نداشته تو کار بچه اش دخالت کنه. ولی الان من حق ندارم یه کلمه به بچه ام بگم تخم سگ! الان وقت شامه، پشمک نخور!  

اونور هم همینه. باید همه اش تنم بلرزه کسی چیزی نگه که مهدی فکر کنه اونوری ها دارند تو کار تربتیش دخالت می کنند! بساطی داریم ها! خانم برادرم که نمیذاره کسی از نیم متری بچه رد بشه. اون روز یه بلوز آستین کوتاه تنش کرده بود که همه اش پهلوهای بچه می افتاد بیرون و لباسش میرفت بالا. به قول بابام کی جرات داره یه کلمه بگه از این بادیها که پایینش بسته میشه تنش کن. قطعا کشته خواهد شد! نمیدونم. فقط میدونم بین دخالت کردن و توصیه کردن یه مرزی هست. باید اون رعایت بشه. 

دیگه هیچی نگفتم. رفتم تو مبل فرو رفتم و سرمو کردم تو گوشیم. مانی هم پشمکش رو خورد و دیگه برام مهم نبود شام میخوره یا نه. عمه کوچیکه اش هم بعد از یه زمانی بهش شام داد و بازم زمان عقد اومد جلوی چشمم که همیشه وقتی به اجبار خونه بابای مهدی بودم، دلم میخواست زمان زودتر بگذره و این زمان لعنتی کش می اومد و اون ساعتهایی که اونجا بودم تموم نمیشد. دیشب خیلی دلم میخواست یه سر برم بیرون و قدم بزنم. سرم داشت از درد می ترکید.  

قبل از استیج رفتم مسواک بزنم. مادر مهدی به مانی گفت: بدو برو با مامان مسواک بزن دلشو شاد کن. طفلی مادرش و خواهرهاش میخواستند مانی بیاد طرف من. می می گفتند برو مامانتو بوس کن و از دلش دربیار. همین مادر مهدی خییییییلی از دست عصبانیتهای پدر مهدی کشیده. خیلی زیاد. مانی اومد طرفم محلش نذاشتم. به اندازه کافی بالاخواه داره. رفتم تو دستشویی که در باز شد و اومد تو. گفت مامان آشتی میخوام مسواک بزنم. مسواک و خمیردندون رو دادم بهش. خمیردندون رو زدم رو مسواکش و مسواک زد و بعدش رفت دستشویی و اومدیم بیرون. گفت: بامن آشتی هستی؟ گفتم: آره. کاری باهات ندارم. بعد اومد از پشت پاهامو بغل کرد و رفت.  

با بچه ام که دشمن نیستم.  

استیج شروع شد و این بار دیگه رضا حذف شد. مانی بازم زد زیر گریه و گفت تقصیر شماهاست! بهش رای ندادین! حالا از صبح داشتم باهاش حرف میزدم که رای مال هر کسیه و کسی نباید به بقیه بگه به کی رای بدین. رفتم بغلش کردم که پسم زد. منم ولش کردم. بعد عمه کوچیکه اش یه چیزی بهش داد که حواسش پرت شد.  

والا آدم میترسه بره سراغش. یه حرکتی میکنه، بقیه آدم رو جر میدن. 

امروز صبح هم اومدیم اداره با مهدی. گفت ماشین رو نمیخوای؟ گفتم نه. عصر آژانس میگیرم میرم خونه. کلی کار دارم.  

نیاز هم دارم تو خونه خودم تنها باشم.  

این عکس تمساحیه که مانی با گل درست کره تو مهد.  

 

چند شب پیش اومد  گذاشتش رو پاتختی کنارم و گفت: این پیشت باشه که یه وقت دلتنگ من نشی!!!! 

چه رژ لبی هم زده تمساحه!   

راستی......... یه چیزی رو چند وقته میخوام نشونتون بدم. 

اولین سالی که با مهدی دوست بودم، ولنتاین اینو بهش کادو دادم. بعدها که ازدواج کردیم و مانی دنیا اومد، این شد یکی از محبوبترین عروسکهای مانی. الان وقتهایی که خونه مون میخوابیم، اینو بغل میکنه و میخوابه. اسمش رو هم گذاشته جورج. البته الان شک دارم که اینو قبلا نشونتون داده ام یا نه. در هر حال اگرم بوده، تو اون یکی وبم بوده. این شما، اینم جورج: 

 

روی پای منه! منم دراز کشیده ام کف خونه. می بینین چه مهربون و ساده است؟  

خلاصه اینطوریا. 

خب دیگه من برم که کلی کار دارم. همه تون رو به خدای مهربون می سپارم. این هفته منتظر سه تا خبر خوبم. به حق علی خیر باشه و اتفاق بیفته. منم یه مژدگانی میدم به شماها. 

یا حق.



تاریخ : شنبه 15 اسفند 1394 | 10:40 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (35) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر