X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلااااااااام و صد سلام.  

پنجشنبه است و من سر کارم. تقریبا هشت و سی و یکی و دو دقیقه رسیدم اداره. باورتون میشه کللللللللی کار دارم؟ همون اولش یه چای واسه خودم ریختم و کارها رو لیست کردم. یکی از کارها هم پست امروز بود که کم و زیادش رو نمیدونم ولی می نویسم.  

 

خب، یکی از کارهایی که ما بابتش رفتیم کرمانشاه، مساله داداش بزرگه و دختردایی بود. یعنی رفتیم که اگه خدا بخواد، مساله رو با زندایی عنوان کنیم. البته مامانم میگفت: نمیشه و مراسم ختم داریم و از این صوبتا. ولی من و داداشم هی میگفتیم باید بالاخره بگیم. من که نظرم این بود مامان که دو روز جلوتر از ما رفته بود، عنوان کنه که گفت اصلا حرفشو نزنین. بذارین مراسم تموم بشه بعد، شماها زندایی تون رو نمی شناسید. من می شناسم میگم الان نه.  

بعدا هم ثابت شد حرف مامان درست بود. 

خلاصه مراسم پنجشنبه شب تموم شد و جمعه که خونه خاله بزرگه بودیم، ما هی می گفتیم مامان این زندایی رو از لای دست و پای بقیه بکش بیرون یه چیزی بهش بگو آخه. 

اگه یادتون باشه گفتم که جمعه عصر داداش بزرگه همه جوونها رو انداخت تو گونی و برد طاق بستان. خب یه سری نیومدند.  

ما یه دخترخاله بزرگ داریم که دختر همون خاله بزرگه است. اصلا نوه اوله. خب ماها خیلی روش به عنوان دخترخاله بزرگ حساب نمی کنیم چون کارهاش خیلی رو عقل و منطق نیست. البته به نظر خودش منطقیه، ولی بقیه قبولش ندارند. مثلا از داداش بزرگه اش حمایت کرد و گفت داداشم باید از زندگی لذت ببره پس در نتیجه باید زن دوم بگیره و سر ازدواج خودش هم دو تا خواستگار داشت که گفت: من مهندس الکترونیکه رو انتخاب می کنم نه مهندس کشاورزی رو، چون مهندس الکترونیک کلاسش بیشتره، و این در حالی بود که مهندس مکانیکه، قبلا خانمش رو طلاق داده بود و یه پسر داشت و البته اینا ملاک نیست. دلیل طلاقش مهم بود که زنه رو تا حد مرگ کتک میزد و کلا آدم مشکوکی بود و زنه که تو روستاهای شمال زندگی میکرد، دمشو گذاشت رو کولش و بچه شم گذاشته بود و فرار کرده بود. بعد دخترخاله ترگل ورگل ما رفت زن طرف شد. که البته بعد از سیزده سال هم جدا شد و بعد از جداییش گفت:  

من از اول باید اینا رو میدونستم و درسته شماها گفتین ولی خودم باید تجربه میکردم! 

اینا رو گفتم که یه شمه ای از کارهاش داشته باشین. از اون طرف هم ایشون سابق بر این، همکلاس زنداییم بوده و وقتی داییم دنبال زن بوده اون زمان، ایشون یه دوستش رو معرفی میکنه که اون دوستش ظاهرا خیلی خوشگل و همه چیز تمام بوده ولی زن داییم نمیشه. بعد اینم رو میکنه به زنداییم و میگه: تو زن دایی من میشی؟ زندایی هم گل از گلش میشکفه و میگه: آره! 

و بدین ترتیب دایی من با عرضه ترین و هنرمندترین و بهترین زن کرمانشاه نصیبش میشه و این لعبت میاد تو خاندان ما! قبلا از دست هنرهاش تعریف کرده ام. همین سری آخر که اومده بوده خونه مامانم اینا، یه عالمه ملافه هم آورده بوده با خودش و به مامانم میگه: شوهرم خیلی سال پیش این ملافه ها رو خریده بود ولی من ندوخته بودم. سه روز قبل ازمرگش هم هی بهم اصرار میکرد که: زن! بیا این ملافه ها رو بدوز ولی من ندوختم (کلا حال انجام هیییییییچ کاری رو نداره. )  

حتما دایی بیچاره بهش الهام شده بوده که میخواد بمیره، گفته لااقل وقتی خواهرهام ریختند تو این خونه، کمتر بفهمند از دست این هنرمند چقدر حرص خورده ام!  

خلاصه ملافه ها رو آورده بود و مامانم دوخته بود براش. مهم نیست خودمون کاری رو انجام بدیم. بالاخره یه آدم حرص خور مسوولیت پذیر اونو انجام میده، شما خودشو ناراحت نکن! 

خب، اینا همه اش مقدمه بود. بریم سر جمعه عصر! 

آها، یه چیز دیگه هم بگم. ما یعنی من و مامان و داداش بزرگه با هییییچ کسی در مورد کاری که میخواستیم بکنیم صحبت نکرده بودیم. یعنی فامیلی که همه تو لنگ هم هستند نمی دونستند ما اصلا برنامه مون چیه. البته سر خبرچینی و ندونم کاریهای خاله کوچیکه تو تهران، همون چند ماه پیش همه فهمیده بودند که این دو تا گل نوشکفته همدیگر رو میخوان ولی اینکه برنامه مون چیه، ماها کلا هیچی نمی گفتیم. حتی جالب بود برام که دخترخاله هام که اینقدر باهام صمیمی هستند هم هیییچی ازم نپرسیدند. تو مراسم هم، همون ظهر پنجشنبه که برای همه آبگوشت بار گذاشته بودند (مامان من بار گذاشته بود) دیگه دخترخاله دومی ام (که یه دختر خییییییییلی باعرضه است و از بچگی همه بهش می گفتند مامان از بس که تر و فرزه) دیگه خونش به جوش اومد و گفت: زندایی عین مادرشوهر منه! انگار نه انگار اینهمه آدم مهمونشند! ماها داریم تو آشپزخونه خودمون رو هلاک می کنیم، ایشون تو اتاق داره با مهمونها حرف میزنه!  

من حتی اونجا هم دنباله حرفش رو نگرفتم. فقط خندیدم. 

یعنی شاید میخواست حرف بندازه ببینه مزه دهن من چیه. که من هیچی نگفتم.  

خلاصه همون جمعه شب که ما رفتیم طاق بستان، دخترخاله بزرگه ـ کاملا خودسر ـ میشینه با زندایی (تو جمع البته) حرف میزنه که چرا دخترهاتو شوهر نمیدی و الان پسر خوب خیلی کمه و اصلا بیا دختر کوچیکه ات رو بده به داداش بزرگه آشتی! (البته مدیونید فکر کنید این بیچاره ها اسم دارند! اینا که اسم ندارند، همه با نسبتهایی با آشتی یا کوچیکه و بزرگه صدا زنده میشن!!!!!!!) 

زندایی هم میگه نه و ازدواج فامیلی خوب نیست و از این صوبتا.  

ما که از طاق بستان برگشتیم مامانم در یک حرکت معجزه آسا منو یه جا تنها گیر آورد (آخه تو اون شلوغی، خلوت کجا بود) و گفت: آشتی دخترخاله بزرگه ات خودسر با زنداییت حرف زد و اونم میگفت نععععععع! 

بعد که ما اومدیم، زندایی دختردایی  کوچیکه رو برد یه گوشه راهرو باهاش یه ساعتی حرفید که ما نفهیمدم چی گفت. کسی هم چیزی به روی خودش نیاورد.  

خلاصه دیگه هرچی برنامه میذاشتیم واسه باغ و صحرا و اینور و اونور، زندایی با کمال میل می اومد. تا بالاخره مامانم یکشنبه شب میره با زنداییم می حرفه و میگه: من حس میکنم این دوتا به همدیگه علاقه دارند و میخوام دخترت رو واسه پسرم خواستگاری کنم. اونم به مامانم میگه: راستش خودت میدونی چقدر خاطرت برام عزیزه و من تو رو اصلا جدای بقیه دوست دارم و از این حرفا. ولی من از ازدواج فامیلی میترسم. مامانم هم میگه: خب من و شوهرم هم فامیل بودیم و ازواجمون یکی از بهترین ازدواجهای فامیل بود. این تنها دلیل رد یا قبول کردن یه ازدواج نیست. در هر حال فکر کن رو حرفم و خواستی با بچه هات هم مشورت کن. اونم میگه باشه. دیگه قرار میشه مامانم بعدا بهش بزنگه و نتیجه رو بگه. 

دیگه دوشنبه شد و من و مهدی و مانی و دختردایی بزرگه هم اومدیم تهران. البته اینم بگم. یکشنبه شب که شب آخر بود، دختردایی کوچیکه تو تلگرام برای اولین بار با من سر این ماجرا صحبت کرد و حالا منم خونه خاله دومی بودم و نمی تونستم خوب بتایپم. ولی اون برام نوشت که یه عده تو فامیل هستند که نظر مامانم رو نسبت به داداشم عوض کرده اند و اصلا چند وقت پیش بدی داداشت رو پیش مامانم گفته اند و فقط میخوام بدونم دخترخاله بزرگه اون شب که با مامانم سر این جریان حرفیده، آیا با هماهنگی شما بوده؟ که گفتم: خیر. من فقط با ایشون بنا به ضرورت سلام و احوالپرسی میکنم و اگرم بنا به گفتن باشه، کلا واسطه رو قبول ندارم. داداشم بزرگتر داره و قرار بوده مامانم با مامانت بحرفه. بعدا اگر نیاز بود، من می حرفم. دخترخاله خودسر عمل کرده و من کاری به دخترخاله و مرامش ندارم. ولی اینجا شاید فکر کرده نوه بزرگتره و باید یه کاری بکنه. درسته که باید با بقیه یه مشورتی میکرد ولی تا اونجایی که میدونم کارها و حرفاش در جهت جوش دادن قضیه بوده. و هیچ حرفی مبنی بر منفی کردن داداشم پیش مامانت نزده.  

بعد دختردایی گفت: من میگم فردا (یعنی دوشنبه) مامانت و بابات و داداشت بیان خونه ما. 

که دیگه من جوابشو ندادم. چون راستش تا جریان یه کم اوکی نشه، دلم نمیخواد پدر و مادرم برن اونجا و سنگ رو یخ بشن خدای نکرده.  

خلاصه دوشنبه که ما اومدیم تهران، تا رسیدیم و مهدی رفت کباب بخره، خود دختردایی بزرگه برای اولین بار حرف رو وسط کشید و باهام حرفید سر این جریان و من اونجا فهمیدم اینم راضیه. و گفت خواهرم گفته اگه مامان بگه نه، من جلوش وایمیسم. 

منم گفت: کار اشتباهی میکنه. هیچکس واسه آدم پدر و مادر نمیشه. هیچی ارزش نداره آدم جلوی پدر و مادرش وایسه. صد تا زن و شوهر میان و میرن ولی پدر و مادر یکی هستند. به نظر من اگه یه کم بیشتر صبر کنه و این جریان یه کم دیرتر انجام بشه و مامانتون راضی بشه، بهتره تا اینکه بخواد یه هفته ای بدون رضایت مادرتون انجام بشه. برادرم هم به کوچیکه گفته بوده که اگه خدا بخواد و این وصلت سر بگیره، من پنجاه سال قراره داماد خانواده شما باشم. پس بهتره صبر کنیم تا رضایت زندایی رو بگیریم.  

بعد نظر دختردایی بزرگه این بود که عمه (مامان من) بمونه کرمانشاه و کارها رو ردیف کنه. گفت مامانم بلد نیست حرف بزنه و نظر برادرهام رو جلب کنه. عمه خودش باشه بهتره. منتها یه مشکلی بود و اینکه سه شنبه دیگه عروسی برادر عروس کوچیکه مونه. در نتیجه مامانم حتما باید می اومد تهران. دیگه ببینین چه شیر تو شیریه!!!!!!!!

خلاصه که دوشنبه عصر دختردایی بزرگه برگشت خوابگاه و ما خونه تنها بودیم. داداشم از کرمانشاه زنگید و کلللللللی باهام حرفید که زندایی هنوز جواب نداده ولی اگه خدا بخواد و جوابش مثبت باشه چه کنیم و برنامه چی باشه؟ 

دیگه آشتی عجول هم افتاد وسط که آره، هفته دیگه چهارشنبه شب راه بیفتیم به طرف کرمانشاه و پنجشنبه شب بله برون باشه. البته این منوط به اینه که وقتی مامانم اینا برمیگشتند تهران، سیر و پر با زندایی می حرفیدند و تلفنی همه کاره رو می کردیم و همه حرفها رو می زدیم و به همه توافقات می رسیدیم. خلاصه برنامه ریزی اینجوری بود و من دیگه دو هزار برنامه تو ذهنم ردیف کردم و گفتم ما باید یه حلقه و پارچه و چادر بخریم و همه اش فکر میکردیم که خودم برم چادر رو از کوچه برلن بخرم و یکشنبه هم برم یکشنبه بازار و آینه کوچیک و شمع و پارچه خوشگل و قند و قند شکن و اوووووووه همه اینا رو بخرم و بیارم تزئین کنم و لباس چی بپوشم و مرخصی رو چه کار کنیم و کی بریم و کی بیاییم و هممممممممه این فکرها تو مغزم می چرخید و مغز بدبخت عین ماشین لباسشویی می چرخید و برنامه میریخت و هی به داداشم می زنگیدم و هی با مهدی می حرفیدم و از این صوبتا تا بالاخره سه شنبه صبح شد و ما اومدیم اداره و مامانم اینا هم از کرمانشاه راه افتادند. 

همون وسط های راه، مامانم بهم اس داد که زنداییت دیشب با دخترش حرفیده و گفته من به شدددددددت مخالفم. بعدش از وزارت علوم تهران به دختردایی زنگیده بودند که بیا تهران بلکه کارت درست بشه.  

دیگه وقتی زندایی گفت مخالفه، ماشین لباسشویی مغز منم از کار افتاد و فکر کردم تا پروسه رضایت زندایی بخواد طی بشه، زمان زیادی می بره پس بهتره منم یه استراحتی به  مغزم بدم و اصلا ببینیم چی میشه. 

این وسط سه شنبه شب زنداییم با پسر دایی بزرگه مساله رو عنوان میکنه و اونم خیلی خوشحال میشه و میگه کی از عمه اینا بهتر و کلی هم از داداشم تعریف میکنه. آخه داداش بزرگه و پسردایی بزرگه یه سال با هم اختلاف سن دارند و خیلی با هم جورند و پسردایی هم واقعا بچه خوبیه. اونم یه حمالیه مثل ماها! 

منتها علیرغم موافقت پسردایی، بازم زندایی میگه نه. میگه ما تازه رابطه رو درست کرده ایم و با این ازدواج نکنه فامیلی مون خراب بشه و من مخالفم. 

فعلا دختردایی تهران خونه بابای منه! همه راضی و زندایی هم ناراضی. تا ببینیم چی میشه.  

این از این.  

بریم سراغ یه ماجرای دیگه. 

فقط ببینین من امروز چقدر دارم براتون قصه میگم ها! بعد نگین آشتی کم می نویسی.  

روز سه شنبه که رفتیم خونه، این چسب دردی که روی مهره های گردنم بود، واقعا کلافه ام کرده بود. بعد مهدی گفت اینا باید دو روز رو بدن باشه. منم از خدام بود درش بیارم. اینه که مهدی چسب رو کند و پوستم هم باهاش کنده شد. ولی بالاخره پوستم بعد از دو روز یه نفس راحتی کشید. بعد خواستم برم حموم که خاله زنگیدکه هشت و نیم میای منو ببری سر ماشین خطی ها؟ گفتم باشه. 

قبلش خمیر جوجه چینی رو حاضر کرده بودم و فیله ها رو انداختم توش و پریدم تو حموم. حسابی خودمو شستم و بیرون اومدم حسابی تر خودمو خشک کردم که یه وقت گردنم نچاد. کله مو روسری پیچ کردم رفتم خاله رو رسوندم در ماشین خطی ها و برگشتم. چه طوفانی هم بود. 

بعدش که اومدم خونه همسایه گفت شب ساعت نه جلسه ساختمانه.  

هررررررررچی به مهدی گفتم برو، گفت نمیرم. من چه میدونم چی باید بگم تو تصمیم گیری ها. تو اینا رو صد ساله می شناسی و خبر هم داری که خانواده ات نظرشون چیه. خلاصه هرچی من گفتم، قبول نکرد و نرفت. آخرش گفتم واسه خونه بابات باشه میری؟ گفت: آره میرم. چون اولا بحث چهار میلیارد تومن پوله، بعدش هم بابام نمیتونه خوب حرف بزنه. 

و من یاد گرفتم یکی مثل زنداییم چطوری یه عمر راحت بوده از همه چی و خورده و خوابیده. البته اونم سختی کم نکشیده که حالا به وقتش میگم براتون. 

ولی در نهایت منظورم اینه که اگه من یه زن بی دست و پا بودم، خب مهدی مجبور میشد بره. که متاسفانه خاک تو سرمه و بی عرضه نیستم . کلا به من میرسه میاد استراحت و هالی دی! 

حالا فکر کنین من نیاز دارم این روزها خیلی استراحت کنم تا مهره های گردن جا بیفته و باید تا میشه دراز بکشم و کی دلش برای آشتی میسوزه؟ کی میگه یه باری از رو دوش آشتی بردارم؟ تنها کاری که مهدی کرد، یه چسب درد دیگه برام گذاشت که کاشکی نمیذاشتم. من کلا گه خور شدم اگه بخوام چسب درد رو زود بردارم. همون باید به حرف آقاهه گوش بدم و ده روز یکبار برش دارم. 

خلاصه تشریف مبارکم رو بردم خونه همسایه. دلم میخواست جلسه زود تموم بشه و برگردم یه دور با مانی فلوت تمرین کنم. چون چهارشنبه فلوت داشت و هیییییییچی تمرین نکرده بود مرتیکه. دو سه هفته دیگه هم که جشنه وآقا هیچی بلد نیست. 

خلاصه رفتم و از هشت تا همسایه، کلا چهارتا جمع شدیم و یه واحد که خالیه و سه تای دیگه هم گفته بودند هر تصمیمی بگیرین ما قبول داریم. اونجا سه تاشون مرد بودند و من. البته خانم صاحبخونه هم بود و همون موقع هم براشون مهمون اومد که خانمه رفت اونور سالن نشست پیش مهمونها. من موندم و سه تا آقای همسایه. توافق کردند من بشم نماینده ساختمان!!!!!! 

هرچی من میگفتم نامسلمونا! من کارمندم، صبح میرم شب میام. اصلا نمیرسم به این کارها، ولی می گفتند: نه آشتی خانم! ما میدونیم شما صبح شش و نیم میری و غروب میای ولی کاری نداره که. شما فقط شارژ جمع کن و خرجها رو بده، بقیه اش رو خودمون کمکت می کنیم. 

خلاصه از من اصرار و از اونا انکار. آخر هم رای همه این بود من بشم نماینده و این در حالیه که من اصلا نمیدونم ماتحت خر، چند تا بالاخونه داره! یه بیلان از سال قبل دادند دستم که من نمیدونستم اصلا کاغذ رو باید کدوم وری دست بگیرم!!! اصلا آیا بیلان بود یا بیلاخ؟؟!! 

این چسب درده هم داغ شده بود و من داشتم الو میگرفتم. هی دلم میخواست بگم بابا من اصلا شارژ همه تون رو میدم، بیایین نوبتی پشت منو بمالین که از داغی این چسب دارم میسوزم!  

چی میریزن تو این چسبا؟ این قراره درد رو بگیره؟ خب پوستم کنده شده نامردا!!!!!!!!

خلاصه نشستیم به حرف زدن و یکی قبلا نظامی بوده و در عین دیکتاتوری خیلی مهربون بود و یکی  خیلی خود رای بود و یکی دیگه هم به شدت فنی ولی دل نازک بود و قهر میکرد و باید نازش رو می کشیدیم.  منم که پشت آتیشی بودم!!!!! خلاصه قرار شد از اول تیر من دفتر و دستک رو دست بگیرم. دیگه ساعت یکربع به یازده شد و گردن شکستم اومدم بالا.  

دیدم مانی خوابه. گفتم: بیا آقا مهدی! من امشب میخواستم با مانی موسیقی تمرین کنم. هی وقت گرانبهای منو میگیرین، نمیذارین به کارهام برسم. 

اونم خندید و گفت: مبارکه نماینده شدی!  

حالا انگار نماینده مجلس سنای آمریکا شده ام!!!!!!!!

بعد دیروز اومدم اداره و تو راه هی با مهدی می خندیدیم به اینکه من نماینده ساختمان شدم. یاد فیلم مارمولک افتادم. یادتونه یه نماینده توش بود که یه نفر براش تبلیغ میکرد که بره مجلس؟ هرچی تو نت گشتم، عکسش رو پیدا نکردم. مثلا یه عکس گرفته بود که دستشو به حالت امتناع جلو آورده بود و تبلیغات چی میگفت: این یعنی شما داری به مال دنیا «نه» میگی! (حالا طرف تو اون روستا صبحانه داشت نون و کباب میخورد!!!!!! )

یا طرف دستشو جلوی سینه اش به حالت تواضع گرفته بود و تبلیغات چی میگفت: این عکس یعنی شما در خدمت مردم هستین و با این عکسا دیگه میرین مجلس! 

منم به مهدی گفتم: تازه من میخوام از ین عکسها بندازم و تو شهرک برم عکسامو چاپ کنم و بقیه هم منو بشناسن و کم کم برم برای نمایندگی مجلس!!! 

بعد غش غش می خندیدیم. این در حالیه که آپارتمان هشت واحدی ما، یه واحدش خالیه و یه واحدش هم یه پسر تنها با سگش زندگی میکنه و یه واحد دیگه اش هم یه خانم مسن تنهاست و بقیه هم روی همدیگه ده نفر نمیشیم!!!!!! من شده ام نماینده اینا!!!!!!! 

بعدش رسیدم اداره و سر همین کلی با داداشم حرف زدیم و خندیدیم و اونم میگفت: آشتی! من ازت خواهش میکنم مردمی باش!!!!!!! برو با رفتگرهای شهرک عکس بنداز و کنارشون باش! اختلاس هم نکن و چشمت به پولهایی که از ساختمون جمع میکنی نباشه!!!!! 

خلاصه اینجوری. کم کار داشتم، اینم بهش اضافه شد. 

بعد دیروز مانی رو برده بودم پارک، دو تا بچه با هم دعواشون شد. بعضی از پسرها چقدر وحشی اند. یکی شون با لگد زد تو ط.خ.م اون یکی. دلم ضعف رفت. رفتم با شدت جداشون کردم و گفتم: چرا دعوامیکنین آخه؟ حق ندارین دیگه اینجا دعوا کنین. خجالت نمیکشین؟ بچه های کوچیک نگاتون می کنند یاد میگیرن؟! بعد اون یکی فحش داد که گفتم هرکی فحش بده، دیگه حق نداره بیاد تو این پارک! ده عههه!  

بعد که اینور اومدم اییییییییینقدر با خودم خندیدم که خدا میدونه. گفتم آشتی واقعا شده ای کلانتر محل!!!!!!!! 

اینم تصویر من در حال نشانه گیری دزدان و تبهکاران!!!!!!!!

 

اون روزی که تو کرمانشاه رفته بودیم پیک نیک، مانی از کنار جاده، اینو کند و آورد و گفت:  

مامان، با این، برام نون بپز!!!!!!!!!  

 

خب دیگه من برم. 

آقاجون، من شنبه پست نمیذارم. اجازه بدین شاید یکشنبه تونستم پست بذارم. چون شنبه صبح خیلی سرم شلوغه. خودتون شنبه رو بدون من و با نام خدا آغاز کنین!!!!!!! (البته من دلم پیش شماهاست.) ولی خدا میدونه سرم خیلی شلوغه. پس شنبه رو بهم استراحت بدین. 

دست حق به همراهتون.



تاریخ : پنج‌شنبه 6 خرداد 1395 | 11:25 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (41) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر