X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااام صبح چهارشنبه همگی بخیر.  

دیگه اسفند هم رو به سراشیبیه. هفته دیگه این موقع که روز پادشاهیه و آخرهای کاره و دو هفته دیگه این موقع هم که وسط تعطیلاتیم و داریم خوش می گذرونیم. پس نتیجه میگیریم: 

هرچی جلوتر میریم، اوضاع داره بهتر میشه. 

خدا رو شکر 

این از این. 

 

خب بریم سر ماجراهای این چند روزه که اگه بگم باورتون نمیشه. بازم ماجرا پشت ماجرا. 

از شنبه براتون میگم. که تو اداره کارم تموم شد و آژانس گرفتم رفتم خونه خودمون. مهدی هم از اداره شون رفت خونه مامانش اینا تا بعد از شام که با مانی برگرده. راستش رسیدم خونه، کلی احساس آرامش کردم. لباسهامو درآوردم و یه سالاد توووپ درست کردم و کنار گذاشتم و پریدم تو حموم. با حوصله خودمو شستم و لوسیون کاری کردم و بیرون اومدم. واسه خودم لمیدم رو کاناپه زیر پتو و سالاد رو نوش جان کردم.  

بعد موهامو خشک کردم و نشستم سر تلگرام و خودمو با ماهواره سرگردم کردم. یه کم استراحت کردم و بعدش سر فرصت و در آرامش مواد پیراشکی رو برای فردا آماده کردم. یه دور هم ملافه ها رو شستم. مجبور نبودم عجله ای برای پخت شام بکنم.  

تنها بودم. 

نه و خرده ای مهدی رسید و مانی رو که خواب بود گذاشت تو تختش. بعد اومد نشستیم به حرف زدن. 

اون وسطها حرف خونه باباش شد و خیلی آروم داشتیم حرف می زدیم. بعد بهش گفتم تو خودت هم برو از صد تا دکتر تغذیه بپرس. بهتره زمان شام و ناهار بچه ها هله هوله نخورند. گفت من اصلا این حرفها رو قبول ندارم و بچه هرچی دلش میخواد باید بخوره. 

گفتم خب اینجوری فقط اصل لذت بردن اجرا میشه. یعنی بچه عادت میکنه در مورد خوردن، قانونی رو رعایت نکنه. هرچی رو هر زمانی که دوست داره میخوره. خب نمیشه که. مواد لازم به بدنش نمیرسه. 

یه دفعه توپید بهم که: می بینم شماها که رعایت می کنید چه جوری هستین! اون یکی داداشت که اونه، اون یکی هم که فلانه! خودت هم که هرروز مریضی. بعد شروع مسخره کردن دردهای من.  

اینقدر بهم برخورد و اینقدر حرکاتش مشمئز  کننده بود، که در جا بغضم گرفت و رفتم تو اتاق.  

اون لحظه فقط دلم خواست چند روز تو خونه تنها باشم. با خودم فکر کردم مهدی واقعا یادش رفته که من این مریضی ها رو با خودم از خونه بابام نیاورده ام. اینهمه بدن درد نتیجه استرس کار و زندگی با اونه. این کمردرد و گردن درد مال ساعت کار طولانیه. که مال شرایط زندگی مونه. به من چه ربطی داره. من اگه آدم خوددوستی باشم و حالا نگیم خوددوست، اگه آدمی باشم که یه کم بخوام راحتی و سلامتی خودمو ترجیح بدم، میشینم خونه یا یه کار نیمه وقت با حقوق کمتر پیدا میکنم. ولی همه جوره پای این زندگی وایساده ام. این دیگه بی انصافیه آدم همچین زنی رو مسخره کنه و آزارش بده.  

و به این فکر کردم که ماها با یه برگه به هم محرم میشیم. ولی واقعا چقدر محرم دل هم هستیم؟ چقدر از دردهامون رو می تونیم به شریک زندگی مون بگیم؟ یا از ترس طعنه شنیدن، نمیگیم؟

صبح یکشنبه رفتیم سر کار. خیلی ازش دلخور بودم. باهاش حرف نزدم. یعنی بنا به ضرورت حرف زدم. رفتیم و برگشتیم. بچه های دبیرستان داشتند میرفتند یکشنبه بازار چندتاشون. گفتم منم میام ببینمتون. چیزی از یکشنبه بازار نمیخواستم. 

خلاصه مهدی اینا پیاده شدند و من رفتم یکشنبه بازار و ماشین رو هم گذاشتم تو جاپارکی که دوستم نگه داشته بود. خلاصه یکی از بچه های دبیرستان که تازه وارد گروه شده هم اومد و اینقدر حررررررررررف زد که همه کلافه شدیم و هرکی میخواست یه جوری فرار کنه. یعنی یه چیز داغونی ها. منم اینقدر پاهام درد میکرد که اصلا حوصله و وقت گشتن نداشتم. فقط بچه ها رو دیدیم و عکس انداختیم و دیگه بیشتر از دست همون دوستمون فرار کردیم.  

رفتم خمیر پیراشکی و پنیرپیتزا خریدم و رفتم خونه.  

صندلی رو کشیدم جلوی گاز و پیراشکی ها رو از مواد پر کردم و سرخ کردم. شام پدر و پسر رو دادم و مسواک و لالا. و البته لالا که چه عرض کنم؛ بیهوش شدم. یعنی این شبها اینقدر خسته میشم که اگه نصف شهر رو سیل ببره، عمرا بیدار بشم. مهدی میگه تا سرتو میذاری، فوری خوابت می بره. 

خلاصه دوشنبه هم اومدیم سر کار و برگشتیم و تو راه برگشت، به شدت پاهام درد میکرد. این پادردم هم فکر میکنم مال اسپاسم عضله باشه. به شدت گرفتگی عضله پا دارم. همه اش ماهیچه ام میگیره. البته دیگه از دردهام هیچی به مهدی نمیگم. لااقل سنگم سبک نشه. تو خودم درد می کشم و خودم واسه خودم یه درمانی پیدا می کنم. 

 همون روز دوشنبه یکی از بچه های فنی اومده بود دفترمون که با هم یه پرینتی رو تنظیم کنیم و بگیریم. دیووووووونه شده بود. میگفت آشتی خانم من باورم نمیشه دفتر اینقدر کار داشته باشه.  

گفتم من دست کسی رو می بوسم که نیم ساعت تلفن دفتر رو قطع کنه. خلاصه کسی این کار رو نکرد و منم دست کسی رو نبوسیدم!  

خلاصه دوشنبه عصر دیگه رسیدیم شهرک و از مهدی خواستم برم خرید کنه. اونم رفت شهرزاد رو خرید با نون کشمشی و نون تست و برگشتیم خونه.  

دوش گرفتم و یه کم استراحت کردم و پاشدم بقیه مواد پیراشکی دیروز رو ریختم تو نون تستها و با با ساندویچ میکر، کلاب درست کردم و شام خوردیم و خوابیدیم. 

بریم سر ماجراهای روز سه شنبه یعنی دیروز. اصلا من دیروز میخواستم پست بذارم. دلم میخواد حالا که دارم هفته ای دو بار می نویسم، شنبه و سه شنبه باشه. خلاصه ببینید دیروز چی شد. 

دیروز دوباره از خواب پاشدم و بدنم درد میکرد. میدونم شماها هم از این دردهای من کلافه این. خودم دیگه بدتر. زودتر حاضر شدم و رفتم تو ماشین نشستم. مهدی طبق روال هر روز رفت سراغ مانی و با بوس و خنده بیدارش کرد و منم که وسایل رو برداشتم رفتم تو ماشین. به نظرم اومدنشون یه کم طولانی شد. دیدم مهدی اومد در حالیکه شلوارش خاکیه و داره لنگ میزنه. 

شاکی اومد و گفت: چرا زودتر میای میشینی تو ماشین؟ گفتم چی شده مگه؟ گفت: یه پله رو ندیدم، افتادم. خدا رحم کرد مانی از دستم نیفتاد و بلایی سرش نیومد. ولی پام خیلی درد میکنه. گفتم خب چه ربطی به من داره؟ من بودم و نبودم تو اینطوری میشدی. تو خودت باید بچه رو دیگه تو سن پنج سالگی بغل نکنی. وقتی صبح بیداره، دیگه بغلش نکن. گفت آخه بچه گناه داره. گفتم تو گناه نداری؟ من گناه ندارم؟ خب فرسوده بشیم، یا یه بلایی مثل امروز سرمون بیاد، پس فردا نمیتونیم همین سرویسها رو هم بهش بدیم.  

خلاصه حرفمون شد و من همون در خونه میخواستم پیاده بشم. هم بدنم درد میکرد هم اعصابم از این تفکرش خرد بود. میخواد یه تن پرور بار بیاره. من خودم دلم برای بچه ای که شش صبح مجبوره پاشه میسوزه. ولی منطقی اگه آدم نگاه کنه، نباید دیگه اینقدر هم به دل بچه راه بریم. خودمون از پا و کمر می افتیم. منتها مهدی اینا رو درک نمیکنه. تفاوت دیدگاهه دیگه. 

خلاصه اونم پاش به شدت درد میکرد و ناله میکرد موقع رانندگی. گفتم خب بذار من رانندگی کنم، گفت نمیخواد.  

رسیدیم به جای موعود و مهدی پیاده شد و لنگان لنگان رفت سوار ماشین شد که بره محل کارش. منم رفتم مهد و مانی رو گذاشتم و رفتم اداره. دلم طاقت نیاورد. نیم ساعت بعدش بهش زنگیدم گفت پام باد کرده. گفتم اون ضرب دیده. کارهامو ردیف میکنم میام دنبالت بریم بیمارستان.  

حالا از وقتی که رئیس مهدی رفته، طرح ترافیک رو هم با خودش برده. ما هم مجبوریم حداقل دو روز در هفته طرح بخریم سی و یک هزار تومن! فعلا ناچاریم. حالا اینو داشته باشین تا بگم بقیه اش رو. 

خلاصه اومدم اداره و سگ میزد گربه میرقصید. یه سری هماهنگی کردم و سمینار هم داشت شرکت و روزی هم بود که قرار بود جواب نهایی رو در مورد کار پسرخاله مجرد بهم بده. یعنی روزی بود ها!!!!!!  

خلاصه رفتم میرداماد لعنتی!!!!!! آخه این چه ترافیکیه، این چیه که هررررررچی شرکت و بانک و سرمایه گذاری و دکتر و کلینیکه، تو این خیابونه.  یه ساعت طول کشید از اینورش برم اون ورش. یه دوربرگردون هم نداره. اه اه اه 

خلاصه رفتم در اداره  مهدی اینا و آقا لنگ لنگان اومد. رفتیم بیمارستان اختر. اختر نگو، بی صاحاب بگو! اولا جای پارک که اصلا نبود. مهدی رو در بیمارستان پیاده کردم . به زور میخواست بیاد. گفتم مرد حسابی کجا میای؟ شاید من ماشین رو یه کیلومتر اونور تر پارک کردم. گفت خب با هم برمیگردیم. دیگه به زور انداختمش پایین گفتم مگه میخوایم بریم سیزده به در که با هم برگردیم. برو تا منم یه جا پیدا کنم. 

نمیدونم رفتین یا نه. یه سربالایی خنده داری داره. مهدی رو پیاده کردم و خودتون میدونید که من همه جا باید جاپارک گیرم بیاد. حتی جایی که همه دارن دربه در دنبالش می گردند!!!!!!!! آره داداش، ما اینیم! 

خلاصه رفتم جلوتر، یه جا دوبل وایسادم ولی ماشینه جلو و عقبش پارکینگ بود و باز بود و میتونست بیرون بیاد. یه کاغذ هم نوشتم که من با اورژانس بیمارستان کار دارم و اینم شماره ام. کاغذ رو گذاشتم زیر برف پاک کن و حرکت به طرف بیمارستان. رفتم دیدم مهدی تو اورژانس نشسته. دیگه دکتر اومد دید و عکس نوشت. حالا فکر کنید بیمارستان فوق تخصصیه، اونوقت فقط یه اتاق بود که عکس می گرفت. یه راهرو هم بود که صد نفر رو کول هم سوار بودند! حالا مهدی هم به صدقه سر رئیس خوش فکرش بیمه نیست که ! شما می خونید خوش فکر، من صد تا فحش تو دلم میدم بهش!  

البته پولی هم نبود بیمه اش. با دفترچه، ویزیت سه هزار و پونصد، آزاد، یازده هزار و پونصد. خب معلومه دیگه بیمارستان چه خبر بود. کلا دو تا اتاق عکس می گرفتند. یکی از اتاقها دست بنا بود و داشتند بکوب بکوب می کردند. یکی دیگه از اتاقها هم دو تا دستگاه داشت که یکیش خراب بود. رفتم به بخش اورژانس گفتم آخه مفهوم اورژانس از بین رفته. کسی که اورژانسیه، نباید دو ساعت فقط تو صف عکس باشه. حالا به اینام اضافه کنید که بابت هر کاری باید میرفتی صندوق و یه صندوق بود و صفش هم حداقل ده پونزده نفر توش وایساده بودند. نوبتم شد و رفتم پول رو بدم که گفت کارت قبول نمیکنه. گفت برو از دستگاه پول بگیر!!!!!!!!  

یعنی الان تو ده کوره ها هم دیگه پز دارند! اومدم پول بکشم از دستگاه که دیدم کارتم مونده پیش خدماتی مون! چون تنخواه دفتر دست منه، از روز قبل کارتم پیشش مونده بود! یه کارت مال یه بانک دیگه داشتم که خالی بود، یه کارت دیگه هم داشتم که فقط باید باهاش خرید کرد. نمیشه ازش پول کشید! دیدم از مهدی دورم. اینه که زنگیدم به داداشم و گفتم سیصد چوق بریز به کارتم. البته ازش طلب هم داشتم. خلاصه اونم فوری ریخت و برداشت کردم و هزینه ها رو دادم. 

دکتر پای مهدی رو دید و گفت قسمت بالای پنجه اش ترک برداشته و گچش گرفتند! گفتند باید حداقل تا بیست و چهار ساعت زمین نذاره پاشو! حالا من همه اش فکر میکردم اون چهار طبقه رو چطوری باید بیاد بالا. داداشم هم اصرار پشت اصرار که بیایید خونه مامان اینا. گفتم حالا خبرت میکنم. ولی خودم هم میدونستم که این کار رو نمیکنم. چون آخر ساله. همه کار دارند تو خونه هاشون. کی میتونه ما سه تا رو قبول کنه تو خونه اش. البته اگه میرفتیم که نه نمی گفتند. ولی من نمیخواست بریم.  نمیدونم مادر مهدی بهش تعارف زده که بره اونجا یا نه.

دیگه کار تموم شد و گفتند شنبه ساعت هشت بیارش دوباره دکتر ببینه. یه کفه هم برای پاش خریدم که بتونه راحت بذارتش زمین و خاکی نشه. البته که نباید بذارتش زمین. ولی حالا برای روزهای بعدش. دیگه رفتم ماشین رو آوردم و راه افتادیم رفتیم مهد مانی رو برداشتم و داشتیم از گشنگی می مردیم. دیگه رفتیم خونه مون. تو راه مهدی حرف زد که آره، من اگه چیزی در مورد مریضی ات بهت گفتم خودم اعصابم خرده از این مریضی هات و دوست ندارم اینقدر عذاب بکشی.  

گفتم اینم مدل جدید دوست داشتنه!! بدترین حرفها رو بهم میزنی و میگی دوستت داشتم که گفتم! ببین خودت خوشت میاد کسی اینا رو بهت بگه؟ خب تو هم نگو دیگه.  

بعد عذرخواهی کرد و دیگه تموم شد. بعد گفت خب آه تو هم منو گرفت. گفتم من هرگز نفرینت نکردم و نمیکنم. خودت مریض شدی. خودت اینجوری شدی. و این شرایط قطعا به نفع من نیست چون کارهام بیشتر شده. 

دیگه داشتیم می مردیم از گشنگی. رفتیم در خونه و من بدو بدو رفتم داروخونه که براش عصا بگیرم که نداشت. زنگیدم به دوتا از دوستام ببینم اونا عصا دارند که گفتند نداریم. یکی شون گفت مامان یحتمل داره ولی من الان نیستم پیشش. دیگه مهدی با هر بدبختی بود لی لی کنان چهار طبقه رو رفت بالا و اعصابش خراب اندر خراب شد. منم رفتم بالا و وسایل رو جابجا کردم و واسه ناهار زنگیدم کباب و کوفته تبریزی آورد.  

ناهار رو رو تخت ما خوردیم. زیرسفره ای و سفره پهن کردم و سه تایی ناهار خوردیم و گفتیم دیروز هرگز فکر نمیکردیم امروز ناهار اینجا باشیم و سه تایی با هم بخوریم. نهار خورده و جمع شد و مهدی عکس پاشو انداخت تو گروه خانوادگی شون و اونا هم هی می زنگیدند و حالش رو می پرسیدند. از اداره ما هم یکی دو بار زنگیدند و بعدش دیگه از خواب ییهوش شدیم. من که چند بار وسطش زنگ خورد گوشیم و بیدار شدم ولی در نهایت خوابش خیییییلی چسبید.  

از شما چه پنهون روز قبلش واقعا دلم میخواست سه شنبه رو مرخصی بگیرم بلکه یه کم استراحت کنم. ولی کارهای فراوون این روزهای دفتر این اجازه رو بهم نداد. شاید هم خدا دلش سوخت و گفت بلکه اینجوری یه کم بیشتر استراحت کنید!!!!!! 

عصر پاشدم و قورمه سبزی رو روبراه کردم و ریختم تو جی پاس. بعد خونه رو خرد خرد جمع کردم و چای دم کردم و تو همون استکان کمرباریکها که تازه خریده ام خوردیم که به من خیییییییلی مزه داد. چیه چند ساله عادت کرده ایم تو ماگهای بزرگ چای می خوریم! چای تو اون کمرباریکها مزه میده. دوتا پشت هم تو اونا بخوریم مزه اش بیشتره! (آشتی ننه جون می شود!!) 

بعدش دوستم زنگید که آشتی من دارم میام طرف خونه تون، عصا رو هم میارم. گفتم تو نیا، من میام. تو این فاصله یکی از بچه های دبیرستان زنگید که آشتی شماره فلانی رو داری؟ من توی پارک جلوی دبیرستانم.  

منم با ماشین رفتم در خونه دوستم که عصا رو بگیرم، که دیدم خودش و دو تا دخترش دارن میرن پیاده روی و میخواسته اند عصا رو واسه من بیارن. سوارشون کردم که بریم یه سر بازار روز چون هر دو خرید داشتیم. دیگه بهش گفتم بیا یه سر هم بریم پارک جلوی دبیرستان که دو تا از بچه ها اونجان. رفتیم و در حد پنج دقیقه بودیم و چند تا عکس گرفتیم و گذاشتیم تو گروه که دل بقیه آب بشه. بعدش اونا رو به خدای مهربون سپردیم و خودمون رفتیم بازار روز که دیدیم بسته! دوستم با بچه هاش رفتند فلافلی نزدیک بازار روز، منم داشتم پارک میکردم که دیدم شوهرخاله کوچیکه اونجاست. گفت اینجا چه میکنی؟ گفتم اومده ام خرید. بعد قضیه مهدی رو براش گفتم که گفت من الان میرم پیش مهدی. گفتم نمیتونه درو باز کنه که! گفت: کلید رو بده بهم. کلید رو بهش دادم و رفت. از یه مغازه هم رفتم پیاز و سیب زمینی و ماست خریدم و برگشتم پیش دوستم دیدم واسه منم فلافل خریده! میگم من فلافل میخوام چه کار.  

خلاصه بردم اونا رو رسوندم و برگشتم خونه. وسایل رو جابجا کردم و شوهرخاله هم بود ولی کسی نبود بهش چای بده! واسش چای ریختم و توت فرنگی هم شستم گذاشتم براش. 

آب برنج گذاشتم و قورمه سبزی رو سرکشی کردم و دیدم حسابی جا افتاده. رفتم دستشویی رو مواد شوینده ریختم و شستم و کف آشپزخونه رو هم تی کشیدم. دستی هم روی میز ناهار خوری کشیدم. 

یعنی واقعا برای بار هزارم از خانمهای خونه میخوام قدر تو خونه موندن رو بدونید. خیلی وقت دارید برای انجام کارها و مجبور نیستند تند تند کارهاتون رو تو زمان کم و بدون استراحت انجام بدین.  

خلاصه سر شام شوهرخاله گفت من دیگه برم. هرکاری کردم بمونه قبول نکرد و رفت دنبال خاله.  

داداشم هم اومد و یه عصا هم اون آورد. منتها عصایی که دوستم آورد، از ایناست که حلقه اش می افته رو آرنج، اونی که داداشم آورده، از ایناست که میره زیر بغل. 

بعد داداشم یواشکی بهم گفت: مامان اینا فکر می کنند من شام اومده ام خونه شما. ولی من میرم خونه داداش کوچیکه چون فردا عمل داره. گفتم : واقعا؟؟؟؟؟؟!!!!! گفت: آره. خودش هم هفته پیش گفت یواشکی بهت. یادت نیست؟ گفتم اون فلان فلان شده هر هفته  میگه من هفته دیگه عمل دماغ دارم و بعد میگه شوخی کردم. گفت: نه دیگه.. این بار جدیه.  

حالا یه خاطره ای از عمل قلابی داداشم از چند سال پیش بگم بهتون. هرچند فکر میکنم یه بار اینجا گفته باشم. البته بازم میگم: 

چند سال پیش هم همین شد. من عقد بودم و یه بار داداشم گفت من میخوام فردا عمل کنم بینی ام رو. البته عمل پولیپ. بعد با مامانم رفته بود کارهای قبلش رو انجام بده منتها اونجا ترسیده و پشیمون شده بود. منتها گفت به مهدی چیزی نگو یه کم اذیتش کنیم. آخه مهدی خیلی دلسوزی میکرد! کلا داداش هام خیلی مهدی رو دوست دارند و سر به سرش میذارند. بعد روزی که مثلا روز عمل بود مهدی اومد در اداره دنبالم و گفت بریم واسه داداشت کمپوت آناناس بخریم. منتها من چون می دونستم عملی در کار نبوده، گفتم ببین، داداشم گفته کسی چیزی برام نخره، مامان همه چی واسم میخره. هرکی خواست بیاد عیادت، پولش رو بهم بده!!!!!!! مهدی هم باور کرد!!!!!!!!! خلاصه رسیدیم خونه بابام اینا و داداشم حسابی دماغش رو باندپیچی کرده بود و حتی زیر چشمش رو کبود رنگ کرده بود!!!!! فیلمیه ها!!!!! 

بعد مهدی رو که دید، شروع کرد به داد کشیدن که دیگه تحمل این درد رو ندارم و بعد دست برد پانسمانش رو بکشه، که مهدی بهش حمله کرد که دیوونه، این چه کاریه! بعد داداشم پانسمان رو درآورد!!!! بعد همه از خنده منفجر شدند. خود مهدی غش کرده بود از خنده!  

همچین فیلمهایی هستیم ما!!!!!!!!!!!!!! (خوشحال و خندان!) 

اینه که دیگه هر بار میگه من میخوام عمل کنم، باور نمی کنیم. خلاصه دیشب داداشم به بهانه خونه ما اومد ولی رفت خونه داداش کوچیکه و امروز صبح رفتند برای عمل. عمل با لیزر بوده و شکر خدا مشکلی نبوده. البته فکر کنم بیهوشی کامل بوده و دکتر گفته عمل رضایتبخش بوده فقط تا چند روز گلوش درد میکنه. بعدش دیگه داداش بزرگه، بردش خونه مامانم اینا و قبلش زنگید بهشون گفت که عمل کرده. خب ما به خاطر فشار خون مامانم این خبرها رو بعدا که اتفاق می افته میگیم بهشون. حالا قراره خانم برادرم  و گل پسرش هم برن خونه مامان اینا.

ما هم دیشب شام خوردیم و جمع کردم و دیگه از خستگی کف پاهام درد می کرد. بعدش حالا فکر کنید از صبح کار پسرخاله رو هم پیگیری می کردم. یادتونه که قرار تو شعبه اداره همکار سابق کار کنه. تو شعبه اش در کرمانشاه. که خیلی هم پسرخاله خوشش اومد که تو شهر خودش باشه. البته پسرخاله لیسانس مکانیک و فوق لیسانس ام بی ای هست. اینا برای جوابگویی مشتریان میخواستند تو تهران که من هرچی التماس کردم گفتند:  

نه، نمیشه! یارو با فوق لیسانس جواب مشتری بده؟ اصلا و ابدا! می فرستیمش کرمانشاه که بشه کارشناس. نشون به اون نشون که کرمانشاه نشد و گفتند ایلام. ایلام هم نشد و گفتند سنندج. ما هم خوشحال و خندان ولی دیشب خبر شدیم که سنندج هم نشده. بعد همکار سابقه گفت آشتی خانم من اگه میدونستم همون شش ماه پیش میگفتم بره تو خدمات مشتریان! با افسوس گفتم: یادتونه شش ماه پیش منم همینو  گفتم؟ گفتم بره اونجا، الان شش ماه بود که داشت حقوق می گرفت!!!!! 

خلاصه پسرخاله زنگید و منم با یه عالم اعصاب خردی بهش گفتم جریان رو. و البته قبلش هم به دوستم که مدیر مالیه صحبت کردم و گفتم پسرخاله ام که کمتر از برادر نیست برام اینجوریه و ببین میتونی ببریش پیش خودت؟ که گفت باشه بگو شنبه بیاد ببینم چه خبره.  

خلاصه این از این. این یکی از اون خبرها بود که قرار بود بهم داده بشه که اینجوری شد. 

بعدش با مانی مسواک زدیم که هی گفت من اصلا امشب نمیخوام مسواک بزنم. گفتم باشه نزن، من و جورج میریم مسواک می زنیم. خلاصه من و جورج رفتیم منتها دهن جورج باز نشد که مسواک بزنه. بعدش مانی اومد و گفت منم میزنم. مسواک زد و منم یه دوش سرپایی گرفتم و خوابیدیم. تا صبح چند بار بیدار شدم. یه بار مهدی میخواست هیتر اتاق مانی رو چک کنه که رفتم چک کردم. یه بارم که غلتیده بودم رو پای مهدی بدبخت!!!!!!! یه بار که خواب بمب باران دیده بودم! صد بار تا صبح پاشدم و خوابیدم. آخرش قبل از شش بیدار شدم و مانی رو هم بیدار کردم که با هم بریم اداره و مهد. امروز روز جشن آخر سال مانی اینا بود و مانی میخواست باشه. کلاس موسیقی هم داشت. 

نمیدونم برسم پست شنبه رو بذارم یا نه. چون مهدی رو باید هشت صبح ببرم بیمارستان دکتر ببینه پاشو. 

حالا تا شنبه. خدا بزرگه. البته خدا تا همیشه بزرگ بوده و هست.

تا خدا چی بخواد و خیر چی باشه. 

دست خدا به همراهتون.



تاریخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 | 15:07 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (34) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر