X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااااام صبح چهارشنبه همگی بخیر! 

اول منو شطرنجی کنید تا بعد بگم چرا!!!!!!! دیگه شرفی برام نمونده! آبرو ندارم که!!!!!! عاقا نگیر، نگیر!!!!!!!  شطرنجی کنید! 

 

حالا در ادامه میگم چرا آبرو برام نمونده. 

از شنبه بگم براتون. که از خواب واقعا داشتم می مردم. مثل همه شنبه های دوست داشتنی قرار بود عصر برم خونه و به خلوتم برسم. منتها یه موقعیتی پیش اومد که میشد من برم با مدیرعاملمون سر کارمهدی صحبت کنم. خب تو این مدت تقریبا یک سالی که مدیرعامل جدید اومده، دیده ام که خیلی دست و پا خیره و خیلی جاها هم آشنا داره. گفتم بیام باهاش حرف بزنم. شاید یه جایی که به رشته مهدی مرتبط باشه رو بشناسه و بتونه دست مهدی رو اونجا بند کنه. 

اول قرار بود با دوستم بریم استخر. ولی اینقدر رفتنم دیر شد که دیگه از خیرش گذشتم. گفتم بمونم یه غلطی بکنم. خلاصه در زمانی که قرار بود برم با مدیرعامل حرف بزنم، یکی از همکارها اومد پیشش و عین چسبک چسبید بهش! حالا فکر کنید مدیر عامل میخواست زود بره! منتها ایشون همچین چسبیده بود بهش، که تا در ماشین هم باهاش رفت و وقتی خیالش راحت شد که دیگه کسی نمیتونه باهاش حرف بزنه، حتی باور کنید در رو ماشین هم براش بست بای بای هم کرد باهاش و یه کاسه آب هم ریخت پشت سرش و رفت.  

اون موقع ساعت شش و خرده ای بود. منم آژانس گرفتم گفتم لااقل برم به خونه برسم. بعدش ماشین دیر اومد و گفتند خراب شده تو راه و آژانس یه ماشین دیگه فرستاد.  

دردسرتون ندم. حوالی هفت و نیم رسیدم خونه منتها خواب از سرم پریده بود. یادتونه که شب قبلش نتونسته بودم بخوابم! منتها اون موقع که رسیدم خونه بازم نشد بخوابم. 

یه کم دراز کشیدم و یه کم فکر کردم و یه کم هم تلگرام بازی. دیگه ساعت نه مرد هزار چهره رو دیدم و بعدش مهدی و مانی رسیدند. حوالی یازده هم خوابیدیم. 

منتها نصف شب ساعت سه با صدای باد و طوفان از خواب بلند شدم و دیگه خوابم نبرد تا ساعت یکربع به شش. به زحمت خوابیدم تا شش و ربع بعدش خسته و له پاشدم و اومدیم اداره. دیگه از بی خوابی داشتم بالا می آوردم.  

یکشنبه یه فرصتی دست داد  و رفتم پیش مدیرعامل. گفتم من یه مشکلی دارم که چند جا رفته ام ولی انجام نشده. گفت: مساله کار همسرت؟ گفتم: آره. 

دیگه همه خبر دارن!!!!!  

بمیرم راحت شم!

بعد پرسید چی خونده و چی بلده و گفت من مدیرعامل اونجایی که شوهرت کار میکنه رو می شناسم و میتونم سفارشش رو بکنم. گفتم نه، اگه بتونید جایی که به رشته اش مرتبطه معرفیش کنید خب خیلی بهتره. گفت بگو یه بار بیاد من ببینمش. گفتم باشه. 

دیگه وقتهاش هم که دست خودمه. یه وقت برای دوشنبه ساعت دو و نیم براش گذاشتم. 

یکشنبه عصر هم استقلال بازی داشت هم پرسپولیس. قرار بود بازیها همزمان ساعت شش برگزار بشه. دیگه ما رفتیم تا نزدیک خونه و چون بازی استقلال تو ورزشگاه بود، من خوشحال بودم که از در استادیوم رد میشیم و میتونم استقلالی ها رو ببینم! ماشاءالله به این مملکت که هممممممممه هیجان یه زن از یه بازی فوتبال، می تونه به رد شدن از در استادیوم و دیدن هوادارهای مرد باشه!!!!!!! ماششششششششششاالله! 

نزدیک که شدیم، مهدی دور زد از یه جای دیگه بریم! گفتم: چرا؟ خب از در استادیوم برو!!! گفت: نه، می خوریم به ترافیک!!!  

در حالی که میدونستم اینجوری نیست. ما بارها از در استادیوم رد شده بودیم. فهمیدم خوشش نمیاد استقلالی ها رو ببینه. نخواستم باهاش جر کنم. گفتم ارزش نداره. رفت از یه جای دیگه انداخت که بازم خوردیم به ترافیک. خب راه دیگه ای نبود عاخه. بعد زنگیدم به خاله ام که تو انبار بود. یادم بود قبلا تو انبار یه تی وی بود. گفتم تی وی هست اونجا من بیام بازی رو اونجا ببینم؟  

راستش بیشتر دلم میخواست زمان بازی، تو خونه نباشم. خاله گفت بهم میزنگه. بعد زنگید و گفت نیست. پسرخاله فروختتش. منتها زن پسرخاله گفته آشتی بیاد خونه ما بازی رو ببینه. که گفتم نمیخواد. 

بعد مهدی گفت: مشکلی نداره که. میریم خونه با هم هر دو تا بازی رو پیگیری میکنیم. (خواهش میکنم به همه اینا دقت کنین.) 

خلاصه سر راه رفتیم من یه خرید کوچیک از بازار روز کردم و رفتیم خونه. مانی هم به شدت دستشویی داشت. رفتیم خونه و من فوری رفتم سراغ تی وی ببنیم نتیجه چند چنده! خب شاید یه ربع ده دقیقه از اول بازی گذشته بود. الان نتیجه پرسپولیس یادم نیست که اون موقع چند چند بود. یا یکی خورده بود، یا یکی زده بود. شاید هم مساوی بودند. ولی نتیجه استقلال یک یک بود! اینقدر برام عجیب بود که با هیجان خطاب به مهدی گفتم:  

مهدی!!!!!!!!!! نتیجه استقلال یک یکه!!!!!!!!!  

 یه دفعه توپید بهم که: 

بخوای کل کل کنی، منم بلدم و ........... بعدش شروع کرد!!!!!!!  

که آره، خوبه چهار بار ما شما رو زده ایم!! (ما؟؟؟ شما؟؟؟)  روتو کم نمی کنی، هی من هیچی بهت نمیگم، تو هی بدترش میکنی!!!!!!!! 

خب، من الاغ هم مثل همه این یازده سال، برای بار هزارم از بالای کوه افتادم پایین!!!!!!! اون همه هیجان همه اش تبدیل شد به یه حس سرخورده. از اینکه حتی تو خونه خودم هم نمیتونم هیجان داشته باشم! حتی نمیتونم از این ابراز تعجب کنم که چطور ده دقیقه فقط از بازی گذشته و دو تا گل رد و بدل شده! چون خدا میدونه من فقط تعجب کردم از اینکه تو این مدت کم، چطوری دو طرف تونسته اند گل بزنند! ولی طبق معمول اکثر مواقع، مهدی جفت پا زد تو ذوقم. واقعا حس می کردم با پا زده تو دنده هام. دنده هام درد میکرد.

خییییییییییلی حس بدی داشتم. اینکه تو خونه خودم حتی نمیتونم نتیجه یه بازی رو پیگیری کنم. اینکه اگه تو این سالها تو خونه ام به نسبه در مورد فوتبال یه آرامشی درست شده بوده، همه اش به خاطر سرکوب حس خودم بوده. اینکه من همیشه تو دلم استقلالی بوده ام. اینکه اون همیشه در مورد تیمش حرف زده و بحث کرده و لباسش رو خریده و عصبانی شده و خوشحال شده و شیرینی بردش رو داده و ... اینکه اگه آرامشی بوده، به خاطر سرکوب من بوده!!!  

اینکه دروغ گفت بیا خونه با هم نتیجه رو پیگیری کنیم. اینکه اگه دربی رو میریم سینما، به خاطر اینه که اون به آرامش برسه. وگرنه من دلم میخواد بازی رو ببینم. اینکه پس من چی ام؟ 

پرت شدم تو آشپزخونه. با یه بغصی که وزنش پنجاه و هشت کیلو بود. با یهههههههههه عالمه حس سرخوردگی. کلی کار تو آشپزخونه بود. کلی کار که انجامش بهم آرامش میداد. فقط ناراحت بودم چرا آشپزخونه در نداره. دلم میخواست یه در داشت با هزار تا قفل.

دو کیلو توت فرنگی و دو کیلو شکر گرفته بودم. دیگه عجله ای برای تموم شدن کارهام نداشتم. کاری بیرون آشپزخونه نداشتم. اونم یحتمل پای تی وی داشت بازی خودشو پیگیری میکرد. البته بی صدا.  

صندلی مو کشیدم جلوی سینک و توت فرنگی ها رو پاک کردم و شستم. یکی رو شکر ریختم لابلا و گذاشتم تو یخچال واسه مربا. یکی رو هم گذاشتم سر گاز که بشه شربت. کارهامو خرد خرد کردم. بعد دیدم رنگ موی شماره 5 تموم شده. حاضر شدم رفتم بیرون. گفت: کجا؟ تو دلم گفتم قبرستون. 

گفتم: میرم رنگ مو بخرم. 

رفتم انبار و یه پیرهن واسه عمه مهدی خریدم و یه کم پیش خاله موندم و بعدش رفتم رنگ مو خریدم و برگشتم خونه. تا کارهامو انجام بدم، رنگ مو درست کردم و رو سرم گذاشتم و دیگه یه نیم نگاه هم به تی وی ننداختم. 

این اخلاق مهدی واقعا خیلی گهه! من نمیدونم چطوری میتونه این حرکت رو بکنه که اینقدر راحت جفت لگد بزنه تو تخت سینه احساسات آدم. یعنی چه یه لیوان آب بخوره و چه برینه به طرف مقابلش! 

از در که وارد شدم، مانی دوید جلوم و گفت: مااااااااامااااااااان! استقلال یه گل قشنگ زد. گفتم: آره مامان میدونم. 

بعد مهدی یه حرکت خیلی زشت تر کرد. توپید به مانی که مگه بهت نگفتم در مورد فوتبال چیزی به مامانت نگو!!!!! دیگه برات جایزه نمیخرم! 

مانی هم زد زیر گریه که من چیزی نگفتم که!!!!!!!! 

میخواستم مهدی رو جر بدم! خواستم برم بهش بگم: مرتیکه! لازم نیست الان با ریدن به بچه، خوبی خودتو ثابت کنی. تو دو ساعت پیش زشت ترین رفتاری رو که میتونستی باهام کردی. الان مثلا میخواست بگه من با تو کل کل نمیکنم، تیمم برده ولی من باخت تیمت رو به روت نمیارم!!!!!!! 

ولی پشیزی برای من ارزشی نداشت. من اصلا نمیدونم مهدی منو به چشم چی می بینه؟ یه خصم خانگی؟ واقعا چی؟ یعنی نمیشه دو نفر تو یه خونه زندگی کنند با دو تا عقیده و سلیقه مختلف؟ چرا همه این سالها هی سعی میکنه منو پرسپولیسی کنه؟ عاخه چه معنی داره؟ هرکی هرچی دوست داره، همونه. چرا باید مردم مثل ما بشن؟ چرا آرامش ما باید در این باشه که دیگران هم همممممممه مثل ما فکر کنند؟!  

این حرکتش با مانی خیلی برام زشت تر بود. اشک بچه رو درآورد که مراتب محبتش رو به من نشون بده که منم همونجا حواله اش کردم به یکی از اعضای بدنم که اتفاقا با ت هم شروع میشه! حالا که تیمش برده بود، آروم شده بود، حالا همه چی براش قشنگ بودو میخواست مثلا بگه من از اول هم ناراحت شدم که تو کل کل کنی! رل یه آدم بزرگ منش رو بازی میکرد.

در حالی که خدا میدونه من اصصصصصصصصصلا تو فکر کل کل نیستم. کسی که اینقدر راحت میرینه به اطرافیانش، آدم چه کل کلی داره باهاش بکنه. من فقط از گلهای رد و بدل شده تعجب کردم. عاخه شما نمیدونین چیا بارم کرد: که خوبه هی دارین می بازین. خوبه چند ساله ما رو نبرده این، هی، هیچی بهت نمیگم، خرتو دراز می بندی!!!!!!  

نه با شوخی ها، همممممه اش با عصبانیت و انگار مثلا تو کوچه یقه یه مرد رو گرفته بود! 

به اندازه کافی له بودم. حتی دلم نمیخواست و نمیخواد که باهاش یه کلمه هم در این مورد حرف بزنم! از اون روزم هیچی بهش نگفته ام در این مورد.  

شب کپیدم و صبح دوشنبه اومدیم اداره.  

به مهدی گفته بودم ساعت دو و نیم اداره مون باشه. یه رزومه هم با خودش بیاره. 

دیگه تا ظهر بهش زنگ نزدم. همیشه تا قبل از ظهر یکی دو بار بهش می زنگم. حرفی نداشتم باهاش بزنم. تا ظهر خیلی هم شلوغ بود و یه قسمت سیستم هم همون ظهر رفت رو هوا و همه درگیر بودند. بعدش اومد و به جای اینکه دو و نیم بره پیش مدیرعامل، تقریبا چهار و نیم رفت داخل. شاید نیم ساعتی با هم حرفیدند. بعدش مدیرعامل و مهدی از اتاق بیرون اومدند و مدیرعامل خطاب به من گفت: 

آقای فلانی امروز رسما مدیرعامل فلان جا شده! (آقای فلانی قبلا عضو هیات مدیره ما بوده و فلان جا هم همون محل کار مهدیه! این خبر رو هم مهدی همون موقع بهش داده بود.) فردا صبح یه گل بفرستین دفتر ایشون و یه وقت هم بگیرین که من برم پیشش.  

ما هم تشکر کردیم و مهدی جلوتر رفت مهد مانی که مانی رو تحویل بگیره و منم کارهای عقب مونده رو انجام بدم و بهشون ملحق بشم. 

خب، ظاهرا مهدی که میره داخل، مدیرعامل میگه: من چه کاری میتونم برات انجام بدم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! مهدی هم میگه من نمیدونم. بعد بحث پیش میاد که الان اونجا کی مدیرعامله که مهدی میگه امروز حکم فلان کس رو زده اند. اونم میگه پس من باهاش میحرفم که اونجا عنوان خوبی بهت بدن و سفارشت رو میکنم.  

خب این در حالیه که رئیس جدید مهدی، خودش رفیق جینگ همین مدیرعامل جدیدشونه. اگه بنا به کاری باشه، به نظرم خود اون میکنه. البته اینم میشه یه سفارش مضاعف و خدا کنه یه سمت خوب بهش بدن که لااقل یه پایه خوب براش بزنند. 

بعدش بدو بدو رفتم طرف مهد و هرچی هم وایسادم ماشین نیومد اقلا زود برسم. دیگه پیاده اومدم و گفتم لااقل برم گوشتها رو بگیرم. تلفنی به قصابی نزدیک اداره سفارش گوشت داده بودم و گوشتها رو گرفتم و رفتم در مهد. خب مهدی و مانی نمیتونستند بیام پیشم چون سوئیچ پیش من بود!!!!!!! دیگه مغز واسه آدم نمی مونه که. 

بعدش از مهدی پرسیدم چی شد و اونم گفت اینجوری شده. بعد گفت من هی دارم خودمو مسخره میکنم و هی راه رفته رو بازم امتحان میکنم. همه اش همینه و کاری بیشتر از این انجام نمیشه و ....  

آها، اینم بگم. تو اداره بیخود و بی جهت با دوستم که حرف میزد گفت: آره، بچه ها اصلا به حرف آدم گوش نمیدن. مثلا دیروز من یه ساعت با مانی حرف زدم که وقتی مامانت اومد خونه، در مورد برد پرسپولیس چیزی به مامانت نگو. تا آشتی اومد، فوری دوید جلوش و گفت استقال گل زده!  

مثلا میخواست به گوش من بیاره که آره، اینجوریاست. ولی من هیچی نگفتم. خیییییییییلی دلم شکسته بود. حالا لیگ که تموم شد. ولی از این به بعد یه فکری به حال هیجاناتم میکنم. این چند سال برام اهمیت نداشته ولی الان داره. خود موضوع شاید کم اهمیت باشه. ولی بحث سرکوبه! سرکوب نباید اتفاق بیفته. 

رسیدیم خونه و مهدی گفت من میخوام بخوابم که برای برنامه نود بتونم بیدار بمونم. منم رفتم مربا رو گذاشتم رو گاز که درست بشه. بعدش شام درست کردم و دیگه ساعت هشت مهدی بلند شد و قسمت آخر شهرزاد رو نگاه کردیم و بعدش مهدی یکی دو قاشق شام خورد و مانی هم که به زور یه کم خورد. 

وسایل رو جمع کردم که با خودمون فرداش بیاریم اداره. از عید نشده بود بریم دیدن عمه مهدی. که البته اونا درگیر بودند. قرار بود سه شنبه شب بریم اونجا. منم لباسی رو که از انبار پسرخاله آورده بودم رو دادم مهدی کادو کرد که البته شاکی شد که من بلد نیستم کادو کنم!!!!! این کارها رو نده به من.  

اگه میدونستم مهدی چه کارهایی رو بلده انجام بده، خیلی خوب بود به خدا!!!!!! 

بلز و فلوت مانی رو هم کنار گذاشتم که ببریم اونجا لااقل یه کم تمرین کنه. چون این هفته نشد خوب تمرین کنه و آخر خرداد هم جشن پایان سال مهده و مربی مانی گفته که باید بیشتر تمرین کنه. این در حالیه که هفته دیگه چهارشنبه هم خدا بخواد میریم کرمانشاه به خاطر سال دایی و مانی بازم نمیتونه بره کلاس موسیقی. 

دیگه جمع کردیم و خوابیدیم.  

دیروزم اومدیم اداره و البته من باخبر شدم که ابوالفضل عزیز، دیگه دکترها ازش قطع امید کرده اند و خانم پورمظفری گفت که ما به معجزه امید داریم. یه غذه هم تو گلو و تو سرش دراومده. و الان بیشتر میخوان اون غده تو گلوش رو معالجه کنند که بتونه غذا بخوره!!!!!!! و بهم گفت وقتی شماها مهربونی می کنین و پول براش می فرستین، چه جوری دلش میخواد گریه کنه! 

من اینجا بازم از همه تون تشکر میکنم. دستهای سبز همه تون رو می بوسم. که اینقدر مهربونید و درسته دکترها قطع امید کرده اند، ولی هنوز میشه به خدا امید داشت. چون هست و کسی از معجزاتش خبر نداره که چه زمانی قراره اتفاق بیفته. 

دیگه دیروز تا عصر اداره بودیم و عصر هم از در اداره شیرینی خریدم و رفتم دنبال مانی و بعدش هم مهدی و اونوقت سه تایی رفتیم خونه عمه مهدی. هی پیغام می اومد که سه شنبه عصر قراره یه تگرگی بیاد که ماشینها داغون میشن و سعی کنید ماشینها رو بذارید تو پارکینگهای مسقف. منم همون تو ماشین زنگیدم به پسرخاله انباری و چون تازگی ماشین خوب خریده، بهش گفتم اگه میتونی امشب ماشین رو بذاره یه پارکینگ. چون خونه شون پارکینگ نداره. 

بعدش رفتیم خونه عمه مهدی و عمه مهربون، دو تا بازی فکری توووپ واسه مانی خریده بود ما هم کادو رو بهش دادیم که گفت دیگه از این کارها نکنین. گفتم چیزی نیست که. پسرخاله ام جنس آوره و منم از رو اونا، اینو برای شما برداشته ام. قابل شما رو هم نداره. 

دیگه دست عمه شب قبلش سوخته بود و من چای ریختم. هرچند خودش همه کارهاشو میکنه. بعدش برای من و مهدی شربت انار آورد و نشستیم به حرف زدن. من خونه شون خیلی راحتم و خیلی بهم خوش میگذره. چون آدمهای بی تکلفی هستند. واسه شام هم عمه برنج گذاشت و شوهرش تو بالکن جوجه کباب درست کرد و مهدی هم اولش با مانی نشست به بازی کردن با اون بازی فکری ها، بعدش رفت تو اتاق با پسرعمه اش ایکس باکس بازی کرد. 

ده و نیم هم دیگه پاشدیم بیاییم خونه مون. 

تو راه که می اومدیم، دیدم از تگرگ خبری نیست. هوا ابری بود. رو به هواگفتم: جون مادرت یه مشت هم شده امشب تگرگ بریز پایین که آبروم بد جور میره. یه کم بارون اومد ولی از تگرگ خبری نبود. مهدی گفت دیگه تو باشی به هواشناسی اعتماد نکنی!  

خلاصه بابت این بود که گفتم منو شطرنجی کنین!!!!!!! 

امروز صبح هم که بلند شدم، دیدم گلوم درد میکنه. آدم تکلیفش با این هوا معلوم نیست. یه روز گرم و خرما پزون، یه روز سرد و یخ بندون!!!! این میشه که اینهمه آدم مریض اند!!! 

قرار بود فردا شب پسرخاله کوچیکه رو پاگشا کنم، وسط هفته هم یکی دو تا غذا درست کردم که بذارم تو فریزر. منتها دیگه گفتند نمیتونند بیان و منم گذاشتم واسه بعد از برگشت از کرمانشاه. این هفته هم زندایی تا یکشنبه شب تهران بود ولی من چون کارمندم دعوتش نکردم. زن کارمند که وسط هفته مهمون دعوت نمیکنه!!!!!

الان هم از صبح دو لیوان چای و عسل و لیمو خورده ام. فردا هم باید بیام اداره. یحتمل صبح مانی رو ببرم بذارم شهران. خودم بیام اداره و ظهر برم اونجا. فردا هم مهدی قراره با یکی از همکارهام جایی بره. خدا کنه خیر باشه.  

********************** 

خطاب به همه مهربونها: 

بعضی هاتون گله می کنید که چرا نوشته ها شده هفته ای دو بار. یا چرا کمه! خب این نهایت محبت شما به منه و من باید خیلی منت داشته باشم که اینقدر آدم مهربون هر روز منتظر حرفها و نوشته های منه. 

منتها یه مطلبی. من اگه هر روز یا سه روز در هفته بنویسم، دیگه نوشته ها طولانی نخواهد بود! خب چیزی ندارم که بنویسم. به نظرتون هر روز میشه از چی نوشته که طولانی بشه؟ بعدش هم، خدا میدونه به خصوص این هفته خیییییییلی دلم میخواست دوشنبه بنویسم ولی کار اداره مانعم میشه. حالا شاید یه کاری کردم امتحانی. هر روز بنویسم، ولی کم. دیگه اگه بخوام هر روز بنویسم، میشه روزانه های روز قبل. اگه بخوام طولانی بنویسم، میشه مثلا همین هفته ای دو بار. 

بارها اینو نوشته ام، ولی همین هفته ای دو باره شده. میگم هر روز بنویسم و کم. مثلا فردا که پنجشنبه است، بیام مثلا ده خط بنویسم. هر چقدر که نوشتنم بیاد!!!!!!! خب وجبی که نمیشه نوشت. باید حرف بیاد. 

ممنون از محبت همگی. مرسی که اینقدر مهربونید!  

دیشب که داشتیم برمیگشتیم، مهدی بهم میگه: این ایکس ابکس ما رو نفروختی ها! (میخواست بفروشش و یه پولی روش بذاره بره مدل بالاترش رو بخره)

گفتم: مهدی! خیلی دلم میخواد بدونم تصور تو از من چیه!  

گفت: تواناترین آدمی که تو اطرافیانم می شناسم! 

گفتم: آره، منم پشت گوشهام مخملیه! مخمل گوش نتردام!!!!!!!!



تاریخ : چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 | 11:47 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (30) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر