X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااااام. ظهر همگی بخیر! 

ای آشتی تنبل!‌ 

نه به خدا تنبل نیستم. قرار بود فردا پست بذارم، دلم نیومد و گفتم امروز بذارم. حالا میگم چرا دلم نیومد. 

خوبین شماها؟ 

آقا اول در مورد هیلا بگم که چند تا دوست نامهربون اذیتش کردند و اونم رمزی اش کرده. حالا باید براش پیغام بذارم بیاد جواب خیل مهربونها رو بده که واقعا نگرانش هستند. بعدش هم آدم به دستنوشته هاش عادت میکنه. روزانه نویسی میکنه ولی همیشه لابلاش خیلی انرژی مثبت و شادی نصیب آدم میشه. 

 خبببببب بریم سراغ آشتی و حال و هوای این روزهاش. 

راستش جونم براتون بگه که اینجانب روز شنبه تا عصر اداره بودم. قرار بود مهدی بره خونه مامانش اینا و مانی رو بیاره. دیگه به من مرخصی ساعتی داد که خودم برم خونه. به شدت نیاز به تنهایی و استراحت داشتم. دیگه ساعت چهار و ربع آژانس گرفتم مثل خانمها و رفتم خونه. راننده شبکه نمایش رو گرفته بود و چه نمایش قشنگی هم بود. در مورد خانمی که آلزایمر داشت ولی شوهره باهاش کنار می اومد و هنوزم عاشقش بود! (برگرفته از کتاب گوسفندها هندسه دو را پاس می کنند!!!!) 

بعد منم کم کم خوابم برد و نزدیک خونه موبایل از دستم افتاد کف ماشین و بیدار شدم. خدا میدونه، خر و پف هم کرده بودم!!!!! یا مثلا آب دهنم راه گرفته بوده!!!! بعد خودمو جمع و جور کردم و رسیدم خونه.  

یکربع به شش بود که کلید انداختم رفتم تو. خونه تمیز بود عین د سته گل. لباسهامو درآوردم و با ش تو خونه گشتم. یاغی شده بودم! بعد دیدم مهدی چند بسته چیپس و پفک خریده که نخورده بودیمش. همونطوری با ش رو مبل افتادم به پفک خوردم. بعد دیدم خیلی بوی دود میدم. رفتم حموم یه دوشی گرفتم و اومدم واسه خودم میوه هم پوست گرفتم و حسابی از خودم پذیرایی کردم. لحاف و بالشم رو هم آوردم و رو همون مبل جا خوش کردم. بعد یه کم جمع و جور کردم و همه چی رو دوباره گذاشتم سر جاش و لباس تنم کردم و منتظر شدم مهدی و مانی برسند.  

خلاصه مهدی رسید و بعدش خوابیدیم.  

یکشنبه اومدم اداره و تا عصر اداره بودم. بعدش رفتیم خونه. اول میخواستم برم یکشنبه بازار یه کم خرید داشتم که چون بچه های دبیرستان پایه نبودند، منم نرفتم. یکی از دوستام (همون که افسردگی داره) پیغام داد که میخوام شب بیام مهدی رو ببینم. دیگه رسیدیم خونه و شکر خدا همه چی بود تو خونه. مهدی رفت استراحت کرد و منم دستی به خونه کشیدم و دوستم تقریبا هشت رسید. منم کته گذاشته بودم شب برنج و تن ماهی بخوریم. دیگه دوستم رسید و اینقدر مسخره بازی درآورد که مهدی ولوو شده بود کف خونه. دو تا دخترهاشم آورده بود که با مانی بازی کردند. یه ظرف خوشگل صنایع دستی هم واسم آورده بود. همونجا توش آجیل ریختم و آوردم واسش. خلاصه بعدش خاله ام زنگید که آشتی بیا منو ببر دم ماشین خطی ها. که مهدی زحمتش رو کشید و دوستم هم یه کم بعدش بلند شد رفت. 

شام هم من و مانی یه کم خوردیم و مهدی نخورد تا یه کم وزن کم کنه. 

دوشنبه اومدیم اداره و من انگار دوشنبه ها، خیلی کوکم. البته شنبه ها هم کوکم. ظاهرا همیشه کوکم!!!!! 

دیگه رسیدیم نزدیک خونه و مهدی چقاله بادام و گوجه سبز خرید. که هم بخوریم، هم من خورش چقاله بادام درست کنم! وااااای دهنم آب افتاد الان که یادم اومد!!! رفت بنزین بزنه و خرید کنه، منم نعنا جعفری خریدم و رفتم خونه.  

دیگه لباس درنیاورده، پریدم تو آشپزخونه و خورش رو درست کردم و گذاشتم تو جی پاس که بپزه. بعدش رفتم سراغ باقی کارهام. بعد دوباره اومدم برنج کته کردم و دیگه ساعت هشت مهدی بیدار شد و با هم شهرزاد 24 رو دیدیم. خورش چقاله بادام رو خوردیم و البته من همه اش فکر میکردم مهدی دوست نداشته باشه چون خورش کرفس دوست نداره و این خورش هم، همون مزه رو میده. 

مانی طبق معمول گفت: من گوشت دوست ندارم و آب خورش رو ریخت رو برنج خورد. حالا ببینید چه جوری درست شد!  

اول عکس خورش رو بذارم دلتون آب بشه:  

 

این طرز تهیه خورش چقاله بادام که پیشنهاد میکنم حتتتتتما درستش کنید چون واقعا لذیذه.

خلاصه شام رو خوردیم و جمع کردم.  

البته از مهدی دلخوری داشتم و یه وقتهایی واقعا نمیدونم چطوری میتونه بزنه تو ذوق آدم. حالا اون میگه تو بلد نیستی حرف بزنی!!! والا به نظر من، اون بلد نیست.  

مثلا از در میاد تو، من بهش میگم: من هنوز ننشسته ام! تا حالا داشتم غذا درست میکردم. 

خب این چه حرفیه؟ زنی که با غر نمیگه، زنی که با اعصاب خردی نمیگه، و فقط گزارش میده، چرا مردش باید ناراحت بشه؟! اون پرید بهم که: خب منم تا الان کار داشتم. (رفته بود بنزین زده بود و رفته بود خرید و آرایشگاه) 

گفتم: خب اینا چه منافاتی با هم داره؟ گفت: تو بلد نیستی حرف بزنی! هی میگی من مهمون داشتم، فلان کردم بهمان کردم. گفتم: من گفتم؟ من کی گفتم؟ گفت: اون روز گفتی. گفتم: اون روز من برات سوفله گذاشتم تو تو اداره نخوردی، مامانت اینا هم یادشون رفت ببرنش، منم گفتم ظاهرا کسی نمیخوره. این دیگه آخرش بود. دستم درد میکنه و این بار باید غذا از بیرون بخرم. (خدا میدونه با خنده گفتم. وگرنه شوهر خواهرش اومد با کلی خوشحالی برد سوفله رو) ولی مهدی بهش برخورد!!!!!!

گفتم: من همه اش فراموش میکنم که اصلا چرا باید با تو حرف بزنم و بگم چه کارها کرده ام!  

بعد از چند دقیقه گفت: بیا اینو بخور. نمیدونم آب انگور بود، آب چی بود. گفتم نمیخورم. معده ام اذیت میشه. 

آخه این چه کاریه که آدم هی اعصاب یه نفر رو خراب کنه و بسازتش. نه چه کاریه واقعا. 

خلاصه دیگه بعدش رفت خوابید و من و مانی هم رفتیم طی مراسمی مسواک زدیم. عاقا این خمیردندون کلوزآپ خیلی خوبه. ولی چرا بوی پماد ویسک میده؟ یعنی وقتی میزنم، حس میکنم دهنم پر از پماده!!!!! (عوووووق) اصلا مزه سگ میده. منم چند روزه که خمیردندونم تموم شده و دیگه هرچی زور داشتم فشار دادم و ازش بیرون کشیده ام، خمیردندون ندارم. از خمیردندون مانی میزنم. اونم مثلا نوشته مزه توت فرنگی یا سیب که همه اش اسانسه. بوی قلیون میان تو دماغم. ظاهرا ایراد از منه!  

مانی هم هر شب غش غش میخنده که من از خمیردندونش میزنم!  

خلاصه دیشب مسواک زدیم و رفتیم بخوابیم. لباس خواب پوشیدم و رفتم تو تخت که مانی اومد در اتاق و گفت: من گشنمه!  

گفتم: برنج هست. میخوری؟ گفت: نه. من شکلات میخوام. گفتم: نشد دیگه! من و بابا بهت گفتیم که حتما باید غذا بخوری. تا فردا صبح فقط غذا هست. گفت: نمیخوام و پاشو کوبید زمین. گفتم: آب میخوری؟ گفت: آب که آدم رو سیر نمیکنه. گفتم: در هر حال خود دانی. یا برنج یا هیچی. 

یادم اومد نماز عشا رو نخونده ام. نماز عشا رو میخوندم ولی دلم پیش گرسنگی پسرم بود. به خودم گفتم : آشتی طاقت بیار. بذار غذا خوردنش درست بشه. 

نماز که تموم شد اومد در اتاق گفت: باشه، برنج بده بهم. گفتم باشه. بهت برنج میدم و یه قصه قشنگ هم برات میگم.  

گفت: آخ جوووووووووون. 

عاخه عاشق قصه است. 

بعد که غذا میخورد، (آب خورش ریخته بود رو برنجش) براش قصه یه پسر پنج شش ساله به اسم رامین رو تعریف کردم که غذا نمیخورده و هی هله هوله میخورده و اعضای بدنش دیگه کم کم ضعیف میشن و هرچی بهش میگن که ما دیگه جون نداریم، رامین گوش نمیکنه. بعد یه روز که رامین داشته فوتبال بازی میکرده، خسته میشه و نمیتونه گل بزنه. میاد خونه ضعف میکنه، مغزش میگه این به خاطر نخوردن گوشت و بقیه غذاهای مقویه. مثل برنج، مثل شیر. آخه رامین آبگوشت و کتلت و برنج هم نمیخورده. (کلا معلوم نیست چه جوری زنده بوده!)  

گفتم: ولی تو که آبگوشت میخوری. گفت: بله میخورم!!! خلاصه رامین آدم میشه و دیگه همه چی میخوره و هی میره گل میزنه و اعضای بدنش هم ازش تشکر می کنند. 

تا قصه بگم، اونم غذاشو حسابی خورد و این بار دیگه رفت دهنشو آب زد که برنجها بره از لای دندونهاش و بعدش خوابیدیم. امروز صبح اومدیم اداره و ساعت یازده مدیرمون رفت بیرون جلسه، منم پریدم اپیل و موقع برگشتنی، چه بارونی می اومد. حال کردم زیر بارون و رفتم واسه خودم یه تاپ سرخالی و یه شلوارک چسب سبز و دو تا ش خریدم و اومدم اداره.  

بعد چون فردا همکارم اداره نیست و سرم خیلی شلوغه، گفتم امروز بنویسم. میدونم کمه ولی شماها منت بذارید و ازم قبول کنین چون دیگه فرصتی نیست برای نوشتن. حالا از این به بعد تعداد دفعات بیشتر میشه. بذارین یه کم رو روال بیفتم. 

الان ساعت 16:04 عصره و ظاهرا داره بارون میاد. از اون بارون قشنگهای بهاری.  

دلتون بهاری و روزگارتون خوش.  

راستی اینم آدرس تلگرام سایت میزغذای سورملینا که عکس و لینکش هست، ولی دستوراتش تو سایته. کانال شلوغی نیست و فقط عکس و لینک داره. دیگه هرکی بخواد میره سایت و دستورات رو می بینه.

telegram.me/mizehghazasormelina



تاریخ : سه‌شنبه 24 فروردین 1395 | 16:16 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (37) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر