X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلااااااام به همگی. ظهر همگی بخیر و شادی.  

ساعت 14:11 ظهر روز شنبه بیست و دوم اسفندماهه.  

صبح مهدی رو بردم دکتر و حوالی ده رسیدم اداره. تا همین الان کار داشتم. الانم دارم ولی امیدوارم بتونم تا ساعت سه پست رو جمع و جور کنم و بشینم سر بقیه کارم.  

فوری ها انجام شده، مونده بقیه ها.   

اینم گل شنبه ها؛ من که میخوام امروز یه گل توپول بزنم به سر این شنبه: 

6037691165034190

 

 

خب، شماها چطورین؟ من که طبق معمول در حال بدو بدو. 

این سال تموم بشه، بلکه ما یه نفسی بکشیم.  

چهارشنبه مهدی که خونه بود و مانی مهد. ساعت سه و نیم از اداره راه افتادم و رفتم دنبال مانی. چه ترافیکی بود. بالاخره رسیدیم خونه. البته قبلش دوست ناخن کارم اس داد که برای مهدی یه جفت عصای زیر بغل پیدا کرده. با مانی رفتیم اونو ازش گرفتیم. چقدر هم کثیف بود؛ آخه تو انباری شون بود. بعدش رفتم برای درهای حمام و دستشویی که سفارش داده ایم، دستگیره بخرم. که فقط یک نوع داشت و ازش عکس انداختم و برگشتیم خونه. خیلی خسته بودم.  

منتها سر راه برای مهدی و داداشم کمپوت آناناس و هلو خریدم و مال داداشم رو گذاشتم تو ماشین و مال مهدی رو بردم بالا. یه سر هم رفتیم پیش عمو سبزی فروش و برای مانی اسم سبزیها رو گفتم و کلی قصه به هم بافتم که این سبزیها چقدر برای بدن مفید هستند.  

خلاصه رسیدیم خونه و مهدی گفت خواهر بزرگه اش با شوهرش دارن میان که به مهدی سر بزنند. منم دو بسته گوشت بیرون گذاشتم و بی خیال همه چی شدم و رفتم خوابیدم. از خستگی رو پاهام بند نبودم.  

گفتم بخوابم تا ساعت شش و نیم. یه دفعه از خواب پریدم دیدم ساعت هفت و ربعه! زود پاشدم رفتم چای درست کردم و ظرفهای ظرفشویی رو خالی کردم و بقیه رو توش گذاشتم و یه دور روشنش کردم. کباب تابه ای درست کردم و دستی به خونه کشیدم و هی صدا اومد و مانی فکر کرده عمه شه. گفتم مهدی نکنه اصلا یادشون رفته باشه.  

خلاصه من تند تند کار میکردم و خونه رو مرتب می کردم و سبزیها رو هم پاک کردم و شستم، تا بالاخره ساعت هشت، هشت و نیم اومدند. برنج هم دم انداختم و اومدم نشستم. مشغول حرف شدیم تا ساعت نه و ربع که خواهر بزرگه اش گفت آشتی برنج دارین؟ گفتم آره.  

خب خیلی بد ویاره و تو اون نیم ساعت هم دو بار رفت بالا آورد طفلی. من می فهمم چه حالی سگیه!  

گفتم آره برنج دم کرده ام، از شب قبل هم داریم. واسه شام کباب درست کرده ام. گفت نمیتونم بخورم. گفتم قورمه سبزی میخوری؟ مال دیشبه. با یه ذوقی گفت: آررررره! که دلم براش سوخت!  

آدم بد ویار دلش میخواد بقیه غذا درست کنند و خودش دست به غذا نزنه. تند رفتم بساط شام رو به پا کردم و قورمه سبزی رو هم گرم کردم و با کباب آوردم. شکر خدا خوب خورد. دیگه یه کم نشستند و هرچی قورمه سبزی مونده بود رو هم ریختم تو ظرف بهش دادم که ببره خونه شون. پنجشنبه کارگر داشت و گفتم شاید بخواد به کارگرش غذا حاضری بده. لااقل این یکی رو که دوست داره بخوره رو خودش بخوره. 

دیگه اونا رفتند و منم ظرفها رو حواله دادم به سینک ظرفشویی و چپه شدم. 

پنجشنبه صبح شش و نیم بیدار شدم وسایل مانی رو جمع کردم و بیدارش کردم با هم رفتیم بیرون. قرار بود ببرمش پیش مامانم اینا چون اگه میخواست بره دستشویی، مهدی نمی تونست ببرتش! خلاصه با هم رفتیم نون بربری خریدیم و رفتیم شهران و من چقدر دلم میخواست کله گرد عمه رو ببینم. چون دیروزش که داداشم پولیپ بینی اش رو عمل کرده بود، اومده بود خونه مامانم اینا. خانواده اش هم اومده بودند. چهارشنبه شب میخواستم برم ببینمش که خواهر بزرگه مهدی اومدو نشد برم. 

دیگه مانی رو گذاشتم اونجا و نون هم دادم بهشون و یادم رفت واسه خودم نون بیارم اداره بخورم. تا ظهر عین سگ گرسنه ام بود!!!!! 

اومدم اداره و تا ظهر بودم و بعدش برگشتم خونه. بنزین هم نداشتیم! 

با مهدی ناهار خوردیم و خوابیدیم. عصر پاشدم، با مهدی حرفم شد. حاضر شدم رفتم بنزین زدم و همه اش فکر میکردم من که برام مهم نیست. ولی تو عید بخوام برم خونه مادر مهدی، چی بپوشم! اینقدر هم بدم میاد شب عید برم خرید که خدا میدونه. مهدی گفت من که پام شکسته و نمیتونم بیام.  

گفتم دلم از این میسوزه که همیشه همینی. همیشه همه که سالمی همینی. آدم میره خرید، زورت میاد بیای. بیای هم اییییییینقدر غرررررر میزنی که آدم یادش میره اصلا میخواسته چی بخره. همون نباشی بهتره.  

دیگه مونده بودم برم کجا. خب قبلا به شانزه لیزه نزدیک بودم و راحت میرفتم. ولی الان خیلی دورم. بالاخره اسم خدا رو آوردم و اول بنزین زدم و بعدش رفتم تهرانسر. اولین جای پارکی که گیر آوردم پارک کردم و رفتم چپیدم تو یه پاساژ و از مغازه دوم یه مانتو خریدم که سایزش 42 بود. گفت ببر پایین یه خیاط ماهری هست که خوب سایز میکنه. دیگه بردم پایین و گفت فردا بیا بگیر. بعد اونجا یه کتابفروشی بود که رفتم واسه همه روسا و همکاران قدیمی به عنوان عیدی کتاب خریدم و با کاغذ کادو، گذاشتم تو همون ماشین که سر فرصت بیام کادوش کنم.  واسه مانی هم چند تا کتاب خریدم که عیدی بهش بدم. همه عیدی ها که نباید اسباب بازیهای گرون باشه.

خب دست ندارم که بکشم ببرم بالا و بیارم پایین از اون چهار طبقه. میذارم تو ماشین بمونه. دیگه برگشتم خونه به این امید که یه سالادی با مهدی بخوریم و من بالاخره بعد از دو روز برم داداشمو ببینم. که مهدی گفت خواهر کوچیکه اش و شوهرش و خواهر وسطی اش دارن میان دیدنش! گفتم مهدی! من هنوز داداشمو ندیده ام!  

گفت خب تو برو. چون اونا که زنگیدند، من بهشون گفتم آشتی بیرونه و از اونجا هم میره دنبال مانی. گفتم من این کار رو نمیکنم. مهمونی که داره میاد خونه من، و من میدونم که داره میاد، هرگز تنهاش نمیذارم. اون میگفت برو منم نمیرفتم. خلاصه سر چیزهای دیگه حرفمون شد و یه دعوای حسسسسسسسابی با هم کردیم. اون هرچی دلش خواست به من گفت، منم هرچی تو این مدت تو دلم بود بارش کردم. یعنی فکر کنم دیگه حرفی نموند که بهش نزنم. 

نمیدونم کارم درسته یا نه. ولی یه چیزی رو خیلی خوب می دونم. 

اگه این روزها و این ماه ها و این سالها دارم با شرایط مهدی کنار میام و خیلی کنار میام و هی کنار میام، فکر میکنه خیییییییلی داره بهم خوش میگذره. اگه با خوشحالی صبح از خواب بلند میشم، اگه با همه درد جسمی که دارم بازم میرم سر کار، اگه سعی میکنم استانداردهای زندگیم همچنان حفظ بشه، اگه با همه خستگیم هنوز دوش میگیرم و مسواک میزنم و سعی میکنم ظاهرم اندازه خودم مرتب باشه، اگه هنوز با همه اعصاب خردیهایی که به سرم میاره و سر خانواده ام، خون به جگرم میکنه، من با خانواده اش مهربونی میکنم و احترام میذارم، فکر میکنه خییییییییلی داره بهم خوش میگذره، خیلی این زندگی به سرم زیاده و خییییییییییلی راحتم.  

اینکه عیبهای خونه بابام رو به روش نمیارم و اینکه راه دوره و چهار طبقه رو باید حداقل روزی دو بار بالا و پایین کنم و جایی کار کنم که اعصابم هر روز به فنای عظما میره و حسرت بچه دوم به خاطر شرایط زندگی به دلمه و ماشینمون بعد از صد سال هنوز پرایده و از هیچ مسافرت خارجی خبری نیست و ........ لابد اینا به سرم هم زیاده که هیچی نمیگم.ولی نمیدونه.  

سکوتم از رضایت نیست، دلم اهل شکایت نیست! 

که البته دیگه هست. دیگه اون تحملی که ازم سراغ داشتین، واقعا دیگه در خودم نمی بینم. راستش یه مدته که دیگه نشد اینجا بنویسم. شاید از وقتی که این دست درد آخری رو کشیدم. دردش خییییییلی زیاد بود. خیلی اذیت شدم. به مدت ده روز، هر بار یک ساعت و نیم تا دو ساعت شکنجه شدم. بعد از ده ساعت کار روزانه. بعد از اینهمه ساعت ترافیک. تازه بعدش رفتم به خونه رسیدم. 

صبرم تموم شد. 

خسته شدم. از فروردین پارسال تا اسفند امسال که میشه یک سال، دارم واسش دنبال کار می گردم. از اول تیر رفت سر این کار. تا همین الان و همین ساعت دارم جزاشو پس میدم. هی جنگ اعصاب که: من این کار رو دوست ندارم، تو زورم کردی، تو کردی تو پاچه من! به خاطر مانی فقط تحمل میکنم!  

خب آخرش چی؟ خودت چه کاری در نظرته؟ من باید چه کار کنم؟ تو بیکار بودی، تو هییچ ایده ای برای کار نداشتی. هیچ آلترناتیوی نبود. من این رو جور کردم. میخواستی چیز دیگه ای داشته باشی. میخواستی جایگزینی داشته باشی که وقتی از این کار بدت میاد، بگی اونو نمیرم. 

خب نکردی.  

سر همین موندی ولی با غر زدن، هی اخم کردی. تحمل هم حدی داره. صبر هم اندازه ای داره.  

چقدر بد که دیگه صبرم تموم شده. خیلی بد شد. چون دقیقا پنجشنبه عصر یه چیزهایی از خودم دیدم که تا همین الان باورم نمیشه.  

دیگه نمیتونم تحمل کنم. یه روزی با بیکاری و بی پولی و بدترین شرایط ساختم. به امید اینکه این زندگی سرپا بمونه. به خاطر خودم، به خاطر مانی و به خاطر جمع سه نفره. که از هم نپاشه. که معتقد بودم یه دندون خراب، اگه یه ذره هم ریشه داشته باشه، باید نگهش داشت. ولی الان خسته ام. توانایی نگهداری ریشه دندون رو ندارم. 

شاید عوض شده ام. 

یه چیزی بگم بهتون. 

این روزها، خودمو نمی شناسم. خیلی اهل توضیح دادن هستم. ولی الان دیگه چند هفته است که توضیح نمیدم.  یه جاهایی راحت «نه» میگم! خودم تعجب میکنم. سر کار خیلی خشن تر از قبل شده ام!

تحقیر، منو از پا انداخت! 

پنجشنبه دوباره مهدی شروع کرد به اینکه آره، خودت این شرایط رو درست کردی، خودت منو خواستی... 

اینو که گفت، نذاشتم جمله اش تموم بشه! گفتم بسسسسسه دیگه! روانیم کردی. ده یازده ساله خسته نشدی اینقدر منو تحقیر کردی؟ هی میگی تو منو خواستی، بابا گههههههههه خوردم. غلط کردم. من اگه دوستیم با تو چند ماه بیشتر طول می کشید عمرا زنت نمیشدم. من اگه خانواده ات رو می شناختم عمرا باهات ازدواج نمیکردم. اگه اون شلوار رو پرو میکردم، می فهمدم اندازه ام نیست.

این ازدواج، حاصل عجله من بود. حاصل صبر نکردن و نشناختن. حاصل پروانه نشدن تو در پیله رابطه ما. 

و تو از همون یکی دو سال اول، شروع کردی به زخم زبون. شروع کردی به تحقیر. هر طوری که شد، نسبت به هرچی، هر اعتراضی که کردم، هی گفتی خودت خواستی، خودت کردی!  

و این حرف شد سهم مهلک رابطه ما. و سهم مهلک احساس من. 

که امروز بعد از ده سال و نیم، که از عقد ما میگذره، من حالم نسبت به این رابطه اینقدر بده. که دیگه حالم به هم میخوره. که دیگه از خودم بیزارم که چرا همچین خریتی کردم و چرا گز نکرده بریدم. 

خلاصه هی گفتم و گفتم و گفتم. حتی تو آشپزخونه بودم و دو سه تا حرف کلفت که بارم کرد، رفتم با شیرجوش زدم رو زانوش. زانوی همون پاش که شکسته!  

گفتم که تحملم تموم شده. گفتم که دیگه شده ام یه آشتی که خودم هم خودمو نمی شناسم. 

حتی بهش گفتم این روزها خوشحالم از اینکه مانی اینقدر نسبت بهت احساس وابستگی پدر و پسری داره. شاید بخوای تصمیماتی بگیری.  

بهم نگین عجولم. بهم نگین نباید این حرفها رو میزدم. 

برای مردی که حرمت برای هیچی باقی نمیذاره، همین حرفا هم زده میشه. این حرفها به گوش مردی میرسه که خودش حرمت رابطه رو می شکنه. مردی که برای رابطه هییییچ کاری نمیکنه. هییییییچ قدمی بر نمیداره. ولی در عوض، زنش رو مقصر همه چی میدونه. همه چی رو گردن زنش می اندازه. همه چی رو از زنش میخواد!  

پس تو چی؟ 

پس نقش تو چیه؟ همین که چند سال پیش گفتی بریم خارج و نشد که بریم، نقشت تموم شد؟ همین که نه ماه پیش گفتی این کار رو دوست نداری و من زورت کردم و تو رفتی، همین شد نقش تو؟  

من هم مقصرم. 

از اول با همه چی زیادی راه اومدم. شوهر خواهرهاش روزهای تعطیل هم میرن سر کار. شب هم یکی شون پروژه برمیداره و میره سر کار. اونجوری کار میکنه که تونسته بعد از سه سال که از عروسیشون گذشته خونه بخره. خدا رو شکر. ولی تو هی موندی تو خونه و غر زدی.  

من با خرابی جامعه و داغونی بازار کار کار ندارم. من با شیر تو شیری اوضاع و پارتی بازیها کار ندارم.  

ولی اگه زنی با همه چیز میسازه و پا به پات میاد، دیگه تحقیرش نکن! دیگه هی تو روش نزن که تو منو میخواستی و من منتهای آرزوت بودم!!!! خرش کن و بازم ازش کار بکش!

همون پنجشنبه بهش گفتم. گفتم تو یه کاری کردی که من حالم از خودم بهم بخوره. که یعنی من اینو میخواستم؟ اینو با این شرایط؟ پیش خودم روسفیدم که هییییییییچ جا کم نذاشتم واسه این زندگی. خیلی هم بیشتر از وسعم کار کردم. همیشه همراهت بودم، همپات بودم. ولی تو جز سرزنش چی به من دادی؟ هیچی.  ولی روسیاهم از نحوه انتخابم!!

خب منم دیگه اون آدم قبلی نیستم. نمیتونم که باشم! 

الان به اینجا رسیده ام که حس کنم یه چیزی از دلم تا گلوم داره بالا میاد. که یه چیزی رو که روزگاری برام عشق بود رو دارم بالا میارم. یه باره قی کنم و تف کنم بریزمش بیرون.  

از بس تو زندگی با تو تحقیر شدم و مقصر هممممممه سختی های زندگی شناخته شدم. 

بهش گفتم چیزی از اون عشق باقی نمونده در من. 

بعد تو دلم از خودم پرسیدم آشتی! واقعا نمونده؟ تو دلم گریه ام گرفت وقتی دیدم باقی نمونده! تحقیرهای مهدی تو این چند سال، چیزی باقی نذاشت.  

بعد زنگ زدند و خواهرهاش و شوهر خواهرش اومد. اونجوری تربیت نشده ام که به مهمون رو ترش کنم. سیب و پرتقال داشتیم. با آناناس و هلو خرد کردم و سالاد میوه درست کردم. ازشون پذیرایی کردم. میخواستم از بیرون شام بگیرم. ولی نموندند. قرار بود برم دنبال مانی. ولی دیگه اونا تا ساعت نه موندند. وقتی رفتند مانتومو تنم کشیدم و رفتم دنبال مانی.  

مهدی میخواست آشتی کنه ولی من حالم بد بود. حوصله شو نداشتم. 

حوصله خودمم نداشتم. 

پ هم نبودم و نیستم که فکر کنین احساسات زودگذر بوده. حسابی از خجالت هم دراومده بودیم.  

آها، اینم بگم بهتون. یه تیکه از دعوا این بود:  

اینکه قراره بریم شمال، چند بار مهدی ویلا گرفته. این بار خاله چند تا شماره به مهدی داد که مهدی حرف بزنه. هر بار هم که مهدی از من سراغ گرفت یا خاله گفت، من گفتم دوتایی با هم حرف بزنین. من محل کارم به اندازه کافی شلوغم. خب چه کاریه که من این وسط واسطه باشم. یه دفعه روز پنجشنبه مهدی شاکی شد که اصلا چرا بقیه ویلا نمیگیرن؟ چرا من باید واسه اونا بگیرم؟ گفتم خب تو هم زن و بچه ات این وسط هستند. بعدش چند بار گرفتی، بقیه فکر کردند بلدی. الان نمیخوای انجام بدی، مهم نیست. ویلا نگیر. من خودم به یارو زنگ میزنم. 

خب مهدی چند بار زنگیده بود و طرف گوشیش قدیمی بود و نشد که عکس بفرسته. این شماره ها رو خاله ام پیدا میکرد و میداد به مهدی. از آشناهای برادرشوهرش بودند. من خودم میگم چرا خاله ام اصلا نزنگید؟ ولی خاله میگفت مهدی خوب بلده باهاشون بحرفه. خلاصه برنامه اون دو تا بود. 

مهدی هم اون روز شاکی شد که اصلا به من چه؟ من نمیگیرم.  

منم گفتم نگیر. جهنم. خودم میگیرم. مشاور گفت این کارها رو بذار به عهده مهدی که خودش انجام بده. این کارها مردونه است و تو دخالت نکن. منم گذاشتم خودت بگیری. منتها تو خودت میگی نمیگیری. همون انرژی تو بذار برای جاهایی که دوست داری کمک کنی بهشون. 

بعدش خودم زنگیدم به یارو و قرار شد عکسها رو بفرسته. (که البته هنوز هم نفرستاده.) 

همونجا هم به مهدی گفتم این یارو یا میفرسته یا نمی فرسته. مهم هم نیست. نهایش اینکه نمیریم شمال. من اینقدر خسته ام که می تمرگم تو خونه. واقعا هم برام مهم نیست که بریم یا نریم. دیگه شمالی که گرو کشی باشه که من چند بار واسه ویلا زنگ زده ام، الان زنگ نمیزنم، اصلا ولش کن. نریم بهتره.  

برام این عجیب بود. که دلم برای برنامه ریختن مامانم نسوخت، که این جمعیت دل خوش کرده اند که بریم. فکر کردیم نریم هم طوری نمیشه!

خلاصه مانتومو تنم کردم و رفتم دنبال مانی. بدبختی ضبط ماشین هم خراب شده، منم معتاد آهنگ. نشد هیچی گوش بدم. 

رسیدم خونه بابام اینا و داداشم اینا هنوز بودند. داشتند شام میخوردند. یه کم بچه رو شکر خدا بغلم دادند و باهاش بازی کردم ولی متاسفانه مانی خواب بود. گفتند خیلی خسته بوده. گفتم بذارین بیدارش کنم. بابام اینا توپیدند بهم که چه اهمیتی داره که بخوای بچه رو بیدار کنی؟ داداشم گفت من تازه دارم شام میخورم. بعد از استیج، بغلش میکنم میارمش. 

بابام که میگفت بمون همین جا. 

حالم بد بود. اصلا وقتی حالم اینجوریه دلم میخواد بیام خونه خودم بتمرگم. حوصله هیچ جا و هیچ کس رو ندارم. لااقل نمیخواد به کسی توضیح بدم. 

زنگیدم به مهدی که گفت بمون همونجا. نکنه مانی شب بیتابی کنه. دیگه مانی رو ول کردم و اون اولین شبی بود که مانی دور از ما خوابید. برگشتم خونه و وسط راه یه بار مهدی زنگید که بیا، امیرحسین میخواد آهنگ کجایی رو اجرا کنه!!!!!!!!! 

خلاصه رفتم و استیج رو دیدم و بعدش کپه مرگم رو گذاشتم.  

جمعه صبح ساعت هفت و نیم بیدار شدم و رفتم نون خریدم و رفتم دنبال مانی. به زور آوردمش و رفتم تعویض روغنی که بسته بود.  

اومدیم خونه و کیک تولد خانم برادرم رو که مامان واسه مهدی فرستاده بود رو دادم به مهدی خورد و خودم افتادم به جون کارها. 

موها و ابروهام رو رنگ گذاشتم و یه دور ماشین رو زدم و کباب تابه ای با سس درست کردم و برنج هم دم انداختم و رفتم حموم و بیرون اومدم و بعدش موهامو خشک کردم و رفتم دنبال مانتوم که بهم گفته بودند آماده است. بعدش از یه جای دیگه تو تهرانسر هم دستگیره واسه در حمام و دستشویی خریدم و برگشتم خونه. ناهار خوردیم و خوابیدیم. عصر رفتم ناخنم رو ترمیم کردم و نیم ساعت تو ماشین داشتم کتابهای کادویی عید رو کادو میکردم و بعدش رفتم ترمیم.  

یه بار دیگه رفتم برای تعویض روغن و فیلتر ماشین که بسته بود. بعدش برگشتم خونه و لباس زمستونیهای شسته شده رو دسته کردم و گذاشتم تو کمد و ملافه های شسته رو هم تا کردم گذاشتم تو کمد. گاز رو پاک کردم و فویل روش رو کشیدم. مهدی تند تند به مانی میگفت پاشو به مامان کمک کن!!!! 

یکی دو بارم گفت با من حرف نمیزنی؟ گفتم: نه. حرفامو بهت زده ام. کاری باهات ندارم. 

دیگه شام به مانی و سالاد به مهدی دادم و خرده کاریهای آخر رو انجام دادم و استیج رو دیدیم و خوابیدیم.  

امروز صبح هم پاشدیم سه تایی رفتیم بیمارستان اختر و دیدیم تو اون شیرتوشیری، مانی خسته میشه. حررررررف هم میزد ها! آخرش مهدی زنگید به خواهرش این که بیان ببرنش. اومدند دنبال مانی و بردنش. منم مهدی رو بعد یه مدتی بردم گذاشتم خونه باباش اینا. منتها شب باید برگردیم چون سازنده

دوباره تو ماشین حرفمون شد و من همون حرفها رو تکرار کردم.  

نمیدونم، انگار واقعا این حرفهایی که زدم بهش، واقعیه!  

خب یکی نیست بهش بگه. اگه واقعا اینقدر خوشحالی و قند تو دلت آب میشه از اینکه من دوستت داشتم، چرا هی میزنی تو روم؟ چرا سعی نمیکنی این محبت رو زنده نگه داری؟ چرا یه کاری میکنی که بعد از این همه سال به غلط کردن بیفتم. 

یه بار یکی از بچه ها یه چیزی اینجا برام نوشت که صد در صد واقعیه. مهدی اهل بازی کردنه. دوست داره بازی کنه و هی طرفش رو به چالش بکشه.  

منتها من دیگه برای بازی کردن خسته ام. برگی ندارم که رو کنم.  

خب دیگه من میرم.  

راستی یه چیزی. به هییییچ عنوان هیچ کامنتی رو در مورد این پست تایید نمیکنم. کامنت دونی رو می بندم. و با عرض پوزش اگه در این مورد در پست های دیگه هم بنویسید، تایید نمیکنم. بازم عذر میخوام. 

دست خدا به همراه همگی.



تاریخ : شنبه 22 اسفند 1394 | 16:33 | چاپ | نویسنده: Ashti (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر