X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااام. من اومدم. صبح همگی بخیر. این همون شنبه است که اول همه چیزه. لااقل یه قولی به خودمون بدیم و عملیش کنیم. 

من از امروز میخوام خودمو دوست داشته باشم!!!!!! ببینم چقدر میشه عملیش کنم!  

اینم از گلم: 

 

 6037691165034190

 

خب، من سه شنبه براتون نوشتم. اول بگم که الان ساعت یازده و نیمه و من از صبح کلی کار داشتم. باز شروع شد. البته به نسبت قبل از عید کمه. ولی خرده کاریها و کارهای روتین شروع شده. 

خب، سه شنبه نوشتم و چون هیچ خبری نبود اداره، ساعت حوالی سه رفتم دنبال مانی و پیش به سوی خونه. نیم ساعت چرت زدم بعدش پریدم تو حموم و آرایش و دویدم به طرف خونه دوستم که ناخنمهام رو ترمیم کنه. البته کلا دوتاش مونده بود! هممممممه اش تو این مسافرت کنده شده بود. یه سریش در اثر کار و رطوبت هوا، یه سری رو هم خودم کندم که یه دست بشه! که نشد و دوتاش موند. خلاصه دوستم تند تند همه رو کاشت و دیگه به طراحی نرسیدیم و یه لاک اکلیلی زد رو همه اش و زود حاضر شدیم و رفتیم خونه خواهرشوهر کوچیکه. همون که چند ماه پیش تو گیشا خونه خرید.

کلا دختر خوبیه و با هیچکس کار نداره و شوهر از خودشم بهتره. من که ندیده بودم خونه شون رو. همون چند ماه پیش به پیشنهاد من، کادوشون رو دادیم بهشون. البته من دلم میخواست بازم الان مثلا پنجاه یا صد بدیم منتها با توجه به اینکه مهدی از بهمن حقوق نگرفته و عید و پاداش هم که دیگه هیچی، میگم یه کم دست به عصا راه برم. و با خودم گفتم الان هیچکی اندازه ما، نباید ملاحظه بشه. پس فعلا چیزی ندیم بهشون. حرفش هم به مهدی نزدم. و چه کار خوبی کردم. چون وقتی رفتیم، فهمیدم خواهرشوهرم برای عید رفته چهارصد هزار تومن داده ابروهاشو هاشور زده! یعنی اگه اون پول رو میدادم، دق میکردم رسما!!!! همونجا یاد گرفتم اول خودم!!! 

بعد به مهدی پیشنهاد دادم از این بستنی قیفی ها بگیره که تو بسته بندی هستند. اونم رفت سه بسته گرفت و رفتیم اونجا. یه خونه نقلی دو خوابه. به حق علی همه صاحب خونه بشن. 

دیگه دو سه جور غذا درست کرده بود و کلی زحمت کشیده بود. خوردیم و اونجا مهدی بازی مافیا رو بهشون یاد داد و خیلی خوششون اومد.  

راستش همه میدونند بر خلاف اینکه من آدم اجتماعی هستم، حوصله بازیهای جمعی رو ندارم!!!!!! منتها دیگه تو رودربایستی موندم و بازی کردم. حوالی ساعت یک هم برگشتیم خونه.

دیگه شب خوابیدیم و چهارشنبه صبح قرار بود نیام سر کار.  

اینم یه تغییر دیگه در من: 

قبلا حتتتتتما همیییییشه باید می اومدم سر کار. ولی وقتی دیدم هفته دوم عیده، دو روز همکارم نیومده و میگه تو هم یه روز نیا و استراحت کن، رئیسم همم نیست. میشه نیومد، خب چرا بیام؟ بنابراین در اقدامی آشتی پسندانه، چهارشنبه موندم خونه. اونم چه جوری. صبح پاشدم رفتم حموم و اومدم دوباره خوابیدم و یازده بیدار شدم!!!!!!!! 

مهدی بیدار شد و گفت: آشتی! تو رو خدا تنبل نباش. من وقتی خوابم، خیالم راحته که تو بیداری. ولی وقتی تو تنبل بشی، من دیگه خیالم راحت نیست!!!! شما فقط ببینید چه کسانی از تنبلی من ضرر می کنند!!!! بعد هی بگین آشتی تنبل شو! (آخه شما کی گفتین اینو!!!!) 

خلاصه بلند شدیم و من خییییییییلی ساله دلم میخواد برم تجریش!!! یعنی یادم نیست کی رفته ام. خب نشده که برم. راهم هم دوره، پا هم ندارم!!! یعنی مهدی نمیگه بیا بریم! منم بگم نمیاد. وقت هم که نمیکنم، اینه که حسرت تجریش مونده به دلم. مگه گاهی عکسش رو دوستام برام تو تلگرام بفرستند. یعنی من اگه سالها ساکن فرانسه هم بودم، اینجوری حسرت تجریش به دلم نبود!  

بعد دیدم نخیر، این تنبلی کاری با من کرده که حتی نمیتونم به تجریش رفتن فکر کنم. در نتیجه مهدی رو فرستادم بره کباب بخره. خودم هم وسایل رو جمع کردم واسه عصر. خلاصه ناهار خوردیم و بعدش آرایش کردم و آماده شدم تقریبا ولی راه نیفتادیم. نشستیم با مهدی به فیلم دیدن. فیلم پل جاسوسان که تام هنگس بازی میکنه. البته فیلم دو ساعت و خرده ایه. ما هم میخواستیم سه و نیم راه بیفتیم. نصف فیلم رو دیدیم و جمع کردیم رفتیم خونه بابام اینا.  

خواب بودند!  

مامان بیدار شد و چای گذاشت و نشستیم به حرف زدن تا بابام و داداشم هم بیدار شدند. از قبل از تعطیلات خونه بابام اینا رو اینقدر خلوت ندیده بودم. بعد بابام بیدار شد و مهدی بهش یه فلش 16 گیگ داد و سررسید. بعد خواست فیلم ظهر رو بریزه رو فلش که دیجیتال بابا اینا نخوندش. در نتیجه قرار شد یه فلش 8 گیگی بده بهش. که دستگاه بخونتش. خلاصه تا ساعت شش و هفت بودیم و بعدش رفتیم خونه بابای مهدی.  

اونجا هم همه جمع بودیم و خواستیم فیلم رو از اول ببینیم ولی ماشاءالله مگه مانی گذاشت! بابای مهدی واسش یه شمشیر خریده بود از اینا که چراغ داره و مال فیلم جنگ ستارگانه. دیگه دنیاش شده اون شمشیر. اینقدر هم شلوغ کرد و بازی کرد که فیلم رو بوسیدیم گذاشتیم سر طاقچه. 

بعدش مادر مهدی یه سری وسیله جمع کرد واسه دوازده به در. چند دست هم مافیا بازی کردیم. و البته بگم که جاری ام فوق العاده آدم متقلبیه. و هرجا هر بازی که بکنه، نهایت تقلب رو میکنه. خب بازیها هم جدی نیستند که. ولی بعضی بازیها اگه کسی تقلب بکنه، مزه بازی کلا میره. نمیدونم چقدر با این بازی اشنا هستین. یه جا همه باید چشماشون رو ببندند. خب آدم دوست داره چشمش باز باشه و ببینه کیا مافیا هستند. ولی مزه بازی میره. این همه اش نگاه میکرد و بازی یه جورایی بی مزه میشد. تا اینکه مهدی روسری انداخت رو سرش و یه جا هم شوهرش، دستشو گذاشت رو چشماش، که اینم شاکی میشد!!!!!!

خلاصه اون شب خواهر بزرگه مهدی و داداش مهدی برگشتند خونه شون. بقیه موندیم اونجا. چون خواهر بزرگه مهدی هنوز ویار داره برای همین گفت من صبح دیرتر میام و هرچی دیرتر بیدار میشم کمتر حالت تهوع دارم. دیگه ماها جمع کردیم و رفتیم بوستان فاطمی که تازه مثل اینکه یه ساله افتتاح شده. چقدر هم سرد بود. 

منتها دیگه چون زود رفتیم، یه فضای مسطح سیمانی گیرمون اومد که زیراندازها رو انداختیم اونجا و یه چادر کوچیک هم زدیم و من و داماد کوچیکه رفتیم سراغ آتیش بلکه یه کم گرم بشیم. یه آتیشی درست کردیم و قوری و کتری منم آوردیم و چای درست کردیم. یه نیمرو هم زدیم که خیلی چسبید و روی همون آتیش درستش کردیم. دیگه وقت ناهار شد و طبق معمول همه و همیشه، جوجه ها رو سیخ زدند و ما هم کبابش کردیم و خوردیم. بعدش من رو همون زیلو زیر آفتاب ولو شدم و هوا هم گرمتر شده بود. یه نیم ساعتی تقریبا خوابیدم. پاشدم دیدم مهدی رفت سراغ سیب زمینی های پشت ماشین و کبابشون کرد و خیلی مزه داد.  

بعدش گفتند بیاین مافیا بازی کنیم. دوباره جمع شدیم واسه مافیا و دو دست بازی کردیم و هر دو بار من جز مافیا بودم منتها هر دو بار جاریم چشماشو باز کرده بود و دیده بود و بازی دیگه خیلی بی مزه شده بود. پایان دست دوم، همه فهمیدند تقلب کرده و من گفتم اینجوری فایده نداره. من بازی نمیکنم. مزه بازی میره. 

یه دفعه بلند شد گفت: پس من بازی نمیکنم و میرم که شماها راحت تر بازی کنین!!!!!!  

بعد رفت نشست کنار آتیش و شوهرش هم رفت کنارش نشست. منم به بقیه گفتم: اصلا کسی که جنبه بازی نداره، تو جمع نباشه بهتره. بقیه هیچی نگفتند ولی بازی دیگه تموم شد. بعدش همه جمع کردیم و اومدیم که اونا کلا شعور خداحافظی هم ندارند. رفتیم در خونه بابای مهدی و خواهروسطی که تو ماشین ما بود پیاده شد و مهدی برد یه کم از وسایل رو که پیش ما بود داد به مامانش و من خودم تو تلگرام از مادرش تشکر کردم بابت زحمتهاش. 

مهدی که برگشت، مانی تقریبا تو ماشین خواب بود. مهدی هیچی نگفت و راه افتادیم به طرف خونه مون. دیدم تو قیافه است.  

گفتم: الان تو از من ناراحتی؟ گفت: نگم بهتره!!!!!! گفتم: چرا نگی؟ بگو بدونم.  

بعد بحث پیش اومد و مهدی گفت همه ازتو یه توقع دیگه دارند و اون آدم، اصلا نفهم و بیشعوره و درش شکی نیست. تو چرا اونو جری میکنی!!!! گفتم: حرفت غیرمنطقیه! یارو گند میزنه به بازی و کلا بی مزه اش میکنه. باید بهش باج بدیم؟ از اینکه یه نفر جمع رو به هم نریزه، باید آدم سکوت کنه؟ خب بذار بفهمه کارش زشته.  

مهدی گفت: اون احمقه. تقلب میکنه که به همه بگه من بیشتر از بقیه میدونم و جو رو خراب میکنه. ماها هم به خاطر مامان و بابا تحملش می کنیم. تو هم هیچی نمی گفتی! گفتم: من حرفی ندارم. ولی آخه جلوی یه نفر چقدر میشه  کوتاه اومد؟ منم مگه چی گفتم؟ گفتم فایده نداره این بازی. اون باید شعورش میرسید و به احترام بزرگترها نمی رفت. 

بعد مهدی دوباره سر درد دلش باز شد و گفت من از خدامه جایی باشم که داداشم و زنش نباشند و اینکه گفتند مهمونی شون کنسل شده، از خدام بود! 

اینو راست میگه. اینا هفته پیش گفتند چهارشنبه همه خونه اونا دعوتیم، بعد سه شنبه شب که خونه خواهر کوچیکه بودیم، با خنده گفتند: نه، کی گفته! باشه واسه بعد!!!!!!!! 

ما که از خدامون بود. البته برای من فرقی نمیکرد. چون به قول مهدی اصلا نمی بینیمشون! یعنی این روزها دقیقا یاد هیلا و برادرشوشو2 می افتم! هر خانواده ای یکی داره ظاهرا!!!! 

خلاصه دیگه پنجشنبه شب اومدیم خونه خودمون و مهدی رفت خوابید. منم خواستم بخوابم، دیدم بوی دود داره خفه ام میکنه. رفتم حموم و یه دور هم ماشین لباسشویی رو روشن کردم و دستی به خونه کشیدم و شب یه چیزی دادم مانی خورد و خودم و مهدی هم هیچی نخوردیم تا این چاقالویی ها یک کم از بین بره. البته فکر کنم من در مجموع نیم کیلو اضافه کرده باشم که اونم خدا بخواد تو این هفته از بین می برمش!  

خلاصه دیروز صبح پاشدم از خواب و یه صبحونه ای خوردم با مانی و ظهر مهدی پاشد رفت یه کم خرید کرد و منم یکربع به دوازده پاشدم زرشک پلو با مرغ درست کردم و یک و ربع هم ناهار خوردیم. بعدش یه چرتی زدیم و من زودتر پاشدم. هرچی به مهدی گفتم پاشو، گفت خوابم میاد! 

دیگه بیدار شد و با هم ادامه فیلم اون روز رو دیدیم و منم یه قهوه درست کردم با نون خامه ای شکلاتی که مهدی خریده بود خوردیم و بعدش یه فیلم دیگه بود که اونم دیدیم که خیلی قشنگ بود.  

رابرت دنیرو بازی میکرد و یه خانمی که الان اسمش یادم نیست. داستان زنی بود که یه کاری رو استارت زده بود و موفق شده بود و شوهره تو خونه بچه رو نگه میداشت. زنه هر روز موفقتر میشد ولی یه جا فهمید شوهره خیانت میکنه بهش. حالا ما باشیم چه می کنیم؟ دم شوهره رو میگیریم از خونه پرت می کنیم بیرون!  

ولی ببینید زنه چه کار کرد. به مشاورش گفت: من وقتی این کار رو شروع کردم، شوهرم می تونست کار بهتری داشته باشه. ولی نشست خونه که من تو این کارم بدرخشم. الانم به خاطر اینکه مردونگیش زیر سوال رفته، سراغ دوست دختر رفته. من صبر میکنم که برگرده چون نمیخوام تنها باشم. 

و آخرش شوهرش اظهار ندامت کرد و برگشت. که فکر کنم کل زمانی که شوهره دوست دختر داشت سه هفته هم نشد. نه که هر شب بره زن بیاره خونه!!!!!! خب فرهنگ هم با فرهنگ فرق داره. ولی کلا میگم یه تفکراتی هست که میخواد خونه و زندگی سر جاش باقی بمونه. و پیشرفت زن و مرد نباید تاثیری داشته باشه. که خود همینم کلی جای حرف و بحث داره. در هر حال فیلم قشنگی بود. فکر کنم اسمش «کارآموز» بود. یه همچین چیزی. 

بعد دیگه دیدم اصلا جا ندارم واسه فیلم. باید فیلمها ته نشین بشه تو مغز آدم. بگذریم که این وسط مانی هی میرفت و می اومد و سوال می پرسید. ولی در مجموع سیزده به در جالبی بود. سه تایی تو خونه! پای فیلم دیدن!  

در هر حال خوش گذشت.  

دیروزم بابای مهدی بهم تو تلگرام پیغام داد:  

کلبه احزان شود روزی گلستان، غم مخور! 

آخی، مرد مهربون. حتما حرف شده و فکر کرده من از رفتار جاری رنجیده ام. البته از کارش ناراحت شدم ولی خداییش بی ارزشتر از اونه که بخوام ازش برنجم.

خب دیگه من برم.  

راستی، من دارم کارهایی میکنم که میخوام شماها رو هم در جریان بذارم. منتها بذارین برگردین از تعطیلات و جمع بشین، تا بگم بهتون. در هر حال خیلی هیجان دارم در جریان قرار بگیرین.  

قربون همراهی تون! 

خب دیگه من برم.



تاریخ : شنبه 14 فروردین 1395 | 12:25 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (35) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر