X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلااااااااام. سلام به روی ماه همگی. 

چیه؟ تعجب کردین که بعد از باخت مفتضحانه تیمم، بازم رو دارم و اسم استقلال رو میارم؟ ما از اوناش نیستیم داداش که نیمه راه تیممون رو ول کنیم. همینه. بازی برد و باخت داره. به برنده بازی دیروز هم جام نمیدن، بازنده هم جام رو از دست نمیده. هنوز پنج تا بازی مونده. 

پای تیمم وایمیسم تا سرپا بشه! تو این روزها بیشتر از روزهای برد پشت تیمم می مونم. حالا جریان تیتر، یه چیز دیگه است که وسطهای متن میگم بهتون. 

شماها خوبین؟ خوش گذشته؟  

تبریک به پرسپولیسیا. 

اینم گل شنبه: 

 6037691165034190

 خب، من کلللللللی حرف دارم. (الان می نویسم، پنج خط میشه!!!) 

آخرین بار سه شنبه نوشتم. سه شنبه هم یه روزی بود مثل بقیه روزها. عصر رفتیم خونه و واسه شام رشته پلو درست کردم. خب کرمانشاهی ها شب عید رشته پلو می خورند که مثلا رشته کار در سال جدید دستشون بیاد! که البته اینا همه اش آسمون ریسمون به هم بافتن و بازی با کلماته. حالا مثلا بیل گیتس و استیو جابر خدا بیامرز هم هر سال رشته پلو می خورده اند؟؟!! عین مداد جادو می مونه که فکر کنیم اگه داشته یا نداشته باشیمش، همه چی گردن همونه.  

اینم رشته پلو: (اینم دستورش)

خلاصه شب رشته پلو درست کردم و با مانی خوردم و شستم و خوابیدیم. مهدی این شبها شام نمیخوره و فکر کنم دو کیلویی هم کم کرده. یه خصوصیت خوبی که داره اینه که وقتی سیر بشه، دیگه نوک نمیزنه. وقتی قرار باشه نخوره، دیگه نمیخوره. من اگه اینجوری بودم، الان سی کیلو بودم!!!! یه چیزی در حد پاره خط و نیم خط!!! 

بعدش مسواک و لالا.  

چهارشنبه همکارم نبود. میخواست بره عروسی و مرخصی گرفت چون جایی که قرار بود بره خیلی دور بود. خلاصه خودم اومدم اداره و از اون روزهای شلوغ بود. ولی کارها ارجنت نبود درسته زیاد بود، ولی زیاد بدو بدو نداشت. فقط حجمش زیاد بود. چون معلوم نبود کی میرم خونه، صبح سوئیچ رو گذاشتم مهد که مهدی عصر بره دنبال مانی. عجب بااااااااارونی هم می اومد.  

راستی این اخبار سیل واقعا ناراحتم میکنه. امیدوارم خسارت زیادی نبینند مردم بی گناه. عاخه هی میگن تخلیه کنین. یارو کجا بره؟ خونه زندگی که یه عمر جمع کرده رو بذاره و بره؟ اونی که دام داره کجا ببره اون همه گاو و گوسفند رو که سرمایه هاش هستند. 

خدا به همه کمک کنه. 

دیگه تا شش اداره بودم و بعدش زنگیدم به آژانس که مدیرش گفت آشتی خانم از من می شنوید با آژانس نرید. اول اینکه من الان ماشین ندارم و بیست دقیقه نیم ساعت دیگه ماشینهام میاد. بعدش هم همت و حکیم داغونه از ترافیک. باز خود دانی. گفتم نه بابا با مترو میرم که نیم ساعته، لااقل چهار تا ایستگاه رو رد کرده باشم. 

از در شرکت که بیرون اومدم، مهدی زنگید که اشتی با آژانس بیا. من اومدم، خبری نبود. منتها دیگه آژانس ماشین نداشت. خلاصه رفتم مترو و گفتم یه کم هم برم با مردمم آشنا بشم. آخه میدونید، من شاهزاده ای بودم که همیشه با محافظ و از طریق ماشینهای شخصی در سطح شهر تردد می کنم و برای همین دلم برای مردم تنگ شده بود!!! اینه که در لباس ناشناس رفتم زدم به دل جامعه که ببینم چه خبره!!!!!!! گفتم بلکه یه خریدی هم از مترو بکنم. 

که اینقدر شلوغ بود، دستم به هیچ فروشنده ای نرسید. فقط یه شال خوب حریر پیدا کردم که رنگ مورد نظر منو نداشت.  

خلاصه رسیدم ایستگاه آخر که مهدی گفته بود خبرم کن بیام دنبالت. منتها خواستم یه کم پیاده روی کنم. هرچند پاهام خیلی درد میکرد از خستگی ولی واقعا میخوام یه فکری به حال این راه نرفتنم بکنم. همه اش ماشین ماشین ماشین. راستش بیشتر دلم میخواست یه نفر منو کول کنه از اون چهار طبقه ببره بالا! که کسی نبود و همچین پیشنهادی نداد.  

خلاصه رفتم بالا و از خستگی حالت تهوع داشتم. فقط پریدم تو تخت و سعی کردم بخوابم. وقتی بیدار شدم، ساعت ده دقیقه به ده شب بود و مهدی یه کم رشته پلو گرم کرده بود و داشت به مانی شام میداد. خیلی کسل بودم. اصلا حوصله هم نداشتم. خب بی وقت خوابیده و بیدار شده بودم. پنجشنبه هم شیفتم بود و باید دوباره پنجشنبه میرفتم اداره. 

یه کم نشستم بلکه حالم جا بیاد. بعد رفتم آشپزخونه و یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم و یه دسته هم جدا کردم و به مهدی سپردم که پنجشنبه صبح اونا رو بندازه تو ماشین. بعد ظرفها رو چیدم تو ماشین ظرفشویی و لباس واسه خودم و مانی کنار گذاشتم که مهدی با خودش بیاره خونه مامانم اینا. 

شب خوابیدیم و آقا مهدی مهربون شد و منم از خواب داشتم می مردم. ولی دیگه به مهربونیش تن دادم و خوابیدیم.  

پنجشنبه صبح اصلا نمی تونستم از جام بلند بشم. حالا عین جغد از ساعت شش هم بیدار بودم. دیگه کم کم پاشدم با مانی صبحانه خوردیم و بعدش اومدم اداره و تا ظهر اداره بودم. خداوکیلی هیچ کاری نبود تو اداره. من نمیدونم چه مرضیه (مرضی هست) که حتما یه نفر باید روز پنجشنبه تو دفتر باشه. فقط وقت آدم هدر میره. میتونه تو خونه به هزار و یک کارش برسه. 

دیگه ظهر مهدی و مانی آژانس گرفتند و رفتند شهران. منم از اداره رفتم و تو راه هم یه دسته گل خریدم واسه مامانم. که همزمان با هم رسیدیم و وسایل رو بردیم بالا. از بعد از عید اولین ناهاری بود که میرفتیم خونه مامان.  

حالا یه قسمت اعصاب خوردی این چند روز رو بگم. این بار آخره. میگم و پرونده شو برای همیشه می بندم.  

از عید تا حالا من دیگه برادر کوچیکه رو ندیده ام. خیییییییلی دلم واسه اون مرتیکه چهار ماهه تنگ شده بود. داداشم گاهی عکسهاش رو واسم می فرستاد. منم هی واسش شعر می گفتم. الان فکر نکنین شعر حافظ و سعدی می سرودم ها. شعرهایی از رو هیجان. که همه اش هم کردیه. بر وزن شعرهایی که مامان مامانم، خدابیامرز واسه داداش کوچیکه ام میگفت. اخه مامان مامانم تقریبا پنج سال با ما زندگی می کرد. چون کلیه هاش از کار افتاده بود و دیالیز میکرد و کرمانشاه دستگاه دیالیزش به مادربزرگم نمیساخت. در نتیجه پنج سال تهران با ما زندگی میکرد و ورودش به خونه مون، مصادف شد با یکسالگی داداش کوچیکه. مامان که میرفت مدرسه، برادرم پیش مادربزرگم بود و یه جورایی مادر دومش بود. ماها هم خودمون از مادربزرگم حساب می بردیم. یه خانم مقتدر و هرچند مریض بود، ولی تا لحظه مرگش هم اقتدارش رو حفظ کرد. حالا به ایناش کاری ندارم. خودش یه قصه است که باید سر فرصت بگم. 

منظورم عشق بی پایان مادربزرگم به داداش کوچیکه ام بود. و نکته جالبتر اینکه مانی بسییییییار از نظر قیافه و حرکات شبیه برادر کوچیکمه. یعنی هرکی مانی رو می بینه میگه چقدر شکل کوچیکی برادرته. شاید یه دلیل اینکه این برادرم رو یه جور دیگه دوست دارم، اینه که پسرم به شدت شبیه بچگی اونه و مانی همیشه منو یاد روزهای قشنگ بچگی اون میندازه. الان پسر برادرم، اینقدر شکل خودش نیست که مانی شبیهشه. 

الان که پسر برادرم دنیا اومده، من همه اش شعرهای مادربزرگم که براش میخوند رو برای پسرش میخونم. شعرهای کردی که اصلا شاید سر و ته هم نداشته باشه. مهم نیست. مهم اون عشقیه که مادر بزرگم به برادرم داشت و اون زن بیسواد، با اون اشعار خنده دار عشقش رو نشون میداد.  

حالا هم من اون شعرها رو با جرح و تعدیل (!) واسه پسرش میخونم و کلی شعر بهشون اضافه کرده ام. حتی مانی هم اینو واسه پسرداییش میخونه و چون مانی لهجه کردی نداره، همه کلی می خندند به این شعرها!  

قصه از اونجا شروع شد که چهارشنبه تو اون خستگی ها، هی واسه برادرزاده ام شعر میخوندم و یه جا این شعر اینقدر مسخره بود که مهدی هم خنده اش گرفت. بعد اس دادم به برادرم که شرافت به خرج بده و اون بچه رو بیار من ببینم. اون گفت تو کی خونه مامانی؟ گفتم از پنجشنبه ظهر اونجام. بعد دیگه پنجشنبه ما رفتیم خونه مامان و اونم گفت بزنگ به داداشت ببین کجاست. گفته ظهر میام. ببین کجان که ناهار بخوریم. زنگیدم بهش که گفت ما خونه ایم. عصر میاییم. گفتم مامان واست خورش کنگر درست کرده. (داداشم عاشق خورش کنگره) گفت: نه. ما عصر میاییم و من فکر کردم مامان میدونه. 

خب تا اینجاش مشکلی نیست. سوتفاهمه دیگه. مامانم هم گفت عیب نداره. میذارم واسه شامش.   

اینم عکس خورش کنگر و دستورش

بعد من معمولی ابراز علاقه نمیکنم. وقتی میخوام این شعرها رو بخونم، دستامو می برم بالا و گاهی یه رقصهای مسخره از خودم درمیارم و گاهی بچه ها خنده شون میگیره. واسه مانی هم همینطور بودم. هزار تا شعر براش میگفتم و از این حرکات درمی آوردم. اون لحظات عشقم می جوشه و شعر میگم. که این کارها و شعرهام واسه خانواده مهدی خیلی جالب بوده این سالها و اونا هم اون شعرها رو حفظ شده اند و میخونند واسه مانی!  

پنجشنبه ظهر خونه مامان ناهار رو خوردیم و من خوابیدم. چون یکی از لذتهای زندگیم اینه که خونه بابام اینا ظهر بخوابم. انگار دنیا واسم میره رو استپ. خلاصه همه ظهر هم مامانم با مانی کشتی گرفت و با هم بازی کردند. عصر پاشدیم به چای و میوه و هله هوله خوردن. من هی منتظر بودم پسره رو بیارن ببینمش. ساعت هفت و نیم بود که رسیدند. الان که یادم میاد، از خودم بدم میاد. 

از پایین زنگ زدند و من بدو بدو رفتم سر پله. تو نی نی خواب بود. من رفتم با هیجان جلوشون که زنداداشم گفت: یواش آشتی بچه خوابه! (یعنی هیجان نشون نده.) داداشم هم گفت یواش بابا!  

نگاه کردم دیدم بچه بیداره. گفتم این که بیداره! 

البته چون تا بهم نگن، بغلش نمیکنم. بغلش هم نکردمو دیگه اومدند تو خونه. به ماها نشونش دادند و من البته از هیجانم کم کردم. البته اونجوری هم وحشی نیستم که فکر کنین بچه رو می ترسونم و زابراه میکنم.  

دیگه شام خوردیم و این وسطها خانم برادرم هی بچه رو می برد برای شیر دادن و تعویض پوشک و این حرفها. من که بغلش نکردم.  

آخر شب داداشم با بچه از اتاق اومد بیرون، من دستامو بردم بالا که براش شعر بخونم، داداشم و خانمش بهم توپیدند که یوااااااش!  

یه دفعه بغض کردم و چشممو از داداشم بگردوندم و زیر لب بهش گفتم عوضی. پاشدم که برم تو اتاق و دیگه برنگردم. با ادم عین وحشی ها برخورد می کنند که حالا میگم جریانش چیه. پاشدم ولی خودمو کنترل کردم. نخواستم جو خراب بشه. چون به اندازه کافی خانواده ام از رفتار برادرم و خانمش دلخور هستند. پاشدم ولی رفتم پای بچه رو ناز کردم. منتها یه بغض لعنتی تو گلوم بود. به خودم میگفتم آشتی ول کن این بچه رو. میخواد برات چه کار کنه. همه محبتت رو بده به بچه ات.  

بعد داداشم خواست از دلم دربیاره. به پسرش گفت: این عمه آشتی مهربونه که خیلی دوستت داره. که عاشقته. ولی هیچی از دل شکسته من آروم نمیشد. پاهای بچه رو ناز میکردم و هیچی نمیگفتم. چون اگه میخواستم حرف بزنم، اشکام می ریخت. بعد داداشم دست انداخت دور گردنم و هی به پسرش میگفت این عمه آشتی عزیزه. این عمه آشتی مهربونه. منم زورکی لبخند میزدم که قطعا معلوم بود. چون بعدا مهدی گفت قیافه ات خیلی رفت تو هم. بعد داداشم گفت بیا بغلش کن. گفتم: نه. گفت: چرا؟ گفتم: آخه داره میخوابه. خودت بخوابونش.

حالا از اونور، دیگه شما رابطه داداش بزرگه و مانی رو می دونید. اصلا وقتی مانی دنیا اومده بود، مامانم هی واسه مانی شعر میخوند: گل پسرم، تازه پسرم! (یعنی مانی یه پسره که خدا به تازگی بهش داده.) بعد داداشم همه این سالها به مانی میگه:تو داداش منی. اصلا براش شعر میخونه: 

خدا به ما داداش داد، داداش مهربون داد، داداش همزبون داد... که مانی هم همینو واسه برادرزاده میخونه. همون پنجشنبه غروب که اینا اومدند، داداش بزرگه برای اینکه مانی هم وارد بازی برادرزاده ام بشه، دست مانی رو گرفت و آورد پیش برادرزاده ام که بغل مامانش بود. گفت: مانی! بیا ببین داداشمون اومده. ما سه تا داداشیم. من و تو و نی نی جون.  

خانم برادرم گفت: نه. این برادرزاده شماست. برادرتون نیست!!!  

نه بابا، حالا انگار برادر 35 ساله من، تا حالا فکر میکرده، این دو تا بچه، برادرهاش هستند!!!!!!

من خودم می فهمم. ماها زیادی صمیمی هستیم. اون دلش نمیخواد با ما اینقدر صمیمی باشه. که طبیعیه. که حق داره. ولی دیگه نباید برای ابراز علاقه دیگران تعیین تکلیف کنه. اون که نباید تعیین کنه مردم چه جوری بچه شو دوست داشته باشند. من شعر نگم، من هیجان نشون ندم، داداشم نگه ما با هم برادریم.  

خب میخواد حریم و مرز همه چی به شدت حفظ بشه. یه چیز مسخره بگم. مانی، مامان من و مامان مهدی رو مامان صدا میکنم. مثلا به من میگه: مامان آشتی. به اون د و تا هم میگه مامان فلانی. به جای فلانی اسمش رو میگه. خب من ناراحت نمیشم. میگم در نهایت مانی یه مامان داره اونم منم. حالا به همه عالم بگه مامان. ولی خانم برادرم از اول گفت: پسر من فقط باید به من بگه مامان. مامان منم گفت: عیب نداره. به من بگه عزیز جون. البته قراره به مادر عروسمون بگه: مامان جون!!!!!! که اینا همه اش مسخره و سخیفه.  

میخوام بگم یعنی از صبح یه سد بند داره و مواظبه ماها از یه حدی به بچه نزدیک نشیم!!!! اینا تفاوت فرهنگه. الان ممکنه خیلی از شماها هم این حس رو داشته باشین. من چون خودم اینجوری نبودم برای عجیبه. می پذیرمش ولی اذیت میشم. البته دو روزه با خودم عهد بسته ام که به هییییییچ عنوان دیگه هرگز به برادرم نگم بچه رو بیاره من ببینم.  

من آدمی ام، که محکمترین رشته های عاطفی رو ـ اگه یه طرفه باشه ـ می برم. 

نمیگم دوستشون ندارم. البته که دارم ولی برای آرامش خودم و برادرم و اون بچه و حتی خانم برادرم هرگز محبتم رو نشون نمیدم. چه کاریه. من خودم میدیدم خواهرهای مهدی هلاک مانی هستند. به قول مهدی بهشون نقش میدادم. یه دفعه میگفتم: کدوم عمه میخواد این پسره رو یه کم بغل کنه؟ اون سه تا هم حمله می کردند. یا خودم بچه رو میذاشتم بغلشون. چون میدونستم چقدر دلشون میخواد بچه برادرشون رو بغل کنند. 

الانم هم اینقدر احمق نیستم که بگم همه مثل من باشند. هرکی یه جوره. ولی ما دیگه اینجوریش رو ندیده بودیم. خوبه آدم حریم زندگیش رو نگه داره. من نمیگم کار درستی کردم که مانی همه اش تو دست و بال خانواده ها بود. ولی اینم خیلی مسخره است که نذاری کسی به بچه ات نزدیک بشه! شوری و بی نمکی! 

خلاصه که با خودم همچین عهدی رو بسته ام. 

پنجشنبه شب خوابیدیم و برادرم اینا هم خوابیدند. صبح جمعه پاشدیم و من یه سر رفتم حموم و حالا تراژدی بعدی شروع شد.  

مدیرعامل پنجشنبه به من زنگید که شنبه از فلان جا، میخوان بیان اداره جلسه. منم لباس فرم همراهم نبود. در نتیجه جمعه ظهر که خونه برادر مهدی دعوت بودیم، قبلش حتما باید میرفتیم خونه من لباس بردارم. از لحظه ای که نشستیم تو ماشین، مهدی عصبانی شد. که چرا داریم دیر میریم خونه داداشم!!! خلاصه رفتیم خونه و من بدو بدو رفتم بالا لباسها و داروهای مانی رو برداشتم و اومدم پایین. چون بازی دربی هم بود، دوتا کلاه بوقی قرمز رو واسه مهدی و مانی برداشتم و هرچی گشتم آبی رو پیدا نکردم. در نتیجه پرچم استقلال رو آوردم و با بقیه وسایل گذاشتم تو ماشین. مهدی غر زد که دیر شد و ما رو گذاشتی تو ماشین رفتی کلاه بوقی بیاری!!! 

هیچی نگفتم. از کنار استادیوم که رد شدیم، خودم پر شدم از هیجان. آبی ها و قرمزها در دسته های چند تایی داشتند میرفتند استادیوم. خودم فوری یه کلاه بوقی قرمز سر مانی کردم و خواستم یکی رو هم سر مهدی بذارم که دستمو پس زد! گفتم: مگه چیه؟ خب امروز دربیه. گفت: خوشم نمیاد!!!! با یه من عسل هم نمیشد خوردش.  

بعد چوب پرچم استقلال رو درآوردم (الان فکر می کنین کردمش کجا!!!!!!) و پرچم رو عین شال انداختم سرم. به مانی گفتم بیا سرتو از پشت مامان بیار تا با هم یه عکس سلفی بندازیم. اومد یه عکس انداختیم که خوب نشد و بعدش گفت حوصله ندارم. خسته ام!!!!!! گفتم بیا مانی. بیا با مامان عکس بنداز. خیلی قشنگ میشه. گفت نمیام! 

از خودم یکی دو تا سلفی انداختم و دل شکسته نشستم سر جام. بعد مهدی به خاطر اینکه دیر شده بود، چند جا با سرعت رفت و نزدیک بود یکی دو تا ماشین رو له کنه. گفتم: مهدی داری چه کار میکنی؟ به خاطر ده دقیقه زودتر رفتن به کشتن ندمون!  

تو دلم گفتم داداشت و زنش هر چند هفته یه بار دو لپی قهوه ای مون می کنند. اونوقت تو به خاطر اینکه نیم ساعت دیر میریم، داری روزگارمون رو سیاه میکنی. 

البته چون دربی بود، مهدی ترجیح میداد بازی رو نبینه. برای همین برای خودم و خودش بلیط سینما گرفته بود. میگفت حالا که میخوایم ساعت چهار و ربع بلند بشیم، زودتر بریم! یه بارم بهش گفتم یه ذوقی، شوقی، چیزی واسه دربی. که گفت اعصاب ندارم. اینا رو داشته باشین تا باقیشو بگم. 

خلاصه من که دوباره از اوج هیجانات کوبیده شدم کف زیرزمین و رسیدیم خونه داداشش. همه بودند و ناهار هم قیمه پلو. خیلی جالب بود برام که غذا قیمه پلو بود و دقققققیقا عین خود دستپخت مادر مهدی. ولی هیچ شکی نکردم. ناهار خوردیم و کمک جاریم و بقیه ظرفها رو جمع کردیم و رفتم تو آشپزخونه ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و بقیه رو هم با کمک جاریم شستیم.  

خب در مورد تقلب، واقعا کار بدی کرد جاریم. ولی اینجا ما میهمان بودیم. من میدونم درست کردن غذایی مثل قیمه پلو با سالاد شیرازی چقدر کار می بره. خرد کردن و سرخ کردن اونهمه سیب زمینی و اونهمه سالاد و خیار گوجه واقعا آدم رو از کت و کول میندازه. دلم نمیخواست سطحم رو اینقدر بیارم پایین که بخوام تلافی اونو اینجا دربیارم. اونم کلی تشکر کرد و گفت خدا رو شکر تو اینا رو می فهمی.  

خلاصه بعد از ناهار هم نشستیم به آجیل و میوه خوردن. ساعت چهار و ربع هم من و مهدی پاشدیم رفتیم اریکه ایرانیان برای دیدن فیلم. حالا من فکر میکردم قراره فیلم ابد و یک روز رو ببینم. خلاصه خیلی مهربون راه افتادیم چون مهدی دیگه عصبانیت صبح رو نداشت و خانواده اش رو هم دیده بود و خوشحال و سرخوش. رفتیم داخل اریکه و همونجا موبایلها رو خاموش کردیم و قرار شد تا آخر فیلم دست نزدیم به موبایلها تا از نتیجه بازی خبردا نشیم.  

چه سالن چرتی. چه سالن غیر استانداری.. اولا فیلم تاریک و تار بود. بعد سطح صندلیها صاف بود و شیب نداشت. این از کیفیت سینما که خدا وکیلی زیر صفر بود. 

از اون بدتر، فرهنگ خودمون. از اول تا آخر یکسسسسسسسسسر صدای باز شدن چیپس و پفک و پف فیل می اومد!!!! یعنی اگه یه ساعت چیزی نخوریم خواهیم مرد. اینو جدی میگم. یعنی اگه یه روزی بیان به ایرانیا بگن:  

مردم ایران توجه فرمایید، از امروز تا شش ماه قحطی خواهیم داشت. 

مطمئنم همون یک ساعت اول یک عده کثیری به مرگ طبیعی می میرن! چون یه ساعت نخوردن، برای ایرانی یعنی مرگ! حالا مثلا فکر کنین آدم میخواد بره یه فیلم طنز. میدونه هم فیلم طنزه، دو تا دیالوگ هم از دست بده، شاید اینقدر مهم نباشه.  ولی فیلم حاتمی کیا، جای تخمه و پسته و چیپس و پف فیله؟!

خلاصه من ده دقیقه مونده به فیلم فهمیدم قراره فیلم بادیگارد رو ببینیم! نه ابد و یک روز. 

بعد فیلم با اون کیفیت آشغال و سالن غیراستاندارد شروع شد و مردم هم که با شکم پروری شرمنده مون می کردند. یا بعضیا کلا انگار تو خونه بودند. قشنگ وسطش حرف و تفسیر می کردند.  

حتی دو تا خانم مسن کنارمن بودند که نیم ساعت مونده به پایان فیلم، گفتند: فیلم سیاسیه!  

نه بااااابااااااااا.  

بعد فیلم هنوز تموم نشده، یعنی داشت تیتراژ میرفت بالا که یکی از کارکنان رفت بالا و پرده رو داد بالا!!!!!! درهای خروج رو هم باز کرد که مردم برن!  

بعد که بیرون اومدیم. مهدی موبایلش رو روشن کرد و من خودم هنوز تو فضای فیلم بودم. یه دفعه مهدی یه نفس راحتی تو صورتم کشید. گفتم: چی شد؟ بردین؟ گفت: آره. چهار دو. 

بعد مهدی هی خبرها رو چک میکرد و خوشحال و خوشحالتر میشد. 

ولی من ناراحت بودم. خب تیمم باخته بود. همه اش با خودم میگفتم چرا باید چهارتا از اینا بخوریم آخه؟ بعد تو دلم به مظلومی فحش میدادم. یادم می اومد اون طرف سوشا مکانیه، جیگرم میسوخت که برنده بشه!!!!!! (اینا احساسات زلال اون لحظه مه) 

بعد مهدی هی مهربونتر میشد. علنی خوشحالی نمیکرد ولی همین که آروم بود، بیشتر لجم میگرفت. هیچی نگفتم. موبایلم هم تند تند ری استارت میشد. رفتیم یه موبایل فروشی مهدی گفت یه محافظ خوشگل بگیر براش. گفتم نمیخوام. دارم. بعد موبایل فروشه هم نتونست درستش کنه. البته از صبح تو هر گروهی که بودم، پرسپولیسیا حسابی دهنمو صاف کرده بودند. میدونستم چی در انتظارمه.  

خلاصه تا برسیم خونه بابای مهدی من هی حالم بدتر میشد. نمیدونم. شاید واقعا دلم نمیخواست چهار دربی آخر رو واگذار کنیم. شاید اینقدر که این سالها پنهان میکردم، استقلال برام بی اهمیت نبوده. کم کم به این نتیجه میرسیدم که من تیمم رو دوست دارم و همه این سالها از دست عربده ها و اعصاب خرابیهای مهدی علاقه ام رو پنهان کرده بودم. بیشتر از مهدی آروم شاکی میشدم. چشماش مهربون بود و شکل لحظات قبل از شهادت بود!!!! 

تو خیابون پرسپولیسیا خوشحالی میکردند و پرچم های قرمز رو می چرخوندند. از اون بدتر، میگفتند: چهارتاییا،  

خب این چهارتا، نشان ماهاست. که اینم واگذار شد. البته چهار ما، مال چهار بار بردن پیاپی تیم پرسپولیس توسط استقلاله که اتفاقا زمان مظلومی هم اتفاق افتاده.  

خب ناراحت بودم. به این نتیجه رسیدم دلیلی نداره ناراحتی مو پنهان کنم. یه عمر تنم لرزیده که تیم مهدی ببره. دست به دعا برداشته ام که جهنم از اینکه استقلال ببازه، ولی در عوض پرسپولیس ببره که مهدی با مشت نکوبه رو میز و دو سه ساعت دهن من و مانی رو صاف نکنه. بچه هایی که وب قبلیم رو میخوندند یادشونه که من بازیهای پرسپولیس از خونه میرفتم بیرون. با بچه یا بی بچه، همیشه از خونه فرار میکردم. مکافاتها داشتیم و داریم. البته الان یه کم بهتر شده. اینقدر که لااقل بازی رو نگاه نمیکنه. 

حالا که تیمم باخته بود، ناراحت بودم. فکر میکردم چرا باید ادای آدمهای ماورایی رو دربیارم و الکی بخندم بگم: عزیزم! خوشحالی تو برام مهمه. 

خوشحالی مهدی برام مهم بود. ولی باخت تیمم بیشتر ناراحتم میکرد. حالا سر دم نشسته بودم. مهدی یه جا رو اشتباه رفت و مجبور شدیم یه مسیر رو دو بار بریم. خب پرسپولیسی های بیشتری دیدیم. به مهدی گفتم: خوب میچرخی که خوشحالی هم تیمی هاتو ببینی ها. 

گفت: تو الان ناراحتی. من بهت حق میدم. ولی خدا میدونه من واقعا مسیر رو گم کرده ام.  

راست میگفت. داشتم زهرم رو میریختم.  

رسیدیم خونه برادرش. هیچکس هیچی نگفت در مورد بازی. جاریم بقیه قیمه پلو رو گرم کرده بود و میخواست شام بیاره. گوشیم رو زدم به شارژ و بعدش پیامهای تلگرام اومد. خب تو چند گروه عضو بودم و همممممه کری می خوندند و هرچی دهنشون می اومد میگفتن. از همه بدتر، یکی از گروه های دوستام بود  که یکی از صمیمی ترین دوستام هرررررچی دهنش اومد بهم گفت!!!!!! منم براش نوشتم دیگه بس کن. هرچی خواستی گفتی. ولی واقعا متوجه نبود و هی میگفت هی میگفت.  

یه چی بگم بخندین. یه گروه هم با داداش و پسرخاله و خاله ام اینا داریم. همه استقلالی. خاله ام هی میگفت: بابا گروه های دیگه پدرمو درآوردند. هی دارن کری می خونند. یه چی بگین منم بگم بهشون. خب ما چیزی نداشتیم. خاله ام گفت: اونا میگن: عزا عزاست امروز کلاه گیس مظلومی روی هواست امروز! منم رفتم گفتم: علی دنبه، علی گرد و قلنبه!!!!!!!  

گفتم: خاله واقعا جواب دندون شکنی دادی! کمرشونو شکستی!!!!!!!! عاخه خاله من، علی پروین بدبخت چند دهه است که دیگه تو فوتبال نیست!  

حالا من خودم علی پروین رو قلبا دوست دارما. اینا رو میگم که تعریف کنم. 

خود مهدی البته یه جک خیلی بی تربیتی نشونم داد و گفت: شرمنده، اینو برام فرستاده اند. تو هم ببین. که یه چشم غره ای بهش رفتم که حساب کار دستش بیاد. 

کسی که جنبه هیچی نداره، نباید از بقیه توقع جنبه همه چی داشته باشه. البته ملاحظه منو میکرد ولی منم یادم می اومد که از صبح چقدر هیجان مثبت داشتم درمورد دربی و اون به خاطر نیم ساعت تاخیر چقدر باهام تلخ برخورد کرده بود.  

شاید به نظرتون غیرمنطقی بودم. شاید به نظرتون جنبه باخت نداشتم. خب درست میگین. باخت تیمم افتضاح بود. ولی میخوام این قسمت رو بگم بهتون: 

شاید هم من شاگرد خوب مهدی بودم. خوب داشتم درس بهش پس میدادم. اصصصصلا قصد تلافی نداشتم. ولی دلیلی هم نداشت ادای آدمهای بزرگ منش رو دربیارم. چون تو اون ساعتها اصلا بزرگ منش نبودم. من خودم بودم آشتی. آشتی که ده یازده ساله حتی تو دلش هم جرات نداره برای برد استقلال دعا کنه.  

و شاید باورتون نشه.  

من حتی یکککککککککک لباس آبی هم ندارم. حتی یک لباس. 

که البته هفته پیش میخواستم برای خودم بخرم یه پیرهن تیم استقلال رو که دیگه نشد و درگیر کار شدم. 

البته که هیچی نباید بین زن و شوهر فاصله بندازه، هیچی نباید به اندازه خود رابطه مهم باشه. ولی برای مردی که همممممه زندگیش فوتباله و شادیهایی که با زن و بچه اش داره، بستگی به حال فوتبالیش داره، با این مرد چه رفتاری باید کرد؟ 

بازم میگم. اصلا قصدم تلافی نبود. فقط حس میکردم دلیلی نداره ناراحتیمو پنهان کنم. اول سال به خودم همین قول رو داده بودم. قراره نقش بازی نکنم. اگه ناراحتم، بگم ناراحتم. من هم یک انسانم با یک ظرفیت محدود. کمااینکه تو یکی از گروه ها به دوستم گفتم بسه دیگه. من ناراحت میشم. که باورش نشد. راست میگه. چون کسی از آشتی توقع ناراحتی نداره. آشتی همیشه سعه صدر داشته. اگرم ناراحت میشده، نمی گفته. برای همین کسی توقع ناراحتی از آشتی نداره. 

ولی شکر خدا فرمول عوض شده. اشتی هم ناراحت میشه چون انسانه. اونم از دیشب هی نوشت که آشتی من از تو توقع نداشتم و منم نوشتم اینا ارزش نداره و میره و رفاقتها می مونه. بعد آشتی کردیم با دوستم. 

ولی از اونور شام خوردند بعضی ها و بعدش دیگه حاضر شدیم شب بریم خونه بابای مهدی شب اونجا بخوابیم. داداش مهدی گفت: من مامان اینا رو می رسونم. من گفتم: نه دیگه . ما که میریم، اینا رو هم می بریم. داداشش گفت: نه. من و خانممم هم خسته شده ایم، میاییم یه دوری بزنیم. دو روزه تو خونه ایم!!!!! به نظر شما کی به مهمون اینو میگه!  

بعدش دیگه رفتیم خونه مادر مهدی. از خواهر وسطی پرسیدم ناهار رو مامانت درست کرده بود؟ گفت: آره. زن داداش دوست داشت قیمه پلو درست کنه ولی بلد نبود. موادش رو خودش درست کرده بود، داد مامان مونتاژش کرد!!! 

بعد همونجا فهمیدم قرار بود که مادر مهدی از عمه اش بپرسه ببینه کی آماده اند که بریم خونه شون، ولی مادرش خودش چهارشنبه رفته عید دیدنی بدون اینکه به ما بگه. 

وقتی رسیدیم خونه به مادرش گفتم. اونم گفت: عمه ظهر چهارشنبه اس داده که من آماده ام بیایین، ما هم رفتیم!!!!!!  

تو دلم گفتم: خب قرار بود به ما هم خبر بدی. که گفتم ولش کن. چون وقتی مادر مهدی با عمه مهدی خوب میشه، هفت هشت نفر رو زیر دست و پاش له میکنه. گفتم ول کن بعدا میریم حالا ما. به عمه هم میگیم ما خواسته ایم بیاییم مامان اینطوری کرده. 

بعدش دیگه اومدیم و من لباس اتو نکرده داشتم. که اتو کردم مهدی گفت خب بده من. گفت نمیخواد. بعد گفت آشتی تو چته؟ گفتم: توقع نداشته باش وقتی خودت ناراحتی و اعصاب همه رو خردمیکنی، وقتی خوشحال میشی، همه باهات خوشحال باشند. من ناراحتم پس ناراحتم. گفت یعنی داری تلافی میکنی؟ گفتم نه. تلافی نیست. من ناراحتم همین. و دیگه توضیح ندادم و فقط ابروهامو انداختم بالا. 

شب هم جا انداخت بخوابیم، وقتی رفت دستشویی، من سرمو اون ور گذاشتم چون چسبیده بود به مبل. بعد که مهدی از دستشویی برگشت فکر کنم من دیگه چشمام سنگین شده بود که مهدی فهمید من جابجا شده ام. خودش و مانی رو هم به طرف من برگردوند! می بینی چه مهربونه؟ اصلا میخوان کتابش رو چاپ کنند: 

مهدی، پیغمبری که از نو باید شناخت!!!! 

بعد تا صبح چند بار مانی کلافه بود و بیدارمون کرد و آخرش هم اومدیم اداره ولی خسته و کوفته.  

خلاصه این از اوضاع ما.  

تو رو خدا نیایین بگین فوتبال ارزش نداره و فلان و بهمان. خودم میدونم هیچی ارزش نداره. فقط خواستم به خودم ثابت کنم وقتی از چیزی ناراحتم، باید ناراحت باشم. همین 

فکر کنم سه روز طول بکشه این پست رو بخونین!!!!!!!! 

عاقا عضو تلگرام این صفحه میزغذا شدین؟ اونو داشته باشین، از پستهاش اول همه خبردار میشین. منم تو صفحه تلگرامش دستی دارم. بیایین زودتر! 

telegram.me/mizehghazasormelina



تاریخ : شنبه 28 فروردین 1395 | 07:44 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (59) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر