X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااام. صبح فروردینی قشنگتون بخیر. 

گفتم یه پست کوتاه بذارم و بعدش برم سراغ نظرات. صد و خرده ای شده! هززززززار ماششششاالله. تن همه تون سالم به حق علی. 

 

خب، اول یه کم عکس بازی کنیم. 

خود خفنم:

 

همونطور که در عکس هم مشهوده، موهام خرمنه! یعنی دم اسبی موهام، دم کره خر هم نیست!!!!!!! 

اینم بساط چای ذغالی: 

 

اینا همون کتری و قوریهایی هستند که چند ماه پیش از یکشنبه بازار خریدم. البته زیادی تمیز و نو بودند. چند بار که رو این ذغالها بودند، حسابی سیاه شدند و ما هم پز میدادیم که آره داداش، ما کلا چای ذغالی خوریم!!!! البته در گوش شما میگم که اینا رو بار اول بود که ازشون استفاده میکردم، شما هم نگین به کسی!!!!!

این محصول کار: 

 

کتری هم به این روز که می بینین نشسته!!!!!!!! 

خب، بریم سراغ باقی روزانه های این چند روز. امیدوارم چهار پست قبلی زیاد انرژی منفی نداشته باشه. اونا شرح ماوقع بود.  

بریم سراغ این روزها. که البته این پستم خیلی کوتاه میشه. ولی دیگه شماها بپذیرین. 

دیروز صبح مهدی قرار بود بره جایی برای اداره شون. من و مانی اومدیم سر کار. اولا این روزها من ساعت نمیذارم پشت سرم. میذارم هر وقت از خواب بیدار شدم، همون موقع پاشم از جام. مهدی میگه لات شدی!  

البته دیگه دیرتر از هفت و نیم نیست. بعدش پامیشیم و چون خلوته، زیر نیم ساعت میرسیم اداره. که خب با سرعت زیر هشتادتا هم نمیاییم. اتوبانها اینقدر خلوته که میشه وسطش یه چای ذعالی درست کرد و خورد!!!!!!!  

دیگه مانی رو بردم مهد و خودم هم روانه اداره شدم. تقریبا کاری برای انجام نیست این روزها. برعکس انفجار قبل از عید. همکارم هم از شهرستان مهمون داره، بهش گفتم دیروز و امروز رو نیاد. کلی هم دعا به جونم کرد. منم اومدم یه سری بایگانی ها رو انجام دادم و عکسها رو از رو گوشیم ریختم و پی سی و فایل بندی هامو انجام دادم. دیگه ظهر ناهار خوردم و عضو هیات مدیره مون ساعت سه و ربع رفت و منم همون موقع تلفن دفتر رو فوروارد کردم رو گوشیم و زدم به چاک. رفتم دنبال مانی. 

قرار بود مانی رو ببرم بذارم خونه پیش مهدی و برم از مامانم انگشتر قدیمی اش رو بگیرم و یه پولی بذاریم روش و واسش انگشتر بخریم. 

دیگه مانی رو بردم سپردم دست مهدی. خودم رفتم بنزین زدم و رفتم شهران. خاله کوچیکه و زندایی اینا اونجا بودند. تو این مدت یا مامانم غذا درست میکنه و همه اونجان یا خاله درست میکنه و میاره خونه مامان یا میرن خونه خاله. خاله بازیه دیگه. دوست دخترخاله هم اونجا بود. جوونها داشتند حاضر میشدند برن پل طبیعت.  

پسردایی کوچیکه و شوهرخاله هم داشتند تخته نرد بازی می کردند و برنده به جا، جاشو میداد به بابا. دیگه من رفتم و مامانم گفت مهدی و مانی کجان؟ گفتم من یه کاری داشتم اومدم اینجا. اونا خونه اند. بعد یواشکی نشستم پیش مامانم و خواستم انگشتر رو از دستش دربیارم که فهمید و گفت به خدا نمیدم اینو عوض کنی چون اینو خیلی دوست دارم.  

اینم چند سال پیش واسش خریدیم. منتها یه کم کهنه شده، گفتم یه کم روش بذاریم و عوضش کنیم واسش. که دیگه نذاشت. بعد گفت میخوام یه زنجیر بخرم. گفتم پس ما پولش رو بهت نشون میدیم، ولی دست خودت نمیدیم، چون میذاریش رو خرجی خونه! پول دست من می مونه تا بریم زنجیر بخریم. 

راستش خودم هم دلم میخواد دستبندمو عوض کنم. میگم یه کم منم خانم بشم طلا بخرم. اول دلم میخواست بیست سی تا النگور طلا زرد پهن بخرم بندازم به هر کدوم از دستام! ولی گفتم حالا باشه واسه بعد!!!!!!!!! 

خلاصه یه چای خوردم و فنجونها رو هم شستم و اونا هنوز حاضر نشده بودند برن. نمیدونم، شاید داداشم فهمیده من خیلی خسته شدم تو اون مسافرت، اصلا بهم نمیگه این روزها که بیا با ما بریم بیرون. و البته من از این موضوع خوشحالم. دیگه مثل قبل ریسه نمیشه.  

باز مامان و بابا گفتند چرا مانی رو نیاوردی؟ گفتم آخه ترسیدم بیاد قلاب بشه و نتونم ببرمش. 

بعد مهدی زنگید که این نجاره اومده برای در. میگه چرا فقط دستگیره خریدین؟ چرا قفل نخریدین؟ گفتم من همونی رو خریدم که اون گفته. گفت: حالا میتونی بیای بریم قفل بخری؟ گفتم: من اینجام. چه جوری زود بیام. خب خودش بره بخره. میخوام برم طلا فروشی. البته اون موقع هنوز تصمیم بر این بود که برم طلافروشی. چون برای خودم هم میخواستم یه چیزهایی بخرم. مهدی هم گفت باشه. یه کاریش میکنم. 

بعدش بچه ها سوار ماشین شدند رفتند. منم گفتم دیگه میرم. شوهرخاله گفت بمون اشتی. تازه بچه ها رفته اند خلوت شده! بشین دو کلوم بحرفیم. گفتم نه دیگه مهدی و مانی تنهان. برم ببینم در چه شکلی شده.  

خلاصه اومدم از پاساژ فرهنگسرا خط چشم و یه لاک آبی و برس پیچ و کرم دست خریدم و برگشتم خونه. اوستا قفل رو خرید و اومد. دیدم مهدی چای دم کرده. یه چای هم ریخت واسه من. آی چسسسسسسسسسسبید! بعد گفت برو استراحت کن. گفتم تا اینا اینجان نمیشه. بذار برن، بعدا 

 دیگه درها نصب شد شکر خدا و رفتند. البته بابا قبلا پولش رو داده بود.  بعدش پرسیدم اگه در ورودی رو بخواد عوض کنه چقدر میشه که حدود پونصد میشه. که منم منصرف شدم. آخه شاید بخوایم پاشیم از اینجا و مجبور شیم رو پول پیش بذاریم. اینه که باید نگه داریم حد رو. چقدر هم که من ولللللخرجم!  

دیگه اونا رفتند و مهدی اون یه تیکه رو جارو زد و منم یه کم دراز کشیدم و دیگه مثل سابق نیفتادم رو کارها که زود تموم بشه. خرامان خرامان (!) خونه رو جمع و جور کردم و ظرفها رو چیدم تو ماشین. مامانم لوبیاپلو داده بود بیارم واسه مانی. که نخورد و به جاش خامه و عسل خورد! مهدی هم سوسیس براش سرخ کردم و خورد. دیگه جمع کردیم و خوابیدیم و صبح هم اومدیم اداره. 

خلوته و پست میذارم. دیگه کم کم برم سراغ نظرات و سری هم به شما بزنم ببینیم در چه حالید!  

چند روز پیش به مانی میگم: اگه تو میوه بودی چی بودی؟ میگه خیار بودم. ولی مزه گیلاس میدادم. چون گیلاس خیلی خوشمزه است!!!!! 

منم گفتم تو میوه دلی و مزه عشق میدی!



تاریخ : سه‌شنبه 10 فروردین 1395 | 11:34 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (31) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر