X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااام به روی ماه همگی. اوخیییییییش که شد بازم بنویسم. 

اول یه گل بزنم. آقا یکی از دوستان میگفت من نمیدونم این گل زدنها یعنی چی. 

یعنی اینکه این شماره پایین، شماره کارت خانم مریم مظفریه که حامی بچه های مریض نصیرآباده. این حسابش هم مخصوص اون بچه هاست. برای اینکه هفته خوبی رو شروع کنیم، هر شنبه، هزار تومن (حداقل) میریزیم به این حساب و مثلا به سر روز شنبه مون، یه گل میزنیم. 

  6037691165034190

 

 خب، الان من بعد از یک هفته اومده ام که براتون قصه بگم. قصه ها! از اون قصه ها. از اتفاقات قشنگ هفته قبل. 

شنبه پیش قرار بود برم استخر. اگه یادتون باشه البته. خب من چون شنبه ها رو دوست دارم، بنابراین اتفاقهای خوب هم شنبه برام می افته. اینه که خود به خود چند هفته است که شنبه ها، شده روز من. یعنی چون از شب قبل خونه بابای مهدی هستیم، اینه که شنبه ها مهدی از کار میره دنبال مانی و شب برمیگردند خونه. منم اژانس میگیرم میرم خونه و چند ساعت تنهام. 

همین چند ساعت تنهایی کلی بهم آرامش میده. نه که از بودن مانی و مهدی تو خونه ناراحت باشم. فقط از این جهت که حس میکنم چند ساعت تنهام. خب آدم واقعا به تنهایی نیاز داره گاهی. اینکه با خودش خلوت کنه و بدونه خودش با خودش تنهاست. 

خلاصه به بچه ها گفتم کی میاد بریم استخر؟ یکی پ بود و اون یکی پاش درد میکرد و بقیه هم نبودند. یکی گفت میام. گفتم بیا.  

پنج رسیدم خونه. ولی چه خونه رسیدنی. از همین جا، تراژدی کلللللل هفته قبلم رقم خورد. همینطور که سوار آژانس بودم، احساس دلپیچه شدیدی بهم دست داد و دیدم دیگه کم کم نمیتونم خودم رو کنترل کنم. خدایا الان تو ماشین چه کار کنم؟ این یارو که نمیتونه پیاده بشه! منم پیاده بشم، برم زیر کدوم پل؟ ای دل پیچه لعنتی! تو رو خدا مدارا کن باهام.  

یعنی حالی بودم ها. دیگه اشکم دراومده بود. همممممممه دلم پیچ میخورد و به خودم تاب میدادم. دیگه از تو ماشین، کلید در آپارتمان رو تو دستم نگه داشتم باشم که نکنه یه ثانیه وقت هدر بره.  

خلاصه رسیدیم و یارو داشت سر قیمت چونه میزد که دادم بهش و پله ها رو صد تا یکی رفتم بالا!!!!!!! نفهمیدم چطور خودم رو به دستشویی رسوندم. بعد گفتم حتما عرق چا شده ام! فوری کتری برقی رو زدم به برق و رفتم وسایل شنا رو آوردم و مایو رو تنم کردم و تو خونه گشت میزدم. آهنگ گل بیتا داریوش رو هم پلی کردم و های های اشکام سر میخورد پایین. خب من این آهنگ رو تو همین خونه شنیده بودم. ولی وقتی که سنم قبل از بیست سال بوده. الان با شوهر و بچه ام تو همین خونه ام. اون موقع کجا الان کجا. روزگار خیلی چرخیده. 

خلاصه با مایوی دامن دار گل من گلی می چرخیدم تو خونه. یه حسی مثل شعبون استخونی تو سریال هزار دستان!!!!!!!!! نبات ریختم تو آب جوش و خوردم و دلم یه کم آرومتر شد.

بعد یه کم دراز کشیدم و قرار شد دوستم بیاد سر راه و با هم بریم استخر. دیگه کم کم حاضر شدم و رفتیم استخر که گفت از امروز ـ از همین امروز ـ قراره سانس هفت تا هشت و نیم، آموزشی باشه!!!!!!!! منتها از ساعت چهار تا شش و نیم سانس ویژه است که در حالت عادی باید از اولش وارد بشین ولی چون شما کارمندی، میتونی هر وقت رسیدی بیای تنی به آب بزنی.  

مشغول بحث و گفتمان با ایشان بودیم که بازم دلپیچه گرفتم. اصلا دیگه از خدام بود یارو بگه نیایین تو آب. چون معلوم نیست چی در انتظار آب استخر بود!!!  

دماغمون سوخت و من علاوه بر دماغم، دلم هم پیچ میخورد و میسوخت! دوستم رفت خونه شون و منم دوباره دویدم تا خونه. دیدم اینجوری نمیشه. بازم نبات خوردم و یه کم دراز کشیدم که بهتر شدم. پاشدم یه پیمانه کته واسه خودم دم کردم که با برنج بخورم. گفتم نشد برم استخر، نشد فیلم ببینم لااقل یه کته و ماستی بخورم.  

که مامانم زنگید که خاله سومی ات که تهران بود، فردا داره برمیگرده کرمانشاه. کاری باهاش نداری؟  

گفتم چرا دارم! فکر کنین دخترش پارسال فروردین زاییده، منم رفته ام واسش یه کارت هدیه خریده ام. پارسال کجا، امسال کجا! و این در حالیه که تیر امسال، کارت منقضی میشه!!!!!! یه پیرهن هم واسه دخترش خریده بودم. گفتم بجنبم که تا لباس واسه این یکی کوچیک و کارت اون یکی منقضی نشده، اینا رو به دستش برسونم! از پارسال تا حالا هم چند بار همدیگر رو دیده بودیم ولی هر بار یا یادم رفته بود یا جایی همدیگر رو دیدیم که اینا همراهم نبوده! خلاصه دیدم بهترم. زیر کته رو کم کردم و رفتم پایین که تا انبار پسرخاله پیاده برم. که یه تاکسی سبز از جلوم گذشت. گفتم دیدی خدا جون، تو نمیخوای من پیاده روی کنم! البته دلم درد میکرد!!!!! 

خلاصه سوار تاکسی شدم و در انبار پیاده شدم و خاله سومی با دو تا پسرهاش اونجا بودند. یه کم نشستم و هدایا رو به خاله دادم و دیدم حالم دوباره داره بد میشه. از پسرخاله داداش که اونجا بود خواهش کردم منو هم تا در خونه ببره. اونم منو برد و پیاده کرد و رفت. رفتم بالا و دوباره دل پیچه و این بار حالت تهوع هم داشتم. با خودم گفتم حتما از این مریضی ویروسی ها گرفته ام.  

خلاصه شب مهدی و مانی هم اومدند و خوابیدیم. صبح یکشنبه اومدیم اداره و من از شدت حالت تهوع داشتم می مردم. ظهر دکتر اداره اومد و گفت از این ویروسی ها نیست. این حالت گاستریت معده و روده است. بعد گوشی رو گذاشت رو دلم و گفت چقدر سر و صدا تو دلته.  

خدا رو شکر صداها بیرون نمی اومد وگرنه شرف واسم نمی موند!!!!!!! بعد یه سری دوا داد و گفت برو بخور خوب شی!  

حالا فکر کنید از یکشنبه لکه بینی هم داشتم. یعنی در شرف پ! دوشنبه اومدم اداره و همون حالت تهوع بود منتها دل پیچه ام بهتر شده بود. حالا فکر کنید که از دوشنبه سردردم شروع شده بود. سردرد میگم، سردرد می شنوید. روز یکشنبه هم یه سوتی شدید داده بودم که مدیرعامل خودش داشت شاخ در می آورد. خب کسی واقعا نمیدونه چه دردهای جسمی تخمی رو من بود. دوشنبه دیگه اینقدر حالم خراب بود که اصلا همون صبح که با مهدی می اومدیم اداره، دلم میخواست که اصلا نیام. تا رسیدیم هم به مهدی گفتم تو ماشین رو ببر، من تنخواه رو تحویل میدم و با مانی برمیگردم خونه. گفت خب ماشین بمونه دستت. گفتم نمیتونم رانندگی کنم. تو ماشین رو ببر. 

حالا اینا رو نگه دارید تا اینجا، تا بگم اصلا چی شد که اسم این تیتر رو گذاشتم یه آشتی دیگه. 

عرض کنم خدمتتون که تا همین چند ماه پیش ما داشتیم عین تخم آدم کار می کردیم تو اداره. تا بحث این معاون مالی جدید پیش اومد که یه روز اومد اداره و یه گاوآهن هم آورد و بالا تا پایین اداره رو شخم زد. از جمله اینکه تمممممممام خرجهای دفتر مدیرعامل رو انداخت گردن دو نفر. من و همکار آقایی که کنارم میشینه. تکرار میکنم، گردن ما دو نفر. از خریدن کاهو و خیار و گوجه واسه سالاد هیات مدیره بگیر تا بنزین و کارواش ماشین هاشون و خرید طرح روزانه و ناهار و شام مهمونی ها و پذیرایی و همین مهمونی ها و جلسات. تنخواه من و این آقای همکار، هر کدوم شد یکی یک میلیون تومن. هر وقت هم تموم میشد، صورت می کردیم می فرستادیم پایین، اونا هم باید زود شارژش می کردند. 

مشکل چی بود؟ مشکل اینجا بود که اولا آقای همکار همون قبل از عید یک تومن تنخواه رو خورده بود و یه لیوان آب هم روش، من یه نفری داشتم هی تنخواه صورت میکردم و می فرستادم پایین و مشکل دوم این بود که این معاون مالی جدید، سه هزار نفر نیرو آورده و هر کسی از اینا باید تنخواه رو تایید کنند و وقت نمیشه امروز و بریم تا فردا و اینجوری میشد که یه تنخواه ترمیمش، یه هفته طول می کشید. پول که نبود، آشتی از جیب خودش باید میداد تا ترمیم بشه. هرچی هم به آقای همکار میگفتم، میگفت من که ندارم، خودت هم میدونی که ندارم. 

خب به من فشار می اومد. مثلا من که نمیشد یه روز هیات مدیره رو بدون ناهار بذارم! پس اگرم پولی تو تنخواه نداشتم، از خودم میدادم تا وقتی که بتونم پول رو از مالی بگیرم. این وضعیت چند ماه طول کشید و طول کشید تا بالاخره در سال جدید که قرار شد آشتی، بشه یه آشتی دیگه، این صبر تموم شد و آتشفشان فوران کرد و روز دوشنبه که بهتون گفتم از صبح حالم خیلی خراب بود و داغون بودم، بالاخره رفتم پیش عضو هیات مدیره و بهش گفتم اینی که میخوام بهتون بگم، کلا دور از منطق و شخصیت منه ولی دیگه ببینید چی شده که نتونستم تحمل کنم. گفت چی شده؟ گفتم: راستش اول اینکه مالی خیلی داره برای ترمیم تنخواه سنگ میندازه سر راه من، بعدش هم این آقای همکار ـ که خیلی محترمه و همه جوره هوای منو داره ـ از تنخواه خرج نمیکنه. تا جایی که دیشب که اینجا مهمون داشته اند تو اداره، پونصد و پنجاه هزار تومن من از خونه واسه اینا کارت به کارت کرده ام. میخوام بگم این وضعیت دیگه برای من قابل تحمل نیست و من اصلا پولی ندارم و از خرجی خونه دارم خرج میکنم. 

گفت باشه من میگم تنخواه رو ازت بگیرن و اصلا چرا باید این خرجها رو شما انجام بدین. اینا کار واحد تدارکاته. شما هم دیگه تنخواه نداشته باش!  

منم نفس راحتی کشیدم و اومدم نشستم سر لیست کردن و بستن تنخواه. یعنی نمیدونین چه باری از رو دوشم برداشته شد. خودم همه اش این مدت فکر میکردم نباید برم بگم که آقای همکار تنخواه رو خورده و حالا دم به ساعت داره از من پول میگیره واسه خرجهای دفتر! 

ولی این قورباغه رو قورت دادم و شاید این از نظر شماها خیلی کار مسخره ای باشه ولی برای من که با همه رودربایستی دارم، واقعا این یه کار شاق بود. بعد از شدت سردرد چشمام داشت از کاسه در می اومد. رفتم به مدیرعامل گفتم اجازه بدین من برم. گفت برو حتما و استراحت کن. بعد پرسیدم ناهار چی؟ گفتند تو برو ما یه فکری می کنیم واسه ناهار!  

منم رفتم در مهد مانی و با هم آژانس گرفتیم رفتیم خونه. مانی که ناهارشو تو مهد خورده بود و منم تخم مرغ زدم و نیمرو درست کردم و بعدش به مدت دو ساعت عین خرس خوابیدم. وقتی بیدار شدم، دردم کم نشده بود. دوباره قرص خوردم و اثرنکرد و یه ساعت دیگه دوباره خوردم.  

حالا فکر کنین همه ناخنهامم تقریبا افتاده بود و یه سرهم رفتم پیش دوستم واسه ترمیم. که اصلا حوصله نداشتم و هی به دوستم میگفتم زود باش زود باش. مهدی اومد و شام خوردیم و خوابیدیم. 

 سه شنبه بلند شدیم و بازم سردرد، بازم حالت تهوع که دست از سرم برنمیداشت. دیگه واقعا داشتم منفجر میشدم. بعدش از قبل به مانی قول داده بودیم سه شنبه بریم باغ وحش. نمیدونم این از کجا این روزهای هفته رو یاد گرفته. روز سه شنبه یادش بود سه شنبه است و تو راه که میرفتیم خونه، هی گفت بریم باغ وحش. ما هم میگفتیم هوا ابریه و احیانا بسته باشه. چون تو سایت هم همین رو نوشته که روزهایی که هوا غیرعادیه، تماس بگیرین. ما هم می زنگیدیم و کسی جواب نمیداد. خلاصه دعای مانی مستجاب شد و رفتیم باغ وحش و باز بود. 

اونجا مانی کلی کیف کرد از دیدن حیوونها. واسه خود من هم جالب بود دیدن این حیوونهای خوشگل از فاصله اینقدر نزدیک. فقط بعضی هاشون بی ادب بودند و ناموسشون پیدا بود. بچه بودم هم یه بار رفته بودم. ولی آدم تو عالم بچگی، این چیزها حالیش نیست. ولی وقتی بزرگ میشه، خب، این چیزها به چشمش میاد!!!!! (ووووغ حالمونو به هم زدند!)  

خلاصه یه چرخی زدیم و من که چشمم اصلا نمیدید از بس سردرد داشتم!  

بعدش برگشتیم خونه و شهرزاد رو دیدیم و آخر شب من دیگه از شدت سردرد، گردنم خشک شده بود. مهدی هی میگفت پاشو بریم دکتر، میگفتم به خدا حس ندارم.  

چهارشنبه اومدم اداره و حالا دل پیچه امانم رو برده بود! پ هم شروع شده بود. دیگه شما ببینید چه خبر بود.  

از قبل قرار بود من واسه پنجشنبه پسرخاله ام رو پاگشا کنم ولی از همون یکشنبه که مریض بودم، کنسلش کردم. گفتم باید یه وقتی باشه که حوصله داشته باشم و کمترین فشار بهم بیاد. 

دیگه چهارشنبه اومدیم خونه و من قبلش رفتم دکتر و به دکتر گفتم من سه روزه مثل سگ سرم درد میکنه. فقط یه آمپولی بهم بده که گردنم باز بشه. اونم گفت میگرن وقتی شدید باشه، گردن رو هم درگیر میکنه. خلاصه یه آمپول شدید بهم داد که تو یه سرنگ جا نشد و تو دو تا سرنگ ریختنش و یه امپول دیگه هم زدند و شد سه تا. حالا نمی تونستم راه برم!  

خلاصه لنگان رفتم خونه و به مهدی گفتم فکر کنم یه ساعت دیگه باید برم یه آمپول دیگه بزنم تا رگ کمرم باز بشه!!!!!!!! 

بعدش دراز کشیدم و خوابیدم. بیچاره مهدی این روزهای مریضی کاری به کارم نداشت. واقعا خودش میدید چه جوری آب روغن قاطی کرده ام. اصلا یادم نیست این روزها و شبها چی خورده ایم. فقط فکر کنم چهارشنبه شب مهدی از بیرون غذا گرفت و بعدش خوابیدیم و پنجشنبه صبح مانی رو بردم گذاشتم شهران و برگشتم. بعدش داداش کوچیکه بهم زنگید که ببخشید هفته پیش از من ناراحت شدی و قصدم ناراحتی تو نبود و از این صوبتا. منم گفتم اون روز ناراحت شدم ولی شماهم بچه اولتونه و کلی روش حساس هستین و مهم نیست و از این حرفها!!!!!! 

آخه چند روز پیش دوباره میان خونه بابام اینا و بابام میخواد بچه رو ناز کنه، خانم برادرم میگه: بابا ولش کن!  

بعدش بابام ناراحت میشه و به داداشم یواش میگه که چرا شماها اینجوری می کنین و مامانم هم خیلی نرم با خانم برادرم صحبت میکنه و ایشون هم میگه به خدا اینطوری نیست و من شماها رو خیلی دوست دارم و اینا، بعدش بابام داشته میرفته بیرون که میاد سر خانم برادرم رو می بوسه. آخه بابام میگه اون مثل دختر منه و مهمون خونه ماست و نباید از این خونه رنجیده بره بیرون. برای همین، میره سرش رو می بوسه. بعد خانم برادرم دست بابام رو می بوسه که بابام نمیذاره و وقتی بابام داشت اینا رو واسه من تعریف میکرد میگفت من دلم نمیخواد این دختر از ما ناراحت بشه.ولی خب باید بدونه که ما هم خواسته زیادی ازش نداریم و از کارهاش می رنجیم. خلاصه ختم به خیر میشه و میره پی کارش.  

پنجشنبه صبح هم داداشم زنگید که آشتی فلان و بهمان. منم گفتم مهم نیست و اینم از این. دیگه وقتی خودش فهمید من چرا داغش کنم بیخودی. 

خلاصه رفتم خونه و به مهدی صبحانه دادم و ناهار هم بهش کالباس دادم چون حال غذا پختن نداشتم!  

مهدی گفت نامرد گفتم شاید امروز بهم ناهار بدی، گفتم خب می بینی که این هفته خیلی اذیت شدم. دیگه ببخش به بزرگی خودت. 

قبل از ناهار هم رفتم تو اتاق مانی و فیلم ماهی سیاه کوچولو رو دیدم چون مهدی کلا فیلم ایرانی دوست نداره. اونم فیلم خودشو دید که من دوست ندارم. بعدش ناهار و مهدی یه چرت زد و منم وسایل رو جمع کردم و مهدی رو بردم استادیوم و خودم هم با دوستام تو پارک قرار داشتم. یه دعوایی هم با مهدی کردم و در استادیوم به مهدی گفتم الهی تیمت ببازه!!!! پرسپولیسی ها هم دسته دسته میرفتند استادیوم و لامصبا هی عدد چهار رو نشون می دادند!  

شیطونه میگفت فحش کششون کنم که بیان سراغم و مهدی هم به خونخواهی من باهاشون درگیر بشه و دلم خنک بشه!!!!!!! 

خلاصه برگشتم پیش دوستام و کلی بهمون خوش گذشت. بعدش رفتم انبار دنبال خاله ام که اونجا فهمیدیم پرسپولیس نه تنها باخته، بلکه استقلال هم برنده شده!!!!!!! حالا قرار بود پرسپولیس که بازیش تموم شد، مهدی بزنگه که برم دنبالش. خلاصه زنگید و البته قبلش من و خاله تنهایی داشتیم تو انبار به خاطر برد استقلال می رقصیدیم. خاله که میگفت پرسپولیس باخته و من با مهدی نمیام. منو می کشه!!!!!!! 

خلاصه مهدی زنگید و خیلی عادی بود. رفتیم دنبالش و پرسپولیسیا هم تو راه هی داشتند خوشی می کردند!!!!!! (اکه پررو آدمیزاد!!!) که آره، ما قهرمان جام میشیم و حیف که مهدی باهامون بود وگرنه احتمالا من و خاله یه کاری دست خودمون میدادیم! ما هم خیلی خونسرد نشسته بودیم و اصلا هیچی از فوتبال نگفتیم با مهدی. ولی مهدی اینقدر به منصوریان فحش داده بود که صداش گرفته بود!!!!!!  

خلاصه رفتیم و مهدی تو راه واسه مون دلستتر خرید و من با کمال میل خوردم و دیگه یادمون رفت که قبل از بازی همدیگر رو تو ماشین تیکه پاره کردیم. 

بعد رفتیم خونه بابام اینا و کسی هم از برد استقلال به روی مهدی چیزی نیاورد. 

شب خوابیدیم و قرار بود ظهر جمعه یه سر بریم پیک نیک پشت کوه های شهران. صبح جمعه مامانم زود پاشد و بساط ناهار رو به پا کرد و ماها هم یه سر رفتیم انبار پسرخاله. چون میخواستیم واسه دختردایی کوچیکه تولد بگیریم و از همونجا هم واسش یه عالمه کادو بخریم!!!!!!! دیگه خودش فهمید و کلی تشکر کرد و کل انبار رو واسش بار کردیم و چون جنس ها ارزون بود، ما هم هرکی یه تیکه واسه دختردایی برداشت منتها به سلیقه خود دختردایی.

بعدش رسیدیم خونه و قرار شد بریم رو همون کوه های شهران که داداشم هم بره کیک بخره بیاره. که داداشم گفت: بچه ها میگن بریم جاده امامزاده داوود.  

اونجا من باید مخالفت میکردم که نکردم متاسفانه.  

خلاصه رفتیم و هیییییییی رفتیم و نرسیدیم و خب معلومه که مردم از صبح زود میرن جا میگیرن.  

الان باید برم خونه. بقیه رو فرد می گم!!!!!!!!!!



تاریخ : شنبه 11 اردیبهشت 1395 | 16:24 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (7) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر