X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام  مجدد.  

بریم سراغ باقی ماجراها که میشه از سر مسافرتمون به شمال. 

خلاصه صبح پنجشنبه دو ماشین راه افتادیم. سمند بابام اینا که خودشون سه تا با مانی توش بودند، پراید ما که منو مهدی و شوهرخاله توش بودیم. بعد از رودهن، داداش کوچیکه هم بهمون ملحق شد و سه ماشینه راه افتادیم. خلاصه رسیدیم و من حالم بهتر بود. مهدی هم این دو روزه هوامو داشت و هی بهم میگفت بداخلاق! که البته حق داشت. خودم هم خودمو نمی شناختم، وای به حال اون. خلاصه رسیدیم به اون دهی که نزدیک چمستان بود. رفتیم سراغ پسره که برامون ویلا گرفته بود. به اسم حامد.  

 

 

برش داشتیم با هم رفتیم در ویلایی که برامون در نظر گرفته بود. ته یکی از کوچه های روستا. چه منظره ای! من و پسرها وارد شدیم، دیدیم چه ویلای بزرگی. فقط چرا وسیله نداره؟ پسره گفت: مثلا چی میخواین؟؟؟!!!!!!! گفتم: خب همه وسایل زندگی. اتاقهاش بالا بود. رفتیم بالا دیدیم یکی از اتاقا موکته، یکی دیگه کفش سرامیکه. تخت نداره، فقط تو همه خونه، دو تا کاناپه بود و یه یخچالی که به برق نبود!!!!!! گفتیم پس باقی وسایل چی؟ تی وی و رختخواب و ظرف و ظروف؟ گفت: اینا رو بعدا میارم! گفتم بعدا یعنی چی؟ مرد حسابی مهدی دو روزه بهت زنگ میزنه که با بچه سه  ماهه داریم میاییم، بخاری رو روشن کن ویلا هوا بگیره! الان ما چه جوری اینجا زندگی کنیم؟ ما اینجا رو نمیخوایم. 

خلاصه سرگردون شدیم و رفتیم در مغازه اش، اونجا من هرچی دهنم اومد بهش گفتم. گفتم اینهمه آدم رو از تهران کشوندی اینجا که ما رو ببری تو یه خونه خالی؟ گفت: خب وسیله میارم کم کم! گفتم: کم کم؟ کلا ماها همه سال رو سر کار بودیم و اومدیم هوا عوض کنیم. بشینیم واسه تو اسباب کشی کنیم؟  

الهی بمیرم. مهدی حالش از همه خرابتر بود. ولی هییچی نمی گفت. به مهدی تو چرا ناراحتی؟ گفت: خب من با این الاغ هماهنگ کردم. چه میدونستم اینجوری میشه. گفتم به تو ربطی نداره. خلاصه تو اون روستا، داداش شوهرخاله ام هم یه ویلا داره که نصف سال میاد اونجا واسه هواخوری. اصلا چند روز قبلش همین آقا اومده بود با حامد رفته بودند یه جایی رو دیده بودند و اوکی داده بود. منتها نگو تو این مدت، یه بنگاهی دیگه، اونجا رو اجاره داده بود. بعد حامد بی همه چیز هم به ما نگفته بود. با خودش گفته حالا بذار بیان، یه کاری میکنم. 

که البته من نذاشتم فکرش عملی بشه. حسابی شستم گذاشتمش کنار. داداش شوهرخاله مامان اینا رو برد خونه خودش و گفت من فعلا تنهام. بیایین ببینیم چه میشه کرد. من و مهدی و حامد رفتیم دنبال خونه. منم هی حامد رو شستشو میدادم. مهدی هم هی بهش میگفت تو منو جلوی خانواده زنم خجالت زده کردی. بعد مامان حامد اومد و هی میگفت: پسر من ساده است! فکر میکنه همه مثل خودشند. مقصر نیست. یارو قول ویلا رو به این داده، ولی اجاره اش داده. راستش شاید اونجا باور کردم. ولی بعدش یه دیوث بازی ازش دیدم که خوب شناختمش. 

خلاصه زنگید یه جا و گفت: یه ویلای دیگه هم هست که امشب برین اونجا تا فردا براتون یه جایی رو دست و پا کنم. دیگه این بار مهدی گفت من نمیام. خودتون برین ببینید. بیچاره چه حالی داشت مهدی. 

دیگه برگشتیم خونه برادر شوهر خاله و دیدیم بساط جوجه رو تو حیاط پشتی به پا کرده اند. جوجه رو زدیم بر بدن و این بار بابا و داداش کوچیکه و خانمش رو بردم. رفتیم ویلای دوم رو دیدیم و مورد پسند واقع شد. لااقل جایی بود که آدم داشت توش زندگی میکرد. البته کاشکی آدم بودند. خلاصه برگشتیم پیش بقیه که تصمیم گیری کنیم. بعدش من زنگیدم به حامد که اینجوری نمیشه که ما یه شب بیاییم و فردا بریم دنبال خونه. وسایل ما زیاده. ما رو از اینور به اونور نکن. اگه اینا رضایت میدن، ما بمونیم همین جا تا پنجشنبه. وگرنه اینجا می مونیم تایه جای ثابت برامون پیدا کنی.  

این وسط اینم اضافه کنم که صاحبخونه، راضی نبود ما بریم تو اتاق بچه اش. میگفت دست میزنین به وسایلش. بهش گفتم پسر من یه اتاق اسباب بازی داره. من روزها نمیذارم بیاد اینجا. اتاق رو نبند. فقط شبها دو نفر بتونند بخوابند اینجا. دیگه خیلی مظلوم بودند و بابام هم ده تومن داد دست بچه شون گفت اینم عیدی این دختر ناز.  

منتها از همون اول ما متوجه شدیم که خونه بغلی، یه خانمی داره که هممممممه اش تو خونه ایناست. تو همون یکی دو بار اول، این خانم همه اش تو کوچه بود. اینو داشته باشین تا باقی رو بگم. 

خلاصه گفتند باشه تا پنجشنبه صبح بیایین همین جا. مهدی نصف پول رو داده بود و باقی پول رو هم قرار شد بدیم و دیگه اسباب کشیدیم تو خونه. الحق هم خیلی قشنگ و جادار بود. دیگه جابجا شدیم و چه بااااااارونی هم می اومد. من که اینقدر خسته بودم که جلوی بخاری ولو شدم و با کارتک هم نمی شد جمعم کنین. شب خوابیدیم و فرداش که جمعه بود پاشدیم. طبق معمول من رفتم از سر کوچه نون تازه گرفتم البته نون بربری خودمون بود! یعنی فکر نکنین نون محلی بود. نونوای دو سال پیش هم نبود. یه نونوای دیگه بود. اومدیم صبحانه رو خوردیم و راه افتادیم به طرف دریاچه. ته روستا یه دریاچه خیلی قشنگ بود که رفتیم اونجا. ظهر برگشتیم ناهار و استراحت. من بازم چسبیدم به زمین جلوی بخاری. یعنی انگار این خستگی و سرما از تنم نمیرفت بیرون. 

خلاصه اینجوری گذشت و البته من به بابام اینا گفتم که مهدی ناراحته سر قضیه ویلا و اونا هم به مهدی گفتند اینا به تو ربطی نداره و تو همین که برای ما از تهران ویلا رو جور کردی کلی محبت کردی. ممکن بود ما خودمون هماهنگ میکردیم و همین میشد. اینا دست ما نیست. دست آدمهای بی مسوولیتی مثل حامده. پس بیخودی خودتو ناراحت نکن. 

عاقا مشکل بعدی خودشو نشون داد. خونه تقریبا چیزی به اسم آب گرم نداشت!!!!! زنگیدیم به حامد که آب گرم اینجا کو؟ پس مردم این خونه با چی خودشون تمیز می کنند؟ گفت همینه. مسافر زیاده، فشار آب کمه، این فشار هم نمیتونه آبگرمکن رو درست کنه. خلاصه شب قبل از سال تحویل مردها در حال کشتی گرفتن با آبگرمکن بودند و این وسط یه بارم که رفته بودیم بیرون، متوجه شدیم صاحبخونه بی اجازه وارد حیاط شده و یه سری وسایل تاسیسات رو برده. که البته شوهرخاله ام کلی با حامد دعوا کرد. که مگه شماها اجازه گرفتن بلد نیستین و از این صوبتا. 

بالاخره یه چیزی درست شد و شب عید دونه دونه ترسان و لرزان رفتیم یه حموم شخمکی گرفتیم. چون از صبح همه لب دریا بودیم و کلی آتیش درست کرده بودیم و بوی دود میدادیم. تازه عشق عمه هم بوی دودمیداد و شده بود عشق دودی! خدا رو شکر میکنم چند روز کنارش بودم و تا نفس داشتم بوش کردم مرتیکه رو. بوی عشششششق میداد. خدا به حق علی به هرکی نداره بده. یه بچه سالم و صالح. خلاصه. زن داداشم بعد از شام اومد رو اپن سفره هفت سین چید چون اولین عید نی نی جون هم بود. البته من به احترام مامان هفت سین نیاوردم و نچیدم. ولی وقتی زن داداشم آورد، ما کلی استقبال کردیم  ازش هم تشکر کردیم.   

روز قبلش رفتم پیش نونوا و بهش گفتم تو روز اول عید هستی؟ گفت: آره. گفتم یعنی سال تحویل اینجایی؟ گفت: آره. من نباشم کی میخواد به این ده نون بده؟ من هستم. گفتم باشه. دستت درد نکنه. دو سال پیش یه نونوایی اینجا بود که نونهای کره ای محلی میزد که طعمش عااااااااالی بود. از اونا فردا برامون میزنی؟ گفت: آره که میزنم. چرا نمیزنم. منم یه بیعانه بهش دادم و خوشحال اومدم خونه. به همه هم گفتم فردا که روز اول عیده، واسه تون نون کره ای میگیرم!  

خلاصه فردا صبح زود بیدار شدم رفتم در نونوایی، دیدم بسته !!!!!!!! از سوپربغلش پرسیدم کجاست؟ گفت: نیومده! گفتم خودش به من گفت میاد. ممکنه بیاد؟ گفت: نه خانم. اگه میخواست بیاد، تا حالا اومده بود. اصلا باید چهار صبح می اومده خمیر میزده. وقتی نیومده دیگه نمیاد! گفتم الحق که آدم بدقولیه!  از همون سوپری، نون بیات دیشب رو گرفتم و برگشتم خونه. بالاخره سال تحویل شد و مامانم سر سال تحویل زد زیر گریه و حال بابام هم به خاطر داییم خیلی بد بود. دیگه رفتیم بغلش کردیم و دلداریش دادیم ولی داغ دل اون خواهر کی آروم میشه. (بمیرم واست مسی جونم!) بعد از سال تحویل هم ناهار رو برداشتیم و رفتیم جنگل. بعد از ناهار پدر و مادر عروسمون بهمون ملحق شدند. اونا تو یه شهر دیگه شمال بودند و اومدند بهمون سر زدند. دیگه با چیزهایی که داشتیم ازشون پذیرایی کردیم و بعدش من رفتم از پشت ماشین قوری و کتری صحرایی رو آوردم و یه آتیش مشتی درست کردند بقیه و یه چای ذغالی دبش زدیم بر بدن. واقعا خوش گذشت و شب خسته و کوفته برگشتیم خونه.  

یه کم بعدش هم خاله و دخترخاله و پسرخاله و زنش رسیدند.  

همه اون دو سه روز، خانم خونه بغلی یا رو دیوار بود یا در حیاط. مثلا به طوری که اگه بچه ها تو حیاط چیزی می گفتند، این جوابشونو میداد!!! یه بارم به هوای بردن چرخ خیاطی اومد در خونه و گفت میخوام چرخ خیاطی رو ببرم. گفتم شما با صاحبخونه فامیل هستین؟ گفت: من مادرشوهرم!!!!!!! البته صاحبخونه هم تو خونه اینا بودند. هرچند اولش به ما گفتند ما میخوایم بریم جنوب! ولی رفته بودند خونه مادرشوهره. خلاصه چرخ خیاطی رو برد و همه فهمیدیم بهانه است که بیاد ببینه تو خونه چه خبره.  

مشکل آب گرم همچنان بود و دیگه صدای همه دراومده بود. تا اینکه فردا صبحش که میشد دوم فروردین، رفتم نون بخرم، که دیدم نونوا امده. گفت من بدقولی کردم ولی باجناقم که دکتره (حالا انگار شغلش برای من مهمه) اومده بود و من رفته بودم جنگل رو بهش نشون بدم و نشد بیام. گفتم عیب نداره. حالا میشه نون کره ای ها رو بزنی؟ گفت باشه. من پسرم رو بفرستم بره کره بگیره، بعد با هم حساب می کنیم. گفتم باشه. دیگه من همونجا نشستم که نون حاضر بشه که دیدم مهدی و داداشم و شوهرخاله با ماشین اومدند در نونوایی! گفتم چی شده؟ گفتند پاشو بریم که حامد از صبح هی داره زنگ میزنه میگه صاحبخونه میگه خونه رو خالی کنند!!!!!! گفتیم چرا؟ میگه چون اینا گفتند ما هشت نفریم، از دیشب شده اند دوازده نفر!!!!! 

خلاصه رفتیم در مغازه حامد و همه حسابی بهش توپیدند و مهدی هیستوری تلگرام رو نشونش داد و گفت مرد حسابی من سه شنبه پیش بهت پیغام دادم که ما بین هشت تا 12 نفر متغیریم. ما راستش رو به تو گفتیم ولی تو به اینا دروغ گفتی. 

بعد بچه ها! بارونی می اومد که من تو فیلمهای هندی و همچین بارونی رو ندیده ام. انگار شلینگ باز کرده بودند. حامد گفت بابا عیب نداره بریم یه خونه دیگه رو نشونتون بدم. من که حسابی دو روز پیش شسته بودمش. این بار گذاشتم بقیه از حجالتش در بیان که آخه مرتیکه تو چقدر الاغی. این دروغهایی که میگی همه رو انداخته به جون هم.  

این وسط داداشم گفت:  

آشتی! الان پسردایی زنگید و گفت ما ساعت چهار صبح راه افتادیم و داریم میاییم شمال!!!!!!!!! 

خدایا! اینو دیگه کجای دلمون بذاریم!!!!!!!! به داداشم گفتم پس بیا 

خلاصه تو اون بارون رفتیم خونه یه خانمی که شوهرش زندان بود و با پسرش تنها زندگی میکرد. خونه اش کوپیک

خلاصه فردا صبح زود بیدارشدم.



تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 14:35 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (9) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر