X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااام به همگی. صبح اردیبهشتی تون بخیر. من از قبل از ساعت شش و نیم اداره ام!!! هنوزم ساعت هفت نشده!‌ منظورم هفت صبحه. یه جلسه ساعت هفت داشتیم که مجبور شدیم اینقدر زود بیام. اییییییییینقدر هم خوابم میاد که از شدت بیخوابی حالت تحول (!) دارم!!!!!!!!! 

اولین کاری که کردم، یه گل به سر خودم و روزم زدم. باور کنین این هزار تومن ها، هیچی نیست. اگه خواستین، شماها هم بزنین: 

  6037691165034190

 

 روز چهارشنبه همکار گرامی نبود. یکی از فامیلهاشون شهرستان مریض بود، میخواست بره اونو ببینه. برای همین دست تنها بودم. دست تنها بودن یه چیز دیگه است، اینکه وقتی ایشون نیست، من باید تا اون آخرش وایسم دفتر! این اذیتم میکنه. واقعا کشش ندارم. همه اش عین فرفره تو دفتر می چرخیدم و حتی ناهارم رو حوالی ساعت سه خوردم. دو سه تا جلسه نفس گیر هم راه انداختم. بعدش از یه جا زنگیدند و یه جلسه برای ساعت شش رئیسم گذاشتند. میخواستم بال دربیارم. بالاخره هم همه ساعت پنج و ربع راهی اون جلسه شدند و فقط یکی از اعضای هیات مدیره موند که اونم گفت کاری ندارم، برو. 

منم زنگیدم به آژانس و ساعت پنج و نیم اومد دنبالم. 

دیگه راه افتادیم و یه ساعت و خرده ای تو راه بودیم. دیگه سرم داشت گیج میرفت. یارو هم هی حرف میزد و تعریف میکرد. منم یه سری هاش رو گوش میکردم، یه سری رو هم نه. 

دیگه رسیدیم و رفتم خونه دیدم پدر و پسر خوابند. چون از صبح چهارشنبه روده ام درد میکرد و دل پیچه داشتم، گفتم برم بخوابم تو هال کنار بخاری. لحاف و بالش رو بردم اونجا دراز کشیدم منتها اینقدر خسته بودم که خوابم نبرد. همه اش تلگرام بازی کردم و بعد دیدم سرم خیلی گیج میره و حالت تهود (!) دارم. شاید هم حامله ام!!!!!! 

دیگه هوا کم کم تاریک میشد و منم حال نداشتم پاشم چراغ رو روشن کنم. به خودم اومدم دیدم ساعت نه و نیمه و دیگه مهدی پاشد. خونه هم تاریک تاریک. اومد چراغ تو هال رو روشن کرد و نشستیم به حرف زدن. شکر خدا هیچ کدوم دلمون شام نمیخواست. البته من بهش گفتم امشب که شب عیده، شام از بیرون بگیر. گفتیم ببینیم مانی کی بیدار میشه، یه چیزی بگیریم از بیرون. 

بعد من و مهدی نشستیم به دیدن یه سری از فیلمهای بچگی مانی. چند تاش خیلی برامون لذت بخشه و اونا رو دیدیم و دلمون براش تنگ شد. تا کم کم سر و کله خود مانی از تو اتاق پیدا شد. اومد و حسابی بغلش کردم و گوشش رو بوییدم. دیگه همه میدونند که من عاااااااااشق بوی گوش بچه هام. 

بعد مهدی از مانی پرسید چی دوست داره که اونم گفت پیتزا. پیتزا آوردند و منم کالباسهاش رو جدا کردم و بقیه اش رو دادم خورد. خودم هم نوکی زدم و الان یادم اومد که بقیه اش تو یخچاله. امشب برم سروقتش. 

دیگه ساعت حوالی یک خوابیدیم و من بهشون گفتم فردا صبح منو بیدار نکنین چون دلم درد میکنه. خودم حدس میزدم شاید ویروس باشه. بعد فردا صبح شنیدم مانی اومد گفت من گشنمه. مهدی گفت مامانتو بیدار نکن. بعد پاشد بهش شیر و کیک داد. چشمام تو خواب بود و یه چیزهایی می شنیدم. یه کم دیگه خوابیدم و بعدش بلند شدم. دلم نیومد یه روزم که پیش مانی هستم، صبحانه نخورم. یه چای درست کردم و تا آماده بشه، دستی به گاز کشیدم و آشپزخونه رو مرتب کردم و یه دور لباس انداختم تو ماشین. بعد صبحانه رو آوردم تو اتاق مانی که هم با هم کارتون ببینیم، هم صبحانه بخوریم. جاتون خالی واقعا چسبید.  

روز قبلش داداشم گفت پنجشنبه صبح هر وقت بیدار شدین بیایین صبحانه بریم پشت کوههای شهران خیلی صفا داره. گفتم نه. ما خیلی خسته ایم. میخوایم بخوابیم.  

خلاصه دیگه طرفهای یازده مهدی بیدار شد و رفت حموم و منم وسایل رو جمع کردم و واسه ناهار راهی شهران شدیم. مامان به عشق مانی، قورمه سبزی پخته بود. جاتون خالی. ناهار خوردیم و بعدش خواستیم بخوابیم. پشت خونه مامانم اینا هم ساخت و سازه. نمیدونین چه سر و صدایی بود. مهدی و داداشم رفتند تو یه اتاق و بابام هم تو اتاق خودش. من و مانی و مامانم هم بالش گذاشتیم جلوی تی وی دراز کشیدیم.  

منتها مانی ایییییییینقدر با من کشتی گرفت که دیگه نفسم برید. یه بارم در بین فنون کشتی، با پا محکم زد تو گوشم که برق از سرم پرید! خلاصه بعدش من خوابیدم و اونم به بازی و کل و کشتی با مامانم پرداخت. عصر پاشدیم به چای و میوه خوردن. من دیگه حوصله ام واقعا سر رفته بود. داداشم رفت دنبال کاری بیرون. من و مامانم هم مانی رو زدیم زیر بغل و رفتیم پارک. البته هرچی به مهدی گفتم، گفت من نمیام. حوصله ندارم. با پدرزن پرسپولیسی اش موند خونه. 

دیگه ما رفتیم پارک و مانی حسابی بازی کرد و برگشتیم خونه. وسط راه بودیم که پسرخاله کوچیکه زنگید که خاله هستین من و خانمم یه سر بیاییم؟ مامانم گفت آره بیایین. 

دیگه من و مانی رفتیم خونه مامان و خودش هم رفت یه کم نون باگت و خیارشور خرید. واسه شام از قورمه سبزی ظهر مونده بود و مامان میخواست یه کم هم فلافل درست کنه. موادش رو آماده داشت.   

وقتی رسیدیم خونه، داداش بزرگه گفت:  

خب، من به مانی یه قولی داده بودم. که اگه یه هفته با گوشی باباش بازی نکنه، من براش یه جایزه میخرم. حالا که مانی به قولش عمل کرده، منم به قولم عمل کردم.  

چشمهای مانی برق زد و گفت: یعنی واسم فوتبالدستی خریدی؟ گفت: آره. بعد رفت از تو اتاقش یه فوتبالدستی آورد. یعنی نمیدونین مانی چقددددددددر خوشحال شد.  

واقعا هم این بازیهای موبایلی مغز آدم رو داغون میکنه. البته مهدی از اون جهت از این بازیها رو موبایلش داره که میگه وقتی یه جاییم که مانی رو نمیشه ساکت کرد و همه رو اذیت میکنه، اینجوری سرش گرم بشه. خب این یه هفته هم اوایلش مانی چون معتاد به این بازیها بود، سخت بود ترکش کنه. منتها داداشم گفت هر وقت دست بزنی به موبایل بابات، یه اس ام اس برام میاد که مانی داره بازی میکنه. منم برات فوتبالدستی نمیخرم. بالاخره مانی بر نفس خویش فائق آمد و غالب شد و بسی دست نبرد بر آن موبایل دجال و در نتیجه یک هفته که به سر آمد، صاحب فوتبالدستی گشت و سالیان سال بر آن حکم فرمود!!!!!!! 

خودمون هم نشستیم سرش و حسابی باهاش بازی کردیم. بچه بودیم داداشم یه دونه بزرگش رو داشت که خیلی وقتمون رو پر میکرد.

ظهر خاله کوچیکه ناهار خونه پسرش دعوت بود. منتها عصر برگشته بود خونه خودش. پسرش هم شام میخواست بیاد خونه مامانم. ببینین فقط چه شیر تو شیری بود. منتها خوبیش اینه باهاشون رودربایستی نداریم.  

دیگه مامان فلافل خوشمزه رو درست کرد و خوردیم و من هی جلوی خودمو میگرفتم. شکر خدا فکرکنم نیم کیلو هم کم کرده ام. بشم 57 خیلی خوبه. مثلا 57 تا 57/500 خوبه. بعد از اونم حرف و خنده و چای و میوه و از ساعت یازده هم من هی داشتم خمیازه می کشیدم. اونا هم بلند نمیشدند! دیگه ساعت دوازده گوشه های دهنم چاکهای کوچیک خورده بود و داشت کم کم جر بزرگ میخورد. دیگه سلانه سلانه بلند شدند و البته وسط هاش گفتند آشتی چقدر خمیازه میکشی. گفتم والا من هر شب نهایت دیگه یازده خوابم!! 

خلاصه رفتند و ما هم چپه شدیم.  

صبح جمعه بلند شدم دیدم هنوز خوابم میاد! حال نداشتم برم نون تازه بخرم. بی خیالش شدم و بعدش پاشدیم به صبحانه خوردن. مانی هم حرررررررف میزد ها. هی قصه میگفت و تحلیل میکرد و از اون بدتر، از صبح زود پاشده بود به فوتبالدستی بازی کردن! دیگه صبحانه خوردیم و بعدش من میخواستم برم حموم که مانی گفت منم میخوام با دایی برم. در نتیجه داداشم رفت ریشش رو زد که بره حموم و مانی رو هم ببره. منم گفتم خونه مادرشوهرم میرم حموم.  

که آقا مانی پشیمون شد و گفت: اصلا منم با  عمه میرم حموم!!!!!!! شنبه ها عمه اش می بره حمومش میده. خودش با لباس میره ایشون حسابی بازی میکنه و بعد می شورتش.  

دیگه کم کم جمع کردیم و راه افتادیم به طرف خونه بابای مهدی. چون مادرش روز قبل از مهدی پرسید که ناهار میایین؟ که مهدی گفت آره. 

خلاصه رفتیم اونجا و قبل از ناهار پریدم تو حموم و دلی از عزا درآوردم.  

مادر مهدی چه فسنجونی پخته بود. واقعا دست پختش عالیه. البته بگم ها، مهدی فسنجونهای منو بیشتر دوست داره! (آشتی چشم درنیومده!!!) بعد مادرش یه عادت قشنگ هم داره که کنار هر غذایی، دورچین های مخصوصش رو میذاره. مثلا حتما کنار فسنجون، سبزی خوردن و خیارشور میذاره. چون بچه هاش اینجوری بیشتر دوست دارند.  

خلاصه تا خرتناق فسنجون خوردیم و من به خودم گفتم دیگه شرف به خرج بده و شام نخور! 

بعد از ناهار هم جمع کردیم و ظرفها رو تو ماشین گذاشتند و دیس بزرگها رو من شستم و بعدش نشستیم یه کم به فیلم دیدن و بعد هرکی یه گوشه ولوو شد. مهدی یه کم هم حالت سرماخوردگی داشت. ظهر خوابیدیم و عصر پاشدیم به عصرانه خوردن و ساعت شش بازی پرسپولیس بود که داشتند فیلم می دیدند و بازی رو ندیدیم. ولی من از نتیجه با خبر بودم. حتی از وحشی بازی در حین بازی. که به هم سنگ پرت کرده بودند. آخه این چه کاریه؟! 

ساعت هشت بازی اس اس شروع شد و فهمیدم اسی سه تا گل زده! دلم شاد شد البته در خفا. چون اونجا همه پرسپولیسی هستند و البته از حق نباید گذشت که هفته قبل هم که اسی باخت، هیچ کدوم هیچی به روی من نیاوردند و اینقدری که تو گروه های تلگرام دوستهای با مرام خودم دلمو خون کردند، اینا هیچی نگفتند. یا حتی خود مهدی. خدایی هیچی نگفت. 

خلاصه شام آوردند و دامادها خوردند و من نخوردم و بر نفس شکمی خود همی پیروز گشتمی. شکر بر آن ایزد منان با این اراده!  

خلاصه بعدش وقت خواب شد که تراژدی همی آغاز گشت. 

بابای مهدی تو اتاق خودش میخوابه و مامانش و خواهر وسطی هم تو اتاق خودشون. اغلب جمعه شبها ما اونجا میخوابیم و خواهر کوچیکه. که تو هال و پذیرایی جا میشیم. دیشب خواهر بزرگه مهدی هم هوس کرده بود بخوابه. خب، به من ربطی نداره. خونه باباشه، دلش میخواد بخوابه. ولی از اونجایی که بارداره و بدویاره و همه چی حالشو به هم میزنه و یه کم اصول و مقررات داره، مثلا دلش میخواست سر بخوابه. حالا فکر کنید ازاین گوش تا اون گوش هال تشک انداخته بودند که این شش تا آدم بخوابیم. یکی هم مانی، هفت تا. ده بار تشکها رو جابجا کردند و ملافه ها رو اینور کردند و این گفت من اینجا نمیخوابم و اونجا میخوابم و منتها من باید این سر حتما می خوابیدم چون صبح زودتر از همه بیدار میشدم و زحمت رو کم میکردم. یه سر دیگه می موند که خواهرشوهر بزرگه گفت من باید سر بخوابم.  

بعدش من و مهدی هم سر یه چیز مسخره حرفمون شد که دیگه واقعا داشتم منفجر میشدم. مهدی هیچی نگفت و قضیه فیصله پیدا کرد. بعدش من رفتم بالای سر مهدی و مانی خوابیدم چون مانی میگفت من بالا نمیخوابم. دیگه ببینین چه شیر تو شیری بود.  

راستش من جای خواهر بزرگه مهدی بودم شب نمی موندم. وقتی جا اینقدر براش مهمه که البته حق داره. بارداره و همه جا حوصله نداره بخوابه. خب وقتی جا نیست، نمون خواهر من! حالا حتما میگین خونه باباشه، دلش خواسته بخوابه.  

دیگه دراز کشیدیم و خواهر بزرگه مهدی نشسته بود رو مبل رو سر من و می گفت خوابم نمی بره! بعد از یه مدتی رفت خوابید. شوهرخواهر کوچیکه هم واسه سمپاشی پروژه داشت و رفت که نصفه شب برگرده. کم کم داشت خوابمون می برد که با سر و صدا بیدار شدیم. سر شوهرخواهر بزرگه درد میکرد و داشتند براش دنبال قرص می گشتند. مهدی گفت ژلوفن داری؟ چشمام تو خواب بود. گفتم برو از تو کیفم بردار. دوباره خوابیدیم و بعد از یه ساعت شوهر خواهر کوچیکه برگشت. همون موقع مانی چرخید و با دست محکم زد تو چشم مهدی!  

دوباره خوابیدیم ولی چه خوابی. من که اینقدر جام داغون بود که اصلا نمی تونستم بچرخم. مهدی هم یه بار پرسید جات خوبه؟ گفتم آره بخواب. خب کاری نمیشد کرد. حالا منم میگفتم جام بده.  

دیگه هی نیم ساعت یه بار هم بلند میشدم. میگفتم کاشکی زودتر صبح بشه پاشم بیام اداره. دوباره تازه خوابیده بودم که بابای مهدی میخواست بره وضو بگیره که من و مهدی رو لگد کرد و رفت. خب طفلی نمی دید که کی به کیه! من ومهدی پاشدیم و از اون به بعد من دیگه یه چرت کوچیک زدم. خوابم نمی برد. قبل از شش هم پاشدم جلوی جاکفشی نماز خوندم! خب هییییییچ جای دیگه ای نبود! یواش حاضر شدم و اومدم پایین. زنگیدم به آژانس که گفت ماشین رو فرستاده.  

از شب قبل باهاش هماهنگ کرده بودم که شش و ربع در خونه بابای مهدی باشه و زنگ هم نزنه. منتها صبح دوباره از بیرون بهش زنگیدم. 

که ماشین اومد و ایییییییینقدر تند اومد که ده دقیقه ای اداره بودم. دو بارم نزدیک بود تصادف وحشتناک بکنیم و با خودم گفتم دیشب که خوب نخوابیده ام، الان دیگه قراره خواب به خواب برم!!!!  

شش و بیست و خرده ای رسیدم اداره و الانم سرم داره از بی خوابی گیج میره و حالت تهود (!) دارم. بابابزرگ خدابیامرزم نود و خرده ای عمر کرد و این اواخر همه کلمات رو اشتباه میگفت. از جمله این که به تهوع میگفت: تهود!  

قربونش برم چه مرد نازنینی بود.  

الان هم تمام قد در خدمتتونم. امروزم میرم خونه خدا بخواد بلکه کپه مو بذارم. خدا کنه تا عصر دووم بیارم. نمیدونم شاید هم مال بی خوابی نباشه.  

الان تو گروه به بچه های دبیرستان نوشتم بیایین عصر بریم استخر. که یکی گفت میام و دو تا گفتند نمیایم، بندازیمش دوشنبه. حالا تا عصر ببینیم چی میشه. بیان که چه بهتر، نیان همه دوشنبه میریم خدا بخواد. 

اگه بشه یه برنامه سینما این هفته واسه مهدی بذارم. که با هم بریم سینما. یه باغ وحش هم جور کنم با مانی بریم. هفته ای یه برنامه اینجوری باید بذاریم.  

تو رو خدا نیاین بگین شب نمونین خونه کسی. ما از اول موندیم و الان تغییر این رویه یه کم سخته از جمله اینکه مانی به این بهانه یه روز کمتر میره مهد. شنبه ها می مونه خونه مادر مهدی و هم اونجا حموم میره هم خیلی بهش خوش میگذره. صبح با مهدی می حرفیدم و اونم گفت تا صبح نخوابیده و بهش گفتم کم کم کاشکی بشه این شب خوابیدن خونه دیگران رو حذف کنیم. اونم موافقه منتها کم کم باید این کار انجام بشه. 

بعدش هم، من از اونور بام افتادن رو هم دوست ندارم. بعضی دوستان میگن هفته ای یکی دو ساعت برو خونه مادر خودت یا خونه مادر مهدی. من اینجوری دوست ندارم. مگه عمر پدر و مادر چقدره که چشمشون به در باشه و ما هفته ای یکی دو ساعت بریم. خب میشیم عین خانم برادرم. بالاخره وقتی سن پدر و مادر بالا میره به سرکشی بچه ها بیشتر نیاز دارند. و البته باید یه حد تعادلی هم باشه این وسط. تا ببینیم چی میشه. 

بچه ها دلم میخواد بیشتر بنویسم ولی سرم گیج میره. ممکنه فشارم هم پایین افتاده باشه. اجازه بدین من برم فعلا.



تاریخ : شنبه 4 اردیبهشت 1395 | 10:13 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (32) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر