X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااام. روز همگی بخیر. 

یعنی الان قشنگ معلوم شد که از صبح نشده پست بذارم. خب خیلی شلوغ بود. ولی الان داره کم کم خلوت میشه. می نویسم حالا براتون. 

اول یه گل: 

 

 

 خب، برم سراغ تعریف کردنیها  کلی حرف دیگه. چهارشنبه تا ساعت دو به شدت برق کار کردم. مدیرعامل هم از چیزهای دیگه ناراحت بود و یکی دو بار تا ظهر منو شستشو داد که اصلا برام مهم نبود. به عصر و تئاتر و محیط بیرون از شرکت فکر میکردم. خلاصه دیگه دو و نیم راه افتادم رفتم از پروتئینی دم شرکت یک کیلو و نیم گوشت ابگوشتی خریدم واسه ناهار روز جمعه. گفتم گردن گوساله و سردست و دنبالیچه و یه کم هم دنبه بذاره! یعنی از ذوق آبگوشت جمعه، دلم غنج میرفت!  

خلاصه گوشت رو زدم زیر بغل و رفتم دنبال مهدی و ترافیک بود ولی خودمونو رسوندیم خونه. ساعت یکربع به چهار رسیدیم و باید چهار رو ربع راه می افتادیم به طرف تئاتر شهر. زودی گوشت رو گذاشتم تو یخچال و قیافه مو باید می دیدین. تند تند دستی به تنم کشیدم و آرایشی کردم و داشتم آماده میشدم که آقا مهدی هوس مهربونی کرد!!!!!! گفتم آخه قربونت برم. الان؟؟؟ اینهمه وقت میره و میاد و نمیای سراغ ما. اونم دلخور شد که تو همیشه مریضی (میدونه این حرفش چقدر زننده است، ولی هی تکرارش میکنه. منم هر بار قلبم میشکنه ولی هیچی بهش نمیگم دیگه. فایده نداره عاخه) و من اصلا رغبت نمیکنم بیام طرفت.  

بعدش پاشد با دلخوری حاضر شد راه افتادیم رفتیم. رفتیم زودتر رسیدیم میدون انقلاب و یه ربع به پنج. که البته یه جا کلک زدیم و رفتیم تو طرح و رفتیم در خونه سابقمون. واااااااای دلم پر کشید. رفتم پیش اون آقا سبزی فروشه و کلی خوشحال شد و بعدش هم ازش سه تا ترشک خریدم. یکی واسه خودمون و یکی واسه خواهر مهدی که حامله است و یکی هم واسه دوستم که حامله است!!!  

خلاصه یه سر هم زدیم به سوپری محل که اونقدر مهربون بودند. اونا گفتند که هر روز یاد شماهستیم و جاتون تو محل خیلی خالیه. 

بعدش راه افتادیم به طرف تئاتر شهر. داداشم و دختردایی کوچیکه زودتر رسیده بودند. پسرخاله و زنش و دخترخاله هم بودند. با ما می شدیم هفت نفر. گفتیم اگه تئاترش خوب بود، بگیم هفته دیگه خانواده مهدی هم بیان. خلاصه رفتیم بلیطها رو گرفتیم و یه کم معطلی داشت که مهدی هی غر میزد که من اصلا تئاتر دوست ندارم و چه کاریه و من فقط تئاترهای کمدی دوست دارم. گفتم واقعا نمیدونستم اینقدر بدت میاد. این بار دیگه مزاحمت نمیشم.  

خب تئاتر، اسمش این بود: حساب پرداخت نمیشه. از روی یه نمایشنامه سیاسی ایتالیایی برداشته شده بود. شهرام قائدی هم بازی میکنه. من خییییلی خوشم اومد. تمش سیاسی کمدی بود. من خوشم اومد. بهزاد فراهانی هم بود. اومده بود تئاتر رو ببینه. همچنین فرزاد حسنی و رایزن فرهنگی ایتالیا. که چقدر قشنگ هم فارسی صحبت میکرد. خلاصه که دیدنش خالی از لطف نیست. سالن سایه تئاتر شهر. ساعت شش و شروع نمایشه. 

خلاصه بعدش تئاتر شروع شد و یه ساعت و چند دقیقه مدت زمانش بود. تموم شد و حالا فکر کنید ما گل خریده بودیم. از اینا که تو شیشه است. بعد داداشم گفت آشتی اینا کمه. یه چیز دیگه هم ببریم واسه دوستت. منم دادم خاله ام از مغازه پسرخاله، چند تا پیرهن داد بچه هاش آوردند و دو تا از اونا انتخاب کردیم و بعدش تو یه ساک دستی دو تا پیرهن حاملگی و یه تقویم و سررسید که مهدی اورده بود گذاشتیم و تئاتر که تموم شد با گلها دادیم به دوستم. خییییییییلی خوشش اومد. 

بعدش داداشم اینا رفتند شهران و من و مهدی هم رفتیم خونه بابای مهدی. مانی رو زدیم زیر بغل و رفتیم خونه خودمون. چشم من و مهدی از خواب باز نمیشد. خوابیدیم و پنجشنبه صبح ساعت هشت بیدار شدم. 

مانی رو بردم شهران و سر راه هم نون بربری خریدیم. دلم واسه مامان اینا تنگ شده بود. از شمال که اومده ایم، دو بار سرپایی دیده مشون. هفته قبل درگیر سیزده به در با خانواده مهدی بودیم، این هفته هم که خونه ما مهمون بودند. حالا برنامه هفته بعد هم میگم.  

خلاصه مانی رو گذاشتم شهران و خودم رفتم خریدهامو از بازار روز شهران انجام دادم و رفتم خونه. حوالی یازده و نیم رسیدم. مهدی تازه بیدار شده بود. منتها هر دو به شدت کرخت بودیم! یه کم دراز کشیدیم و یا علی از تو مدد! افتادیم به جون خونه. اول مرغ رو بار گذاشتم که واسه سوفله بپزه. بعد آشپزخونه رو تمیز کردم و مهدی هم خونه رو جارو کرد و بعدش رفت سراغ بقیه خریدها و منم خوابم برد. سه و نیم بیدار شدم به انجام بقیه کارها. مهدی بعدش خوابید. 

سه و نیم بیدار شدم به شستن دستشویی و حموم. بعدش مواد سالاد سزار رو حاضر کردم. ,عاقا این سالاد سزار خیلی خوشمزه است. حتما درستش کنید. من و مهمونام که عاشقش شدیم: سالاد سزار  

البته من قبلا هم درستش کرده بودم. ولی این بار خیلی بیشتر دوستش داشتم!  

بعدش میوه شستم. البته یادتونه که من گفتم کباب از بیرون بگیریم، که مهدی گفت من کمکت میکنم و مواد سوفله رو خرد میکنم. خب همونطور که تو سایت هم دیدین، سوفله، خرد کردنش زیاده. البته برای نفرات بالا. وگرنه غذای بسیار لذیذیه. خلاصه مهدی نشست به خرد کردن قارچ و خیارشور و  کالباس. بعدش هم مرغ رو ریش کرد و منم سس سالاد رو درست کردم و دیگه هماهنگ کردیم خواهر مهدی وقتی که میان، برن شهران دنبال مانی. 

این وسط نزدیک اومدنشون بود که یکی در آپارتمان رو زد. فکر کردم مانی اینان. رفتم پشت در صدامو نازک کردم و گفت: کیه؟ 

درو باز کردم دیدم یه آقای کارگره، اومده کلید پشت بوم رو بگیره بره بالا نمیدونم چه کار کنه!!!!!!!! 

باید قیافه ام رو می دیدین!!!!!!!! 

  خلاصه دیگه تقریبا ساعت شش و خرده ای خانواده مهدی رسیدند و همه چی رو میز بود. این بار جاریم حتی پاشم تو آشپزخونه نذاشت! دفعه های قبل می اومد یه حالی می پرسید و کمک میکرد. جالبه، اون تقلب کرده و گند زده به بازی و حال جمع، اون بی ادبی کرده، حالا دلخور هم بود!!!!! من که برام مهم نبود. اگه یه زن، شوهرش پشتش باشه، کوه هم نمیتونه تکونش بده! (تکبییییییییییییر) 

بعدش دیگه بعد از چای و پذیرایی، برگشتم تو آشپزخونه و سالادم رسیدم و فیله هاشو سوخاری کردم و مهدی هی می اومد میگفت خیلی خسته شدی. کاشکی همون کباب رو می گرفتیم. قرار بود تو خسته نشی.  

البته وسطش سعی  میکردم مثلا پنج دقیقه برم رو تخت دراز بکشم.  

دیگه وقت شام شد و همه خیییییییلی خوششون اومد. خب از قبل هم از این غذا همیشه استقبال شده بود. دیگه شام خوردند و جمع کردیم و بقیه فقط ظرفها رو آوردند و خودم موندم و کارهام! جاری یه کم ظرفهای دم دستی رو شست که جای تعجب داشت. خب ذاتش کمک کنه! منتها مثلا قهر بود دیگه. بعدش خودم ظرفها رو تو ماشین گذاشتم و بقیه رو هم که اون شست و یه کم دیگه موند که اونا رم شستم و جابجا کردم و  هردو داماد مهدی اینا هم  چای خور هستند. دیگه خودشون چای می اوردند. 

بعد از شام هم همه نشستند به حرف زدن و خندیدن. یه کم بعدش داداش مهدی پاشد بره. گفتم: فردا برگردین. قراره آبگوشت بخوریم.  

گفت: نه دیگه. ما بریم به خلوتمون برسیم!!!!!!!!!! 

منم دیگه تعارف نکردم. گفتم شب جمعه است و نکنه مزاحم خلوت مردم بشیم. مهدی هم بهشون تعارف نکرد. کلا کسی نگفت فردا بیایین. 

دیگه رفتند و به خواهر مهدی گفتم: خوب شد رفتند به خلوتشون برسند! گفت: آره واقعا! 

بعدش قرار بود خواهر بزرگه مهدی هم شب بره خونه اش که بقیه گفتند مهربون میخوابیم، شما هم بمونید. دیگه واسه خواب بهش لباس راحت و آرایش پاک کن دادم. آب خیس خورده نخود لوبیا رو هم برای بار چندم ریختم و دوباره روش آب ریختم. خودم واسه آبگوشت خیلی ذوق داشتم. یه آبگوشت دسته جمعی!  

جمعه صبح بیدار شدم و مهدی رفت نون بربری خرید و چای گذاشتیم و دیگه مربا انجیر و هلو و آلبالو و عسل و خامه و پنیر گذاشتم سر میز و همه پاشدند صبحانه خوردند و جمع کردیم و مرتب کردم و آبگوشت رو بار گذاشتم تو جی پاس. طرفهای ظهر مردها رفتند نون سنگک بگیرند و منم رفتم حموم و مادر مهدی هم سیب زمینی پوست گرفت ریخت تو آبگوشت و یه دور هم لباس ریختم تو ماشین و آبگوشت حاضر شد.  

چه ابگوشتی. اینم عکسش. جاتون خالی! 

 

اینم دستورش! 

دیگه نشستیم سر میز به خوردن و اینقدر انرژی ها مثبت بود برای آبگوشت که نگو. شوهرخواهر کوچیکه مهدی هم یه موسیقی سنتی گذاشت و منم از همه عکس و فیلم گرفتم و گفتم بابا فصلی یه بار آبگوشت بخوریم دور هم. قرار شد تابستون خونه مادر مهدی باشه آبگوشت. دو جور ترشی مال مامانم بود و لیته و زیتون تند رو خودم خریدم از بازار روز واسه بابای مهدی. 

یعنی آبگوشت یه طرف ،مخلفاتش یه طرف!  

ببینین چی بود که مانی هم یه عالمه خورد. البته مامانم مانی رو ابگوشت خور بار آورده. 

دوغ بروجرد هم با یه وجب چربی روش داشتیم و اونم مزید بر علت شد و بعد از ناهار نصف جمعیت از خواب بیهوش شد. 

من که بیدار شدم دیدم شوهرخواهر مهدی چای دم کرده و خواهرش هم واسم چای آورد. خییییییلی چسبید. دیگه خواهرهای مهدی با شوهرهاشون رفتند و پدر و مادرش و خواهر وسطی اش موندند.  

عصر با هم شهرزاد رو دیدیم و شب دیگه فقط مهدی و خواهرش و مانی یه کم سوفله خوردند و بقیه جا نداشتیم. دیگه جمع کردم و یه کم گوشت کوبیده واسه خودم گذاشتم امروز با ترشی مامانم خوردم. بقیه آبگوشت و گوشت کوبیده اش رو آوردم واسه بچه های خدماتی. سوفله رو هم دادم مهدی برد اداره شون با همکارهاش بخوره.  

قرار شد امروز صبح مادر مهدی اینا برن خونه خودشون و مانی رو هم ببرند با خودشون. بعدش هم مهدی عصر میره مانی رو بیاره خونه منم آژانس میگیرم میرم خونه یه کم استراحت کنم. چون از شما چه پنهون که این دو روز اذیت شدم و هرچند مهدی خیلی کمک کرد ولی الان بخوام مامانم اینا رو دعوت کنم حتما از بیرون غذا میگیرم. البته دیروز به مادر مهدی گفتم گردنم از رو بالش افتاده. دلم نمیخواد مهمون خجالت بکشه از اینکه زحمت داده. به مهدی هم نگفتم مال کار این دو روزه. ولی خدا میدونه پنجشنبه شب دیگه داشتم از درد می مردم. دیروز تا شب حداقل هفت بار کیسه آبگرم گذاشتم رو کتف و گردنم.  

خوبه دور هم جمع بشیم ولی خب اونا مدلشون اینه که حس مسوولیت ندارند. همین که دو تا بشقاب می برند بسه براشون. ولی جسم منم کشش نداره. این بار حتما از بیرون غذا میگیرم. راستش دیروز فهمیدم این فیزیوتراپی خیلی هم برام فایده نداشت. البته که کار خانمه عالی بود ولی بدن من دیگه جواب نمیده. حالا مهدی داره ماساژ میده پشتم رو و بهترم. اگه این کار رو ادامه بده خیلی خوبه. هرچند خودم هم باید برم ماساژ.  

خب، آقا یه کم از چیزهایی که دوست دارم بنویسم. یکیش تئاتر بود که روحم تازه میشه باهاش. 

یکی دیگه، فیلم در دنیای تو ساعت چند است. من عااااااااشق این فیلمم. موسیقی اش عاااااااااالیه. حال میکنم باهاش. به خصوص آهنگ:  

اوچوم سیایه! 

خیلی قشنگ رشت و بارونش رو به تصویر کشیده. و کوچه ها و خونه و مغازه های قدیمی رو. دلم غنج میره می بینمش.  

این چند روزه همه اش تو دلم میخونم آهنگش رو. واسه خودم هم ترجمه اش میکنم.  

یاد عاطی فرشته مهربون می افتم. که واسه من گیله گل خانمه! 

شمالی های عزیز! اوچوم سیایه، یعنی چشماش سیاهه؟!



تاریخ : شنبه 21 فروردین 1395 | 15:03 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (45) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر