X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

اول سلام، 

امروز یکشنبه است و من الان میخوام بقیه وقایع جمعه و البت شنبه رو بگم. 

 

خلاصه دم در بودیم وبگذریم از اینکه هرکی چقدر فس فس میکرد تا حاضر بشه. از اون طرف هم پسرخاله کوچیکه که شهران میشینه آب خونه شون قطع شده بود و یه دور با خانمش اول اومدند خونه بابا اینا رفتند دستشویی و مامانم هم هی حرص میخورد که بابا زود باشین. 

بعد همه جمع شدیم و راه افتادیم.  

همون دم در داداشم گفت: اینا میگن بریم جاده امامزاده داوود! خب میگم، من باید میگفتم نه، الان دیگه دیره. منتها من فکر کردم اینا میخوان همین اولهاش بشینند. چه میدونستم ایییییییینقدر قراره راه طولانی بشه! 

مامانم هم تو ماشین ما بود. آقا هی رفتیم هی رفتیم. همه جاهای خوب رو هم گرفته بودند. من دیگه خیلی عصبانی بودم. ساعت نزدیک دو بود و ما هی داشتیم می رفتیم. خلاصه بالاخره گفتند بریم روستای کیگا. رفتیم اونجا و یه جای خیلی قشنگ پیدا شد و نشستیم. از اون بالا داشت آب خنک می اومد پایین و این پایین هم سکو داشت و فرش وپشتی گذاشته بودند. دیگه تا نشستیم، فوری ناهار خوردیم. 

دختردایی کوچیکه هم به حدی سردرد داشت که اصلا نمیتونست بشینه. همون گوشه دراز کشید. نشستیم به غذا خوردن و من فقط یه لحظه دیدم از گوشه چشمش داره اشک میاد پایین. به داداشم گفتم بیا ببین چشه. دیگه رفتم پشتش رو مالیدم و بغلش کردم. از سردرد داشت گریه میکرد. حق داره به خدا. خود من یه هفته است این درد لعنتی ولم نمیکنه. ارث و میراث بهمون رسیده!!!!!!!! 

بعدش داداشم هی میخواست مسخره بازی دربیاره که اون بخنده. مثلا دختردایی وقتی دراز کشیده بود، داداشم میگفت: پاشو، از اینجا ته دماغت معلومه. آبرومون رو بردی! اونم گاهی خنده اش می گرفت. بعد داداشم خواست ببرتش دکتر که من گفتم وایسا، مهدی یه کاری بلده، مطمئن باش سرت بهتر میشه. 

چون چند شب قبلش که من از درد دیگه داشتم بیهوش میشدم، مهدی همین کار رو کرد و دردم بهتر شد. 

مهدی کف پای دختردایی رو گرفت و یه جاهاییش رو فشار و ماساژ داد. اونم بهتر شد و کم کم تونست بشینه و غذا بخوره. کلی هم از مهدی تشکر کرد. داداشم هم هی به شوخی میگفت بابا این کلاهبرداره اصلا این کاره نیست. مهدی هم میخندید. 

خلاصه یه کم نشستیم و چه آب خنکی هم از اون بالا می اومد. مانی هی دوست داشت بره تو آب، مهدی نمیذاشت. آخرش مانی هم کفش خاله ام رو پوشید و رفت تو آب. گفتم بیا بیرون کفش خاله رو خراب میکنی. خاله ام گفت عیب نداره. بذار بچه خوش باشه.!!! یکی دو بارم مهدی زیر گوش من گفت ازت خواهش میکنم دفعه دیگه من و با خانواده ات پیک نیک نیار بیرون. 

بقیه می گفتند بذار تو اب بره چه اشکالی داره؟ مهدی میگفت آبش سرده، مانی هم سرفه میکنه. دیگه بقیه چیزی نگفتند. ساعت چهار و نیم هم مهدی گفت پاشو بریم خونه بابام اینا. دیگه پاشدیم اومدیم. 

بقیه نشستند و ما راه افتادیم. یه جا تو راه، مهدی گفت: آشتی! اون طرف روی کوه رو ببین، انگار یه گله گوسفند رو کوهه. چه جوری رفته اند اونجا. یه دفعه من متوجه شدم مهدی حواسش از رانندگی پرت شد. رفت تو لاین مخالف. جاده امامزاده داوود رو هم که دیده این. همه اش پیچ در پیچه. یه لحظه گفتم مهدی حواست کجاست. که فرمون رو جمع کرد. وگرنه میرفتیم تو دل ماشینهای لاین مخالف.  

به خیر گذشت و ادامه دادیم. رسیدیم به ترافیک. عاخه نمیدونین چه ترافیک چرتی بود. منم اعصابم خرد بود که چرا اصلا باید یه روز تعطیل رو که میشه تو خونه موند و اصلا خونه دیگران باشیم ولی تو خونه باشیم و استراحت کنیم. چرا باید اییییییینهمه راه بیاییم و جا پیدا کنیم و دو ساعت بشینیم و ایییییینهمه راه تو ترافیک برگردیم. مانی اون پشت خوابش برد.  

البته خداییش مهدی غر نزد. هیچی هم نگفت. ترافیک بود و ما هم پشت سر یه بی ام و 528 بودیم. داشتیم یه متر یه متر جلو می رفتیم. یه دفعه مانی بیدار شد و مهدی گفت: عه، پسر بیدار شدی؟ من سرم تو گوشیم بود که پووووووووووق خوردیم به ماشین جلوییه! ضربه چنان شدید بود که گردن و سرم در جا درد گرفت. از شدت ناراحتی نمیتونستم از جام بلند بشم. از دست مهدی عصبانی بودم که چرا حواسش به رانندگی نیست. از بقیه ناراحت بودم که چرا باید جمعه عصر تو همچین ترافیک مسخره ای گیر کنیم واسه خاطر یه ساعت تو طبیعت نشستن.  البته بگم ها، ممکن بود ما یه روز عصر تو ترافیک برگشت از اداره این تصادف رو میکردیم!!!

بغض گلومو گرفته بود. مهدی پیاده شد البته راننده ماشین جلویی خیلی با شخصیت بود. مهدی گفت بگیم پلیس بیاد اونم گفت الان پلیس کجا بوده. که راست هم میگفت. اون گفت کارت ماشین و بیمه رو بدین به من. مهدی هم اومد مدارک رو از من گرفت و داد به آقاهه. همین موقع یه ماشین پر از دختر از کنارمون رد شدند. راننده اش که یه دختر بود گفت: این ترافیک به خاطر تصادف شماهاست؟ راننده جلویی گفت: نه خانم. ما الان تصادف کردیم. دخترها گفتند: صلوات بفرستید تمومش کنین! بعد همه خندیدند و رفتند. 

بگو شما که خبر ندارین چه خبره چی میگین؟ 

شایدم اعصاب من بیخودی خرد بود. از دست مهدی خیلی ناراحت بودم. بدنم هم درد گرفته بود. البته بیشتر به خاطر تکون یه دفعه ای، ترسیده بودم و بدنم حس نداشت. تو ماشین یه شیشه آب گرم بود. چند بار ازش خوردم که شاید بهتر بشم. یه کم رفتیم جلوتر و بابام زنگید که شماها کجایین؟ گفتم نمیدونم. ما تصادف کردیم.  

عجب غلطی کردم گفتم. عاخه بابام خیییییییییلی سوال می پرسه. تا جایی که طرف پیرهنشو برعکس بپوشه و خودش پاشه بره تیمارستان.  

سوالاتی از این دست:  

دقیقا در چه محلی تصادف کردین؟ چقدر خسارت دیدین؟ چقدر سرعت داشتین؟ با کجاتون زدین به کجای اونا! در اون حالت، مانی داشت چه کار میکرد؟ خودت مشغول چه کاری بودی؟ چند کیلومتر با ما فاصله داشتین؟ چند کیلومتر مونده بود برسین به شهران؟ مدارک ماشین همراه تو بود یا مهدی؟ پلاک ماشین مقابل زوج بود و فرد؟ تحصیلات راننده ماشین جلویی چقدر بود؟ ..................... 

البته که نه به این شدت!!!!!!!!!! 

بعد گفت: هنوزم تو ترافیکین؟ گفتم آره. گفت: مهدی میتونه با شوهرخاله ات صحبت کنه؟ گفتم: اگه اجازه بدین بعدا حرف بزنه. الان پشت فرمونه. 

مامانم برای روز شنبه ام غذا گذاشته بود و قرار بود بریم شهران برش داریم. گفتم مهدی ولش کن. من الان اصلا حس ندارم اون پله ها رو برم بالا غذا بیارم. بریم خونه مامانت. ولش کن. 

دیگه رفتیم خونه مامان مهدی و من حالم خیلی بد بود. خیلی ترسیده بودم. همه اش هم فکر میکردم اگه میزان خسارت ماشین از بیمه بیشتر باشه باید چه خاکی به سرمون بریزیم. به خصوص که سگ پدرهای اداره مهدی اینا هم حقوق اردیبهشت رو همون هفته اول اردیبهشت بسته اند و اردیبهشت هم مهدی حقوق نداره! یعنی یه تخم سگی تو اون کارگزینی نیست که بگه این مرد ده ماهه اونجاست و باید حقوق بگیره. پس چرا حقوق نمی دیم بهش. پس داره با چی خرج زن و بچه اش رو میده!!!!!!!!!! 

حالم سر همه اینا خراب بود. میدونستم فکر مهدی هم سر اینا خرابه. میدونستم سر همینها حواسش اصلا جمع نیست و بابت ایناست که روز به روز ریشش بیشتر داره سفید میشه.  

حالا از دستش عصبانی هم بودم ها. نه که فکر کنین به نظرم تقصیر نداشت. کمااینکه وقتی بعد از تصادف نشست تو ماشین گفت: منم که گواهینامه ندارم!!!!!!! گفتم چرا نداری؟ گفت عاخه سه سال از انقضاش گذشته!!!!!! دیگه واقعا وقتش بود یه جیغ بنفش بکشم و جان به جان آفرین تسلیم کنم. ولی چون اونم از صبح خودداری کرده بود هیچی نگفتم.  

سه سال!!!!!!!! گفتم خب چرا نمیری تمدیدش کنی؟ گفت: آخه یه بار رفتم، گفتند باید بری شهرک آزمایش. گفتم خب میرفتی. گفت خب دیگه نشد.  

یعنی من میخوام بدونم تو این سه سال اخیر، با اینهمه بیکاری و با کاری، یه روز و یه نصفه روز وقت نشد تو بری دنبال گواهینامه ات؟ 

وقتش بود دست بندازم دهن منو جر بدم!!!!!!!!!! 

همون ثانیه های اولیه ورودمون به خونه بابای مهدی، مانی گزارش تصادف رو داد. بقیه هم گفتند فدای سرتون و بحث تصادف و خاطرات تصادفی هرکی گفته شد. من اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم حرکت کنم. همه بدنم کرخت شده بود. یکی دو ساعتی گذشت و بالاخره شوهرخواهر بزرگه مهدی گفت: آشتی تو مریضی؟  

تو دلم گفتم صد رحمت به تو که یه حالی ازم پرسیدی. بقیه اصلا نگفتند آشتی که از در میاد اینهمه شلوغه و میخنده، چرا الان حالش اینقدر بده. خب البته من که بچه شون نبودم که بخوان نگرانم بشن. گفتم: نه. یه کم ترسیده ام. بعد جاریم خواست برام آب طلا بیاره که گفتم نمیخواد.  

بعدش شوهرخاله ام زنگید به مهدی و یه کم در مورد تصادف حرفیدند.  

دیگه ساعت هشت بود که مادرشوهرم بهم یه نصفه قرص ارامبخش داد بلکه بتونم کپه مرگم رو بذارم و یه کم آروم بشم. ساعت هشت و نیم هم پشت مبلهای پذیرایی شون خوابم برد. اونا خودشون به مانی شام داده بودند. فقط یه بار بلند شدم و از مهدی خواستم لباسهای اداره ام رو اتو کنه و پرسیدم مانی مسواک زده؟ گفتند آره. بعد دوباره بیهوش شدم. 

دیروز صبح دوباره با سردرد بیدار شدم از خواب. اومدم اداره و ساعت ده و نیم زنگیدم به مهدی. گفتم کجایی؟ گفت: در دادسرا! بابت خونه بابام اینجام. ظاهرا میخوان پرونده خونه بابا رو ببرن کرمانشاه. منم خبر کرده اند اومدم ببینم چرا میخوان پرونده رو ببرند. 

خب یه سر دعوا، از خداشه پرونده بره شهرستان تا با زد و بند بتونند خونه رو بالا بکشند! رئیسم دیروز نبود. گفتم من الان میام پیشت دادسرا.  

حس کردم بدش نمیاد کنارش باشم. 

دیگه زود جمع و جور کردم و پریدم رفتم در دادسرا. ده تا مرد سبیل از بناگوش در رفته در دادگاه بودند که مهدی منو به همه شون معرفی کرد. گفت این خانممه که گفتم کرمانشاهیه. عین جوجه کنار اونهمه مرد وایساده بودم. یکی شون که اون سر شکایته، از لهجه کرمانشاهی گفت که فلان کلمه درسته، فلان کلمه غلط! خواستم بگم اینا کشکه، پول این بیچاره ها رو نخورین. البته اونا هم ظاهرا مقصر نیستند. اونا هم یه معامله ای کرده اند که طرف، به جای اینکه پول بده، وکالتنامه خونه بابای مهدی رو به جاش داده!!!!!! همون طرف، کسیه که سر بابای مهدی و همسایه هاشون رو کلاه گذاشته. یعنی خود خدای بالای سر میدونه کی داره راست میگه کی دروغ میگه. همه شون هم دیروز می گفتند بابای مهدی بی گناه ترینه و اون یکی ها به هم شک می کردند.  

خلاصه چند بار پله های دادسرا رو رفتیم بالا و اومدیم پایین و همینه مردم همینو ضرب المثل می کنند. چون من همیشه با خودم فکر میکردم چرا میگن پله ها رو بالا و پایین کردیم. خب با آسانسور می رفتند. دیروز دیدم آسانسور خرابه و مردم بدبخت که دنبال حقشون هستند، اصلا یادشون میره که باید با آسانسور برن و بیان. همه با پله میرن که زود به حقشون برسند که اونم کی رسیده، کی نرسیده. 

بعدش دیگه گفتند امروز خبری نمیشه. برین تا خبرتون کنیم. ظاهرا هم قرار بود فعلا پرونده نره کرمانشاه تا ببینیم چی میشه. بعدش ماها از دادسرا اومدیم بیرون و بقیه آدمهای پرونده هم هی بهمون تعارف می کردند. منم در گوش مهدی گفتم اینا فکر می کنند من خیلی مظلومم. اتفاقا زیپ شلوارم هم پاره شده و من هی مواظبم مانتوم نره کنار. وگرنه که میدونستم چه بلایی به سرشون بیارم!!!!!! مهدی هم غش غش می خندید!

بعدش دیگه ساعت نزدیک یک بود و من و مهدی همون میدون ونک رفتیم کباب ترکی خوردیم و یه کم خندیدیم.  

وقتی کنار هم هستیم، خیلی خوبه. وقتی همه مشکلات مثل دیوار مستراح رو سرمون خراب میشه ولی کنار همیم خیلی خوبه. من دیروز با رفتنم کاری برای مهدی نکردم. ولی قشنگ حس کردم که خوشحال شد از اینکه پیشش بودم. از اینکه تو اون دقایق تنها نموند. بعد گفت که راننده بی ام و زنگیده که من ماشین رو بردم نمایندگی و گفته اند چهار میلیون خرجشه! مهدی هم گفته اگه نیازه دو تا از کوپن های بیمه رو بکنید. اونم گفته نه دیگه. بیمه شماهم ناقص میشه. من خودم این مبلغ رو میدم. شما که عمدا نزدید. مهدی هم بهش گفته اتفاقا من الان در دادسرا هستم و مال بابامو دارن می برند. اون وقتی یکی مثل شما انسانه و اینقدر در حق من محبت میکنه. پس نشون میده انسانها هنوز هم هستند. 

خود من کلی دیروز واسه این آقا دعا کردم. و برای پدر و مادرش که همچین بچه انسانی رو تربیت کرده اند. خودش قطعا وقتی پیاده شده و دیده پراید ما رو، با خودش گفته من از این ملخ، چند کیلو گوشت میتونم در بیارم!!!!!!! 

خلاصه بعدش دیگه از هم جدا شدیم و من برگشتم اداره. یه کم کارها و راست و ریست کردم و مثل شنبه های قشنگ، آژانس گرفتم و رفتم خونه. یه کم دراز کشیدم و بعدش رفتم آشپزخونه رو مرتب و تمیز کردم. هفته پیش کلا کاری باهاش نداشتم. البته چیزهایی پخته بودم ولی دیگه خیلی تمیزش نکرده بودم. مرتبش کردم و این وسط هم دوستم زنگید و یه عالمه باهاش حرفیدم و کارهایی که دوست داشتم رو انجام دادم. بعدش لباسها رو دسته کردم و مهدی و مانی هم رسیدند. مانی که طبق همیشه خواب بود، با مهدی نشستیم به حرف زدن. 

بعد همه چی داشت به خوبی پیش میرفت، که مهدی رفت تو یه صفحه نمی دونم چی چی و یه دفعه عصبانی شد که چرا بعضی از استقلالیا رفته اند از قلعه نوعی (مربی تراکتور) خواسته اند جلوی استقلال نرمش نشون بده و اجازه بده استقلال برنده بشه! گفتم خب نظرشون رو گفته اند. هرکی نظرش رو میگه. این دلیل نمیشه که قلعه نوعی این کار رو بکنه. یا تو اینو تعمیم بدی به بقیه استقلالیا. (عجب بدبختیه ها!) 

بعد دیگه آروم نشد و منم دممو گذاشتم رو کولم رفتم خوابیدم.  

امروزم که اومدیم اداره. 

رئیسم امروزم یحتمل نیست البته از صبح دو هزار باری زنگیده و کارها رو تلفنی هماهنگ کرده. شاید هم ظهر بیاد.  

در هر حال میگم شوخی شوخی اینم یه پست شد ها! 

خب دیگه من برم که کلی کار عقب افتاده دارم. 

فدای همگی.



تاریخ : یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 | 10:03 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (29) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر