X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااام به همگی. سه شنبه تون بخیر 

عاقو من تا همین الان فکر میکردم باید فردا (چهارشنبه) پست بذارم، بعد گفتم بذار از الان بنویسم و فردا بهش اضافه کنم و همون فردا پست کنم. الان دیدم تو پست قبلی نوشته ام که امروز باید پست بذارم. 

از صبح هم که اومدم، کارهامو انجام داده ام و این پیگیری که مدیرعامل تازه بهم سپرده رو هم تکمیل کردم و همه چی حاضر و آماده است که تحویل بشه. رئیسم هم هنوز نیومده و پس بهترین وقته که بنویسم. 

 شنبه شب قرار بود جایی بریم. منم بی خیال خلوتم شدم و صبح ماشین دست من موند که عصر برم دنبال مهدی و با هم بریم مانی رو از خونه مادر مهدی برداریم و بریم اونجا. منتها قرار بهم خورد و دیگه رفتیم خونه بابای مهدی و یکی دو ساعت بودیم و مانی شامش رو خورد و یه کم با مادر مهدی فوتبال بازی کرد و اون بیچاره هم پادرد داره منتها از عشق مانی، تن میده به این بازیها. دیگه با گریه و زاری پاشدیم و اومدیم. هی میگفت یه کم دیگه بازی کنم یه کم دیگه بازی کنم. 

منم راستش خوابم می اومد. دیگه اومدیم خونه و فقط مسواک و لالا.  

یکشنبه صبح اومدم اداره و تا عصر بودم و عصر رفتیم خونه. سر راه هم رفتیم جنت آباد و یه کم سوغاتی برای بچه کرمانشاهی ها خریدیم. هیییییچ حرفی از فوتبال بین من و مهدی نشد. کلا چون مهدی دپ شده بود سر باخت پرسپولیس، اصلا حرفی نداشتیم بزنیم. منم چیزی نداشتم بگم. اونم تو جبهه یا به قول امروزیها تو غار خودش بود. دیگه رسیدیم خونه و منم شام پختم و فکر کنم مهدی نخورد. من و مانی خوردیم و لالا. البته مانی همه این روزها، تمرین فلوت کرده. به جز دیروز و پریروز که اینقدری خونه نبودیم.  

عصر یه کم دراز کشیدم ولی خوابم برد و وقتی پاشدم کسل شده بودم. شام کتلت درست کردم و بعدش فوری رفتم دنبال خاله ام که ببرم به ماشین خطی ها برسونمش. قبلش میخواستم برم حموم که آب یخ بود و نرفتم. بدتر کسلم کرد. 

خلاصه شام خوردیم و سر ماست هم حرفمون شد. من واسه دوغاش، از این ماست های حاضری گرفته بودم که همونو آوردم مهدی با کتلت بخوره که گفت نمیخورم از اینا و بعد از یازده سال چطور نمیدونی من از این ماستها نمیخورم! و یه کم بحثمون شد و گفتم من اینقدر بدبختی دارم که نمیدونم تو دیگه مارک ماستی که میخوری چیه. خب خودت اگه برات مهمه برو بخر. بعدش همون سر سفره پاشدم کاسه ماست رو خالی کردم تو سطل آشغال و برگشتم بقیه شامم رو خوردم. عصر هم بهش گفتم نون تازه بخر، گفت دیگه حوصله ندارم. برای همین کتلت رو با نون فریزری خوردیم.  

منم عمرا نرفتم خودم بخرم. نمیشه همه اش یه نفر تلاش کنه کیفیت زندگی رو بالا نگه داره. من میپزم، تو هم نون و ماستش رو بخر. حوصله نداری، خب نمیخوریم. به همین راحتی.

بعدش خوابیدیم و دوشنبه که دیروز بود اومدیم اداره. من دیدم رئیسم تا ظهر نمیاد، با یکی از دوستام از اداره پاشدیم رفتیم یه جا که مانتو فرم میفروشه و من دو تا خریدم. همونجا هم یکیش رو پوشیدم و برگشتیم اداره. تو مترو هم یه دست دمکنی خریدم!!!  

خلاصه رئیسم منو دید و گفت چقدر بهت میاد مبارکه. بعد من بهش گفتم وسط روز رفته ام خریدم و عین دهاتیا همونجا دیگه همینو پوشیدم و گفتم لباس قبلی ها رو بریزن تو کیسه و با خودم آورده ام! اونم گفت چرا دهاتی؟ من خودم یه بار از در یه مغازه رد شدم و کت و شلوارش اینقدر قشنگ بود، رفتم داخل و خریدم و پوشیدم اومدم بیرون!!!!! یه عضو هیات مدیره مون گفت: اتفاقا منم هر وقت میرم کفش میخرم، همونجا می پوشم میام بیرون!!!! 

دیدم نخیر، انگار کودک درون همه، ماشاءالله خیلی فعاله.  

بعد همه از مانتوم تعریف می کردند و این همکار آقا هم میگفت: امروز روز مانتوی آشتی خانمه، کسی به چیز دیگه ای توجه نمیکنه! گفتم : شما چرا حسودی میکنی؟ خب شما هم برو یه دست لباس بخر بیا همه ازت تعریف کنند! والا! 

بعدش یادتونه که با اون بی ام و تصادف کردیم؟ پریروز مهدی هر کاری میکرد کولر ماشین خوب کار نمیکرد. دیروز صبح زود برد گذاشتش تعمیرگاه نزدیک اداره ما. قرار شد وقتی درست شد طرف بزنگه که بریم ماشین رو بگیریم. دیگه خودم یکی دو بار زنگیدم به آقاهه که تا ساعت چهار حتما درستش کنه. دیگه درست شد و عصر رفتم ماشین رو گرفتم، پونصد و هفتاد و پنج تومن فاکتور گذاشت رو دستم! به مهدی زنگیدم و گفتم. اونم با مرده حرفید و گفت حتما فاکتور بده خانمم بیاره. بعدش پول رو دادم و سوار شدم اومدم.  

حقشه زنگ بزنیم به راننده بی ام و و فحش کشش کنیم!!!!!!!!!! 

دیدم ضبط روشن نمیشه. ظاهرا سرباطری رو برداشته بوده چون تنظیمات ساعت هم به هم خورده بود. حالا یکی باید بیاد ضبط رو دربیاره و کدش رو روش ببینیم و بتونیم بزنیم تا شروع به کار کنه. 

خلاصه رفتم دنبال مانی و دیگه دنبال مهدی نرفتم چون تو اداره خیلی کار داشت و گفت شماها برین. 

منم وقت ترمیم ناخن داشتم. یکسر با مانی رفتیم خونه مامان دوستم که خواهرش ناخنم رو درست کنه. قرار بود دوست خودم هم با دخترش بیاد. 

یه چی بگم بخندین . 

قبلش رفتم از سوپر یه کم قاقالی لی بخرم. مانی گفت: خوراکی دخترونه هم واسه دوستم بخر! دیگه یه کم پف فیل و از این چیزها گرفتم و برگشتم تو ماشین. یه دفعه مانی گفت: نکنه دوستم نیاد، اونوقت اینهمه خرجی که کردیم چی؟ گفتم: عیب نداره، خودمون می خوریمش! گفت: نه. من اجازه نمیدم خوراکی خواهرم رو کسی بخوره!  

زود هم با همه خواهر و برادر میشه!  

رفتیم و خواهر دوستم کار رو شروع کرد و البته مانی رفت دستشویی و خودش کارش رو کرد و اومد بیرون. کیف میکنم اینجوری مستقل میشه. 

بعد دوستم و دخترش اومدند و من واقعا تعجب میکنم دختر کلاس دوم دبستان چطور میتونه اییییییییینقدر ریخت و پاش کنه و هممممممه شهر رو به هم بریزه. درسته مانی همدستش بود. ولی اینجوروقتها مانی وقتی با بچه از خودش بزرگتر می افته، واقعا مطیعه. اگه یارو بشینه، اینم میشینه. دیگه کار ناخن تموم شد و ما دیدیم خونه رو به گند کشیده اند. دوستم طفلی فوری جارو برقی کشید و منم یه کم جمع و جور کردم و خواهر دوستم بیشتر از خواهرزاده اش ناراحت بود و میگفت چرا به همممممه وسایل دست میزنی و با لباسها چه کار داری.  

عاخه نمیدونین خونه به چه شکلی دراومده بود. بعد من تعجب میکنم که چطور یه بچه نمیتونه هیجانش رو کنترل کنه. البته که بچه ها با هیجانشون، بچه اند. ولی مثلا این بچه دوستم، هر وقت دلش بخواد از ته دلش جیغ میکشه و شادی میکنه و به هرچی بخواد دست میزنه و به هم میریزه. تازه همه اش هم بهش میگن نکن! البته بچه ها کلا هیجانشون حرف اول رو میزنه. ولی آخه بچه باید یه کم هم عقلش برسه. 

خلاصه دوستم واسه دخترش یه شلوار خریده بود از اکباتان که میخواست ببره عوضش کنه. گفت آشتی تو هم میای؟ گفتم نه. البته مانتو مشکی میخواستم ولی حوصله نداشتم برم اکباتان. دوستم هم هی میخواست ترغیبم کنه که گفتم نه. میخوام برم حموم و خیلی حوصله ندارم. 

عاقا نه گفتن خیلی حال میده! 

بعدش رفتیم پارک و یه چیزی قرار بود دوستم بده به یکی دیگه از دوستامون. اونا بچه هاشون رو آورده بودند پارک. منتها من میدونستم چی در انتظارمه. برای همین از قبلش به مانی گفتم یه خاله ای اونجاست که مسوول پارکه و ما اصلا نمی تونیم امروز بازی کنیم. زود باید برگردیم. 

دیگه مانی اینا شاید یکربع بازی کردند و دوستم هم رفت گفت من مامور پارکم و بازی دیگه بسه. 

خودمون قرار گذاشتیم هفته ای دو سه بار بچه ها رو بیاریم پارک. هم همدیگر رو می بینیم هم بچه ها از قفس خونه بیرون میان. منتها دیشب وقتش نبود. 

دیگه رفتیم خونه و من در یه مغازه نگه داشتم نوشابه بخرم واسه مهدی که زنگید و پرسید کجایین و بعدش من دیگه یادم رفت و رفتیم خونه!  

پریدم تو حموم و شکر خدا آب گرم بود و دلی از عزا درآوردم.  

کتلت مونده بود که مهدی گفت امشب پیتزا بخوریم. منم گفتم باشه.  

قبلا خیلی حرص میخوردم که من غذا پخته ام. ولی میگم امشب هوس این غذا رو کرده. چرا نخوره؟ کسی چه میدونه فردا چی میشه؟ به قول یه راننده ای، یه بار میگفت: من گاهی میشینم یه کیلو زردآلو میخورم، خانمم میگه برای فردا هم بذار. بهش میگم: فردا رو کی دیده؟ اگرم زنده باشم، شاید اندازه الان از زردآلو لذت نبرم و میلم نکشه. امروز که خوشم میاد، میخورم! 

خلاصه گفتم باشه بگیر. کتلت رو تو ظرف چیدم که امروز ناهار بیارم اداره. بعد چون مانی هم دوست داره پیتزا، به مهدی پیشنهاد دادم، وقتی سفارش میده، از آقاهه بپرسه ببینه میتونه یه طرف پیتزا رو، سبزیجات بریزه؟ که دیگه نخوایم یه پیتزای دیگه سفارش بدیم. یارو هم گفت باشه. 

دیگه تو این فاصله هم خاله زنگید که آشتی میای دنبالم منو ببری دم  ماشین خطی ها یا با زن پسرخاله انباری برم؟ گفتم خودم می برمت. 

دیگه بردمش و زود برگشتم و یه کم بعدش هم پیتزا رو آوردند و مهدی زنگید بهش که کجاش سبزیجاته؟ یارو هم گفت یادم رفته. الان یکی براتون میفرستم سبزیجات. که هرچی بهش گفتیم نه، گفت: باید بفرستم.  

خلاصه اونم فرستاد و آقا مانی گفت سبزیجات دوست ندارم! البته اون یکی هم من کالباسهاش رو در می آوردم! حالا باید بهش کلک بزنیم. 

بعدش دیگه اینقدر خسته بودیم که نشد وسیله ها رو جمع کنیم. مونده واسه امروز. البته همه چی حاضره و فکر کنم در نهایت یکساعت زمان بخواد. غذا هم هست واسه امشب. فقط ناگت مرغ واسه فردا ناهار درست کنم. چون از اداره راه می افتیم، باید شام باهامون باشه. معلوم نیست شب کی برسیم. که اونم زمان زیادی نمی بره. مابین کارهام میتونم انجامش بدم.  

دیشب فقط یه کم با مهدی حرف زدم و اونم خودش در مورد کارش گفت که نفر قبلی چه گندی زده و رفته و رئیس جدیده مهدی رو مامور جمع آوری این کار کرده و این بزرگترین قورباغه بوده. که شکر خدا مهدی دیروز انجامش داده. ولی خب حقوقی که بهش داده اند، برای این چهار ماه، ماهی نهصد هزار تومن بوده!!!!!!! حالا تا فردا باید صبر کنه بهش فیش بدن ببینیم چه جوری حساب کرده اند.  

تا خدا چی بخواد. 

خلاصه اینجوری 

من فعلا برم دنبال یه سری از کارهام، دوباره بیام بنویسم.  

بچه هیلا و دلاک

بعدش دیگه مسواک و لالا. 

امروزم که اومدم اداره. گزارش رو هم به مدیر تحویل دادم و خیلی خوشش اومد. خدا رو شکر. 

******************* 

سلاااااااااااااااااااااام. امروز چهارشنبه است. 

عاقو من دیروز اینا رو نوشتم، قرار بود تا عصر تکمیل بشه و بفرستمش. ولی نشد که. حالا میگم چرا.  

دیگه الان اومدم از ادامه اش بنویسم. که خدا بخواد زودی پستش کنم. 

خب دیروز باید میرفتیم جلسه مهد مانی اینا. بابت لباسهای جشن آخر سالشون. همه مهدها به خصوص اونا که پیش دبستانی دارند، معمولا تو خرداد یه جشنی می گیرند که مثلا شش ساله ها فارغ التحصیل بشن. خب این جلسه هم بابت این بود که در مورد رنگ لباس بچه ها به توافق برسیم.  

رئیسم رفته بود جلسه و منم با فراخ بال دفتر رو به همکارم سپردم و رفتم جلسه. مربی اومد و گفت خودتون رنگ رو انتخاب کنین. به پیشنهاد من، مادر پسرها و دخترها از هم تفکیک شدیم که بتونیم با خیال راحت حرف بزنیم. تو مادر پسرها، مادر یکی از بچه ها بود که سال گذشته هم زحمت کشیده بود رفته بود لباسها رو خریده بود. امسال هم گفت من انجام میدم. ما هم کلی ازش تشکر کردیم. چون من یکی اصلا وقت این کار رو ندارم. بعد بحث رنگ پیش اومد که ماها هر رنگی رو می گفتیم، میگفت پسرم سبزه است، بهش نمیاد!!!! بهش گفتم اتفاقا بچه های همه مون سبزه هستند. به جز یکی از بچه ها که بوره و عین آلمانی هاست. ولی همه رنگی به بچه ها میاد و یه ساعت میخوان برنامه اجرا کنند. 

ولی این خانم مرغش یه پا داشت و هی میگفت: آبی به پسر من نمیاد، سبزهم اصلا حرفش رو نزنید. زرد که افتضاحه، قرمز هم که مال پارسال بوده، بعد دااااااائم همه اینا رو تکرار میکرد. یه نیم ساعتی گذشت و به نتیجه نرسیدیم. ایشون نظرش روی گلبهی روشن بود. ما حرفی نداشتیم. فقط مشکل اینجا بود که مادر دخترها، تصمیمشون این بود که رنگ لباس دخترها صورتی باشه. من گفتم باید به گروه فکر کنیم. وقتی دخترها قراره صورتی روشن بپوشند، رنگ لباس پسرها باید متضاد باشه که به چشم بیاد. نمیشه پسرها گلبهی روشن بپوشند. رنگها کنار هم گم میشن. 

این خانم هم زیر بار نمیرفت. همممه اش هم تکرار و تکرار. باورتون میشه من سردرد گرفتم؟ آخرش من از مدیر مهد خواستم بیاد فکر چاره کنه. اونم اومد خیلی آروم به خانمه گفت که شما باید تابع نظر جمع باشین و به خاطر اینکه فلان رنگ به پسرتون نمیاد، نمی تونید کلللللللل لباس گروه رو عوض کنید. اونم گفت: پس حالا که اینطوریه، و بچه منم تک خونی نداره، منم کلا نمیام!!!!!!! 

قضیه تک خونی هم این بود که همون لابلای بحث لباس، مادرها از مربی پرسیدند که برنامه چیه. اونم گفت امسال تئاتر با سناریو نداریم، یه سری حرکات نمایشیه که چون پسرها کمتر از دخترها حرف می زنند، من وقت بیشتر رو به دخترها داده ام. به جز مانی که خوب میتونه برنامه رو اجرا کنه. مادر همین پسره گفت: یعنی چی؟ پسر منم خوب حرف میزنه. باید به پسر منم دکلمه بدی. مربی هم گفت: من همه رو امتحان کرده ام. مانی و فلان دختر می تونند یه برنامه رو اداره کنند ولی پسر شما نمی تونه. خب هر بچه ای یه توانایی داره. چه اصراریه که به اونم دکلمه بدیم. 

بعد مادر یه پسر دیگه گفت: اتفاقا پسر من پارسال مکالمه تو جمع بچه ها رو هم نتونست ادا کنه و زد زیر گریه. و برای همین، من اصراری ندارم پسرم تک خونی داشته باشه. منتها مادر اون یکی، کوتاه نمی اومد. بعد هی میگفت: نمیشه از دکلمه مانی کم کنید بدین پسر من؟ آخرش من گفتم: من خواهش میکنم دکلمه مانی رو کلا بدین به پسر ایشون. برای من فرق نمیکنه. مربی گفت برای من فرق میکنه. چون اینا، نماینده کلاس هستند. هرکی بهتر انجام بده باید اجرا کنه. 

خلاصه دیگه آخرش به توافق نرسیدیم و من بیرون اومدم. حوصله این کل کل های الکی رو ندارم. اخه چه فرقی میکنه. بعد جالب اینجا بود که وقتی بچه ها از بالا اومدند پیش ما، پسرخودش یه تی شرت راه راه پوشیده بود که یه خط در میون رنگهاش آبی پررنگ و کمرنگ و سفید بود. خیلی هم به بچه می اومد. بهش گفتم شما نسبت به بچه ها دید مانکنی دارید. وگرنه همه شون، همه رنگی بهشون میاد. تفاوت رنگ پوستها هم اینقدر نیست که خیلی محسوس باشه. یعنی به نظر من ارزش اینهمه فک زدن رو نداره. مگه آدم چقدر جون داره اینقدر وررررررررررر بزنه!  

والااااااااا با این نوناشون. 

دیگه بعدش مانی رو زدم زیر بغل و رفتیم دنبال مهدی. سه تایی راهی خونه شدیم. من که از خستگی داشتم می مردم. کللللللللی هم کار داشتم. دیگه مهدی رفت تو اتاق خوابید و منم یه چرتی زدم که کاشکی نمیزدم. البته قبلش با مهدی یه کم پیتزا گرم کردم و خوردیم و بعدش خوابیدیم. 

وقتی بیدار شدم حالم خیلی بد بود. کسل بودم و انگار غذا سر دلم مونده بود. یه کم جمع و جور کردم و وسیله ها رو گذاشتم تو ساک. موند وسایل مهدی که نمیدونم چی میخواد بیاره.  

گفتم تا هشت شده، برم بازار روز و یه کم میوه واسه تو راه بخرم. برم بیرون بلکه حالم بهتر بشه. اصلا الان نمیتونم بگم چم بود. فقط میدونم حالم بد بود. رفتم بازار روز و دو کاسه توت فرنگی میداد پنج هزار تومن. خیلی دلم میخواد تهران بودیم و یه کاری باهاش میکردم. خلاصه دو تا خریدم و گفتم حالا یکیشو میدم به یکی.  

بعدش گفتم حالا که بیرونم، برم خاله رو ببرم بذارم در ماشین خطی ها و برگردم خونه. رفتم انبار و همچنان حالم بد بود. بدبختی اینکه نمیدونم چه مرگم بود. خاله هی میگفت شاید فشارت بالاست، شاید تیروئید داری، خلاصه هزار و یک مرض گفت و نتیجه نگرفت. چون دستگاه تشخیص نداشت!!! 

اتفاقا پسرخاله هم جنس جدید آورده بود و میشد کلی خرید واسه خودم بکنم. ولی حالم اونجوری نبود که خرید کنم. فقط یه تی شرت آبی دیدم که به نظرم خیلی به مهدی می اومد. آخه مهدی گندمی سفیده و هیچ تی شرت آبی هم نداره. فکر کردم بهش هم میاد. بعدش یه تی شرت سرمه ای هم بود که شکل داداش بزرگه ام بود. عکس گرفتم و تو تلگرام فرستادم براش گفت بستون برام. اون آبی رو هم خریدم و یه تی شرت سبزآبی هم خریدم واسه خودم. دم دستی.  

ازاونجا زنگیدم به مهدی و گفتم از این تی شرتها میخوای؟ منتها قبلش گفته بودم حالم بده! گفت: تو اگه حالت بده، چرا میخوای واسه من تی شرت بخری؟ گفتم امده ام خاله رو ببرم برسونم، دیدم جنس آورده. میخوای بخرم؟ گفت: نه. 

دیگه اومدم خونه و خاله هم قرار شد با پسرخاله بره دم ماشین خطی ها. سر راه هم کاغذکادو خریدم. اومدم خونه و تی شرت آبی رو دادم به مهدی و گفتم من فکر کردم شاید بهت بیاد. (چون قبلا هم گفته بود آبی دوست داره ولی تو رودربایستی پرسپولیسه!!!!!) فقط شما ببینین ما چقدر علافیم!  

بعد گفتم اگه نخواستیش هم مهم نیست. داداشم برمیداره.  

نمیخواستم بهش بربخوره یا فکر کنه عمدا خریدم. از اون تی شرته فقط دو تا مونده بود. آبی و سرخابی. حالا اگرم نخواست که میدم داداشم. بالاخره یکی هست که بپوشتش. 

یه کم لباس مباس واسه بچه های دخترخاله هام خریده بودم که اتفاقاا چقدر هم ارزون. از جنت آباد، بیست متری گلستان، فروشگاه خانواده. اینم آدرس که اگه کسی خواست بره بخره. خیلی جنس هاش خوبه. مثلا تی شرت شلوار واسه پسر دو ساله دوازده هزار تومن! دیگه سگ هم دوازده هزار تومن نمیدن !! البت که سگ گرونه! 

خلاصه اونا رو کادو کردم و بعدش داشتیم با مهدی جمع و جور میکردیم که دوست دیوونه ام از پایین زنگ زد و با بچه اش اومد بالا و دیدم شوهرش هم باهاشه. 

تعارف کردیم بیان تو. ولی خدا میدونه اصلا حوصله نداشتم. اینقدر حالم بد بود که داشتم می مردم.  

اومدند و من عذرخواهی کردم که خونه ریخت و پاشه و ما مسافریم. با این حال تقریبا چهل دقیقه موندند و منم شربت براشون آوردم. میوه ها رو هم شسته بودم واسه فردا. اصلا یادم رفت از اونا براشون بیارم. 

دوستم هی مسخره بازی درآورد و من نمیدونم شوهرش چجوری تحملش میکنه. خب درسته الان افسردگی داره ولی در کل اون وقتهاشم دیوونه بود از بس شلوغ کاری میکرد. دیگه طرفهای ساعت ده رفتندو امروز اونا هم عازم مشهد هستند.  

اونا که رفتند مهدی پرید تو حموم و منم بقیه کارها رو کردم. بعدش مهدی ساک رو برد پایین تو صندوق گذاشت و دوچرخه مانی رو از پشت ماشین آورد بالا.  

منم میوه ها رو شستم و تو دو ظرف ریختم و گذاشتم تو یخچال. آخه توت فرنگی باید یه ظرف جدا باشه، تا له نشه. چه گلیه این آشتی!  

دیگه آشپزخونه رو تمیز کردم و یه مانی هم شام دادم و تا جایی که شد خونه رو جمع و جور کردم و رو میز رو هم دستمال کشیدم. خودمو با کار سرگرم میکردم که بهتر بشم.  

خودم میدونم چمه. من نباید غذا میخوردم و میخوابیدم. اصلا خواب عصر از خودش آدم رو کلافه میکنه. وای به حال اینکه از قبلش هم یه چیزی خورده باشم. دیگه باید بیشتر مواظب باشم. همچین چیزی واقعا به هم ریخت دیروز منو. 

دیگه همه وسایل رو آماده کردم و گذاشتم دم در.  

امروز صبح بیدار شدم و با مهدی باقی وسایل رو بردیم پایین. البته خداوکیلی همه اش رو مهدی برد. دیگه در و پنجره رو بستیم و راه افتادیم. 

مهدی سر ماشین خطی های اداره شون پیاده شد و منم واسه مانی شیر خریدم و گذاشتمش مهد و این بار با ماشین اومدم نزدیک اداره. چون وسایلم زیاد بود. سه ظرف شیشه ای و یه فلاکس کوچیک که البته خالی بود.  

صبح رسیدم اداره ساعت هفت و ده دقیقه بود. میوه ها رو گذاشتم تو یخچال و فلاکس رو هم کنار دستم که ساعت سه پر کنم ببرم. 

بعد نشستم به شارژ کردن موبایل و تحویل کارها و این خرده ریزها از همه بدتره. تازه فلش تو ماشین رو هم آوردم و همون صبح هرچی آهنگ داشتم ریختم روش.  

الان دیگه ساعت دوازده و خرده ایه. منم باید این پست رو تموم کنم و برم آخرین کارها رو انجام بدم و تشریفم رو ببرم.  

مانی خیلی عادت داره با خودش بازی کنه. خیلی با خودش حرف میزنه و بازی می کنه. اونم با صدای بلند. یه جاهایی دیگه صدای من و مهدی درمیاد چون صدا به صدا نمیرسه!!!!!! 

چند شبه داره با آدمکهاش بازی میکنه و می شنوم اسم یکی این وسط، داریوشه! آخه مگه میشه داریوش، همبازی آدم باشه؟ داریوش باید یه خواننده باشه که آدم با آهنگهاش دلی سبک کنه و گاهی قطره اشکی بیفشانه!!!!!!!!! 

خب دیگه برم الان وقت کم میارم، اشک خودم درمیاد. 

برای هم دعا کنیم!



تاریخ : سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1395 | 11:01 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (16) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر