X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام مجدد. 

نخیر، واقعا از دل این پست ها، انگار میخواد یه آشتی دیگه بزنه بیرون! تموم هم نمیشه!!!!!!!! 

اسفند نتونستم خوب بنویسم، اینه که الان نطقم باز شده، هی میخوام بنویسم. خب تو اون یک هفته مسافرت هم خیلی اتفاقات افتاده. اینه که جا داره.  

خب بریم سراغ ماجرای بعدی. 

 

وسطهای تعطیلات بود و قرار بود اون روز بریم کنار دریا. زندایی اینا هم بودند. خلاصه پاشدیم راه افتادیم به طرف دریا و رفتیم ساحل نور. تا وسایل رو از ماشین پیاده کنیم، مانی گفت: منو می بری شهر بازی؟ دو روز پیش هم اونجا بودیم و مانی رو برده بودم بازی کنه. گفتم باشه. بقیه هم داشتند بساط چادر رو به پا می کردند. حالا فکر کنین چادر از روز قبل خیس بود و چون بارون می اومد تمام دیشب، نشده بود خشکش کنیم. حالا داداشم اصراااااااار که بریم رو خود ماسه های ساحل بشینیم، بقیه اصرااااار تر که اونجا خیسه. بیا قبل از ساحل، رو این تیکه چمن ها بشینیم.  

منم دیگه واینسادم ببینم چی میشه نتیجه. دیگه خداوکیلی خسته شدم از اینکه سر هرررررر چیزی داداشم یه چیزی گفت، بقیه یه چیز دیگه و همممممه اش جدل و کشمکش!!! یعنی میری پیک نیک، همه دارن برمیگردند، داداشم میگه تا آآآآآآخرین ساعتی که میشه نشست، بشینیم. شب داریم بازی می کنیم، میخواد هممممه بازیها رو همون شب بکنه، تا جااااااای که چشم از کاسه در بیاد، همه رو بیدار نگه داره. خلاصه یه همچین اعصاب خردیهایی! 

دیگه من دست مانی رو گرفتم گفتم لااقل به هوای مانی یه کم از این جمع دور بشم.  

با هم رفتیم اون قسمتی که یه کم وسیله بازی داشت. یه سرسره بود که تشک بادی بود. مانی خیلی اونو دوست داره. هی میرفت بالا و سر میخورد می اومد پایین. منم یه گوشه پیدا کرده بودم نگاش میکردم و باهاش بای بای میکردم و تشویقش میکردم. بعد مانی گفت: مامان! استخر توپ بازه. آخه دو روز قبل که اومده بودیم باز نبود. رفتیم اونجا و ماجرا شروع شد. 

مثلا شما یه محوطه مستطیل رو در نظر بگیرین. یه مستطیل دراز که دور تا دورش توریه. توش هم پره توپه. دیگه مثل همه استخرهای توپ که دیدین. فقط یه بچه به جز مانی اونجا بود که با هم مشغول بازی شدند. مانی هم بازی کرد و رفت قسمت عقب استخر توپ. منم کنارش از بیرون همراهیش میکردم. کم کم تعداد بچه ها بیشتر شد. هی اومدند و مشغول بازی شدند. یه پسری اومد پیش مانی و با هم شروع به بازی کردند. واسه هم توپ پرت میکردند و می خندیدند. یه دفعه پسره به طرف مانی حمله کرد و گلوشو گرفت و به طرف عقب هلش داد. مانی از پشت پرت شد تو توپها که تا اینجا چیز مهمی نیست. یه بازی ساده است. ولی مشکل اونجا بود که بچهه همونجوری افتاد رو مانی و گلوشو فشار داد.  

من دیگه مانی رو ندیدم. زیر توپها بود و اونم داشت از بالا به گلوش فشار میداد. بین ما هم تور بود. من فقط با همه قدرتم جیغ میکشیدم که بلند شوووووووو بلند شووووووو خفه اش کردی. پاشوووووو. با دستام توری رو با شدت تکون تکون میدادم. ولی بچهه حالیش نبود. متاسفانه منم قسمت انتهایی بودم و نمیتونستم از در وارد بشم. خلاصه اینقدر جیغ کشیدم که بچه احمق بلند شد. صورت مانی یه خط افتاده بود. من که صدای قلبمو با بالاترین تن صدا می شنیدم. قلبم داشت از جا کنده میشد. منتها نخواستم مانی بترسه. گفتم بیا بریم. وقتت تموم شده. مانی راه افتاد که از استخر توپ بیاد بیرون، که یه خانمه بچه اش رو فرستاد تو. دخترش به محض اینکه وارد شد، حمله کرد موهای مانی رو کشید!!!!! گفتم ولش کن! ول نکرد. گفتم بهت میگم ولش کن!!!!! 

چرا موهاشو میکشی؟  

بعد مانی بیرون اومد. داشتم کفشاشو پاش میکردم، به مادر دختره گفتم: چرا دخترتون مو میکشه؟ گفت: خانم بچه ان، بازی می کنند. گفتم می فهمم بچه اند. ولی بازی با زدن فرق داره. چرا از حرکت غلط بچه ات دفاع میکنی. گفت: شما بلدی، بچه تو خوب ادب کن!  

شماها منو میشناسین. هیچوقت دفاع الکی از مانی نمیکنم. بیخودی هم جو نمیدم. ولی دیگه خیلی بهم زور داشت زنه اونجوری گفت. منم بهش توپیدم. روشو کرد اونور. اعصابم منهدم شده بود. با خودم فکرکردم اینا همه به خاطر جمع شدن انرژی منفیه. اینقدر که این دو روز حرص الکی خورده ام. اصلا این چه سفری بود که ما اومدیم. همه اش اعصاب خوردی و جنگ و جدل.  

دو قدم رفتیم جلوتر، بدون اینکه چیزی جلوی مانی باشه یا اصلا پاش به چیزی گیر کنه، یه دفعه افتاد زمین و یک متر پرت شد جلو!!!!! یه دفعه یه ترسی همه بدنمو گرفت. انگار یه اتفاقاتی داشت خارج از انرژی و اراده ام می افتاد. گفتم خدایا خودت حفظش کن. دختردایی بزرگه اومد گفت آشتی چی شده؟ گفتم هیچی. با اون خانمه حرفم شده. دیگه مانی رو سوار دو تا وسیله دیگه هم کردیم و راه افتادیم به طرف چادرها. که یه دفعه مانی دستش رو از دستم بیرون کشید و دوید اون طرف. همون موقع یه ماشین با سرعت از کنارمون رد شد. دیگه تحملم تموم شد. سر مانی جیغ کشیدم که مگه بهت نمیگم دستتو از دست من ول نکن. اگه بهت زده بود چی؟  

خودم هم نمی فهمیدم چه خبره.  

رفتیم طرف چادرها، مهدی اومد جلومون گفت چی شده؟ براش تعریف کردم.  

بابای من یه اخلاقی داره، قطعا اخلاق بدیه. همیشه اینجوریه که اگه ما بیاییم از یه ظلمی یا بدبختی یا حادثه ای که به سرمون اومده تعریف کنیم، ماها رو مقصر میدونه! خب خیلی رو مخه. ولی حرمت رو آدم باید نگه داره. بابام گفت تقصیر خودتونه که به بچه تون زدن یاد نمیدین. شماها هی به مانی میگین تو مهربون باش تو خوب باش، اینه که همه می زننش.  

داداشم و مهدی گفتند نه، اینطوری نیست. اگه کسی بچه رو زد، بچه نباید اونو بزنه. تو این گیر و دار حرفها و بحثها، یه دفعه مهدی صداشو انداخت سرش گفت: اصلا بچه خودمونه. دلمون میخواد کتک خور بار بیاد!!!!!! 

خیلی خیلی لحنش زننده بود. بعد رفت اون طرف تر. بابام گفت: مگه من چی گفتم که مهدی اینجوری گفت؟ این حرف مهدی خطاب به من بود. یعنی گه نخور! 

گفتم: بابا اصلا من گه خوردم. منظورش به شما نبود! 

ولی دقیقا منظور مهدی به بابام بود.  

من خودم به خاطر حوادث یکربع پیش که پشت سر هم اتفاق افتاده بود همه تنم داشت می لرزید. اینهمه هم حرص خورده بودم، واقعا دوباره تموم شدم. واقعا دلم میخواست همون موقع از اون جمعیت دور میشدم و به دورترین نقطه پرتاب میشدم. یه کاسه آش رشته واسه خودم کشیدم و گم شدم لب دریا. هی رفتم و رفتم و هی گریه کردم. مهدی بهم زنگید که کجایی؟ گفتم قبرستون.  

و چون از چادر دور شده بودم، زدم زیر گریه و هرچی دلم خواست بهش گفتم. گفتم قبل از عید بابای تو جلوی همه تون به من بی احترامی کرد. ولی من حرمتش رو نگه داشتم. همه این ده یازده سال صد بار چه اون اوایل چه این اواخر پیش اومده که خانواده تو به من بی حرمتی کرده اند. ولی من هیچی نگفته ام. شاید تقصیر منه. شاید اگه منم دو بار مقابله به مثل میکردم الان اینجوری نمیسوختم از اینکه تو بی حرمتی میکنی به بابام. اصلا بابای من هرچی هم بگه. تو نباید حرمت بزرگترت رو نگهداری؟  

اونم شروع کرد که آره، تو که دست مانی رو گرفتی بردی بازی، یه ساعت تمام بحث و جدل در مورد این بود که کجا بشینیم. داداشت میخواست چادر رو ببره لب دریا، بقیه میگفتند خیسه، همین جا بشینیم. اییییینقدر بحث ادامه پیدا کرد که شوهرخاله ات گفت من همین الان برمیگردم تهران!!! خب این اهمه اعصاب آدم رو خرد میکنه. اینهمه بحث، اینهمه جدل، اینهمه انرژی منفی. اعصاب آدم رو خرد میکنه دیگه. چرا اینم نمیگی که این چند روز من در مورد هیچی نظر ندادم، با هیچی مخالفت نکردم و هیچکس رو ناراحت نکردم.
گفتم همه اینا درسته. اعصاب خردی زیادی، جمعیت زیاده، ناهماهنگی از همه اینا بدتر. تو هم تا الان خوب بودی. ولی چه فایده به بابا بی حرمتی کردی. چطور وقتی بابا حرفهای قشنگ به مانی یاد میده کیف میکنی. حظ میکنی و میگی چه خوبه که یه معلم چیزهای خوب به مانی یاد میده. ولی نمیتونی یه کلمه حرفشو تحمل کنی؟ من دیگه بار آخرمه که تو رو با خانواده ام میارم سفر. فقط یه امروز رو دندون سر جگر بذار، همه چی دیگه تموم میشه. 

بعد زدم زیر گریه که خدایا بس کن دیگه. بذار بی دردسر برگردیم. موج میگرنم هم اومده بود تو سرم. خدایی معجزه بود که کله ام منفجر نمیشد. همه رو میدیدم مثل تخم آدم اومده بودند مسافرت. چهار نفر و پنج نفر. ماها هفده نفر! آدم از رو کول هم سوار بودیم!!!!! 

بعدش عصرش داداشم رفت پنج شش کیلو سیب زمینی انداخت تو آتیش و سیب زمینی کبابی خوردیم و گردن شکستیم رفتیم خونه. 

البته همون موقع که لب دریا بودم رفتم یه آب معدنی خریدم و قرص خوردم. مهدی هم اومد دنبالم. خودش میدونه خیییییلی ازش ناراحتم. 

بابام از اون روز تا بیست و چهارساعت خیلی تو خودش بود. انتظار نداشت مهدی با همه تندی هاش، بهش بی حرمتی کنه. بهش بگه من هرجور دلم میخواد بچه ام رو ادب میکنم. منم تو خانواده مهدی حرف زیاد می شنوم. ولی به هیچکی بی احترامی نمیکنم. به کسی نمیگم به تو چه که من میگم به بچه هله هوله ندین و میخوام به بچه ام شام بدم.  

البته بعدش بابا و مهدی چند بار با هم حرف زدند. مهدی سیب زمینی برد واسه بابا ولی بابا نخورد. فهمیدم خیلی دلخوره. دلم آشوب بود. از اینکه اینهمه اومده بودیم و جز اعصاب خردی نصیبمون نشده بود. چند بار به مهدی گفتم بابا ازت دلخوره. تو بهش بی حرمتی کردی. ولی از سر باز کرد و گفت نه، با هم حرف زدیم مشکلی نبوده. 

غرورش اجازه نمیداد بهش بره عذرخواهی کنه.  

خب، قراره آشتی مدلش عوض بشه. و عوض هم شده. از این به بعد هم رفتارهای من عوض خواهد شد.قطعا بی حرمتی نخواهم کرد. ولی خب، رفتارم عوض میشه. اینو مطمئنم. چون در خودم می بینم که تغییراتی اتفاق افتاده.  

خلاصه دیگه برگشتیم تهران که خودتون هم دیدین. دیروز که از اداره برگشتم خونه، مامان اینا با خانواده دایی رفته بودند کن زیر آلاچیق. بابا نرفته بود. دیشب زنگیدم باهاش حرفیدم که حرف افتاد و گفت: شما این شش ماهه اول سال رو همون مثل سابقه کرایه بدین. همون ده تومن، ششصد تومن! خب این در حالی بود که بابا چند ماه پیش کرایه رو کرده بود پونصد و پنجاه. وقتی بابا اینو گفت دیشب، فهمیدم تو تنگناست. خب اگه ما غریبه بودیم، قطعا کرایه رو زیادتر میکرد. وقتی گفت مثل قبل همون ششصد بدین، یعنی تحت فشاره. منم گفتم راستش بابا ما برامون مقدوره که هفتصد هم بدیم. چون بعد از عید یه مبلغی اضافه میشه. گفت: آخه خرج مهد مانی چی؟ من همه اش فکر اونم. گفتم مهم نیست. داریم.خیالت راحت باشه. 

وقتی دیدم بابام خیلی این پا و اون پا میکنه حتما دستشه بسته است. دلم نخواست بیشتر از این شرمنده اش کنم. گفتم بیشتر هم بخوای اضافه می کنیم. آمادگیش رو داریم. (البته که نداریم، ولی میخواستم مزه دهن بابا رو بچشم.) بعد که قطع  کردم مهدی توپید بهم که: نباید یه کلمه از من بپرسی؟ گفتم: از کی تا حالا نظر مستاجر رو می پرسند واسه کرایه. این یه حرف پدر و دختری بود. تو هم اونور خط نبودی. بابا روش نشد مبلغ رو بالاتر بگه. 

بعد مهدی شاکی شد و گفت: من بهمن و اسفند حقوق نگرفته ام، از این به بعد هم تکلیف کارم هنوز معلوم نیست. ما اومدیم اینجا که دست و پامونو جمع کنیم و کرایه کم بدیم. از پسرخاله ات کرایه کم میگیرن، اونوقت کرایه ما رو زیاد می کنند؟ 

گفتم: تو چقدر میخوای کرایه بدی؟ همونو بده. پونصد و پنجاه تومن میدی؟ همونو بده، بقیه رو خودم میذارم روش. گفت: تو از کجا میاری؟ از تو کوچه که پیدا نمیکنی؟ گفتم: تو چه کار داری؟ من از خودم میدم.  

تو دلم گفتم چطور واسه مامانت گوشی موبایل میخرین و من میدونم تو خیلی بیشتر از اونی که باید میدی و شام هم از بیرون میگیری و هدیه خونه خریدن خواهرت رو میدی، این حساب کتابها رو نمیکنی؟ به کرایه اینطرف که میرسه، حساب کتاب میکنی که حقوق ندارم و کار ندارم. بعد نکته جالب اینه. که من میگم خودم میدم، ناراحت میشه. یعنی انتظار داره من هرررررچی از صبح مثل دانکی کار میکنم و پول در میارم، همممممممه رو بیارم تو خونه و خرج کنم و حتی اگه بخوام به عنوان کمک کرایه، مقداریش رو بدم به مهدی که بده به بابام، بازم آقا ناراحت میشه! این دیگه از اون حرفهاست.  

مثلا بابام داره اونجوری میگه، من بگم بابا بذار من با مهدی مشورت کنم ببینم میشه بدیم یا نه!!!!!!! به نظر شماها میشه آدم اینجوری بگه؟ من که تو کتم نمیره. 

بعدش هم دیشب به خودش هم گفتم. گفتم بابام ازت ناراحته. تو حرفاش گفت که دیگه اینجوری نمیاد سفر. به خاطر خیلی از حرمت شکنی ها. این منظورش به تو بود. تو که حرمتش رو نگه نداشتی. از داداشم همه گله دارند. همه از دستش تا آسمون شاکی هستند. ولی تو هم به بابا حرمت شکنی کردی که تو دلم مونده هنوز. تو دل اونم مونده. چون عذر خواهی نکردی.  

راستش از این به بعد هم مانی رو به خاطر کارهامون نمی برم بذارم خونه بابام. تو ذهنم بود یه روز با مهدی بریم سینما و مانی رو بذارم خونه بابام. ولی این کار رو نمیکنم. مگه اونا نوکر ما هستند؟ بچه خودمونه. اصلا فکر کنیم کس دیگه ای تو این شهر نیست. وقتی تو یه کلمه حرف بابای منو برنمیتابی، اونم نوکر ما نیست بچه رو نگه داره. 

خلاصه این از این. شما ببینید این دو سه هفته اخیر چه فشاری رو من بوده. چقدر اذیت شده ام. هم جسمی هم روحی. 

الان این هفته کلا یا خونه خودمونیم یا خانواده مهدی. فردا شب که خونه خواهرشوهر کوچیکه دعوتیم. شب بعدش خودنه داداش مهدی، پنجشنبه هم خدا بخواد میریم دوازده به در به اونا.  

حالا مهدی خونه باباش میگفت: یه سال هم عید بمونیم خونه خودمون من با فامیلم رفت و آمد کنم. دلم واسه خاله هام تنگ شد. البته به من گفت، جلوی خانواده ش نگفت. گفتم: تو اگه دلت واسه خاله هات تنگ میشه، وسط سال هم می تونی بری ببینیشون. تو اگه اوکی نمیدادی برای شمال، خب نمیرفتیم. الانم دیر نشده. اگه میخوای بریم خاله هاتو ببینیم.  

البته همه اش بهانه است. اینا کلا دلشون میخواد فقط با خودشون برن و بیان. 

خب دیگه دوستان. فکر نکنم حرف نگفته تا این ساعت باقی مونده باشه. تو این سه روز، چهار تا پست گذاشتم. البته امیدوارم انرژی منفی نرسه بهتون. 

فقط شرمنده تونم که خیلی وقته بهتون سر نزده ام. دیگه شما ببینید چه خبره.  

فعلا برم سراغ تنخواه که ظاهرا مشکلاتی درش به وجود اومده. دست حق به همراه همگی.



تاریخ : دوشنبه 9 فروردین 1395 | 11:11 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (26) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر