X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلام به همگی. 

خوب شد الان رفتم یه سر پست قبلی رو دیدم. ظاهرا نصفه است!!!!!!! ولی من دیروز تکمیل نوشتم. البته دیروز تو ذخیره خودکار، بلاگ اسکای ایراد داشت. 

خب دیگه برم سراغ بقیه ماجراها که مجبورم دوباره بنویسم. 

 

 

تا اونجا گفتم که رفتیم خونه یه خانمی که شوهرش زندان بود رو گرفتیم واسه خودمون. البته ایشون هم گفت که همشهریهای شما (!) اومده اند و فشار آب اومده پایین!!!!! بعد ما دیدیم چاره نداریم و حامد هم جای دیگه ای رو نداشت. بارون هم عیییییییین چی می بارید. عین این فیلمهای هندی. 

گفتیم چاره ای نیست. منتها همونجا به خانمه گفتم ما الان دوازده نفریم. یه عده دیگه هم دارن بهمون ملحق میشن که داریم براشون ویلا میگیریم. شما خودت ببین  که ما هفده نفریم. منتها دو تا ویلا میگیریم. ممکنه مثلا شام همه اینجا باشیم، یا بریم اونور. البته هوا خوب باشه کلا بیرون میریم. نیومدیم که بمونیم تو خونه. 

دیگه نذاشتم حامد دروغ بگه. خودم همه رو راست و درست به خانمه گفتم. اونم قبول کرد.  

بعد رفتیم در نونوایی که نون رو بگیریم. هفت تا نون کره ای گذاشته بود لای کیسه. گفتم چقدر میشه؟‌گفت بیست و پنج هزار تومن!!!!! گفتم: چطوری حساب کردی مگه؟ گفت بابت هر کدوم، یه کره 1500 زدم توش، بعد پول کنجد و دستمزد و آب و برق هم حساب کنی، میشه بیست و پنج هزار تومن! (حالا شما اگه تونستی بیست و پنج رو تقسیم بر هفت کنی، جایزه داری!!!!!)  

دیگه خون به مغزم نرسید! گفتم چرا فکر میکنی طرفت نمی فهمه؟ شما نون بربری کنجدی رو میدی هزار تومن! بابت هر کدوم هم یه کره، (اگه زده باشه) میشه دو و پونصد. که در جمع میشه هفده هزار و پونصد! شما بیست و پنج هزار رو از کجا آوردی؟ بعدش هم، پول گاز و برق و آب و تلفنت رو من نباید بدم که!!!! گفت هرچی میخوای بده، و اینجوریه و زنش اومد گفت خانم بیست بده تموم شه.  

بیست هزار تومن دادم در مجموع ولی راضی نبودم. مضاف بر اینکه اومدم خونه دیدم اصلا نون کره ای نیست و بربریه!  

خدا میدونه تو عمرم اینهمه آدم بد یه جا ندیده بودم! بعد دیگه صبحانه خوردیم و وسیله جمع کردیم رفتیم اون یکی ویلا. نمیدونین چه بااااااااااااااارونی می اومد. عییییین این فیلمها انگار از آسمون شیلنگ گرفته بودند رو سرمون. من که همه پشت پالتوم خیس شده بود. تند تند اون همه وسیله رو گذاشتیم تو ماشینها و بردیم اونور. صاحبخونه مهربون هم اومد خونه رو تحویل گرفت. ما هم محل سگ بهشون نذاشتیم. بی وجدانها. اسراییلی ها هم اینجوری فلسطینی ها رو بیرون نمی کنند! 

خلاصه رفتیم تو خونه جدید و داداشم گفت بریم واسه زندایی اینا هم خونه ببینیم؟ گفتم بریم. (والا، ما که کلا تعطیلاتمون در حال خونه دیدن بودیم، اینم روش!) دیگه ناهار خوردیم و بعدش با حامد رفتیم یه ویلا نشونمون داد که زنه یه اتاق رو قفل کرد و گفت مبل و تخت ندارم و رختخواب هم نمیدم!!!!! گفتم خواهر من، اصلا تو خونه تو اجاره نده. وقتی اینقدر دلچرکینی، ول کن. بعد دیگه حامد رو پیاده کردیم و گفتیم از این بی پدر و مادر آبی واسه ما گرم نمیشه. رفتیم دنبال یه مورد دیگه که برادر شوهرخاله ام معرفی کرده بود! رفتیم دیدیم عه، واحد بالای نونواییه! ولی صاحابش یکی دیگه است. یه خونه بزرگی، عاااااااااالی بود. یه منظره ای. همونجا چون واسطه هم نبود، ارزونتر از واحد خودمون گرفتیم و فقط گفتیم مسافرا تو راه هستند و عصر میاییم تحویل می گیریم. برگشتیم خونه. 

مهدی اینا جلوی پام بلند شدند و صلوات فرستادند که آشتی! تو باید املاک بزنی!!!!!! از این مسخره بازیا.  

اینم از خونه زندایی اینا. خلاصه خوابیدیم و عصر زندایی اینا رسیدند و فاز دوم مسافرت شروع شد. 

فکر کنید زنداییم و چهار تا بچه اش چهار صبح تصمیم میگیرند که بیان شمال. خب روز اول عید هم سر مزار بودند و کلی گریه و غصه و اعصاب خردی، دیگه همون شب تصمیم میگیرن که به ما ملحق بشن. خب اینجا قطعا یکی مثل داداش من باهاشون در تماس بوده و کلی اصرار کرده و از همه مهمتر، جوری وانمود کرده که به عنوان مهمان به ما وارد بشن. خلاصه عصر اومدند و گفتیم اصلا شام پیش ما باشید بعد برید واحد خودتون. 

خیلی هم خسته بودند. ولی همه ما از یه چیز تعجب کردیم. اینکه کسانی از یک شهری راه بیفتند و بدونند چه راه طولانی پیش رو دارند. ولی حتی یه فلاکس آب جوش و چای هم با خودشون نیارن! حتی ناهار هم یه جا توقف نکنند! گششششششنه و تشششششششنه برسند! به نظرتون عجیب نیست؟ اینا به نظر من به زن خونه بستگی داره. به یه مادر که فکر کنه چی باید بخورند. 

خلاصه از در اومدند خسته و گشنه و لهیده. شام خوردیم و بعدش میخواستند برن ویلای خودشون، ولی مگه داداشم میذاشت! هیییییی میخواست به زور بازی نگهشون داره. آها اینم بگم که من یه زرنگی کردم. عصر که میخواستیم ویلا رو تحویل بگیریم، پسردایی بزرگه رو بردم اونجا و معرفیش کردم به صاحبخونه. راستش پول نقد هم باهام بود. ولی گذاشتم پسردایی خودش کارت به کارت کنه و هرچند دستگاه خراب بود. ولی خودمو قانع کردم که به من ربطی نداره و از این به بعد باید فقط مسوول کارهای خودم باشم و تا جایی که بشه کمک کنم ولی دیگه یه چیزهایی باید به عهده بقیه باشه. اونا با هم آشنا شدند و حرفاشون رو زدند و همین. 

بعد از شام هم دبلنا بازی کردیم و دیگه حوالی ساعت یک و دو، داداشم رضایت داد که برن ویلاشون. خاله هم واسه خواب رفت اونجا. راستش رو بخواین دیگه از وقتی جای ویلامون عوض شد و نونوا اون عوضی بازی رو درآورد من دیگه صبح نرفتم نون بخرم. از تو شهر میرفتیم نون میگرفتیم. بعدش فردا صبح که میشد سوم فروردین شد و مامانم طبق معمول پاشد به غذا درست کردن و هی منتظر شدیم که اونا از اون ویلا بیان، که نیومدند! آخه بچه های داییم فووووووووق العاده آهسته کار می کنند و کلا خیلی کند هستند. دیگه ما اینور دق کردیم تا بالاخره ظهر سر و کله شون پیدا شد و گفتند ما اونجا صبحانه نداشتیم و اومدند پیش ما صبحانه بخورند! ایندر حالی بود که واحد زیرشون نونوایی بود و بغلشون هم سوپر مارکت. ولی خب تنبلی مگه میذاره!  

دیگه صبحانه خوردند و راه افتادیم به طرف جنگل و از اون طرف هم رفتیم جاده لاویج و شب برگشتیم. 

خونه که رسیدیم، همه خسته و له بودیم. اومدیم دیدیم آب نداره ویلا! ای داد بیداد. حالا چه کنیم. زنگیدیم به صاحبخونه که گفت من تقصیری ندارم! فشار آب اینجا همینه!!!! 

دیگه اومدیم ویلای ما و یه شامی سر هم کردیم و بردیم اون یکی ویلا. اونجا یه کم پانتومیم و مافیا بازی کردیم و بعدش من چرتم برد و شب تو بارون برگشتیم ویلای خودمون.  

دیروز تو پستی که نوشتم شرح هممممه دلخوریهام رو نوشتم. ولی امروز دیگه اونا رو نمی نویسم. فقط همینقدر بگم که از دست داداش بزرگه ام خیلی دلخورم و قلبم از این درد میکنه که چرا باید از عزیزم اینقدر ناراحت باشم. مردم دنیا رو می کشند که خانواده شون در آرامش باشه، ولی این حاضره خانواده شو به فنا بده که مردم در لذت باشند. شما نمی دونید برای اینکه خانواده زنداییم در رفاه باشند چهههههههه که نمیکرد. ما جرات نداشتیم بگیم بابا این آدمها چرا نباید یه چوب کبریت با خودشون بیارن. تازه زنداییم میگفت شوهرم همیشه وقتی ما رو می برد سفر، همیشه هتل می گرفت و ما هیچی درست نمی کردیم!  

خب عزیزم! شوهر تو کارخونه اش، کمترین دارایی اش بود. ماها رو هم در نظر بگیر که خودمون همه چی از تهران آورده ایم که کمتر خرجمون بشه. ماها کارمند و معلم هستیم.  

خب فهم و شعور چیز خوبیه اگه کسی داشته باشه. من خودم تو زندگیم هرگز با زنداییم مشکل نداشتم و ایشون کمترین اصطکاک رو با مادر من داشت. چون ما هرگز تو زندگی شون دخالت نکردیم و روزی که داییم همه رو کنار گذاشت حتی اعتراض هم نکردیم. الان که باهاشون بیشتر در تماسم می بینم واقعا زنداییم خیییییییلی راحت زندگی کرده. شاید یه دلیل اینکه مامانم خیلی به دختردایی کوچیکه راضی نیست، همین باشه. دیروز میگفت آشتی! این پای دو تا مرغ رو هم نمیتونه باز کنه. منم بهش گفتم:  

ببین مادر من! از نظر همه هم این نیست که شما زن کاملی هستی. شما همه چیز تمامی. همه ازت راضی هستند و عرضه و جربزه خیلی چیزها رو داری. ولی اینم در نظر بگیر که مردهایی هم هستند مثل برادرم که ترجیح میدن زن، خیلی کامل نباشه، تا خودشون تکمیلش کنند. الان داداش ما لذت می بره از اینکه صبح به صبح پا میشه واسه دختردایی صبحانه آماده میکنه و دختردایی تا اون نباشه صبحانه نمیخوره. (خونه بابام اینا اینطوریه.) بعدش بد هم نمیشه. داداشم یک عمر اووووووونهمه ایراد از شما گرفت. اگه نعنا داغ آش کم بود، خون به پا کرد و همیشه بهت متلک گفت، بذار گیر اینا بیفته که قدر عافیت بدونه.  

منتها اون مادره، میخواد یه زن کامل نصیب پسر بشه، که اشتباه میکنه. این برادرمه که تشخیص میده در کنار کی بیشتر خوشبخت میشه. خب من و مادرم و داییم مثل هم هستیم. دایی خدا بیامرزم اینقدر کارهای خانواده اش رو کرد که الان اینا عرضه یه سفر رو ندارند. من نمیگم شیوه ما در سفر درسته. خب ما هم اگه داشته باشیم میریم هتل. اونا این شیوه رو تجربه نکرده و بلد نیستند.  

البته اینکه صبحانه رو هم اونجا نمی خورند. یا اینکه زندایی من، می دید ما اونهمه اونجا خرج می کنیم و مواد غذایی آورده ایم ولی به روی خودش نمی آورد که بگه مثلا امشب املت مهمون من، اینا خنده داره. و جالب اینکه داداشم از اونا طرفداری می کنه. حتی داداشم نمیگفت مثلا من خودم یه وعده رو بدم. معتقد بود اونا مهمون ما هستند و ما باید ازشون پذیرایی کنیم. 

این در حالی بود که وقتی تهران بودیم و این تعداد رو برآورد کردیم، گفتیم اگه قرار باشه هفده نفری بریم شمال، نریم بهتره! چون آسایشی در کار نخواهد بود و مامانمون میشه  کلفت این جمعیت. داداشم نمی گفت آره شما درست میگید! بلکه به من و خاله ام میگفت: خب شما به مامان کمک کنید!!!!!!!!! یعنی شما ببینید چه خبره!  

منتها روز آخر این سفر من اییییییییینقدر از دست کند کار کردن اینا و مسخره بازی ها و دیر حاضر شدنها و دیر راه افتادن ها و تو راه هر یه متر وایسادنها و محل تخم نذاشتن به نظر جمع اینها دلخور شدم که همونجا با خودم عهد کردم که هرگز با این جمعیت جایی نرم.  

اولا به هیییییچ عنوان با خانواده داییم با این شرایط مسافرت نمیرم. دوم با جمعیت زیاد نمیرم سفر. سوم که از همه مهمتره، هرگز هرگز هفته اول عید، نمیرم شمال. با وجود اینکه آدمهای مهربونی از این خطه دوستهای عزیزم هستند و من هرچی ازمحبت و مهربونیشون بگم کم گفته ام، ولی تفکر غالب در این منطقه در شلوغی ها، نامهربونیه. دلم نمیخواد بیشتر از این دلچرکین بشم.  

روز آخر هم خاله و شوهرخاله تو ماشین ما بودند و بحث شد و من بهشون گفتم این شیوه مسافرت دیگه باید کنار گذاشته بشه. من که حاضر نیستم دیگه بیام. دلیلی نداره از تهران کول کنیم اییییییینهمه وسیله رو بیاریم. همین برنامه ریزی برای تهیه و بارکشی این وسایل، فکر آدم رو خسته میکنه. شوهرخاله هم گفت: این بار میاییم همه چی رو از همین جا می خریم. لزومی نداره هر وعده برنج و مرغ و کباب بخوریم. یه وعده هایی رو املت و ساده میخوریم. بیچاره شب آخر به مامانم تند شد که خسته نشدی از بس پختی؟ بذار من اینا رو ببرم ویلای خودشون بهشون املت بدم. که همینطور هم شد و من و مامان و بابا و مهدی موندیم ویلای خودمون و شوهرخاله اونا رو برد اونجا و وسایل املت و نون خرید و بهشون املت داد.  

خلاصه اینجوری.  

بعد هم روز آخر من و مامان از صبح زود بلند شدیم بساط ناهار رو حاضر کردیم و وسایل و جمع و جور کردیم و صبحانه رو آماده، بقیه هم پاشدند به حاضر شدن. خاله و شوهرخاله هم از اون ویلا اومدند شااااااکی. که اینا هر کاری می کنیم بیدار نمیشن. بیدار هم بشن، سه ساعت طول میکشه حاضر بشن. خب پنجشنبه بود و قطعا تا تهران ترافیک بود. دیگه با سلام و صلوات یازده و نیم اومدند این ویلا که زنداییم گفت: شماها صبحانه خورده این؟ گفتیم: ساعت یازده و نیمه! یه ساعت دیگه ناهاره!!!!! گفت: آخه ما هیچی نخوردیم!!!!!! خاله گفت من چای لیپتون براتون گذاشتم رو اپن. یه لحظه آب رو جوش می آوردی چای درست میکردی!!! 

که البته برای این آموزشها یه کم دیر شده! کلا کسی که نخواد تنش رو به زحمت بندازه، نمی ندازه!  

بعد یه چیزی خوردند و راه افتادیم. منتها چه راه افتادنی! اینا هر ده دقیقه یه بار وایمیسادند! یه جا که داداشم وایساد واسه کسی کارت به کارت کنه. دختردایی ها و دخترخاله پریدند تو مغازه بغلی به خرید کردن!!!!! کلا فوریت برگشت و رفت و آمدها رو درک نمی کنند! آخه اون موقع وقت خرید مانتوئه؟؟!! یه ربع بیست دقیقه منتظرشون موندیم. حالا دلم میخواست من این کار رو میکردم. همون داداشم خونمو می ریخت!!! 

بعد در حالی که هنوز بیست سی کیلومتر از آمل دور شده بودیم، داداشم پیچید تو یه پارک جنگلی واسه ناهار. سر نارنجستان. یعنی فکر کنید سر ترافیک. بعد قرار شد ساعت سه دیگه بلند شیم راه بیفتیم. فکر کنید ساعت چهار شد ولی داداشم آتیش درست کرده بود و میخواست نهاااااااااات خوش گذرونی براشون اتفاق بیفته و به جز چای و نسکافه، قهوه هم دم کرد براشون. اعم از سه در یک و دو در سه و هفت در شش و ده در چهارده!!!!!! 

دیگه رضایت دادند بلند شیم و حالا نیم ساعت هم وایسادیم برن دستشویی!!!! بعد یک ساعت و نیم فقط تو ترافیک نارنجستان گیر کردیم. من بدبخت که پ شده بودم و میگرنم هم عود کرده بود و شالم رو عین سرخپوستها دور پیشونیم بسته بودم. دیگه ایییییییینقدر حرص خوردیم که خدا میدونه. همممممه فحشها رو هم به داداشم می دادیم. آخه این چه طرز زندگی کردنه که فقط به خودت خوش میگذره و بقیه رو روانی می کنی. چرا تو باید از هر چی که خوشت میاد، بقیه از اون چیز متنفر بشن. 

البته خدا و پیغمبری هیچکی از دختردایی ها هیچ بی ادبی ندید. اونا کار خودشون رو می کردند. کارهای داداشم رو مخ بود. حتی اون روز آخر هم دختردایی چند بار حال سر منو پرسید! دلم میخواست بگم تو رو خدا زودتر راه بیفتین بریم که من زود به خونه برسم سرمو بذارم رو بالش.  

بعدش دیگه رفتیم و نزدیک تهران که بودیم، خاله گفت من نمیذارم مامانت الان بره شام بپزه. چون زنگید به مامانم اونم گفت میخوام کتلت درست کنم. خاله ام هم گفت تو بیخود میکنی خسته و کوفته شام درست کنی. من میرم از مغازه پسرم فلافل میگیرم. بعد با شاگرد پسرخاله هماهنگ کرد که برامون فلافل بزنه. من و مهدی که زودتر میخواستم فرار کنیم خونه. یعنی من یه ثانیه بیشتر تحمل جمعیت رو نداشتم. خاله گفت اصلا من فلافل رو میدم به خودتون برین خونه تون. ولی نمیذارم شام نخورده برین. 

دیگه به پیشنهاد من، ما گازیدیم رفتیم اکباتان مغازه پسرخاله فلافلها رو گرفتیم. دادشم و ماشین پسردایی هم وایساده بودند به خوردن دوغ آبعلی!!!!! به بابام زنگیدم که کجایین؟ گفت من تا سنکوب یه دقیقه فاصله دارم!!!!!! که البته مامانم گفت داداشم این اواخر خودش شاکی بوده که اینهمه وایسادن بیخودی تو اون ترافیک. خلاصه ما زود فلافلها رو گرفتیم و بردیم خاله و شوهرخاله رو در خونه بابا اینا پیاده کردیم و خودمون سه تایی راه افتادیم به طرف خونه. 

همون کوچه بغل مامان اینا تو خونه فلافلهامون رو خوردیم. قبلا شاید دیوونه میشدم اگه تا خونه بابام یه کوچه فاصله باشه و وایسم تو کوچه فلافل بخورم. ولی اون شب با یه آرامشی این کار رو کردم که باورم نمیشد. دیگه اون خونه ایییییینقدر شلوغه و اینقدر به بقیه خوش میگذره که به من خوش نمیگذره. دیوونه میشه آدم از اینهمه جمعیت و شلوغی. منم خب سرم درد میکرد و هفت هشت کیلو هم حرص خورده بودم که نگو. 

دیگه رسیدیم در خونه و حالا کی اینهمه وسیله رو ببره بالا. تا جایی که شد وسایل رو بردیم بالا بقیه رو هم به امان خدا ول کردیم. فقط مسواک و لالا.  

جمعه صبح پاشدم رفتم حموم بعد دوباره گرفتم خوابیدم تا یازده. شلوغی و ریخت و پاشی خونه اصلا برام مهم نبود. مهدی پاشد رفت از پایین یه سری دیگه وسیله آورد و بعد رفت حموم و مانی رو هم برد شست و دیگه حاضر شدیم رفتیم خونه مادرشوهرم. به خدا می بینم اونا فقط خودشونند و چقدر خونه شون آرومه، یه جوری میشم. آدمهایی که با خودشون هم به خودشون خوش میگذره. ما هم البته اگه داداشم بذاره میتونیم یه آرامشی داشته باشیم. که البته از این به بعد درستش می کنیم. 

چون همه مون تا در گلومون ازش شاکی هستیم.  

دیگه خونه مامان مهدی همه بودند به جز خواهرکوچیکه به شوهرش رفته بودند شهرستان. حالا یه جریان دیگه بگم.  

چقدر حرف میزنه این آشتی. از همه چی و همه جا. 

خب خواهر بزرگه مهدی بارداره و طفلی خیلی هم بدویاره. ده بار میره بالا میاره. همون جمعه ظهر تو اتاق داشتیم با هم حرف میزدیم دوتایی که گله کرد از خانواده شوهرش که تو سفر خیلی بی برنامه اند و تا لنگ ظهر می خوابند و برنامه شام و ناهار خیلی جابجا میشه. بعد گفت حالا اونا میخوان برن سفر و شوهرم هم دلش میخواد ما هم بریم. منتها من راضی نیستم. چون با این وضعیت ویارم میدونم خیلی اذیت میشم.  

راستش منم دلم سوخت. چون خودم هم بدویار بودم و هی حالت تهوع داشتم. بهش گفتم خب خیلی رورداست به شوهرت بگو به این دلیل نریم. گفت: آره. بهش گفته ام. ولی الان که رفتیم تو هال، تو هم حرف بنداز و بگو بهش. بگو که آدم وقتی حامله و بدویاره دلش نمیخواد بره سفر. گفتم باشه. 

خلاصه یکی دو ساعت بعد داشتیم چای و میوه عصر رو میخوردیم که من حرف رو انداختم به سفر و گفتم آدم تو دوران بارداری باید با احتیاط بره سفر. من خودم پنج ماهم بود و مامانم اینا رفتند شمال. مهدی و داداشهام خیییییییلی غر زدند که آشتی پاشو بریم. ولی من گفتم هرگز این ریسک رو نمی کنم و اصلا ممکنه ماشین بیفته تو دست انداز. اونوقت طوری میشه که آدم پشیمون میشه خدای نکرده. شما هم خودتون می دونید ولی با توجه به اینکه ایشون یه بارم سابقه سقط داره، باید خیلی احتیاط کرد. 

که یه دفعه خواهرشوهرم گفت: آره باید احتیاط کرد ولی من به خاطر شوهرم میرم چون اون دوست داره بره!!!!!!! 

منو میگین!!!!!!!! فقط با تعجب نگاش می کردم!!!!!!!  

البته فرداش راه افتاد رفت شمال ولی همون فرداش که من و مهدی از اداره اومدیم، مادر مهدی شاکی بود که این دختره نباید میرفت با این وضعیتش. راستش منم اونجا به مادرش گفت که دیروز کلی تو اتاق به من گفت بگو این سفر سخته، ولی خودش قبل از شوهرش جلو افتاد که بره!  

بعد با خودم فکر کردم که اینا همه سیاستهای زنانه است. که من ندارم. من خودم اگه با منطقم به نتیجه برسم که نباید کاری رو بکنم، خب انجامش نمیدم. منتظر قر و ناز و تایید اطرافیان نمیمونم. خب این حرکت مردونه است. ولی اون، یه حرکت کاملا زنونه کرد. جو رو جوری آماده کرد که همه مطمئن بشن این شرایط برای یه زن حامله اصلا مناسب نیست. بعد به شوهرش گفت: با همه این سختی ها و مشقتها، من با خاطر تو میام و اینا رو به جون میخرم!!!! 

آره خانومهای عزیز! اینجوری شوهرداری کنین!  

خب، بریم سراغ جریان بعدی که از همه بیشتر آزارم میده. یعنی شما ببینید من چققققققدر حرف میزنم و حرفها هم تموم نمیشه. ورورورورورورور  

البته به نظرم برم اینو تو پست بعدی بنویسم. که اینم ادا درنیاره دوباره ثبتش نکنه!



تاریخ : یکشنبه 8 فروردین 1395 | 11:12 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (8) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر