X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااااام. صبح شنبه همگی بخیر. خوبین؟ 

این از اون شنبه های نادره که من خوابم میااااااااااااد!!!!!!! 

گل امروز رو بزنم، بلکه خوابم بپره!!!!!!!! 

 6037691165034190

 

خب، برم سراغ تعریف جاتی ها. یعنی یه کاری کرده ام، که خودم از خودم خیلی راضی ام!!!!!!!! (خاله خود پسند) 

مدیرعامل هفته قبل بابت یه سری کارهای بیرون از اداره، خیلی کم اومد اداره. همین بهم فرصت داد یه روز خونه بمونم. ولی در نهایت چهاشنبه ساعت سه رسید اداره و طوفان سهمگینی شرکت رو درنوردید! همه پیچیده بودند تو همدیگه. من و همکارم هم تند تند کارتابل براش می بردیم و من سعی میکردم تا جایی که بشه، کارها زود انجام بشه. 

دیگه تا نفس داشتم جلسه ست کردم و کارها رو انجام دادم. به مهدی پیغام دادم که خودش بیاد دنبال مانی. اگه من تونستم، باهاشون برگردم خونه. وگرنه اونا برن.  

دیگه ساعت تقریبا پنج و نیم بود که مهدی تونست مانی رو برداره از مهد. زنگید بهم که آشتی با ما میای؟  

دیدم هرچقدر بمونم، بازم جا داره. مضاف بر اینکه همکارم هم بابت همین هست. که بعدازظهرها رو پوشش بده. بهش گفتم هرچقدر تونستی کارتابل رو ارجاع بده، بقیه رو بذار واسه من که شنبه صبح انجامش بدم. دیگه خداحافظی کردم و اومدم. 

با خودم حساب کردم اگه بمونم، باید بیست تومن پول آژانس بدم. در نتیجه پاشدم اومدم. 

سه تایی برگشتیم خونه.  

مهدی رفت خوابید. خودم دلم خییییییییییلی گرفته بود. خیلی از دست نفهمیدن حکمت خدا در مورد کار مهدی دلخور بودم. تو آشپزخونه کار میکردم و آهنگ معین رو پلی می کردم. کسی مثل تو نشد، کسی مثل تو نبود... شاید اصلا ربطی به حال و روز این روزهام نداشته باشه. ولی اونجاش که میگه کاش تو این شهر غریب، صدای آشنا بیاد، دلم شکست و اشکام فوران کرد........... 

 کاشکی واقعا دستامو بگیری. یه سال گذشته و هنوز تکلیف کار مهدی معلوم نیست........ یازده سال از ازدواجمون گذشته و تکلیف کار مهدی هنوز معلوم نیست.... واقعا دیگه وقتش نیست؟؟؟؟؟ 

اشکام هم همینطور می اومد پایین. یه دلی سبک کردم و کارهام هم تموم شد.

خب، من از هفته قبلش تصمیم گرفته بودم شب خونه کسی نمونیم. البته منظورم خانواده خودم بود.  

بیشتر از زمانی که مانی دنیا اومده، ما زیاد خونه مامانم اینا می موندیم. گاه یه هفته هم می موندیم. ولی دیگه رفته رفته کمتر شد. الان شده هفته ای یه شب. خب اونم به خاطر شرایط مانی بود. 

خلاصه از اونجایی که من دارم کم کم این عادتهای خسته کننده و اذیت کننده رو کنار میذارم تصمیم گرفتم فعلا تا اطلاع ثانوی شب خونه بابام اینا نمونیم.  

چهارشنبه که رسیدیم شهرک، من گفتم یه سر بریم بازار روز که نمیدونم چی بخریم. الان یادم نیست. مانی اصرار کرد که یه سرهم بریم پارک. دو تا بستنی خریدم و دادم دست مانی و مهدی و به مهدی گفتم یه سر ببریمش پارک؟ گفت: بریم. 

دیگه مهدی و مانی رفتند پارک و منم رفتم باقی خریدها رو انجام دادم و گذاشتم تو ماشین. بعدش مهدی رفت نشست رو نیمکت و منم با مانی مشغول بازی شدیم.  

وقتی میریم اینجور جاها مانی رو ترغیب میکنم که بره با بچه ها بازی کنه. از بس که بچه های الان تنها هستند. به قول دوستی، اسباب بازی زیاده، همبازی کم! 

دیگه اونم افتاد تو بچه ها و حسابی بازی کردند. یه کم گذشت و مهدی گفت من خسته ام بریم خونه. گفتم تو برو. ما بعدا میاییم. هوا که خوبه، داره به مانی هم خوش میگذره. حیفه بریم خونه. دیگه مهدی رفت و از تو ماشین بهم زنگید که آشتی! داری میای، سوسیس و نوشابه بخر!  

گفتم: خب خودت الان در مغازه ای! خریدهاتو بکن. ماشین هم دست توئه. گفت: آخه بار تو ماشین زیاده. تو بخر که تو بیاری!!!!!!!! 

گفتم: من الان کیف پولم باهام نیست. تو ماشینه!!!!!!  

اونم عصبانی شد و رفت!!!!!!!! 

به نظرم خواسته اش غیرمنطقی بود!!!!!!! عاخه یعنی چی که ما داریم پیاده میاییم، خرید کنیم ببریم؟! تو مردی، ماشین دستته، کیف پول منم که تو ماشین بود.من برای چی باید با این دست و گردنم خرید کنم بیارم؟ 

اینه که یه سری از خانمها اصصصصصصلا دست به خرید نمی زنند. جنس بعضی از مردها رو می شناسند. آدم رو پشیمون می کنند از اینکه گاهی خرید بره. یعنی چی آخه. 

دیگه با مانی حسابی بازی کردیم و آخرش دیگه هوا تاریک شد و مانی گفت تشنه مه. دوباره هم واسم بستنی بخر. گفتم: من پول ندارم. دیگه بیا بریم خونه. گفت زنگ بزن بابا بیاد دنبالمون.  گفتم: نه. بابا رفته خونه خوابیده. دو قدم راهه. بیا بریم زود برسیم. اصلا بیا مسابقه دو بدیم. 

یه کم مسابقه دادیم و بعدش هی غر زد که من تشنه ام، خسته ام، گفتم همینه. باید بیای تا زود برسیم. 

بچه های الان خیلی دیگه تنبل شده اند. شکر خدا منم نه وسیله داشتم نه پول. بذار بچه یه کم قدر بدونه و فکر نکنه هرچی که میخواد، باید براش فراهم بشه! والا ! 

دیگه رسیدیم خونه و مهدی خواب بود. با مانی دست و رومون رو شستیم و الان یادم نیست شام چی داشتیم. هرچی بود، گرم کردم دادم مانی خورد. بعد مهدی حوالی ساعت ده بیدار شد. مانی دیگه رفت خوابید.  

مهدی بیدار شدو گفتم برات شام گرم کنم بیارم؟ دیدم عصبانی عصبانیه!!!! گفت: لازم نکرده! من نیازی به شام تو ندارم!!!!!!!!! 

حرفش خیلی خنده دار بود. دقیقا نیاز به شام من داره! چون خودش نمیتونه نیمرو درست کنه!!!!!!! فهمیدم از عصر دلخوره. که اصلا برام مهم نبود. میخواست منو تنبیه کنه. میخواست بهم بگه که تو باید اون باری رو که من گفتم رو بیاری.  

راستش به نظرم حرفش غیرمنطقی بود. ولی خودش داشت تعطیلات رو کوفت خودش میکرد. خب من چه کار میتونستم بکنم. من فقط جاخالی دادم که بهم نخورده.  اونم سفارش داد از بیرون واسش هات داگ آوردند!

دیگه لپ تاپ رو برداشتم و اومدم تو اتاق. پنجره باز بودو چه بوی یاسی هم می اومد. کلی حال کردم. دو تا فیلم خریده بودم. یکی اوهام یکی دوران عاشقی. اوهام رو که نیم ساعت اولش رو بیشتر نتونستم ببینم. خوشم نیومد. دوران عاشقی رو گذاشتم که بد نبود. ولی زندگی جای دیگری است از این و تا قشنگتر بود. دیگه فیلم رو دیدم و از خواب داشتم می مردم.  

بعدش خوابیدم.

پنجشنبه صبح بیدار شدم و صبحانه درست کردم و وسایل رو جمع کردم و رفتم حمام. آرایش کردم و منتظر موندم مهدی بیدار بشه. بیدار شد و حاضر شدیم رفتیم خونه بابام اینا. 

قرار بود زندایی و پسردایی کوچیکه بیان تهران. همونجا به مامانم اینا گفتم که من شب برای خواب برمیگردم چون اینجا نمی تونم بخوابم. آخه تو کوچه مامانم اینا صد تا خونه دارن می کوبند و می سازند، گفتم صبح روز تعطیل خیلی سر و صدا می کنند و نمیتونم بخوابم!  

خلاصه ناهار رفتیم اونجا و دوتا دختردایی ها هم بودند. خاله کوچیکه هم که اومده بود. کلا مامانم و خاله کوچیکه دائم در حال خاله بازی هستند. هر روز با هم میرن پیاده روی و یا اینا اونجان، یا اونا اینجا! هرچی هم داشته باشند، با هم میخورند! حوالی ساعت دو زندایی از کرمانشاه رسید و کلا خیلی مامانم رو دوست داره. گفتیم چرا پسردایی بزرگه رو نیاوردین؟ گفت: پسرم گفته ما برای یکی دو روز میریم تهران، ولی عمه اینقدر مهربونه و خونه اش اینقدر خوش میگذره که یه عالمه می مونیم، اینه که از کار و زندگی می افتیم. خودش هم تلفنی اینا رو به مامانم گفته بود. کلا مامانمو خیلی دوست دارند. 

خلاصه ناهار مامانم خورش کنگر درست کرده بود و برای مهدی هم کباب ماهیتابه ای. چون مهدی کنگر دوست نداره. بعد از ناهار هم بعضی ها سعی کردند بخوابند، که نمیدونم چقدر موفق شدند!!! 

دختردایی بزرگه از خوابگاه یه سری جنس آورده بود که مال دوستاش بود. که منم چند تیکه برداشتم و دیگه بعد از ناهار من و دختردایی ها و زندایی تو پذیرایی ولو شدیم و مامان و خاله و دخترخاله هم بهمون ملحق شدند. یه کم در مورد مراسم سال دایی حرف زدیم که چطوری باشه. آخه دو هفته دیگه است. چه زود یه سال شد!!!!!!!! 

بعدش پسردایی کوچیکه خواست بره بیرون. حالا ببینین کجا. 

پسردایی کوچیکه تو این یه سال که باب آشنایی تازه باز شده، چند بار اومده تهران. این وسط از یکی از دوستهای دخترخاله کوچیکه خوشش اومده! دخترخاله کوچیکه یه دوستی داره که خیلی میاد خونه خاله. تو این رفت و آمدها، پسردایی کوچیکه ازش خوشش اومده!!!! حالا میگه میخوام بگیرمش!!!!!!!!! 

ببینید چه شیرتو شیریه!!!!! 

بعد روز قبلش، مادربزرگه دختره مرده بود. پسردایی هم میخواست بره دختره رو ببینه. من با خودم میگفتم کسی که روز قبل مادربزرگش مرده، چطور میاد سر قرار عاخه؟  

که دیدم خاله بهم گفت: آشتی!! پسرداییت اینجا رو خوب بلد نیست. تو ببرش تا فلان خیابون که یاد بگیره. اصلا تو و دخترها باهم برین. 

و من چون دلم نمیخواد تو همچین ماجرای خامی ورود بکنم، گفتم من سوئیچ ماشین رو میدم به دختردایی بزرگه که بره. اون بلده خیابونها رو.  

و خودم نرفتم. 

و این «نه» گفتن ها چه حالی میده! چرا باید جایی برم که خوشم نمیاد. اصلا به من چه مربوطه! 

خلاصه دخترها ریختند تو ماشین ما و پسردایی هم تو ماشین خودش که اونا راهنماییش بکنند بره دوست عزیزش رو ببینه. من که میگم همه اش دردسره. فردا این وسط بین اینا هر اتفاقی بیفته، همین زندایی من میگه ماها اونا رو نمی شناختیم، عمه بچه هام این نون رو تو دامن دخترهام گذاشتند!!!!!!  

والا، به ما چه مربوطه. البته مامان من کلللللا خودشو درگیر این سری ماجرها نمیکنه. همه هم می شناسنش. 

دیگه اونا رفتند و داداش بزرگه از خواب بیدار شد و گفت: بچه ها کجان؟  گفتیم رفته اند دنبال دوست دخترخاله.  

اونم شاکی شد که مگه قرار نبود عصر بریم رو کوه شهران؟  

اونم که می شناسین. همممممممه باید جمع بشن که یه جا باشن و تا جایی که میشه، مثلا همه در ده متر مربع بشینند، یه وقت نکنه کسی تو اتاق باشه و مشغول کاری، همه باید یه جا باشند!!!!!!!!! حالا ببینین چی شد. 

یکی دو ساعت گذشت و حوالی ساعت شش بود که بچه ها از بیرون برگشتند، اون دختره رو هم با خودشون آوردند!!!!!!!! من رفتم جلوی در استقبالش، چون در هر حال مهمون بود. بهش گفتم: عزیزم! خدا مادربزرگتو بیامرزه! خودش جا خورد!  

عاخه با ناخنهای بلند فیروزه ای و آرایش درست و حسابی، چه جای تسلیت گفتن بود!!!!!!!! هرکی مختاره هر جور میخواد باشه ولی برای من لااقل جای تعجب داشت که یه نفر بیست و چهار ساعت از مرگ مادربزرگش بگذره و پاشه بیاد مهمونی!!!! حداقلش اینه که تو اون مراسم در کنار مادرش حضور داشته باشه. حالا هرکی یه جوره. ولی اینجوریش لااقل تعجب برانگیز بود!!! 

یه کم گذشت و دیگه جمع کردیم رفتیم رو کوه های شهران. 

چه باااااااااادی هم می اومد! آدم رو از جا می کند! فوری داداشم و پسردایی و مامانم منقل رو به راه کردند و بلال کباب کردند. چه بلالی شد.  

 

مامانم هم با مانی از یه تیکه کوه رفتند بالا و همون بالا نشستند! مهدی هم که از این پایین مواظبشون بود نیفتند یه وقتی!!!   

اینم شیوه آب نمک درست کردن: 

 

بعدش با قوری و کتری جهانی من، داداشم یه چای زغالی درست کرد. خلاصه خوردنی ها رو خوردیم و برگشتیم خونه. پسرخاله کوچیکه هم با خانمش بهمون ملحق شدند. 

زندایی میرزا قاسمی درست کرد و از ظهر هم غذا مونده بود که همه رو گرم کردیم و هرکی یه چیزی خورد. خوبی این دورهمی ها اینه که هرچی باشه میخوریم. دوست دخترخاله هم بود. جالبه که خاله ام ازش پرسید: مامانت خیلی ناراحت شد به خاطر مادرش؟ اینم گفت: آره، حال مامانم هم عین من بود!!!!!!! 

دیگه معلوم شد مادرش چقدر غصه خورده!!!!!!! تمام مدت داشت با پسردایی می حرفید و می خندید و بازی می کرد با بچه ها. آخر شب هم باباش زنگید که بیاد دنبالش، به باباش گفت: اول برو خواهرم رو از تولد بیار!!!!!!!! 

تولد؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!  

من که میگم دوره آخرالزمونه. رابطه هر چقدر که سرد بوده باشه، مگه میشه آدم شب فوت مادربزرگش اینقدر خوش بگذرونه!!!  

خلاصه داداشم سعی کرد همه رو جمع کنه اسم فامیل بازی کنیم ولی اینقدر شلوغ بود و همه حرف می زدند که همون وسط دست اول، بازی بهم خورد. بعد نشستیم به دبلنا، که اونم نشد از بس شلوغ بود!!!!! همه هم هی حرف می زدند. در تمام این مدت هم دختردایی سرش در میکرد و تو اتاق خوابیده بود. 

دیگه ببینین چی بود که داداشم از جمع و شلوغی کلافه شده بود! فکر کنم اگه وبلاگ داشت، حتما یه پست میذاشت: یه داداش آشتی دیگه!!!!!!! 

یعنی اونم میشد یه آدم دیگه و کلا در جمع کردن آدمها، یه تجدید نظری میکرد!!!!  

اونم کم کم درست میشه، صبر کنین!

بعدش هم من و مهدی و مانی پاشدیم بیاییم خونه خودمون. کسی نمی دونه من چقدر حس خوبی داشتم از این کار. مانی یه کم بدقلقی کرد ولی از قبل بهش گفته بودیم. 

دیگه اومدیم و در خونه، دوتا بچه گربه خیلی کوچیک بودند. به نظرم نهایت دو سه هفته شون بود. خییییییییلی ریز بودند و صدای نوز نوز درمیاوردند!!! مانی خواب از سرش پرید و اومد سراغ گربه ها. یه کم باهاشون بازی کردیم و بعدش رفتیم بالا.  

یه کم جمع و جور کردم وسایل رو بعدش مسواک و لالا. که آقا مهدی مهربون شد. 

صبح جمعه بیدار شدم و چای درست کردم. بعدش یه سری وسیله میخواستم که حتما باید خودم میگرفتم. خب قرار بود ناهار روز تعطیل خونه خودمون باشیم. منم غذا پختن بهم لذت میده خیلی. به خصوص که روز تعطیل خونه خودمون بودیم. مانی گفت منم میام. مهدی هم که کلا زودتر از یازده یازده و نیم بیدار نمیشه روزهای تعطیل. و اصلا صبحانه نمیخوره.  

با مانی رفتیم سه چهار جا خرید کردیم و من با خودم گفتم خب من و مانی هم که صبحانه نخوردیم هنوز. نون بربری بگیریم ببریم لااقل خودمون بخوریم. 

با خریدها برگشتیم خونه و بگذریم که مانی خودش رو کشت که واسم کارتون بخر. منم بهش گفته ام که هر خونه ای یه قانونی داره، قانون خونه ما هم اینه که هفته ای یه بار یکشنبه ها باید کارتون بخری. و این قانونه و ما باید به قانون احترام بذاریم! 

حتی یه بار خودشو در مغازه کشت و گفت بریم کارتون بخریم. منم رفتم تو مغازه و به مغازه دار چشمک زدم. گفتم: 

آقا، من دو روز پیش از شما یه کارتون برای پسرم خریدم. الان پسرم دوباره کارتون میخواد. مگه شما نگفتین که این یه قانونه که هر بچه ای هر هفته، یه کارتون حق داره بخره؟ آقاهه گفت: بله خانم. هرکی هفته ای یه کارتون! وگرنه من کارتون هام زود تموم میشه. 

مانی هم قانع شد و بیرون اومدیم!!!!!!! 

دیروز هم دوباره در یه مغازه خودشو کشت. گفتم بریم بپرسیم از فروشنده. خواستیم بریم داخل، که خودش خنده اش گرفت و گفت: نریم. ولش کن!!! 

چی بگم والا!!! فعلا میشه اینجوری گولشون زد! 

دیگه برگشتیم خونه و آقا مهدی از خواب بیدار شده بودند! صبحانه خوردیم و بعدش مهدی بخاری رو برداشت برد گذاشت تو بالکن و من دیگه دست نداشتم بخوام بالکن رو تمیز کنم. ببینم یکی میاد تمیزش کنه یا نه.  

بعد رفتم تو آشپزخونه و غذا درست کردم. چون دیر صبحانه خورده بودیم، حوالی دو و نیم ناهار خوردیم و بعدش یه چرت خوابیدیم و عصرش هم رفتیم خونه مامان مهدی. 

اونجا هم مادر مهدی از اون روزهاش بود که گیر بود! البته خیییییییییلی حق داره چون خبرهای خوبی از خونه شون نمیرسه. و این هم تنها سرمایه شونه. خونه انقلی رو که فروختند، با سهمشون سهام خریدند و با سودش دارند اجاره میدن. از اون طرف هم داداش مهدی عین زالو چسبیده به مامانش و هی ازش پول میگیره. اینا رو از حرفهای مهدی فهمیدم. واقعا یه بچه میشه عین مهدی که اینقدر به درد پدر و مادرش میخوره و به دادشون میرسه، یه بچه هم میشه عین داداشش که فقط نقش اعصاب خرد کن و پول بگیر رو بازی میکنه.  

البته مادر مهدی به من هرگز بی احترامی نمیکنه. ولی یه روزهایی آدمها با روزهای دیگه فرق دارند. که خب منم همینم. همه همینند!  

دیگه تا اخر شب دو تا خواهرشوهرها رفتند خونه خودشون و ماها موندیم. بعد ساعت ده و نیم یازده من و مهدی و مامانش نشستیم به حرف زدن. همه اش هم حرف خونه بود و این وسط مادرش گریه کرد که من دلم نمیخواد مهدی اونجا بشینه و فردا که مانی بخواد بره مدرسه، میره کدوم مدرسه و اینا همه اعصاب و روان منو خرد میکنه.  

من و مهدی هم بهش گفتیم خدا داره با مالت امتحانت میکنه و خدا رو شکر بچه هات سالمند و با جون و سلامتی بچه هات امتحان نمیشی. البته که سخته و خیلی زور داره که آدم این دوره نتونه حق خودش رو بگیره و صد تا گرگ و گرگ زاده بیان دهن باز کنند واسه حق آدم! حالا احتمال هم داره پرونده بره کرمانشاه. نمی دونیم، اولش آدم میگه پرونده نره کرمانشاه چون تو شهرستان باند بازی خیلی بیشتره. ولی من میگم اگه همه تلاش رو کردیم و پرونده رفت اونجا، شاید خیری درش باشه. خب ما هم می گردیم اونجا پارتی پیدا می کنیم.!!! 

دقت کنید، پارتی پیدا می کنیم که بتونیم حقمون رو بگیریم. اینا همه علائم آخر زمونه!!!!!!!!!! 

بعدش بهش گفتم مادر من! شما فکر میکردی با پول خونه بتونی دخترها رو راهی خونه بخت کنی و پسرها هم سرانجام بگیرند. ولی وقتی نیست و نشد، خب همه این اتفاقات هم افتاد. پس اگه خدا بخواد میشه. یه کم دیگه صبر کن. 

که البته بهش هم حق میدم.  

خلاصه هی حرف و حرف و حرف... من دیگه چشمام از خواب داشت میسوخت. ساعت یک و نیم رضایت دادیم و بلند شدیم!!!!!! صبح هم شش و نیم بیدار شدیم! هنوزم از خواب چشمام میسوزه. این پست رو بذارم، میرم یه نسکافه میخورم تا پشت میزم خوابم نبرده!!!!!! 

اینم بگم و برم: 

چند روز پیش مانی خیلی بهم ابراز علاقه کرد. بهش گفتم:  

مانی، خودت به خدا گفتی که بچه من و بابا بشی؟ گفت: آره. آخه لیاقت من، شماهایین!!!!!!



تاریخ : شنبه 18 اردیبهشت 1395 | 10:06 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (29) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر