X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااام به همگی. 

صبح چهارشنبه خنکتون بخیر. شبها واقعا حال میده این خنکی. من یه وقتهایی واقعا سردم میشه.  

 

خب، من الان که دارم از اینجا به بعد رو می نویسم، ساعت هفت هشت دقیقه به دوازده ظهره. اینجا خیلی شلوغه. نمیدونم میشه چقدر بنویسم. ولی شروع میکنم به نوشتن.  

خب، شنبه رفتم خونه! (نه بابا) 

شنبه ها روزهای تنهایی منه. اصلا روز منه. رفتم خونه و کارهایی که دوست داشتم رو انجام دادم. واسه خودم تو تنها ول چرخیدم و از تنهاییم لذت بردم. الان دقیقا یادم نیست چه کارهایی کردم. شبش هم مهدی و مانی اومدند خونه. 

یکشنبه صبح با بدترین شکل حساسیت از خواب بیدار شدم. از شدت عطسه، همه بدنم تکونهای شدید میخورد. به طوری که تو اداره نمیتونستم حتی با تلفن حرف بزنم. رفتم مانی رو آوردم شرکت و دکتر شرکت هردو رو دید. گفت ته حلق مانی ترشح زیاده. براش دوا نوشت. واسه خودم هم آمپول بتامتازون. 

خودم بهش گفتم برام بنویسه. اگه قرار باشه یه ماه هی قرص بخورم و بابت حساسیت دهنم صاف بشه خب همین اول امپول رو بزنم و خلاص بشم. 

در اینجا یه اتفاق دیگه ای در مغز من رخ داد!!!!!!!! 

خب، نمیدونم این بابت مدل کارکردن منه، یا مدل کار این شرکته، یا مغز من معیوبه که فکر میکنم تا سر حد مرگ باید تو شرکت حضور داشته باشم. خود همکارهام همیشه میگن اشتی تو چرا همه اش سر کاری؟ تو بچه داری. گاهی یه تایمی رو خالی کن و خونه بمون. 

و اینا تو مغز من نمیره. البته خب، من خانواده سخت گیری داشتم زمان مدرسه رفتن. ما می مردیم هم باید سر کلاس میرفتیم. هیچ چیزی مانع این نمیشد ما نریم مدرسه. جون میدادیم ولی اگه ریاضی داشتیم باید میرفتیم!!! خب در مورد کار هم همین بود. بابا و مامانم تا نفس داشتند مرخصی نمی گرفتند. البته که معلمها هم اصلا مرخصی ندارند. روزی هم که مریض بودند میرفتند. چون می گفتند کی میخواد اون همه بچه سر کلاس رو اداره کنه؟  

وجدااااااااااان داشتند ها. 

ما هم اینجوری بار اومدیم. تا نمیریم، دست از کار کردن برنمیداریم. دیگه معرف حضورتون هست که.  

خب، روز یکشنبه دیگه حالم خیلی بد بود. حالا همه اش هم از اول سال دارم با خودم کلنجار میرم که یه کم درست بشم. آدم بشم و بتونم از خرکاریهام کم کنم. اینه که وسط روز یکشنبه تصمیم گرفتم دوشنبه نیام سر کار. خب همه جوانب رو هم سنجیدم. رئیسم نبود، کار سبک بود، به همکارم فشار نمیاومد، خودم حال سگ داشتم اینقدر داغون بودم، هفته قبل هم مثل چی مریض و له بودم. هممممممه اینا رو جمع کردم تو مغزم. دیدم خب میتونم دوشنبه رو نیام سر کار!!!! 

میگم تغییر کردم، شما ببینید چقددددددر بالا و پایین کردم تا نیام. یعنی تغییرات همینطوری یه دفعه ای حادث نمیشه. 

به دکتر شرکت هم گفتم، گفت من برات استعلاجی می نویسم ولی هفته دیگه برگه رو بهت میدم. گفتم باشه.  

تو دلم گفتم اگه برگه هم ندی، من از مرخصی خودم خرج میکنم.  

خلاصه به مهدی هم زنگیدم گفتم من فردا نمیرم سر کار. اونم خوشحال شد.  

 رفتم آمپول زدم و بعدش اومدم خونه. واسه شام با اون حالم قورمه سبزی پختم. ولی دیگه باید یه چیزی میخوردیم. میخواستم غذای خونه باشه که حساسیت زاهم نباشه. شبش هم قرص خوردم ولی هیچ افاقه نکرد. بالاخره خوابیدم و صبح دوشنبه که قرار بود نرم سر کار، ساعت پنج و ربع صبح بیدار شدم!!!!!!! اینقدر اینور اونور شدم که مهدی بیدار شد و رفت سر کار. غذاشو دادم بهش و دوباره خوابیدم.  

هشت و نیم بیدار شدم و سعی کردم آدم باشم! 

اول به خودم گفتم که امروز روز منه و اصلا قرار نیست خودمو اذیت کنم. خونه مونده ام که استراحت کنم پس هرچی کار موند، اصلا مهم نیست. اینه که سعی کردم از روزم لذت ببرم. 

چای دم کردم و تا حاضر بشه، دستی به آشپزخونه کشیدم. بعد با مانی نیم ساعتی صبحانه خوردیم. بعدش دلی دلی خونه رو جمع و جور کردم و حمام رفتم و با مانی فوتبال دستی بازی کردم. بعدش زنگیدم به مربی موسیقی مانی و ازش چیزهایی پرسیدم در مورد نت خوانی فلوت. یه کم با مانی فلوت و نت خوانی کار کردم و ناهار رو که از قورمه سبزی دیشب بود گرم کردم و با مانی خوردیم. دیگه به آشپزخونه دست نزدم و نشستم به فیلم دیدن.فیلم زندگی جای دیگری است.  

فیلم قابل تعمقی بود. 

حدود سه و نیم تموم شد فیلم. دلم میخواست یه فیلم دیگه ببینم ولی گفتم ولش کن. دوشنبه است و مهدی عصر میخواد شهرزاد بخره.  

برای همین رفتم سراغ یه سری غذا مذا که دوست داشتم درستشون کنم. خودمو سرگرم کردم تا ساعت پنج. آشپزخونه هم تمیز کردم. بدون اینکه خسته بشم کلللللللی کار کرده بودم. آرایش کردم و ساعت پنج با مانی رفتیم بیرون. دوچرخه اش رو هم بردم. منتها باد نداشت. زنگیدم به یکی از پسرخاله هام که نزدیکمونه و گفت بیار بادش کنم. 

اونجا با شوهرخاله ام دوچرخه شو درست کردند و بعدش مهدی از اداره رسید و بهمون ملحق شد.  

سه تایی برگشتیم خونه و واسه مهدی میوه آوردم. بعد نشستیم شهرزاد دیدیم. برای شب مانی هم عدس پلو درست کردم.  

خیلی حس خوبی داشتم. نه فقط از این نظر که خونه مونده بودم. از این نظر که خودمو مجاب کرده بودم که یه روز خونه بمونم. بمونم واسه خودم. واسه استراحتم. نه واسه کار کردن. خیلی مقاوت کرده بودم که حموم و دستشویی رو نشورم! فقط گرد و خاک رو میز رو گرفتم. اونم به خاطر حساسیتم! 

شب شام مانی رو دادم و بعدش واقعا حسم عالی بود. زود خوابیدیم چون باید صبح سه شنبه قبل از هفت سر کار می بودم. طفلی مهدی و مانی که اونا هم به خاطر من زود بیدار شدند و شش و ربع از خونه زدیم بیرون. شش و سی و پنج رسیدیم در اداره و من رفتم داخل و مهدی هم رفت تا هفت در مهد وایساد تا مربی بیاد و مانی رو تحویل بگیره. 

راستش چی بگم از این روزها. عین روزهای پارساله. و دلم از این میسوزه که الان در مورد کار مهدی هیچ اتفاقی نیفتاده. هیچ طوری نشده که بگم می ارزید یه سال صبر کردیم و کارمهدی به یه جای خوب رسید. چون نرسید. 

حقیقتش اینه که رئیس جدید مهدی سمت خوبی بهش داده. یعنی دستورش رو داده. ولی کارشکنی میشه. میگن اگه چهار ماهه حقوق نگرفته ای، در عوض باید یه سری پول به اینجا پس بدی!!!!!!! چون رئیس قبلی بهت توی اون مدت، سرجمع، نه میلیون تومن پول داده! ولی در حقیقت باید کف رو میداده. یعنی ماهی هشتصد هزار تومن!!!!!!! ولی ایشون چند ماه یه تومن داده، چند ماه هم یک و چهارصد. در نتیجه باید اینا رو به اداره پس بدی!!!!!!!! 

دیگه نمیگن فوق لیسانس چرا باید حقوق کف رو بگیره، چرا بیمه نشده، چرا عیدی نگرفته، چرا نباید حکم رئیس جدید رو اجرا کرد. چرا باید یه مرد اینقدر تحقیر بشه؟ چرا باید آدم تو این مملکت بابت نون، به سرحد مرگ و جنون برسه؟ چرا چرا چرا...... 

دیروز مهدی داشت منفجر میشد. گفت اگه این حکم قطعی باشه، من از اینجا میام بیرون. میزنم تو دهن هرکی که بگه چرا اومدی بیرون. یه پولی میذارم رو این ماشین و عوضش میکنم. میرم تو آژانس. سگش شرف داره. 

راست میگه. به خدا راست میگه. پارسال که من زورش کردم بره اینجا، فکر میکردم همه چی موقتیه. ولی نبود. فکر کردم اینکه جاش خوب نیست، اینکه تو دفتره، اینکه حقوق و بیمه نداره موقتیه. نمیدونستم ده ماه میگذره و حالا میگن باید هشتصد هزار تومن می گرفتی!!!!! آخه سگ تو روح اول تا آخر اون اداره، کارگر ساختمانی هم هشتصد میگیره که فوق لیسانس بگیره؟ چرا باید هشتصد هزار تومن، کف پول یه مجموعه باشه؟ پس خدماتی چقدر داره میگیره؟ پس آبدارچی چقدر داره میگیره؟ پس اون همه درس و دانشگاه چی؟ پس اینهمه تجربه کاری چی؟  زن و بچه چی؟ کرامت انسانی چی؟  

تففففففففف به این سیستم اداری. تفففففف به این همه آشفته بازاری. همه عمر آدم چقدره مگه؟ که یه سالش اینجوری بره، چند تا پونزده ماه هم که قبلا بیکار بوده. بعد میگن یارو چرا تو جوونی سکته میکنه؟ چرا قلبش وایمیسه؟ چرا صد تا مرض میگیره و غمبارد درمیاره؟  

واقعا روا نیست؟ 

قلبم داره وایمیسه. من زورش کردم. نمیخواستم اینجوری بشه. ولی من زورش کردم. خدا خواست به من بگه هرچی هم که من میگم درست نیست. هرراهی هم که من فکر میکنم بهترین نیست. اگه خونه بود خرجش کمتر بود.  

ای خدا تو کمک کن. کی میخواد درست بشه این خراب شده. کی عاخه؟ 

خلاصه که حالم خیلی بد بود. نمیدونستم باید چه کار کنم. شاید باید هیچ کاری نمیکردم. شاید باید پارسال اینقدر بهش اصرار نمیکردم که بره. روزگار همینه. انگار هرچی به هیچی قانع بشی، بدتر میشه. از اون کمتر نصیبت میشه. 

یه جایی تو زندگی وایمسی و می بینی هنوز نمیدونی باید چه کار کنی. چطور میشه یه مردی در سن سی و هشت سالگی هنوز کاری نداشته باشه. نه که تن لش باشه. نه که نخواد کار کنه. بلکه همه کارها همیطوری باشه واسش.  

مهدی خودخوری میکرد تو ماشین. هی حرف میزد. هی حرف میزد. هی میگفت اونجا چه اتفاقی افتاده. گفت منتظر می مونم که حکم رو بزنند. اگه بخواد مسخره بازی باشه، یه ساعت هم نمی مونم. 

منم تو دلم گریه میکردم. به حال مهدی، به حال خودم به حال حماقتهای خودم که پارسال فکر میکردم بعد از یکی دو ماه مهدی استخدام اونجا میشه و آخرش یه طوری میشه. ولی نشده بود.  

به حال مهدی که اینم اینطوری شد. که به هرچی راضی میشه، بدترش براش پیش میاد. 

به اینکه نمیدونیم باید چه کنیم. راه حل در چیه. در کجاست.......... 

از صبح اومده ام اداره، با مدیر روابط عمومی کلی حرف زده ام. نمیدونم چی میشه. مهدی یه سری طرح و ایده داره برای جایی ببینم میشه اونا رو اونجا مطرح کرد. نمی دونم آخرش چی میشه. 

نمیدونم این کابوس کی میخواد تموم بشه. کی میخواد به نتیجه برسه. سرانجامش چیه.



تاریخ : چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 | 14:07 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (27) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر