X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااام. صبح همگی بخیر. هرچند که ساعت 11:20 است! ولی هنوز ظهر نشده که. 

خوبین؟ این از گل فعلا: 

 6037691165034190

 

خب، از چهارشنبه باید شروع کنم. و البته یه عالمه حرف نزده دیگه. 

چهارشنبه تا عصر اداره بودم. البته مربی موسیقی مانی قرار بود یه جلسه بذاره برم پیشش. دیگه ساعت سه و نیم کار رو دادم دست همکار و رفتم. هرچند قبلش مدیرعامل یه سری وظایف جدید گذاشت رو دوشم و گفت از این به بعد این کارها رو هم انجام بده. که راستش برام خوشایند بود. منظورم تعدد کارها نیست، اینکه دلش نمیخواد من فقط کارهای روتین دفتر رو انجام بدم. اینکه در من می بینه که یه سری پیگیریها رو هم انجام بدم. خدا رو چه دیدین، شاید از دفتر کنده شدم.

خلاصه. ساعت سه و نیم با مربی موسیقی قرار داشتم و رفتم پیشش و بهش گفتم مانی تازگیها دوست نداره تمرین کنه و به بازی می گذرونه و منم دلم نمیخواد با تعالیم خسته کننده، از موسیقی زده بشه. اونم حرفامو تایید کرد و من روش آموزشی ام رو بهش گفتم و گفت که اشتباه میکنی و بذار مانی هر جور که دوست داره، یاد بگیره. روزی یکبار هم تمرین کنه، کافیه. تا روز جشن آخر سال که خدا بخواد راه می افته.  

البته مادر یکی دیگه از بچه ها اومد و همین ها رو بهش گفت که تمرین بچه کمه. که خب از نظر ایشون، همه اش طبیعیه. چون بچه ها بازیگوشند. بعدش نت ها رو دوباره بهم گفت و بازم دعوام کرد که چرا قبلا کلاس موسیقی میرفتم و الان نمیرم. منم ازش خواستم یه فلوت برای خودم بیاره که خودم واسه خودم از رو نتهای مانی تمرین کنم!  

فکر کنین، دیگه تو کوچه ها راه می افتم و فلوت میزنم و شما واسم گل می فرستین پایین از پنجره ها!!!!!!! 

بعد مانی رو آورد و من بهش گفتم: خاله! مانی قول میده تمرین کنه، وگرنه ما نمی تونیم بریم کرمانشاه!!!!! اونم گفت: صد البته! باید تمرین کنه و درست بزنه که من اجازه بدم آخر هفته برین کرمانشاه! 

بعدش دیگه با مانی رفتیم دنبال مهدی و سرازیر شدیم به طرف خونه. من خیییییییلی خسته بودم و خوابم می اومد. با مانی رفتیم یه دوری زدیم و یه کم خرید کردیم و برگشتیم خونه. مهدی زودتر رفته بود و خوابیده بود. یه کم تو تلگرام چرخیدم و بعدش ساعت هشت، دخترخاله ام زنگید. همون که شوهر کرده و رفته مراغه. بهش گفتم آخر هفته میای واسه مراسم دایی، گفت: نه. زانوهام خیلی درد میکنه و راهش هم طولانیه. خدا بخواد شهریور میام.  

خدا میدونه همون موقع از ذهنم گذشت که این برنامه ریزی توئه! اگه این وسط اتفاقی واسه بابات بیفته چی!!!!!! و من همین الان هم نمیدونم چرا این فکر از ذهنم گذشت. به اون که چیزی نگفتم! یه کم دیگه هم حرف زدیم و اون یاد جوونیامون افتاده بود و کلی تجدید خاطره کردیم و خندیدیم! این یکی از خواهرهای پسرخاله انباریه. که یه بار تو اون یکی وبم سه تا پست پشت سرهم در موردش نوشتم که با هم خیلی رفیق و ایاق بودیم و بابت اینکه برادرش زن دوم گرفت و اینا حمایتش کردند، رابطه مون داغون شد. 

خلاصه بعد از فوت دایی یه  کم بهتر شد رابطه و حالا هم که ادامه داره. دیگه تا حوالی بیست دقیقه به نه حرف زدیم و من چون ساعت هفت و نیم به مانی شام داده بودم، خیالم از طرفش راحت بود. اینه که کم کم چشمم گرم شد و تو همون پذیرایی خوابم برد.  

وقتی بیدار شدم، ساعت یکربع به دوازده شب بود. دیدم فقط یکی از چراغهای نشیمن روشنه و مهدی و مانی هم خوابیده اند. یه نگاهی به گوشیم انداختم و پی ام خاله رو دیدم و فهمیدم شوهرخاله بزرگه ام (پدر همین دخترخاله ام) ظاهرا همون ساعت هشت و نیم نه، سکته کرده و بردنش بیمارستان و ظاهرا یه طرف بدنش هم لمس شده! دیگه خاله ام آنلاین بود و بهش زنگیدم و شرح ماجرا رو گفت. خیلی ناراحت شدم ولی خب کاری هم ازم برنمی اومد. بعدش خوابیدم. 

پنجشنبه صبح بیدار شدم و مانی رو هم بیدار کردم. 

دوتایی حاضر شدیم رفتیم اول نون خریدیم و بعدش روانه شهران شدیم! 

میدونستم مامانم اینا تا دو و سه بیدار بوده اند بابت حال شوهرخاله ام و با کرمانشاه هم در تماس! اینه که یواش با مانی رفتیم داخل و همیشه با اولین صدا، مامانم از خواب می پره. ولی این بار بیدار نشد. نون و یه ظرف کوچیک مربای توت فرنگی واسه مامان آورده بودم که گذاشتم تو آشپزخونه و به مانی سپردم که اصلا سر و صدا نکنه تا همه بیدار بشن. گفتم اگه گشنه شدی، از اینجا نون بردار بخور. اونم قول داد و منم اومدم اداره. 

ظاهرا ساعت هشت و بیست دقیقه مانی میره سراغ مامانم و میشینه کنارش و میگه: فکر کنم یه بچه اینجاست!!!!!! مامانم بیدار میشه و مانی بهش میگه: من گرسنه ام!!!!!! تقریبا نیم ساعت، چهل دقیقه مانی تنها منتظر مونده بوده بقیه بیدار بشن!!!!! چقدر آقاست بلانسبت!!! 

خلاصه من اومدم اداره و به کارها رسیدم و خیلی هم پیگیر حال شوهرخاله بودم که شکر خدا گفتند خطر برطرف شده و حتی تونستم باهاش تلفنی هم حرف بزنم که البته تکلمش یه کم مشکل داشت و شل حرف میزد ولی ظاهرا می تونست حرکت کنه و همین جای شکر فراوان داشت. دیگه یه کم به دخترخاله ها دلداری دادم و همون که دیشب بهم زنگ زده بود بازم زنگید و کلی گریه کرد که آشتی دیدی دیشب گفتم تا شهریور نمیام کرمانشاه؟ دیدی چی شد؟ گفتم الانم به خیر گذشته و باید خدا رو شکر کنیم.  

دیگه تا ظهر بودم و کارها رو راه انداختم و ظهر رفتم دو جعبه شیرینی خریدم. یکی برای مامانم اینا، یکی هم برای مهدی. حالا میگم برای چی. دیگه رفتم دنبال مهدی و با هم رفتیم شهران. تا رسیدیم، دیدم ماشین داداشم دم دره. البته خودش گفته بود میان. دیگه تا رفتیم، خانمش بچه رو داد بغلم. گفتم بذار دستامو بشورم. دستامو شستم و یه دوش همم گرفتم و تا ناهار آماده بشه، کپل خان رو بغل کردم و حسسسسسابی بوش کردم. البته خیلی خودمو کنترل کردم از اون شعرهای پر هیجان و حماسی نخونم براش.  

بعد از ناهار هم باهاش بازی کردم و همگی یه چرت زدیم و پاشدیم. البته مهدی زودتر بیدار شده بود و رفته بود بیرون. چون همین همکار آقای من، اون روز به مهدی گفت بیا پنجشنبه عصر بریم فلان جا ، یکی از دوستام هست که دستش تو تدریس دانشگاه بازه. یه سر مهدی بیاد با هم بریم اونجا. گفتم باشه. دیگه مهدی خودش باهاش قرار گذاشت و رفت. شیرینی هم تو ماشین بود. 

عصر پاشدیم شیرینی دانمارکی خوردیم و داداش بزرگه چون این شیرینی رو دوست داره، برای همین دانمارکی گرفتم و البته در کل خانواده من شیرینی خور نیستند. دیگه بعدش رفتم بازار روز و یکی دو تا شیشه واسه خودم گرفتم و حساب کردم آخر هفته میخوام برم کرمانشاه، قراره برم کیا رو ببینم، دیدم خونه یه دخترخاله ام یحتمل میرم، پس بهتره براش یه چیزی ببرم. که به نظر خودم، قابلمه خیلی خوبه! اینه که یه قابلمه کوچیک چدن خریدم که خیلی هم کاربرد داره. یه چتر هم خریدم چون داشت مثل دم خر بارون می اومد. منتها دلم نیومد چتر رو باز کنم! گفتم ول کن بابا حیفه آدم زیر بارون بهاری راه نره!!! 

رسیدم خونه دیدم مهدی خونه است و گفت:  

اشتی رفتم، یارو رو هم دیدم، ولی همه اش حس میکردم یه چیزی کمه. وقتی ملاقات تموم شد و با همکارت اومدیم بیرون، دیدم عه، شیرینی رو نداده ایم به یارو!!!!!!!!! اینم شیرینی! 

دیدم شیرینی رو اپن مامانم ایناست!!!!!!  

بعد گفت: همکارت رو هم رسوندم تا خونه شون. گفتم: روت شد همکارم بشینه تو اون ماشین؟ گفت: آره بابا! تو چرا کفشت تو ماشین بود؟! 

خب فکر کنم آخرین بار، ماشین رو شهریور یا مهر برده بودم کارواش! بعدش دیگه گفتم نبرم تا ببینم کی میشه که مهدی خودش این کار رو بکنه! تو این مدت هم هررچی بهش گفته ام، نبرده! با هر زبونی که شما فکرش رو بکنین. ماشین تبدیل به لجندونی شده بود و من دیگه واقعا حس سگی داشتم وقتی توش می نشستم! پرررررر بود از آشغال و وسیله! گفتم باشه تو راست میگی. 

دیگه شب شام خوردیم و سر شام مانی یه دفعه یادش افتاد و گفت: 

مامان آشتی! از دلت اومد صبح منو گشنه بذاری و بری؟؟؟!!! 

لحنش اینقدر بامزه بود، که همه ترکیدند از خنده! پنجشنبه خوب بود از این نظر که کپل خان رو زیاد دیدم و بغل کردم و کلی باهاش حرف زدم. اونم چیزهایی میگفت!!!!! دیگه بعد از شام داداشم اینا رفتند خونه شون و ما هم پاشدیم بیاییم که مانی گریه کرد که من دوست دارم شب اینجا بخوابم. البته مامانم هم تعجب کرد که برای هفته دوم چرا برای خواب نمی مونیم. که حالا کم کم بهش میگم. البته اونجا هم گفتم که من همه هفته رو سر کار بوده ام و یه کوه لباس نشسته جمع شده و کلی کار دارم. دیگه مانی رو زدیم زیر بغل و راه افتادیم به طرف خونه. ولی بهش قول دادم وسط هفته یه شب خونه مامانم اینا بخوابیم. که خب بچه هم یه دفعه بریده نشه از اونجا. 

دیگه اومدیم و سر راه هم یه چیزهایی از سوپر خریدیم و دوازده رسیدیم خونه. چه هوای توووووپی هم بود. خوابیدیم و جمعه صبح پاشدیم. 

البته من و مانی پاشدیم. بساط صبحانه رو روبراه کردم و دوتایی خوردیم و قرار بود ساعت یازده برم دنبال دوستم و یه سر بریم جنت آباد که من یه سری لباس بچه برای کرمانشاهی ها بخرم. که تا دوازده هم برگردم غذا بپزم. 

بعد ساعت ده ، کارم تو آشپزخونه تموم شد و دیدم هرکاری میکنم، دیگه نمیتونم ماشین رو تحمل کنم! واقعا حالت تهوع بهم دست میداد. اینه که لباس پوشیدم و مهدی گفت کجا؟ گفتم کارواش! گفت: نبرش، من هفته دیگه....... گفتم نمیخواد. 

از خونه بیرون اومدم. یادم اومد انقلاب هم بودیم ماشین به همین وضع افتاد. تا خودم سطل و دستمال بردم بیرون شستم. جلوی چشم اونهمه کاسبهای محل! تابستون هم وضعی مشابه این داشت و خودم بردم کارواش. 

هم حرص میخورم، هم زحمتش با منه. به هرررررررررر زبونی هم میگم فایده نداره. یه زنی میخواد شکمشو سفره کنه و هی غرررررررر بزنه و دعوا کنه که من نیستم. یعنی هستم، ولی خسته ام! واقعا دیگه جون ندارم بابت همچین چیزی دعوا کنم. حالا میگم براتون جریانش رو. 

خلاصه سوار ماشین شدم و خوراک این روزهام شده آهنگ چاووشی فکر کنم اسمش به رسم یادگار باشه. نشد نشد ..... برو برو...... 

راه افتادم به طرف کارواش که لاجرم باید از در استادیوم رد میشدم. یه میلیون پرسپولیسی مثل مور و ملخ داشتند میرفتند طرف استادیوم.  

خلاصه رفتم کارواش و ماشین ایییییییینقدر کثیف بود که یارو یه ساعت فقط داشت توشو جارو برقی می کشید. خودم هم وسیله های پشت صندوق رو بیرون آوردم و طرف اونجا رو تمیز کرد و دوباره با هم گذاشتیمش سر جاش. داااااااغون بود ها.  

تو همون کارواش چشم چرخوندم. فقط یه ماشین دیگه بود که دو تا دختر آورده بودنش. بقیه همه مرد بودند. یکی دو تا خانم هم بودند که البته کنار شوهرهاشون نشسته بودند!  

خب، هیچی نمیشه گفت.  

دیگه راه افتادم و مهدی بهم زنگید و گفت از در استادیوم نیا و از جای دیگه بیا چون الان اونجا قفله. گفتم باشه.  

ولی حقیقت اینکه باید خیییییییییلی دور میزدم و اصلا راه نداشت. بعدش هم خودم یه راهی بلد بودم که میدونستم عمراه به ترافیک استادیوم نمیخورم. 

دیگه از جلوی استادیوم رد شدم و قرمزهای خوش خیال در حال خوشحالی بودند! منم رد شدم و رفتم خونه. چون دیگه ساعت دوازده بود و نمیشد برم جنت آباد خرید کنم. بالاخره یا باید میرفتم کارواش یا خرید. که کارواش رو ترجیح دادم. از بس از ماشین حالم به هم میخورد. 

رسیدم خونه و دیدم پدر و پسر نیستند. فهمیدم رفته اند سلمونی.  

دیگه رفتم تو آشپزخونه و مشغول غذا درست کردن شدم تا یه کم بعدش اومدند و مهدی گفت نمی بردیش کارواش! من شنبه و یکشنبه رئیسم نیست، یه روز می اومدم تو عباس آباد می بردمش. گفتم گوشم از این حرفها پره. میخواستی بری تا حالا رفته بودی!  

والا. انگار خرم نمی فهمم. 

زیر لب گفت: زورم میاد پول کارواش بدم!!!!!!! 

فکر کنین کسی که هی غذا از بیرون میگیره و اینهمه ولخرجه، زورش میاد پول کارواش بده!  

گفتم: کسی که زورش میاد پول کارواش بده، ماشین رو تو کثافت ول نمیکنه. خودش ماشین رو تمیز میکنه. نمیشه آدم از اون بدش بیاد، ولی خودش هم تمیزش نکنه! 

چیزی نگفت. 

دیگه ناهار خوردیم و آها. سر ناهار تا غذا رو آوردیم، مانی کنار باباش نشست و منم برای خودم غذا کشیدم. مهدی گفت: تو مثلا مادری ! واسه بچه غذا بکش! گفتم: تو هم پدری. تو بکش!  

خودش واسه مانی غذا کشید و زیر لب هم غرغر کرد! 

نمیشه که یه نفر بپزه و بخره و بیاره و بشوره و هممممممه کار و مسوولیت با اون باشه و تو فقط از دور بشینی و تشویق کنی. وظایف خودتو که انجام نمیدی. گردن منه. خب گیرم که غذا دادن به بچه کار من باشه، اینو تو انجام بده! دیگه بذار یه کم از بار گناهانت سبک بشه. چون من که ازت نمیگذرم. 

هرچی هم که این روزها فکر میکنم اصلا به این نتیجه نمیرسم که مقصر صد در صد منم. اون تقصیرش بیشتره. دیگه صد تا مشاور میگن تو هم یه گوشه زندگی رو بگیر. وقتی یارو گشاده، به زرنگی من چه ربطی داره.  

کارواش ماشین، بزرگترین نمونه اشه! چند سال دیگه میخواست ش.ا.شش کف کنه که بخواد ماشین رو ببره.  

در حالی که من یادمه ماشین باباش اینا رو زود به زود می برد. پس این آدم می دونه ماشین تمیز خوبه. خودش هم همیشه لباس تمیز می پوشه. پس نظافت براش اهمیت داره. منتها، چیزی که برای من اهمیت داره رو عمدا انجام نمیده. حالا اینطورم نگم، باید بگم چیزی که برای من مهمه رو به ت.خ.م.ش حواله میده.  

که اینا باعث دور شدن هر روز بیشترمون از هم میشه. چون خودش هم میدونه من دیگه اون عاشق سینه چاک یازده سال پیش نیستم که همه چی رو به دوش بکشم و بازم بخندم. چون خسته میشم و درد دارم و حس عاشقی هم دیگه ندارم. به شدت هم از این حس احساس تنفر و انزجار میکنم که می بینم به اسم اینکه آدم توانایی هستم، همه بار رو روی دوش من انداختی. پس کلا با اینکه قهرمان زندگی تو باشم، مشکل دارم. چون به این بهانه بار رو دوشم میذاری. 

دیگه ناهار خوردیم و مهدی جمع کرد و منم رفتم تو اتاق خوابیدم و عصر پاشدم حاضر شدم و ابروهامم یه درجه روشن کردم و طبق قرار قبلی یه تایی راه افتادیم به طرف خونه بابای مهدی. منتها چون ساعت شش بازی بود، من در کافه دوستم پیاده شدم و رفتم اونجا. هم اینجوری من راحت بودم، هم مهدی و مامانش اینا می تونستند راحت بازی پرسپولیس رو ببینند و شادی یا ناراحتی کنند. 

دیگه رفتم آبانه عزیز رو دیدم و کلی از دیدنش مشعوف شدم. تی وی تو کافه اش روشن بود و گذاشتش روی کانالی که بازی استقلال رو نشون میداد هرچند ما اصلا بازی رو ندیدیم و همممممه اش حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. از کجا میاد اینهمه حرف عاخه!!!!! اینقدر من حس خوبی داشتم که فکر میکردم خونه اش رفته ام و سالهاست که می شناسمش. یه دوست دیگه اش هم بود به اسم تینا جون که اونم خیلی آروم و بی سر و صدا بود. کلا خیلی خوش گذشت و بعدش حوالی ساعت هشت بود که دیگه کافه شلوغ شد و منم عین سیندرلا تازه یادم افتاد که بازی رو به اتمامه و بهتره برگردم! خداحافظی کردم و اومدم آژانس بگیرم که دیدم راننده های محترم همه گرم بازی اند. حس کردم پرسپولیسی اند. دیگه یه ماشین گرفتم و از اقاهه آخرین نتیجه رو پرسیدم که گفت پرسپولیس تو این پنج دقیقه باید دو تا گل بزنه تا قهرمان بشه. گفتم استقلال خودمون چی؟ گفت اونم یک یک مساویه. 

یه کم که رفتیم گفت: شما استقلالی هستین؟ گفتم: بله. از کجا فهمیدین؟ گفت: از اونجا که گفتین استقلال خودمون!!!!!! 

گفتم: خب من منظورم استقلال تهران بود. ولی خب بله، استقلالی ام. 

بعدش زنگیدم به داداشم که ببینم نتایج چی به چیه که گفت استقلال خوزستان اول و پرسپولیس دوم و استقلال هم سوم شده. الان استقلال باید حتما تو جام حذفی ذوب آهن رو ببره که تراکتور بتونه بشه چهارم و بره آسیا.  

راننده هم می خندید غش غش. آخرش هم که میخواستم پیاده بشم، گفت خانم! شما خیلی پر انرژی هستین. بعیده استقلالی باشین!!!!!!!! من تا حالا ندیدم یه استقلالی اینقدر انرژی داشته باشه!!!! (آخه چه ربطی داره، نه محیط، نه وراثت، نه ژنتیک هیچ کدوم تاثیر نداره، فقط پرسپولیسی یا استقلالی بودن موثره؟؟!!!)  

خلاصه که پول رو دادم و خداحافظی کردم. 

اومدم خونه بابای مهدی، در ساختمون باز بود و بالا اومدم. از تو خونه شون صدای خنده و حرف می اومد. در زدم داداشش در رو باز کرد. گفت: عه! آشتی تویی؟ میخواستیم در و به روت باز نکنیم! و غش غش خندید! منم خندیدم. شوخی میکرد. بقیه هم کلی خندیدند! خب پرسپولیسی ها دیروز واقعا فکر می کردند قهرمان میشن. رفته بودند استادیوم که جشن قهرمانی رو بگیرند که نشد. حالا اونا دوم شده اند خیلی بیشتر پکرند تا استقلالی ها. چون استقلال دیگه امیدی به قهرمانی نداشت. ولی از شما چه پنهون، حال استقلالی ها دیروز خیلی خوب بود، چون درسته سوم شده اند، ولی از این خوشحال شدند که پرسپولیس قهرمان نشد!!!!!!  

البته من الان اصلا اینا رو به قصد کل کل نگفتم. چون عزیزان مهربونی اینجا هستند که پرسپولیسی هستند. از جمله مسی گلم که نمیخوام خم به ابروش بیاره. 

من که کلا هیچ حرفی نزدم و هیچ عکس العملی نشون ندادم. خانواده مهدی هم اصلا متعصب نیستند و تا همونجا براشون قضیه تموم شد. ولی مهدی، خووووون خونشو میخورد. نمیدونین چقدر حالش بد بود. هیچی نمیگفت ولی داغغغغغغغغغغون بود. اگه خونه خودمون بودیم، از خونه میذاشتم می اومدم بیرون. ولی خب ملاحظه خونه باباشو میکرد.   

دیگه همینه یکی می بره، یکی می بازه. من خودم تو تلگرام فقط تو گروهی که با خانواده مادریم دارم شادی کردیم و کل کل کردیم. وگرنه درسته تو خیلی از گروه ها سر دربی اعصاب و روانم رو ریختند به هم و یه جاهایی هم بهم توهین کردند ولی من هییییچی نگفتم. چون بدم میاد رفتاری رو که ازش آزار می بینم، با بقیه بکنم.

آخر شب هم مانی در حالی که تو رختخواب نشسته بود یه دفعه ابروهاش خم شد ( ابروهای خنده دارش از دیروز که از سلمونی برگشته، از زیر چتریش افتاده بیرون) و گفت: من دوست نداشتم استقلال خوزستان برنده بشه! مادر مهدی هم دلداریش داد. مهدی هم گفت: همینه دیگه. یکی می بره، یکی می بازه. 

باید قیافه مانی رو می دیدین، ابروهاش به من رفته. ماها دم ابروهامون رو به پایینه. یه کم درازتر بود، می تونستیم بیاریم زیر گلومون گره بزنیم!  

خلاصه بعدش هم خوابیدیم و صبح من و مهدی پاشدیم اومدیم اداره. طبق روال شنبه ها میخواستم بازم عصر برم خونه به خلوتم برسم ولی قرار بود شب بریم جایی. برای همین من ماشین رو آوردم که عصر برم دنبال مهدی و با هم بریم دنبال مانی و بعد بریم اونجا. ولی قرار بهم خورد و حالا من باید برم دنبال مهدی و مانی. پس خلوت این هفته ام پرید. تا ببینم خدا چی میخواد. این هفته واسه هر روز کلی برنامه دارم تا خدا بخواد چهارشنبه شب راه بیفتیم به طرف کرمانشاه. 

البته نظر من این بود چهارشنبه صبح راه بیفتیم منتها مهدی باید تا عصر اداره باشه. از این نظر خوبه که مانی به موسیقی اش میرسه. مهدی هم از کارش نمی مونه. منتها باید همه خوراکی های تو راه رو بیارم اداره و از اینجا با خودمون ببریم. چون از اداره حرکت می کنیم. 

و یکشنبه باید برم برای ترمیم ناخنم و دوشنبه هم برای خرید برم جنت آباد و سه شنبه هم پست بذارم. آره داداش، حواسم به همه چی هست!



تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1395 | 12:27 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (26) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر