X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااام. صبح قشنگ سه شنبه تون بخیر و شادی و نیکی. 

من اومدم! (نه بابا!) 

به جای شنبه، الان گل میزنم به هفته ام:  

6037691165034190  

 

خب، کلللللللللی تعریف کردنی دارم. 

از همون چهارشنبه آخر که نوشتم بگم براتون. تا آآآآآخرین لحظه درگیر کار بودم. قرار بود ساعت سه از در اداره بیام بیرون. از یکربع به سه رفتم فلاکس رو آب جوش ریختم و میوه ها رو هم برداشتم گذاشتم تو ساک دستی و همه کارها رو هم تحویل دادم و سر راه هم از قنادی یه کم شکلات خریدم و از سوپرپروتئینی هم کالباس و خیارشور و نون باگت خریدم و همه رو گذاشتم تو ماشین و رفتم دنبال مانی دم در مهد. 

با مربی موسیقی شون صحبت کردم. گفت فکر میکنی بتونه تو سفر تمرین کنه؟ گفتم امیدوارم. بعد واسه خودم هم یه فلوت آورده بود که بشینم تمرین کنم! 

خلاصه رفتیم در اداره مهدی اینا و تا اون بهمون برسه، وسایل رو جابجا کردم که ماشین تمیزمون، مرتب هم باشه! (اوه اوه اوه) 

بعدش مهدی اومد و اسم خدا رو آوردیم و راه افتادیم. از شهر که خارج شدیم، مهدی یه جا زد کنار و لباسهای اداره رو درآوردیم و لباس راحتی پوشیدیم و حالا شما فکر کنین و اون همه میوه و نسکافه و شکلات خریده بودم. دریغ از اینکه مهدی لب بزنه! فقط شاید یکی دو تا توت فرنگی و زردآلو خورد، با فکر کنم یه دونه شکلات. دیگه نه نسکافه خورد و نه کیک و نه چیز دیگه ای.   

 اینم عکس دشتهای سر راه 

مانی هم ظهر نخوابیده بود تو مهد چون کلاس موسیقی اش رو اول فرستاده بودنش که زودتر آماده سفر بشه. برای همین یکی دو ساعتی تو ماشین خوابید و بعدش بیدار شد. هر ده دقیقه یکبار میگفت: نزدیکیم؟ کی میرسیم؟  

خب کم کم هوا داشت تاریک میشد و اونم تو ماشین حوصله اش سر میرفت. یه کم آهنگ گوش کردیم و بالاخره ساعت نه شب، رسیدیم اسدآباد و همون بالای گردنه، یه پارک خیلی خوشگل هست که من خیلی دوستش دارم. اونجا پیاده شدیم و من دست و رومو شستم و بعدش نماز خوندم و تا مهدی هم دست و رویی بشوره و بیاد، با مانی رفتیم تو آب. یه حوضچه خیلی بزرگ اونجاست که آب چاه توشه. بعد آقای پارکبان اومد دریچه پایینش رو باز کرد و یه نهر کوچیک آب ازش بیرون اومد. تا بره پای درختها.  

نمیدونین اون وقت شب، چقدر اون آب مزه داد. با مانی جورابها و کفشمونو درآوردیم و دوتایی رفتیم تو آب. فقط در حد چند دقیقه. اونجا اینقدر باصفا بود که مانی همه اش از اینور به اونور می دوید. خب بچه بی گناه که از صبح تو مهد و شب هم که آپارتمانه. معلومه با دیدن اینجور جاها چقدر به وجد میاد!!! 

مهدی هم عصبانی بود و کارد میزدی خونش درنمی اومد!  

منم هیچی نمی گفتم. نمیخواستم مسافرت رو کوفت خودم کنم. با خودم گفتم اینم مسافرت سه نفره مون. مهم نیست صد نفر باهامون باشند یا هیچکی نباشه. مهم اینه که از اون خط کشی هایی که مهدی میذاره، اگه کسی یه سانتیمتر اینور اونور بره، شاکی میشه. خب من یا باید اسیر این چیزهاش باشم، یا کلا برام مهم نباشه. خب از درخت که بالا نرفتیم، یه پایی تو آب گذاشتیم. میگفت مانی سرفه میکنه که البته به نظر من مانی حساسیت داره که سرفه میکنه. 

بعد نشستیم رو نیمکت که شام بخوریم. من واسه خودم و مانی کتلت آورده بودم. واسه مهدی هم که کالباس خریده بودم. الان یادم نیست چی یادم رفته بود بیارم. سر همونم مهدی شاکی شد و اخماش تو هم بود.  

با خودم گفتم بالاخره همیشه چیزی برای دلخوری مهدی وجود داره. آدمی نیست که بگه حالا این مساله پیش اومده، مهم نیست، بذار حالمونو از الان ببریم.  

خب من چرا زهرمار خودم بکنم.  

خلاصه مانی هم رفت تو نمازخونه و نماز خوند!!!!!!! بعدش ساعت نه و نیم راه افتادیم. دیگه هوا کاملا تاریک تاریک بود. بعد نمیدونین تو اون دشت، چه رعد و برقی میزد! چه بارونی بود! 

 

البته این عکس بارون عصره. که هوا هنوز کامل تاریک نشده بود.  

بالای بیست سی تا رعد و برق زد. چه تگرگ و بارونی بود. وااااااااقعا عین بهشت بود. دیگه کم کم رفتیم و رسیدیم کرمانشاه. به شهر من. شهری که همیشه تو قلبمه. 

مهدی آدرس ها رو خوب یاد میگیره. راستش من خودم باید از تو شهر میرفتم تا یادم می موند کجا به کجاست. ولی مهدی از کمربندی خیلی راحت رسوندمون خونه دایی. ساعت یازده رسیدیم. 

بعد رفتیم داخل و فقط یه سلام و علیک کردیم و من اجازه گرفتم بریم خونه خاله دومی که کوچه بغل خونه داییه. که استراحت کنیم برای فرداش حاضر بشیم. 

دیگه رفتیم اونجا و وسایل رو جابجا کردیم. پسرخاله مجرد، پسر همین خاله است. ما هم اونجا خیلی راحتیم. دیگه شب تو اتاق خنک خوابیدیم و تا صبح از سرما لرزیدیم! ولی حاااااااااال میداد ها.  

صبح پاشدم دوش گرفتم و آماده شدیم رفتیم سر مزار دایی عزیزم. دختردایی کوچیکه هم از اون سردردهای شخمی داشت. شکر خدا ارث خوبی بهمون رسیده. یه بارم سر مزار فشارش افتاد. دیگه بعد از اون رفتیم خونه دایی همگی. همه فامیل اونجا بودیم که میشدیم چهل نفر! آبگوشت بار گذاشته بودند. آبگوشت رو خوردیم و بعدش هرکی رفت یه گوشه ای افتاد. عصر هم مردم اومدند خونه شون. شام هم رفتیم رستوران.  

شب برای خواب، نظر من این بود که بریم خونه خاله بزرگه. هفته قبل که شوهرش سکته کرد، همه ناراحت بودیم و واقعا معجزه بود که برگشته بود. همون موقع من گفتم اصلا هفته بعد، بعد از مراسم سال دایی، عصر بریم خونه خاله بزرگه آش ماست بخوریم. که دیگه خاله بزرگه رو هوا زد و گفت همه از صبح مهمون من باشین. 

دیگه اینقدر هم وسواس داره تو مهمونی دادن، پدر دخترهاش رو درآورده بود این یه هفته و تا اینجا براتون بگم که حتی ظرفهاشون رو از سه روز قبل چیده بودند! منم با مهدی رفتیم خونه شون بخوابیم. که مثلا برای روز مهمونی شون، کمک کنیم بهشون. 

این خاله ام، خونه اش دو طبقه است. طبقه بالاش، سالها دست مستاجر بود و منتها دختر چهارمیش که اتفاقا از همه بچه هاش هم بهتره، چند سال پیش ازدواج کرد و یه دختر هم داره که از مانی ده روز کوچیکتره. یه خونه کوچیک هم کرمانشاه خرید منتها داد دست مستاجر و خودش اومد طبقه بالای مامانش مستاجر شد. گفت اینجوری برام بهتره. هم حواسم به پدر و مادرم هست، هم بقیه چیزها. که الان بهتون میگم بقیه چیزها چیه. 

خب، این بچه چهارم خاله بزرگمه. برادر بزرگه اش، همونه که رفته زن دوم گرفته، اون یکی برادرش هم، پسرخاله انباریه. یکی از خواهرهاش هم همون دخترخاله مه که سالها با من خیلی خوب بود. خودش از همه خواهر و برادرهاش بهتر و بی حاشیه تره. راستش اوایل که ازدواج کرد، همه گفتند چه شوهر خوبیه. ولی کم کم گندش دراومد. شوهرش از اوناست که هرررررررر روز باید بره خونه خواهرش. نه در حد یکی دو ساعت. هر روز میره و تا دوازده شب اونجاست! شاید به نظرتون عجیب بیاد. ولی برای ما هم همینقدر عجیب بود. البته ما به این شک کرده ایم که به چیزی اونجا اعتیاد داره. حالا یا میکشه، یا اهل مشروبه. وگرنه کی تحمل میکنه برادر زنش هر روز اونجا باشه. کلا از خونه گریزونه. من نمیدونم دخترخاله ام براش چه جوریه. ولی اونی که ما می بینیم زن خوبیه. خیلی ساکت و آرومه و خونه و زندگی مرتبی داره. شاغل هم هست ولی ساعت کارش دست خودشه. کلا خانواده پسره یه جوری اند. تو عروسی شون هم اینجوری بود. ما اونجا فهمیدم عجیبند. یه وابستگی غیرعادی به هم دارند.  

مثلا دخترخاله ام میگه هر روز بره خونه خواهرش ایرادی نداره ولی دیگه نه شب بیاد. نه که هر شب دوازده یک نصفه شب بیاد!!!!! حالا این هیچی، واقعا دلش برای اون دختر شیرین زبون تنگ نمیشه؟  

نه نمیشه. 

بعد خیییییییییلی رفیق بازه. دائم با دوستاش در سفر ترکیه و تایلند و اینور اونوره! زور هیچکس هم بهش نمیرسه. همینطوری پسر بدی نیست. ولی این اخلاقش دیگه غیرقابل تحمله. مثلا عروسی یه فامیلی که صد پشت اونطرف ترشونه، دخترخاله ام کار داشته و نرفته. شما نمیدونین خواهرهای پسره، با دخترخاله ام چه کرده اند! زنگ زده اند گفته اند تو واسه ما تو فامیل آبرو نذاشته ای! چرا نیومدی عروسی؟ اینم گفته بابت کارم یه دوره تو تهران بوده که اونو رفته ام. اونا همم گفته اند اصلا شما از هم جدا بشین بهتره!!!!!! 

فکر کنین دخالت دیگه تا چه حد! بعد دیگه دخترخاله ام دید این زندگی فایده نداره. همه بهش گفتند طلاق بگیر. این مرد، برای تو مرد بشو نیست. خرجی هم که نمیده. ورشکسته هم که شده. منتها دخترخاله ام میگه شوهرش گفته من شرایط نگهداری بچه رو ندارم ولی ممکن هم هست بعد از هفت سالگی ببرمش و بدم خواهرم بزرگش کنه!!!!!!!!! 

خب سگ لعنتی! اگه خودت نمیتونی نگهش داری، بده همین مادرش نگهش داره.  

دخترخاله ام هم میگه طلاق نمیگیرم که بچه رو ازم نگیره. فعلا هم داره طبقه بالای مامانش تنها با دخترش زندگی میکنه. بعدش هم مرده سه ماه پیش اومده وسایلش رو برده. جالبه غیر از وسایل شخصی اش مثلا لباس و مسواک و حوله، مثلا چهار تا کاسه ای که مادرش یه بار کادو براشون آورده هم برده!!!! یا مثلا میز زیر کامپیوتر که تو اتاق بچه برده بوده گذشته بود تو اتاق خواهرزاده هاش!!!!!  

کلا زندگی زناشویی شون داغونه. ولی این دخترخاله ام خیلی صبوره. خب پیش خاله ام هم هست که و اونام هواشو دارند. من اگه بودم، مانی دق میکرد. البته خب مهدی خیلی به مانی محبت داره. ولی شوهر این، کلا بچه رو هم دوست نداره. مثلا روزهایی که میاد بچه رو ببره پیش خودش، می بره میذارتش خونه خواهرش و با دوستاش میره بیرون! یه چیزهایی که آدم باورش نمیشه. ولی من دیدم و باورم شد. 

خلاصه که اون شب من رفتم خونه دخترخاله ام و وسایل رو اونجا گذاشتیم. دیگه فرداش از ساعت هشت و نیم با بوی خوش قورمه سبزی خاله بزرگه از خواب بلند شدم و درسته پا و کمرش داغونه، ولی همه رو رهبری میکرد و نه پلاستیک هم دوغ خریده بود واسه آش ماست بعدازظهر!!!!! دستش هم به کم نمیره ماشاءالله.  

خلاصه منم کمک دخترخاله ها سالاد درست کردیم و بقیه وسایل رو جمع کردیم و دیگه تا ناهار، بقیه هم کم کم رسیدند و دیگه جو فاتحه و ناراحتی نبود. ناهار رو خوردیم و خیییییییلی خوش گذشت. بعدش یه سری از ظرفها رو بردیم طبقه بالا گذاشتیم تو ماشین ظرفشویی دخترخاله و بقیه رو هم هرکی هرچی دستش رسید شست. بعد از ناهار هم دبلنا بازی کردیم. به یاد بچگی ها که تو همین خونه جمع میشدیم و همیطوری خاله قورمه سبزی می پخت. آخی یادش بخیر. 

شکر خدا بزرگ هم که شده ایم، بازم دلمون پیش همه و میخوایم تا بقیه زنده اند، اون روزها تکرار بشه.  

دیگه عصر من همه رو کشوندم تو حیاط و چه حیاط بزرگی هم هست. کفش هم موزاییک و خاله هم داده بود یه خانمی اومده بود تمیزش کرده بود. دو سه تا تخت توش بود و بقیه رو هم فرش و موکت انداختند و پسرخاله انباری هم رفته یه چادر از پشت ماشینش آورد و واسه بچه ها چادر زد که اونا هم خوش باشند و بازی کنند. منم رفتم واسه همه بستنی خریدم.  

حالا فکر کنین ظهر قورمه سبزی و بعدش آش ماست و بعدش هم بستنی و همه دیگه داشتند منفجر می شدند. البته می دونین که من بستنی خور نیستم. واسه بقیه خریدم!  

داشتیم تو حیاط حال می کردیم و نسیم خنک هم میخورد بهمون. بچه ها رفتند آلبوم قدیمی ها رو آوردند و یکی دو ساعت هم با اونا سرگرم بودیم و غش غش به عکسهای قدیمی می خندیدم. دیگه این وسط یکی میوه می آورد، یکی چای تعارف میکرد و نمیدونین چه حال و هوایی بود. من و داداش کوچیکه هم فرت و فرت از همه عکس می انداختیم. 

داشتیم حال میکردیم که داداش بزرگه همه رو زد زیر بغلش و گفت بریم بیرون. هرچی می گفتیم هوابه این خوبی، جا به این راحتی، ولی حالیش نیست که. واقعا نمیدونم چه دردشه که هی میخواد بره بیرون!!!!! خلاصه همه رو کشون کشون برد بیرون البته بزرگترها نیومدند و ما کوچولوها رفتیم!!!!!!!! 

رفتیم طاق بستان و اونجا پسرخاله انباری واسه همه بلال خرید و من نخوردم چون داشتم منفجر میشدم. همینطوری هم میدونم چاق شده ام و از خودم بدم می اومد. خلاصه دیگه تا نه و ده بیرون بودیم و بعدش برگشتیم خونه خاله بزرگه و قورمه سبزی هم گرم کردند که هرکی میخواد شام بخوره. بعدش آخر شب هرکی رفت خونه خودش و قرار بود روز شنبه، بریم بیرون از شهر.  

داداش بزرگه که دیگه در پوست خود نمی گنجید!!!!!!  

خلاصه شنبه صبح بیدار شدیم و تا این جمعیت از خونه هاشون راه بیفتند، ظهر شد و رفتیم یه جا نزدیک شهر صحنه به اسم درکه. که چه هوا و منظره ای داشت.  چند تا روستا بود که تهش میخورد به یه آبشار که خداوکیلی خییییییییلی قشنگ بود. طفلی خاله سومی که واسه چهل نفر کوفته و دلمه و باقلا پلو با مرغ درست کرده بود. ظاهرا قرار بوده خاله کوچیکه و خاله دومی برن کمکش ولی نامرها نرفته بودند! ما گفتیم خب به ما خبر میدادی لااقل ما می اومدیم. بیچاره از خستگی نای نفس کشیدن نداشت. کی راضیه یه نفر له بشه واسه خاطر بقیه. 

دیگه هرکی میوه و خوردنی هرچی داشت آورده بود. بعدش همه گفتند بریم پای آبشار. چون جایی که نشسته بودیم، صد متری از آبشار دور بود. آبش ایننننننقدر سرد بود که خدا میدونه. من که عاشق آبم، جرات نکردم برم توش. ولی بقیه با لباس پریدند تو آب و من که شاخ درآورده بودم. یخخخخخخ بود آبش. مهدی هم اخمش تو هم بود بیخودی! واقعا نمیدونم چش بود.  

البته میگفت بچسب به مانی. خب مانی داشت با بچه ها بازی میکرد. مثلا من چه کارش کنم!؟ بعدش هم خودش حواسش به مانی بود. من دیگه برای چی باید می چسبیدم بهش؟ مهدیه دیگه. باید هرچیزی رو یه جوری کوفت آدم کنه. 

دیگه من مانی رو برداشتم بردم دم آبشار و البته راه رفتنش عجق وجق بود و یه جاهایی پسرخاله برادر کولش کرد بردش که تو آب نیفته. خلاصه رسیدیم به آبشار و چقققققدر قشنگ بود. اینام که زن و مرد ریختند تو آب. حالا فکر کنین هییییچکی لباس هم نیاورده بود! من که جرات این کار رو ندارم. بعد از یه کم هم مهدی اومد و اونم نرفت تو آب. خلاصه بابام و داداش بزرگه و یه سری دیگه از یه صخره رفتند بالا و بابام هی میگفت مانی رو بدین بیاد بالا. یه تیکه سنگ بزرگ هم وسط آب بود که پسرخاله داداش مانی رو برد با بقیه بچه ها گذاشت اونجا. دیگه همه مشغول آب بازی بودند و هی به من فحش میدادند که پاشو بیا تو آب منم همینکه کف پام تو آب بود، از سرما سر شده بودم!  

دیگه بعدش همه برگشتیم و البته من سه دست لباس برای مانی آورده بودم و مانی یه تیکه هم افتاد تو آب که زود لباسش رو عوض کردیم و برگشتیم پیش بقیه. یه سری رفتند نشستند تو آفتاب که خشک بشن!!!!! یه سری هم یه چیزهایی داشتند که پوشیدند. بعدش پسرخاله داداش گفت: بچه ها! بیایییییین! پشت ماشینش، یه عالمه جنس مغازه خاله بزرگه بود، گفت: بیاین اینا رو بپوشین!!!! همه ریختند سر لباسها و هرکی یه تیکه برداشت تنش کرد!!!!! و به این ترتیب، یه سری از جنسهای خاله، همونجا فروش رفت!!!!!  

دیگه غروب خسته و کوفته برگشتیم خونه! قرار بود شام بریم خونه خاله سومی و هرچی از ظهر مونده رو بخوریم. من که اصلا جا نداشتم. بعدش هم چون تولد پسرخاله داداش بود، قرار شد بعد از شام هم بریم خونه دخترخاله و اونجا بزن برقص کنیم. 

منتها دیگه من گفتم بریم خونه خاله بزرگه یه دوش بگیریم. حالا تو راه هم ماشینمون خراب شد و یه صدایی از تو چرخهاش می اومد که نمیدونستیم چیه. کسی هم سر درنیاورد. بالاخره رفتیم خونه خاله بزرگه و من پریدم تو حموم و حالم جا اومد و بعدش حاضر شدیم رفتیم خونه خاله سومی. بعدش شام هرچی مونده بود رو گرم کردیم و خوردیم و همونجا من و مهدی تصمیم گرفتیم، یکشنبه برنگردیم تهران! گفتیم چه کاریه عاخه؟ ما که اینجاییم، یه حالی به خودمون بدیم. حالا که داره خوش میگذره، یه روز دیگه هم بمونیم. ما که چهارشنبه مجبور شدیم تا آخرش سر کار باشیم. 

خلاصه مهدی و آشتی دست به دست هم دادند و یه تابوی دیگه رو شکستند و این شد که ما تصمیم گرفتیم که یکشنبه هم بمونیم کرمانشاه و هم خیالمون از ماشین راحت بشه، هم یه کار بزرگی که من باید انجام میدادم رو انجام بدم. حالا میگم براتون. 

خلاصه شنبه شب بعد از شام رفتیم خونه دخترخاله و اونجا بزن برقص کردیم و بعدش هم کیک خوردیم و پانتومیم بازی کردیم. ساعت یک و دو دیگه هرکی رفت خونه خودش و همونجا قرار شد پسردایی برام از یه شکسته بند سنتی وقت بگیره که برم گردنمو نشونش بدم. خب پسردایی یه بار دیسک کمرش در رفته بوده و میره پیش این آقا و ایشون همونجا جا میندازه مهره رو. به طوری که دیگه پسردایی میتونه همونجا رو دو زانو بشینه. به منم گفت بیا برات وقت میگیرم برو پیشش. 

خلاصه یکشنبه صبح پاشدیم و داداش کوچیکه که ساعت پنج صبح با خانواده اش راه افتاد به طرف تهران و داداش بزرگه هم زنگید به من که پاشین بریم یه وری. منم گفتم اینجا (خونه خاله بزرگه) همه بابت پیک نیک دیروز خسته اند و کسی حال نداره و منم ظهر ساعت سه باید برم پیش شکسته بند. اونم پشت تلفن خودشو میکشت که چرا این چند روز همه اومدند، امروزم بیان! گفتم بفهم! امروز دیگه همه خسته اند. چرا اینقدر به مردم زور میکنی؟ هرکی میخواد بره، خب بره. اونی هم که خسته است خب بذارین استراحت کنه. دیگه اجبارش چیه؟ خلاصه دیگه اونم بچه های دایی و خاله کوچیکه و بچه های خاله سومی رو جمع کرد و البته تا رسیدند و ناهار خوردند، ساعت پنج و نیم شد!!!!!! 

مهدی هم یه کم حالت سرماخوردگی داشت و خونه خاله سومی خوابید. منم با دو تا دخترخاله ام رفتیم پیش شکسته بند. حالا ببینین چی شد. 

رفتیم اونجا و بهش گفتم من اسپاسم عضله دارم و دکتر گفته زیر کتف چپم هم کیست داره! گفت: دکتر بیجا کرده!!!!!!! (بله، خیلی ممنون) 

بعد مهره گردنم رو معاینه کرد و گفت: مهره ات در رفته از جاش. همین باعث متورم شدن عضله های اطرافش شده. دقیقا هم میدونست کجاها دردناکه. خلاصه ما رو دمر خوابوند رو یه بالش و کنار دستش هم یه گاز پیک نیکی بود که روش یه قابلمه آب جوش بود. هی حوله می انداخت تو آب جوش و می چلوند و بعدش می انداخت پشتم. یه جاهایی واقعا نمیتونستم تحمل کنم و میگفتم برش داره. آخرش گفت تحمل کن. تقریبا یه ربع بیست دقیقه این کار رو کرد و بعدش گفت خودشو شل کن و مهره ها رو جا انداخت. بعد گفت پاشو. 

وقتی بلند شدم، از نوک سر تا نوک پام، عرق کرده بودم. گفت برو وایسا کنار دیوار. بعد هی میگفت دستاتو ببر بالا، ببر پهلو، مشتاتو با شدت باز و بسته کن و ... بعد گفت تا چهار روز نرو حموم چون پشتم چسب درد چسبونده بود. (البته من دیروز یه دوش سرپایی گرفتم و پشتم خیس نشد!!) بعد گفت تا چهل روز دیگه هر چند روز یکبار از این چسب بچسبون پشتت و دوغ و ماست اصصصصصلا نخور. فقط شیر بخور. رانندگی نکن و با کامپیوتر هم کار نکن. که بهش گفتم نمیشه. گفت باشه باهاشون کار کن، ولی زیر آرنجت باید پر باشه. دستت رو رو هوا نگیر. بعد گفتم کمرم رو هم جا بندازه که گفت نمیشه و باید یه هفته بین گردن و کمرت فاصله باشه بعدش هم وقتی باید واسه کمر بیای پیشم که بعدش بتونی یه هفته استراحت کنی! منم بهش گفتم پس من بعدا از شما وقت میگیرم که مادرشوهرم رو هم از تهران بیارم که برگشت گفت: 

تو حلال زاده ای!!!!! شیری که بهت داده اند، حلالت باشه!!!!! چون به فکر مادرشوهرتی!!!

بعد دیگه بهش پول دادیم و بیرون اومدیم. البته دخترخاله ام هم مشکل کمر داشت منتها گفت بذار آشتی بشه پیشمرگ ببینم خوب میشه یا نه!!!! 

بعدش که بیرون اومدیم، دهنم عین چوب خشک شده بود. رفتیم خونه خاله بزرگه و واسم آب آوردند و چای خوردم و یه کم حالم جا اومد. اونجا بود که متوجه شدم تورم پشتم دیگه نیست و میتونم راحت دستامو بالا و پایین ببرم! کسی نمیدونه چقدر خوشحال شدم.  

البته اونجا یه چیز دیگه یادم اومد و اون اینکه من احمق یادم رفته بود آرنج دست راستم رو به آقاهه نشون بدم. همون که دو سال پیش رفتم تو تیزی چارچوب آلومینیومی در دستشویی. خب هنوزم دردناکه.  

خلاصه یه کم حالم جا اومد و برگشتم خونه خاله سومی. مهدی از خواب بیدار شده بود و منم همه چی رو واسش تعریف کردم و گفتم الان پاشو بریم با هم آرنج دستم رو هم نشونش بدم که گفت حوصله ندارم. 

 کاشکی خودم میرفتم. 

دیگه وسایل رو برداشتیم و شام رفتیم خونه خاله دومی. اونم از بیرون غذا گرفته بود. دیگه خوردیم و خوابیدیم.  

دیروز صبح هم راه افتادیم به طرف تهران. البته قبلش رفتیم در خونه دایی و دختردایی بزرگه رو هم با خودمون آوردیم. خاله دومی واسه تو راه، یه کم پنیر و نون و میوه و گوجه خیار داده بود بیاریم. دوباره رفتیم تو همون پارک بالای اسدآباد و دیدیدم زکی، یارو دکه ای، بسته! شکر خدا خاله چای هم داده بود که من قبلش ریخته بودم تو فلاکس و مهدی هم رفت از یه جای دیگه لیوان یه بار مصرف خرید و اومد و صبحانه خوردیم و راه افتادیم. ظهر رسیدیم تهران و مهدی کباب خرید و دختردایی بزرگه خواست بره خوابگاه که من نذاشتم و گفتم ناهار مهمون مهدی هستیم، بمون. 

دیگه ناهار خوردیم و خوابیدیم. عصر هم پاشدم چای دم کردم و کم کم که به دستم فشار نیاد پاشدم لباس انداختم تو ماشین و چمدونها رو باز کردم. بعدش تا آخر شب با مهدی نشستیم به حرف زدن در مورد موضوعی که پیش اومده بود. حالا میگم چی بود. البته دختردایی رو هم عصر برردم دم مترو که بره خوابگاه. مانی هم که با مهدی رفت حموم. شکر خدا شام یه ذره کباب مونده بود که دادم به مانی.  

خب، اگه موافق باشین اون جریان رو پس فردا بگم براتون. آخه پنجشنبه باید بیام اداره. سر فرصت بشینم بگم. 

خب دیگه من برم. دست حق به همراه همگی.



تاریخ : سه‌شنبه 4 خرداد 1395 | 11:57 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (50) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر