X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااام صبح چهارشنبه همگی بخیر. خوبین شکر خدا؟ 

خواستم بگم صبح بهاریتون بخیر، بعد یادم اومد پریروز صبح که می اومدیم بیرون از خونه، بخار از دهنمون می اومد بیرون. ما میگیم صبح بهاری ولی شما بخونید، صبح با سوز و سرمای زمستونی!!! خدا میدونه دیروز یه آقایی رو دیدم کلاه پشمی و کاپشن پوشیده بود! 

 

خب، قبل از هر چیزی باید تسلیت بگم به همه بابت فوت ناگهانی مهرداد اولادی عزیز. وای که این خبر چقدددددر شوک برانگیز بود! من که تمام عصر دیروز رو گریه کردم. واقعا جگرم آتیش گرفت. واقعا چرا اینجوری میشه؟ اینا که ورزشکارند؟ البته استرس هاشون زیاده، تمرین هاشون سخته و من واقعا نمیدونم چرا این اتفاق داره واسه ورزشکارهای جوون می افته. هرچی که هست، خدا به خانواده عزیزش صبر بده.  

خب بریم سراغ وقایع این چند روز. 

خب از اونجا که من شنبه ها رو دوست دارم، اتفاقات خوب هم شنبه ها واسم می افته. همون روز شنبه به مهدی گفتم اگه اجازه بدی من زودتر برم خونه. اونم گفت باشه. دیگه شنبه عصر آژانس گرفتم از اداره رفتم خونه و در بازار روز پیاده شدم. گفتم خوش خوشی یه کم خرید کنم و پیاده برم. هوا هم خوب بود. البته شنبه اندازه دیروز سرد نبود. دیگه یکی از همکارهای قدیمی زنگید و کلی با هم حرفیدیم. بعدش یه کم از بازار روز خرید کردم و بعدش رفتم در خونه. کلید انداختم از آپارتمان برم بالا، که گفتم برم یه فیلم هم بخرم حالشو ببرم. 

دوباره برگشتم طرف دیگه شهرک و فیلم و چیزهای دیگه خریدم و اومدم خونه. یه ساعتی تو آشپزخونه وول خودم و تمبرهندی پلو درست کردم و حال خودمو جا آوردم و بعد نشستم به فیلم دیدن. که کاشکی نمی دیدم. دو تا فیلم خریده بودم. یکی پارک وی، یکی هم پریدن از ارتفاع کم. شنیده بودم پارک وی ترسناکه. گفتم مثلا ایرانی میخواد چه جوری فیلم ترسناک بسازه. بذار ببینیم بابا.  

خلاصه ولو شدم رو کاناپه و فیلم رو دیدم. کاشکی ترسناک بود. وااااااااقعا فیلم مزخرفی بود. اصلا من نمیدونم هدف جیرانی چی بوده از این فیلم. هی این، اونو شکنجه میکنه، هی اون یکی، میاد این یکی رو آزار میده. همه هم روانی و الاغ. آخرش هم هیچی دستگیر آدم نمیشه. خوب شد وسطش یه عااااااالمه تلگرام بازی کردم. وگرنه از اینکه وقتم هدر رفته بود دق میکردم. دو سه بار خواستم پاشم خاموشش کنم، گفتم بذار ببینم جیرانی آخرش میخواد به چه نتیجه ای برسه. که شکر خدا فیلم اصلا نتیجه ای نداشت و فقط یه چیزی ساخته بود که ساخته باشه.  

خلاصه دیگه خاموشش کردم و طوفان هم شروع شده بود و داشت در و پنجره رو از جا می کند. یه کم بعدش مهدی و مانی از راه رسیدند و بعدش خوابیدیم. 

یکشنبه صبح اومدیم اداره و عصر برگشتیم خونه سه تایی. کوکوسبزی درست کردم. زنگیدم به شوهرخواهر مهدی و گفتم بیا تمبرهندی پلو ببر واسه خانمت. اینم دستورش: تمبرهندی پلو  

 گفتم مهدی که شام نمیخوره. چون مهدی برای غذا، کوکوی خالی رو نمیخوره. مثلا باید کنار سبزی پلو ماهی باشه. ولی شام خورد و البته مانی به زور من و مهدی خورد. بعدش هم مسواک و لالا. 

دوشنبه هم به همین منوال گذشت. با این تفاوت که صبح که داشتیم میرفتیم، چراغ بنزین روشن شد و مهدی که پیاده شد، رفتم بنزین زدم. چقدر هم دیرم شده بود. چون ساعت هشت اداره جلسه بود و باید زود میرسیدم. ولی با خودم گفتم آشتی ده دقیقه واسه خودت وقت بذار. بنزین بزن بعد برو اداره. اینهمه زود رفتی چی شد؟ این استرس ها واقعا آدم رو میکشه. دیگه بیست تا بنزین زد و مانی رو گذاشتم مهد و رفتم اداره. اتفاقا دیر هم نشد.  

ببینم کم کم آدم میشم! 

دیگه عصر هم با خیال راحت و باکی پر از بنزین رفتیم خونه. ولی دوشنبه ها یه بدبختی ریش منو میگیره که باید خودمو به فنا بدم. البته مانی روز قبلش بهم گفته بود واسم کتلت درست کن.  

مادرهایی که بچه هاشون بدغذا هستند می دونند. وقتی بچه خوب غذا نمیخوره، وقتی یه بار هم غذا سفارش میده، آدم کلی خوشحال میشه. اینه که دوشنبه از اداره که رسیدیم شهرک، اول رفتیم بازار روز و یه کم خرید کردیم. 

آقا من قبل از بیرون اومدن از اداره اغلب میرم دستشویی. البته اگه داشته باشم!!! ولی یه وقتهایی که ندارم میرم، بعد وسط راه باید برم. خب راه اینقدر دوره که کار خراب میشه. دیگه وقتی رسیدیم بازار روز، من داشتم می ترکیدم! نمیشد برم خونه دستشویی، بعد بیام. کی میخواست اون چهارطبقه رو بره بالا و دوباره برگرده پایین. این بود که وقتی رفتم تو مغازه، فوری نشستم رو یه چهارپایه. خب نشستن یه کم کنترل اوضاع رو بهتر میکنه! بعد هی الکی وانمود میکردم دارم یه چیزی رو از تو کفشم درمیارم. ولی واقعیتش این بود که داشتم می مردم.  

اصلا چشمم خریدها رو نمیدید. هول هولی یه کم خرید کردم. یه دقیقه آروم میشدم، دوباره این دستشویی لعنتی بهم فشار می آورد. دیگه اشک اومده بود تو چشمام. 

بعد تند خواستیم از یه مغازه واسه صبح مانی کیک بخریم. مانی در حال استخاره بود. التماسش میکردم زود باشه! می پیچیدم به خودم. هی دولا میشدم که مثلا پاچه شلوارم رو درست کنم. هی کج میشدم، هی اینور میشدم، هی اونور. بالاخره کار تموم شد و سوار ماشین شدیم و دویدیم طرف خونه!  

پله ها رو صد تا یکی رفتم بالا. از تو ماشین کلید خونه تو دستم بود! بعد که رفتم داخل، خدا دوباره منو به دنیا آورد و تازه چشمام همه جا رو دید.  

بعد به خودم مهلت دادم که یه ساعته همه آشپزی رو جمع کنم. سیب زمینی پختم و سبزی رو پاک کردم و شستم و هویچ هم واسه خودم پوست گرفتم و خرد کردم که بیارم اداره. یه عالمه هم گاز زدم. 

بعدش زود کتلت رو درست کردم. آها. راستی اینم دستور کتلت با سیب زمینی پخته. چون ظاهرا تعداد کثیری از هموطنانمان کتلت رو با سیب زمینی خام میل می کنند. این کتلت با سیب زمینی پخته: 

  

دیگه بعد از اینکه غذا حاضر شد،  دیدم خیلی خسته ام. بعد یاد حرف دلاک عزیز و عهد و پیمانش افتادم. حتما یه سر بهش بزنین. من الان دارم تند تند می نویسم و نمیتونم لینک بدم. دیگه خودتون برین به وبش و ببینین چه چیزهای ارزشمندی نوشته.  

میگم امسال رو باید اسمش رو میذاشتند سال عهد و پیمان هرکی با خودش! همه زده اند تو کار خودسازی! 

خلاصه تا مهدی بیدار بشه، منم فیلم پریدن از ارتفاع کم رو گذاشتم با بازی زیبای نگار جواهریان و رامبد جوان. که خب نگار عالی اون نقش رو بازی میکرد. ولی بازم نفهمیدم آخرش منظور کارگردان چی بود! کلا دچار کمبود فهم منظور کارگردان شده ام! این مریضی جدیده. باید برم فیزیوتراپی! 

مهدی هم هی غر میزد و غر میزد که این چه فیلمیه!!!!!! منم تا ته نگاه کردم و بعدش دیگه ده و نیم برنامه نود شروع شد. یه کم دیدم و تو مسابقه شرکت کردم و اولش جگرم خون شد وقتی خانم هادی نوروزی زنگید و چه جالب که یه عالمه عدد 24 کشف شد به مناسبتهای مختلف. یاد هادی عزیز گرامی باد. 

چه میدونستیم فرداش چی میخواد بشه. 

دیگه من یه کم که از برنامه گذشت رفتم خوابیدم چون دیگه رمقی نداشتم. این هفته خیلی باحال بود. هر روز صبحانه آوردم تو ماشین خوردیم. یکشنبه و دوشنبه نون شیرمال و خامه و مربای توت فرنگی. سه شنبه و چهارشنبه هم نون و پنیر و گردو. آقا مهدی رانندگی می کنند، بنده لقمه میگیرم و میذارم دهن ایشون!!!!!!!! بعد بهش میگم: زن گرفتی ها، نه حرف مفت!!!!!!!! 

اونم می خنده. 

دیروزم تا عصر درگیر بودم و ساعت چهار اومدم تلگرام و چک کردم که دیدم مهرداد اولادی عزیز، از پیش ما رفته. کپ کردم. خبرها رو پیگیری کردم شاید دروغ باشه ولی متاسفانه درست بود. 

بعد که با مهدی میرفتیم خونه، خیلی غصه خوردم. تا خونه گریه کردم. واسه جوونهای ورزشکاری که حتی اگه به چیزی که میخوان میرسن، ولی در نهایت استرس یا هر چیز دیگه ای اونا رو از پا میندازه. واقعا قلبم گرفت. 

بعد رسیدیم خونه و با خودم فکرکردم از کتلت دیشب هنوز مونده. همون بسه واسه شب. اینه که پریدم تو حموم که یه ذره حالم بهتر بشه.. بیرون که اومدم خاله زنگید که من با مامانت اومده انبار. اگه میتونی تو هم بیا. 

راست میگفت. ظهر که زنگیدم به بابام گفت که خاله و شوهرخاله دارن ناهارشونو میارن اینجا، عصر هم با هم بیان انبار. 

دیگه زود موهامو خشک کردم و البته میخواستیم با مهدی سی دی شهرزاد رو ببینیم. دیگه به مهدی گفتم پس من میرم مامان رو ببینم. گفت باشه.  

خلاصه از مانی هم قول گرفتم که بریم مادربزرگش رو ببینه ولی موقع خداحافظی گریه زاری نکنه. قول داد و راه افتادیم. یه فلاکس هم چای دارچین و یه ظرف هم شیرینی کشمشی بردم. دیگه یه ساعت و نیم اونجا بودیم و مانی حسابی با مامانم بازی کرد. آخرهاش هم پسرخاله و زنش اومدند. پسرخاله یه ماشین جدید خریده بودو خوشحال بودند. شکر خدا اوضاع زندگی شون خوبه و رابطه هم بهتر شده شکر خدا.  

دیگه منم خداحافظی کردم و با مانی برگشتیم خونه. مانی هم گریه نکرد. عاقل شده بلانسبت! 

بعدش دیگه اومدم خونه و به خودم نیم ساعت فرصت دادم کارهای اشپزخونه رو انجام بدم. اولش لباسی رو که خریدم از اونجا پرو کردم و مهدی هم خوشش اومد. یه پیرهن ترک خریدم 28000 تومن!!!!!!!! خخخخخخخخ 

بعدش کاهو شستم و سالاد درست کردم و مهدی گفت شام فقط سالاد میخوره و یه دونه کتلت واسه مانی گرم کردم و دیگه شام خوردیم و بعدش هم شهرزاد 25 رو دیدیم. بعدش مسواک و جمع کردن آشپزخونه و لالا. خب مهدی واقعا ناراحت بود و منم بهش حق میدم. خود منم حال خوبی نداشتم.  

تو چند تا گروه عضوم تو تلگرام که اکثرا پرپولیسی هستند و به همه تسلیت گفتم. تو گروه فامیل مادری ام همه استقلالی ایم و همه ابراز ناراحتی کردیم ازفوت مهرداد عزیز. و فقط یه پسرخاله ام اومد گفت ناراحته ولی یه عکس از اولادی گذاشت که با دستاش عدد شش رو نشون داده بود.  

ماها هم توپیدیم بهش که خب وقتی طرف پرسپولیسی بوده، طبیعی این کار رو میکرده. ارزش آدمها رو با سلیقه نمیشه تعیین کرد. باید با انسانیتشون سنجیده بشه که اونم کار خداست، نه ماها. ماها همین که به هم و اعتقادات و عقاید هم احترام بذاریم بسه..  

من خودم به مهدی گفتم اگه تهران مراسم باشه من حتما میرم. واسه هادی عزیز هم دلم میخواست برم. ولی دیگه شمال بودیم و مهدی نخواست اونجاهم بریم. وگرنه من آماده بودم. 

به هر حال این قافله پس و پیشه و همه میریم همونجایی که همه اموات رفته اند. برادر بزرگه ام دیروز تو تلگرام میگفت: بیخودی از بازیکنان رقیب کینه به دل نگیریم. به فاصله یه چشم به هم زدن، ممکنه هر کدوم از ما دیگه نباشیم. که راست میگه. 

خدا جمیع رفتگان رو غرق رحمت نکنه. دیگه شماها موضع منو در مورد روز پدر و روز مادر می دونید. من میگم خوبه وقتی این روزها مطرح میشه، فقط خودمون رو نبینیم. هییییییییی تو گروه ها از پدر و زحماتش و عشقش و محبتش ننویسیم. کسی که پدرش یا فوت کرده یا به هر دلیلی هرگز محبتش رو لمس نکرده، اذیت میشه. حتی به نظرم لزومی نداره از پدرهای رفته هم یادی کنیم. کسی که پدرش نیست، خودش اندازه خودش غم داره. یا روز مادر. ماهایی که پدر و مادرهامون زنده اند، فقط به خودمون و برگزاری این روزها فکر می کنیم. یه کم اونورتر هم ببینیم.  

چو بینی یتیمی سر افکنده پیش                                     مده بوسه بر روی فرزند خویش 

به خدا این کارها سخت نیست. یه کم بیشتر به فکر بقیه باشیم. میشه ابراز محبتها فقط برای خودمون باشه. میشه تو بوق و کرنا نکرد و بغض رو بغش عزیزان نذاشت. 

خب،  یه شکلات قالبی خانگی راحت هم بهتون معرفی میکنم که درست کردنش خیلی لذت بخشه:  

در هر حال امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشین سراسر شادی و نشاط. من و مهدی هم بتونیم یه خستگی در کنیم و بخوابیم.



تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 | 12:28 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (16) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر