X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااااام. صبح قشنگ چهارشنبه تون بخیر. 

خدا بخواد دیگه از سرمای هوا کم میشه و هوا بلانسبت بهاری میشه!!! 

امروز روز هوای پاک و سالمه. من که امروز سیگار نمی کشم. درسته قبلا هم نمی کشیدم، ولی خب، امروزم به خاطر هوای پاک سیگار نمی کشم!!!!!! 

خب، بریم سراغ حرفها که کللللللللی حرف دارم که البته الان نصفش یادم نیست!!!!! 

 اگه یادتون باشه شنبه خیلی سرد بود. عین زمستون. ما که رسیدیم تو خونه، رفتیم دراز کشیدیم و دراز کشیدن همانا و ساعت ده دقیقه به هشت، با زنگ تلفن خونه بیدار شدن همانا!!!!!!! هوا دیگه تاریک شده بود! همسایه بود. گفت راستش آشتی خانم هوا خیلی سرده بچه ها هم سرما خورده اند. ما میخوایم شوفاژ رو روشن کنیم. ولی اگه فلکه رو باز کنیم، نمیدونیم شوفاژ شما و همسایه طبقه سوم درست شده یا نه. چک می کنین الان؟  

گفتم آره.  

مهدی رو بیدار کردم و اونم زنگید به اون یکی همسایه و اونم شماره یه نفر رو داد که بیاد شوفاژ رو چک کنه. البته که شوفاژ سوراخ شده. و ما هم اصراری نداشتیم که اتاق شوفاژ داشته باشه. منتها اطمینانی نبود اگه اونا فلکه رو باز کنند، دوباره شوفاژ نشتی نده. اینه که تعمیرکار شوفاژ اومد و کلا شوفاژ رو درآورد و رو لوله ها هم سرپوش گذاشت و خیال همه رو راحت کرد. تا سال دیگه هم یه شوفاژ میخریم و خلاص میشیم.  

بعدش تا همه این اتفاقات بیفته، به مهدی گفتم: تو که شام نمیخوری؟ گفت: چرا میخورم! گفتم: عه، خودت گفتی شده ام 92 کیلو و باید شبا شام نخورم. گفت: ولی امشب میخورم!  

منم رفتم کباب تابه ای درست کنم که دیدم پیاز نداریم. گفتم: پس برو پیاز بخر. گفت: اصلا شام نمی خورم. ولش کن! گفتم: باشه. پس به مانی هم از برنج و مرغ دیروز میدم. که مانی گفت: نه، من عدس پلو میخوام! واسم عدس پلو درست کن.  

گفتم: شاه بخشید، شیخ علی نبخشید! بابات میگه شام درست نکن، تو هم برنج و مرغتو بخور دیگه!  

عدس پلو درست کردم و گفتم باشه بمونه واسه فردا شب. که بازم فردا عصر بیام بخوابم! (این داستان: آشتی از دست رفته به خواب رفته!!!!!!!!) 

عدس پلو رو درست کردم و یه کم هم سالاد واسه خودم. شوفاژ کنده شد و تموم شد و خوابیدیم.  

یکشنبه اومدم اداره و تا بعدازظهر بودم و سه تایی برگشتیم خونه. یه کم دراز کشیدیم ولی بیشتر حرف زدیم. هی حرف زدیم و حرف زدیم و در مورد کار و بارمون و خونه مون. اینکه خدا کنه کار استخدامی مهدی درست بشه و اینکه خدا کنه پسرخاله بره سر کار که واقعا این روزها خیلی فکرمو مشغول کرده. یه جا قرار بود بره قبل از عید که دوستم مدیر مالی اونجا بود. واسه مصاحبه هم دو سه بار رفته و همه از مالی و منابع انسانی موافق بودند، ولی لحظه آخر مدیرعامل گفت: نعععععع. که قطعا خودش آدم داره که بیاره. خب اون روز خیلی حالم بد بود و زنگیدم به همکار قدیمی که تو رو خدا تو یه کاری بکن. بابا نمیخواد بندازینش کرمانشاه. همین تهران یه کاری براش بکنین که از بیکاری دیگه در شرف دیوونگیه! اونم گفت باشه من همه تلاشم رو میکنم. ولی مدیر منابع انسانی مون، پدر خانمش مرده و الان تو مراسم کفن و دفنشیم!!!!!!!! ببینید من کی به طرف زنگ زده بودم!  

دیگه شب با مهدی در مورد همه این حرف زدم و مهدی اون شب خیلی هم مهربون شده بود و هی میگفت تو جواهری و عمرا هیچکس قدر فرشته ای مثل تو رو نمیدونه و منم شکافته شدن پوست سرم رو در فرآیند درآمدن شاخها حس میکردم و با خودم میگفتم: آشتی ! فکر کنم داری می میری که مهدی اینقدر مهربون شده! البته خداییش مهدی آدم مهربونیه ولی اگه نامهربون میشه گاهی، همه اش از استرس درونشه. و اینکه در مواقع بحرانی، نمیتونه استرس درونش رو کنترل کنه، اینه که عصبانی میشه و می پره به اطرافیان و همه رو ناراحت میکنه. 

بعدش از بیرون غذا گرفت آقایی که میخواست شبها سالاد بخوره و من ولی سالاد خوردم چون میخوام این نیم کیلو، یه کیلوی عید رو همین حالا خرد خرد کم کنم. اینجوری تونسته ام ده یازده ساله وزنم رو تقریبا ثابت نگه دارم. اینکه اگه دو روز، یه هفته زیاد میخورم، بعدش حتما کمش کنم. البته از سایزم زیاد راضی نیستم و اگه میشد از دست شکم لا مصب خلاص بشم خوب بود. 

خلاصه اینجوری. یه تیکه هم پیتزا خوردم و بعدش مسواک و لالا. 

دوشنبه رفتم اداره و چه روز شخمی و شلوغی هم بود. این روزها هم انگار هوای بهار منو گرفته، هی خمیازه میکشم. یه وقتهایی میگم الان دهنم پاره میشه! چند روز پیش با یکی از مدیرها می حرفیدم تو اداره. اینقدر با دهن بسته تو دلم خمیازه کشیدم که نزدیک بود پره های دماغم پاره بشه!!! 

وسط روز هم مدیرعامل رفت بیرون و من و یکی از دوستام آژانس گرفتیم و گل خریدیم رفتیم دیدن مدیر منابع انسانی اون ادارهه که همکار قدیمی مون بوده. گفتم خودی نشون بدم. هم به اون همکارمون تسلیت بگم، هم یادش بیاد قراره برای پسرخاله ام کاری بکنه. 

خدا خیرش بده، شش ماه پیش که من واسه کار پسرخاله بهش گفتم، جای خالی داشتند. منتها گفت: پسرخاله ات حیفه، فوق لیسانسه، بذار جای خوب تو شعباتمون تو کرمانشاه پیدا کنیم. هرچی من گفتم: بابا بذارین بیاد تو سازمان شما، بعد جابجاش کنین، گفت: نهههههه، بذار از اول بره تو شهر خودش! که هی امروز و فردا و نشد و کرمانشاه نشد و قرار شد بره سنندج که نشد و بعد ایلام که اونم نشد و کار کشید به حراست و معلوم شد تو اون شهرها، اونا میخوان آدمهای خودشون رو بذارند و اینم میخواست اینو بذاره. بدبخت به ماها که آدم هیچکی نیستیم! اون روز به اون یکی همکارم میگفتم: گفتم: یادته من هی می گفتم بذارین بیاد؟ اگه اومده بود، الان ماهی یه تومن هم حقوق گرفته بود، میشد شش میلیون! از بیکاری تو خونه که بهتر بود. 

منتها کی به حرف آشتی گوش میده!  

دیگه دوشنبه اومدیم خونه و تو راه من تصمیم داشتم شب کتلت درست کنم و به قول هیلا، کوزت خفته درونم بیدار شده بود و عجیب دلم میخواست غذا بپزم. اینه که تو راه به مهدی لیست خرید دادم و آها، مانی هم گفت: منم خرید دارم. 

گفتیم تو چی میخوای؟ گفت: سی دی کارتون هام کمه!!!!!!! (یه میلیونی میشه! ) گفتم: من دیشب برات کارتون خریدم. گفت: نه. بازم میخوام. گفتم: اصلا حرفشم نزن. مهدی گفت: اگه مامان صلاح بدونه برات میخرم. وگرنه نمیخرم. مانی رو کرد به من و گفت: مامان! خواهش میکنم صلاح بدون! صلاح بدون بابا برام بخره! 

مهدی پشت فرمون از خنده مرده بود ولی سعی میکرد مانی نبینه. خلاصه مهدی ما رو در نونوایی پیاده کرد و خودش رفت دنبال بنزین زدن و باقی خریدها. من و مانی هم رفتیم نون و سبزی سبزی خریدیم و مانی گفت: اسم سبزی رو ازم بپرس، ببین بلدم: 

یه دسته تره برداشتم و گفتم: اسم این چیه؟ مکث کرد. گفتم: تَ... مانی گفت: تره بار!!!!!!!!! گفتم: این تره باره؟  

یه دسته پیازچه برداشتم. گفتم خب این آسونه. پرسیدم: این پیاز کوچولوئه. اسمش چیه؟ مانی گفت: پیازی!!!!!!!! 

ول کن هم نبود. میگفت بقیه رو هم بپرس. نیست خوب بلد بود، میخواست دانشش رو به رخ عالم بکشه! 

خلاصه نون و سبزی خریدیم و اومدیم خونه. آها، از در اداره هم مرغ جات (!) خریده بودم واسه مهمونی پنجشنبه شب. که قراره خانواده مهدی بیان خونه مون. خب اینم عید دیدنی ما که الان برگزار میشه. دیگه خریدها رو گذاشتم تو یخچال تا یه ساعت بعد. دو تا سیب زمینی انداختم تو جی پاس که بپزه. بعد رفتم دراز کشیدم. مهدی هم برگشت و خریدها رو گذاشت تو آشپزخونه و به آشتی خوابالو ملحق شد.  

یه چرتی زدم و ساعت هفت و بیست دقیقه بیدار شدم. کلللللللی انرژی و انگیزه داشتم. 

رفتم آشپزخونه و اول سیب زمینی رو از جی پاس درآوردم و گذاشتم دم پنجره که خنک بشه. بعد سبزی پاک کردم و ماشین ظرفشویی رو خالی کردم و یه سری دیگه رو توش گذاشتم دوباره و سبزی شستم و دیگه ساعت هشت، کتلت رو درست کردم و یه کم اینور و اونور کردم و ساعت نه دیگه رفتم مهدی رو بیدار کردم که البته بیدار بود داشت به خودش کش و قوس میداد.  

شام خوردیم و جمع کردیم و مهدی بقیه نونها رو بسته کرد و نشستیم شهرزاد 23 رو دیدیم و جگرمون خون شد. بعدش هم لالا. 

دیروزم که سه شنبه بود صبح اداره و عصر هم دنبال مهدی و مانی. منتها چون تولد پدر مهدی بود، رفتیم خونه بابای مهدی. البته تو راه دادم مانی بهش زنگید و تبریک گفت. از صبح میخواستم به باباش تبریک بگه مانی ولی یا مانی خواب بود یا بابای مهدی. خلاصه مهدی به بابابازرگش تبریک گفت و گفت که داریم میاییم اونجا. دیگه سر راه کیک هم خریدیم و رفتیم و خواهرکوچیکه وشوهرش اونجا بودند. 

راستش من از خدام بود داداش مهدی و زنش نباشند. از خدا چه پنهون! یه کم گذشت و خواهر مهدی خواست کاپوچینو بیاره که بهش گفتم اگه بقیه نمیان، کیک رو هم بیار که تولد رو بگیریم. که مادرش گفت من از هیچکی خبر ندارم که میان یا نه. که بچه ها تماس گرفتند و معلوم شد خواهر بزرگه و داداشش هم میان.  

خلاصه دیگه اونام اومدند و کیک رو برید بابای مهدی و چون روز قبل هم تولد خواهر کوچیکه اش بود، به اصرار مانی یه بار عمه کوچیکه اش شمع رو فوت کرد. 

بعدش پرسیدند کی شام میخوره که من و جاریم گفتیم آش رشته میخوریم. البته رفتار برادر و زن برادر مهدی عادی بود. ولی من زیاد باهاشون حرف نزدم. اونقدر بی ادبند که اون روز بدون خداحافظی رفتند. بعدش هم حرف مهمونی پنجشنبه شب شد. من بهشون گفتم من چون دست ندارم، می خواستم برنج درست کنم و مهدی کباب بگیره از بیرون. ولی مهدی گفت خودش کمک میکنه و من سوفله درست کنم.  

همه خیلی خوشحال شدند. به خصوص خواهر بزرگه مهدی که این روزها تقریبا هیچی نمیخوره اینقدر بد ویاره طفلی. گفتم حالا من فکر میکردم شاید تو از اونم بدت بیاد، گفتم برات یه چیز دیگه درست کنم. گفت: نه آشتی. تو رو خدا حتما همونو درست کن. من عاشق اونم. 

خلاصه قرار شد پنجشنبه شب سوفله درست کنم. بعد گفتم چون مامان پاش درد میکنه و جمعه هم مامان رو نگه میدارم، بقیه هم جمعه بمونید. بعد بقیه گفتند نه بابا دیگه زحمت نمیدیم. بعد دو تا دامادها به هم می خندیدند و می گفتند: نه بابا زحمت نمیدیم! وسط خنده می گفتند: از خدامونه!!! 

گفتم: پس اگه بمونید، آبگوشت درست میکنم. خوبه؟ همه گفتند: خوبه!!!  

دو تا غذایی که اگه مهدی کمک کنه واقعا اذیت نمیشم. خلاصه اینجوری. 

دیگه شب هم اونجا خوابیدیم. البته برنامه مون این بود بیاییم خونه خودمون. منتها چون امروز عصر من و مهدی میخوایم بریم تئاتر، باید مانی رو یه جا میذاشتیم که اونم ار خدا خواسته همونجا موند. 

یکی از دوستام تو تئاتره و واسه امروز واسه من و مهدی و داداشم اینا بلیط گرفته. برای همین، منم خدا بخواد امروز ساعت دو و نیم سه میرم دنبال مهدی که با هم بریم خونه لباس عوض کنیم. یه سرهم خدا بخواد بریم در خونه سابقمون یه تجدید خاطره ای بکنیم.  

******************

خب، بریم سراغ اون موضوعی که میخواستم بهتون بگم. 

تا حالا چند بار شده که شما عزیزان مثلا دستور پخت یه غذاهایی رو از من خواسته اید. مثلا جوجه چینی که من دیگه دستم خیلی خیلی تو درست کردنش روون شده. یا سوفله قارچ و مرغ. قبلش یه چیزی رو حتما باید بگم بهتون. نمیدونم چند نفر از شماها، از قدیم الایام وبلاگ می خوندین. یکی از قدیمی ترین وبلاگهای آشپزی، وبلاگ میزغذا بود. که بعدها البته سایت شد. از بعد از سال 88 دیگه فعالیتشون خیلی خیلی کم شد. این وبلاگ به صورت گروهی اداره میشد و چند تا نویسنده داشت. من با نویسنده هاش آشنا هستم. تازگی یکی از نویسنده هاش به اسم سورملینا واسه خودش یه سایت زده و مطالبی رو که خودش نوشته بوده رو منتقل کرده به اونجا. یه سری هم داره بهشون اضافه میکنه. 

راستش از این به بعد قراره منم با اون همکاری کنم. منتها چند تا نکته که دلم میخواد همه مون رعایت کنیم: 

اسم سایت ایشون «میزغدای سورملینا» است. الان ایشون نویسنده اون سایته. اینکه من باهاش قراره چه همکاری بکنم رو نپرسید. اینکه غذا میپزم یا پاسخ کامنتها رو میدم یا برنامه ریزی ریز و درشت میکنم باهاش هم بماند. شما فقط اینو بدونید که من دارم با ایشون همکاری میکنم. اینجا وبلاگ منه و کامنتهای مربوط به این وبلاگ رو اینجا بذارید. اونجا وبلاگ ایشونه و درسته منم دارم کمکش میکنم ولی هیچ اسمی از من نبرید. بازدید روزانه سایت قبلی، تا روزی شونزده هفده هزار تا هم رفته. منتها ایشون دیگه به خاطر اینکه بقیه اعضا تقریبا پست نمیذاشتند، تصمیم گرفت خودش به تنهایی سایت داشته باشه.  

بدونید دستورهاش همه عالی و امتحان شده است. مثلا همین سوفله مرغ و قارچ رو من سالهاست که از روی دستور اونجا درست میکنم. یا همون جوجه چینی معروف رو.  

خب قطعا تعداد کلیکهای سایتش که بره بالا، میتونه آگهی بگیره و حالا چیزی هم دست منو میگیره. ولی بیشتر دلم میخواست شماها هم با اون سایت آشنا بشین. 

به خصوص مثلا یه سری از دوستان دستور جوجه چینی رو خواسته بودند چند بار. من با همون روش درست میکنم: جوجه چینی پفدار 

حالا از این به بعد منم یه سری دستورها رو به اون میدم. مثلا کتلتی که تو سایت هست، با سیب زمینی پخته و با روش منه. کلا نظراتمون خیلی به هم شبیه.  

منتها خواهش میکنم اگه اونجا کامنت گذاشتید، اسمی از من برده نشه. خیلی ممنون از همراهی شما. راستش خودم همیشه عاشق آشپزی بوده و هستم. از این به بعد خیلی بیشتر واسش مایه میذارم.  خدا رو چه دیدین، شاید همین باعث بشه یه روزی بالاخره یه مغازه فست فود بزنم!

بازم ممنون از همراهی تون.  

خب دیگه اینم از این. نمیدونم حرف نگفته باقی مونده یا نه. فقط اگه اجازه بدین من برم کم کم. حدود هشتاد نود تا کامنت هنوز مونده که حتما تاییدش میکنم. راستش اینجا از صبح خیلی شلوغ بوده و پستی که من صبح شروع کردم به نوشتن، الان ساعت نزدیک دو بعدازظهره و هنوز نشده تموم بشه. میرم که تمومش کنم.



تاریخ : چهارشنبه 18 فروردین 1395 | 14:03 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (19) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر