X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلااااااااام به روی ماه همگی. سال نو مبارک. پر باشه از محبت و سلامتی و آرزوهایی که یکی یکی کنارشون تیک میخوره! 

میدونم بدقولی کردم ولی خداشاهده اونجایی که بودیم اییییییینقدر وضع نت خراب بود که به زور گاهی به تلگرام وصل میشدیم. دیگه نت پیشکش. اینه که نشد حتی یه کلمه بنویسم. اصلا نشد وصل بشم. کللللللللللی تعریف کردنی دارم. خیلی زیاد.   

همین اول کاری یه گل میزنم به سر اولین شنبه ای که دارم اولین پست سال 95 رو می نویسم. به خصوص که خانم مظفری پور هم عکس بچه های نصیرآباد رو فرستاده بود برام که لباس نو عید پوشیده بودند و خیلی عکسهای قشنگ و با روحی بود.  

6037691165034190 

 خب، تقریبا از دو هفته پیش تا حالا پست نذاشته ام. روز به روزش رو نمی نویسم. کلللللللی حرف دارم. کلی حرف با خودم. و تغییراتی که در من به وجود اومده. 

آخرین باری که نوشتم، شنبه دو هفته پیش بود. فرداش یکشنبه بود که تعطیل بود. کلی کار داشتم واسه اون روز. که همون یکشنبه صبح داداشم زنگید که مامان ناهار درست کرده و میخوایم ناهار رو بیاریم به مهدی هم سر بزنیم. هستین؟‌ گفتم آره. تو دلم خوشحال بودم ناهار درست نمیکنم! خلاصه فقط پریدم رفتم ماشین رو بردم پیش تعویض روغنی که شلوغ بود و رفتم یه دور تو یکشنبه بازار زدم و تند تند خریدهایی که برای اداره میخواستم رو انجام دادم و اون وسط واسه خودمون هم یه کم لباس تو خونه ای خریدم و رفتم تعویض روغنی و کار انجام شد و یه کم خرید کردم و رفتم خونه.  

مامان ماکارونی درست کرده بود. گفته بودم خاله اینا هم بیان که شوهر خاله لوسترهامونم وسط کرد. شام هم یه چیزی سرهم کردیم و هرکاری کردم مامان بمونه، نموند. خلاصه رفتند و دوشنبه صبح هرسه رفتیم سرکار و مهد. مهدی رو بردم نزدیک اداره اش پیاده کردم و اومده اداره و تا شب له شدم و برگشتم. این روزهای آخر که دیدین چقدر کارها، الکی زیاده! مال ما که دیگه مرگ بود. با این پروژه لعنتی هم مقارن شده بود، نفس همه دیگه رفته بود. 

عصر برگشتیم خونه تو اون ترافیک مرگبار. من که له بودم. یه کم دراز کشیدم، شب دوستام اومدند به مهدی سر زدند. من که نا نداشتم. اونا خودشون اومدند و خوردنی آوردند. گفتم من نا ندارم پاشم. اگه میخواین، خودتون برین چای درست کنین.  

دیگه بودند و شام هم که هیچی. رفتند و شب داشتم از خستگی تلو تلو میخوردم که اتفاقی که نباید بیفته، افتاد! مهدی رفت تو اتاق که گفت: آشتی صدای آب میاد! یه دفعه دیدیم لوله شوفاژ به شدت نشت کرد و ظرف چند ثانیه هممممممه اتاق مون پر از آب شد! لباس خواب تنم بود. منتها چون لرز داشتم، یه شلوارک هم زیرش پوشیده بودم. نفهمیدم چی کار کردم. فقط سوئیشرت مهدی رو کشیدم تنم و خودمو پرت کردم طبقه پایین. التماس میکردم همسایه مون بیاد یه کاری بکنه. گفت شوهرش بیرونه ولی بهش میزنگه. اون یکی طبقه سوم رو در زدم. شکر خدا اونا بودند. پسرش و نوه اش پریدند بالا. منتها تو این فاصله، پدرشون هم رفته بود پایین فلکه رو ببنده. چون همزمان لوله شوفاژ اونا هم ترکیده بود! ظاهرا لوله ها رو عوض کرده بودند و وقتی فلکه رو باز کرده بودند، فشار یکی از پمپها بیشتر بوده تو شهرک، در نتیجه چند تا آپارتمان مشکلاتی مثل ما براشون به وجود اومده بود.  

تا رسیدیم بالا، مهدی تا قوزک پا، توی آب بود. البته تا قوزک گچ! اصلا باور نمیکردم هیچی رو. فقط دسته دسته از لباس چرکهای حموم می آوردم و می انداختم کف اتاق که آب رو بگیره و نزنه به سقف طبقه پایین. حالا فکر کنین کلی هم بی ناموسی لابلای لباسها بود!!!!! بعد چندتا پتوسفری هم آوردم. حالا این وسط یه پرانتز باز کنم. فکر کنین من این اتاق رو اصلا خونه تکونی نکردم. دو سه تا کیسه لباس برای نصیرآباد گذاشته بودم که گوشه اتاق بود. اونا رو بغل زدم و بردم تو پذیرایی. پسر همسایه اومد و نمیدونم چه کار کرد. همینطوری بین زمین و آسمون مونده بودم.  

یه نگاهی به گچ پای مهدی انداختم که خیس شده بود. یه نگاهی به اتاق که شده بود عین پیاده رو! رفتم سطل و دستمال آوردم و دو زانو نشستم کف اتاق. شکر خدا پارسال قبل از اینکه بیاییم، کف اتاق رو سرامیک کردیم. موکت بودم که دیگه هیچی. دو زانو نشستم کف و هی آب جمع میکردم با دستمال و می چلوندم تو سطل. گوله گوله هم اشکام میریخت رو آبهای کف. از خستگی و دست درد نای حرکت نداشتم. هی میگفتم خدایا مگه نمی بینی چقدر خسته ام. چقدر دستام درد میکنه. 

خلاصه حوالی ساعت دوازده کار تموم شد. کف تمیز شد و لباسهامو عوض کردم و دراز کشیدم. کمرم راست نمیشد. به همکارم اس دادم که اینطوری شده و کمرم صاف نمیشه. شاید فردا دیرتر بیام.  

واقعا حالم خیلی بد بود. بدتر از اون حس میکردم ظرفیتم دیگه تکمیل شده. فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده و من دیگه قادر به تحمل نیستم. 

سه شنبه صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. فکر کردم اگه بخوام دیر برم، جای پارک پیدا کردن کار حضرت فیله. مهدی قرار بود بره آزمایش بده. مانی رو زدم زیر بغل و بردمش مهد. خودم هم رفتم شرکت. بالاخره ظهر در کشمکشی که بین دفتر مدیرعامل و روابط عمومی بود، اونا پیروز شدند و پک کردن هدایای نوروزی افتاد گردن ما!!!!!!!! فکر کنین! من با اون دستم، با اون وقت کم، شب چهارشنبه سوری. مدیرعامل با مدیر روابط عمومی دعواش شد و گفت دیگه حق ندارین هیچ کدوم از کارهای منو انجام بدین. همه رو میدم دفترم!!!!!!  

منم رفتم گفتم من حرفی ندارم از اینکه این کار رو بکنم. منتها، یه هفته پیش، حتی سه روز پیش! نه الان که شب چهارشنبه سوریه. نه که دقیقه نوده. خلاصه دیدم چاره ای نیست. اونا هم که دعواشون شده بود. نشستم لیست درآوردن. کل دفتر رو سپردم به همکارم. رفتم تو اتاق و پک کردم. کار خودم بود. خود احمقم. که همه رومی شناختم و کار رو بلد بودم. یه سری کارها رو انجام دادم. دیدم تموم نمیشه. نزدیک پنج به مدیرعامل گفتم من میرم دنبال پسرم. گفت مگه کارت تموم نشده؟ گفتم نه. گفت پس بذار یکی رو باهات بفرستم. تو این ترقه بازی بلایی سرتون نیاد. گفتم نه. اینقدر ترافیکه که نمیشه ماشین برد. میرم مانی رو میارم و میام. 

راستش از خدام بود از اداره بیام بیرون. واقعا نیاز داشتم دو قدم راه برم. حالا اینم در نظر داشته باشین که ظهر بهش گفتم امروز چهارشنبه سوریه. سالهای پیش خانمها رو زود تعطیل می کردند. گفت: خانمها به شما چه! ماشاءالله واسه خودت شیرمردی!!!!!! 

دیدم راست میگه. من که خانم نیستم!  

البته به شوخی گفت. دیگه رفتم مانی رو آوردم و یه کم تو اداره کارم رو جلو بردم و بار ترافیک هم کمتر شد و با هم رفتیم خونه. تو راه این منورهای رنگی رو نشونش میدادم و اونم کیف میکرد. حوالی ساعت هشت رسیدیم خونه. یک عدد مانی و یک عدد آشتی جنازه. 

اومدم خونه و مهدی خونه بود. رفتم سراغ لباسها که بندازم تو ماشین، یه دفعه مهدی شاکی شد که این تیشرت سفید منو چرا دیشب انداختی رو آبهای کف اتاق. ببین داغون شده! اصلا دیشب از این لباسها که برای خیریه گوشه اتاق بود می نداختی. چرا تی شرتهای منو انداختی.  

گفتم تو اون شیرتوشیری دیشب، مگه انتخاب لباسها دست من بود؟ خودت که دیدی چه بلبشویی بود. اصلا تو خودت از صبح مگه نرفتی تو حموم و از توالت فرنگی استفاده نکردی؟ احساس نداشتی لباسهای گوشه حموم رو بندازی تو لباسشویی؟ منتظر بودی من بیام؟ 

بعد یه دفعه تبدیل شدم به یه حیوون وحشی! وحشی ها!!!!!!! نعره میزدم! گفتم بهش که دیگه طاقتم طاق شده. بعد از خدا میخواستم منو بکشه و راحتم کنه. هرررچی هم دهنم اومد بهش گفتم. مانی عین موش تو اتاق قائم شده بود. منم در آستانه سکته بودم. چون اییییییینقدر فشار جسمی و روحی روم زیاد بود که واقعا تموم شده بودم. هیچوقت تو زندگیم اینجوری تموم نشده بودم. شده بود خسته بشم، کلافه بشم و از پا بیفتم. ولی اون شب به معنی واقعی کلمه حس کردم تموم شدم.  

و تموم شدم. 

منتها چون حال خیلی خیلی بدی داشتم، دیدم الان یه کاری دست خودم میدم. اولش خیلی خسته و جنازه بودم. بعد حس کردم یه نیروی ماورایی دارم. باید یه جا خرجش میکردم. قادر به دراز کشیدن و استراحت کردن نبودم. همه تنم می لرزید. دو روز بعد عازم سفر بودیم ولی من هیییچ کاری نکرده بودم. هیچ وسیله ای برنداشته بودم و هر روزم صد تا کار به کارم اضافه میشد. سنگ هم باشه می ترکه. فقط مامانم هر روز خیالم رو راحت میکرد که آشتی تو فقط وسایل شخصی ات رو بیار. من همممممممه چی میارم. که جریان اونم میگم بهتون. 

خلاصه اون لباسهای مهدی که خراب شده بود رو با دست شستم. چند تا لباس دیگه رو هم با دست شستم. یه سری وسیله کنار گذاشتم و یادم نیست چی شام دادم به مانی خورد. بعد با حالت سکته رفتم خوابیم. گفتم خدا رو شکر که دیگه فردا بیدار نمیشم و همه این خستگی ها تموم میشه. 

چهارشنبه صبح پاشدم اومدم اداره. افتادم به جون پک ها و تا عصر همه رو تموم کردم. دو تا دستهام دیگه قفل شده بود. تو اداره هییییچکی نمیتونست بیاد طرفم. خدماتی یه کلمه گفت این کاری که به من گفتین، کار من نیست. کار فلان واحده. چنان داد کشیدم سرش که بهت میگم این کار رو بکن، پس تمومش کن! با منم بحث نکن! که تا کار تموم نشد، از اتاق بیرون نیومد.  

شاید اون روزها با هیچکس نخندیدم و به کسی لبخند نزدم. گفتم که، تموم شده بودم. فقط مدیر روابط عمومی منو کشید تو اتاق و از طرف خودش عیدی بهم یه ترمه داد. گفت تو خیلی مهربون و کاملی. تو دلم گفتم باید نعره های دیشبم رو می شنیدی. باید فحشهای دیشبم رو میدیدی. از جاهای دیگه هم یه عالمه کادو و سررسید برام اومد. ولی من یه سری رو اصلا باز نکردم. میخواستم پک کردن تا شب تموم بشه. 

این وسط دختردایی کوچیکه بهم زنگید که امشب تولد داداش بزرگته. ما امشب میریم مغازه پسرخاله. اگه تونستی بیا. گفتم خیلی درگیر کارم. ولی سعی میکنم بیام.  

گفتم برم بلکه حال و هوام عوض بشه. بلکه سکته نکنم. 

خلاصه تا پنج و شش کارها جمع شد و رفتم خونه. سر راه رفتم بازار روز و از یکی از کارگرها خواستم ساعت هشت و نیم کسی رو بفرسته خونه. 

رسیدم خونه و وسایل سفر رو جمع کردم. یه چمدون برداشتم واسه خودمون سه تا. همممممممه چی رو هم گذاشتم تو همون. بعد اون آقا اومد و همه وسایل رو برد پایین. مهدی هم به خاطر خیس شدن و تغییر شکل دادن گچ، بازش کرده بود. ولی به شدت درد داشت. من که اصلا نگاش نمی کردم. من فحش د اده بودم، من داد کشیده بودم، خودم هم قهر کرده بودم. گفتم که، تموم شده بودم. 

همه چی رو جمع کردیم و به مامانم هم گفتم که شام منتظرمون نباشه. میریم پیش پسرخاله. خلاصه رفتیم اونجا و یه بادی به کله ام خورد یه کم آروم شدم. ولی در حد مرگ خسته بودم. نشستیم شام خوردیم و کیک هم بریدند. این برنامه دختردایی کوچیکه و زن پسرخاله فست فودی بود. همون که تازه ازدواج کرده. بعدش دیگه من رو پام بند نبودم. رفتیم بنزین زدیم و رفتیم شهران. خب یه عامل خستگیم هم، رانندگی این دو هفته آخر اسفند بود. که تو این ترافیک زاییدم هر روز تو این شلوغی. خودم باید رانندگی می کردم چون پای مهدی داغون بود.  

خلاصه بنزین زدیم و رفتیم شهران و خوابیدیم. 

صبح زود بیدار شدیم و رفتیم در خونه خاله. دختردایی رو اونجا گذاشتیم چون قرار نبود با ما بیاد شمال. همینطوری هم حرف مفت زیاد پشت سر اون و برادرمه. اونو گذاشتیم و شوهرخاله رو برداشتیم! شوهرخاله با ماشین ما اومد که ما رو تا شمال بیاره. قرار بود روز اول عید خاله و پسرش و عروسش و دخترش هم به ما ملحق بشن. 

ویلا رو هم مهدی هماهنگ کرده بود. اگه یادتون باشه دو سال پیش ما رفتیم چمستان. اونجا یه پسر بنگاهی بود به اسم حامد. که دفعه قبل ویلای خوبی بهمون داد و مهدی این بار هم با خودش تماس گرفت واسه ویلا.  

خب تا اینجا رو داشته باشین تا این پست رو بذارم. چون ماجرای شمال، خودش یه پست کامله. اینو بخونین تا من برم بقیه رو تو یه پست دیگه بنویسم. 

فقط من دیگه نخوندم. ویرایشش با خودتون. 

یا حق



تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 09:54 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (8) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر