X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلااااااااااااام. صبح چهارشنبه همگی بخیر و خوشی و شادی باشه. 

آخ آخ آخ که شنبه هم گذشت و یکشنبه و سر شد و دوشنبه که هیچی و سه شنبه هم که اصلا حرفشو نزن،!!!!!! کجا بودی آشتی خانم؟ نمیگی اینهمه آدم نگرانت میشن؟ ده عه!!!!!!! 

خب، اول گل شنبه رو چهارشنبه بزنیم و بریم سراغ بقیه کارها و امور دنیوی و اخروی!!!!!!   

6037691165034190

 

الان از کجا بگم؟ از چند شنبه؟ آها. باید از پنجشنبه بگم! 

راستش پنجشنبه تا ظهر اداره بودم و من نمی فهمم این چه پنجشنبه های کاریه که اییییییینهمه کار تو اداره هست. آخه مگه میشه آدم پنجشنبه اندازه شنبه کار داشته باشه، اونم حتی وقتی که مدیرعامل هم نباشه!!!!!!! 

خب، اول یه چیزی در مورد الان بگم که الان ساعت 07:24 صبح روز چهارشنبه است و من قبل از ساعت هفت صبح کارت زده ام و یه کم به امور رسیدم و یه جایی هم باید برای یه جلسه ای بزنگم که فکر کنم الان خواب باشند! در نتیجه نیم ساعت می نویسم و هشت می زنگم بهشون!  ببینم تو این نیم ساعت موبایلم چقدر شارژ میشه و من چقدر می نویسم.  

آخه عادتمه. وقتی یه کاری رو شروع میکنم، چک میکنم که دو سه تا کار دیگه ام هم تا پایان اون کار، چقدر پیشرفت داشته اند! اینجوری خیالم راحت میشه که در زمان کم، چند تا کار انجام. شده اند. اینم یه بیماریه قطعا. بیماری به نام «چک تایم چندتا کار!!!!!!» 

پنجشنبه ظهر از یه جا نزدیک اداره سه تا همبرگر و چیزبرگر خریدم شد چهل و شش هزارتومن!!!!!!!!! خب کباب میخوردیم کمتر میشد! خلاصه غذاها رو گرفتم بردم خونه و خوردیم و لالا. واقعا می چسبه.  

دیگه به مامانم گفته بودم نمیریم خونه شون. تازه کرمانشاه چند روز با هم بودیم. گفتم یه کم با خودمون باشیم. دیگه عصر پاشدم و حالم هم خوب نبود. پ شده بودم و خونه هم ریخت و پاش بود. مانی گیییییییر داد که کیک بپزیم. با هم یه کیک پختیم و هی میگفت کی میخوریمش. گفتم بذار خنک بشه، بعدا!!!!!!!! 

خلاصه تا کیک آماده بشه، با مهدی یه کم بالکن رو تمیز کردیم و البته مهدی خیلی حوصله این کارها رو نداره. یه کم وسایل رو جابجا کرد و یه جارو زد که انگار داشت فحش می شنید! دیگه خودم دستمال کشیدم و موکت پهن کردم و یه پتو هم رو موکت و یه پارچه هم روی نرده انداختم که دید نداشته باشه. بعد بالشت گذاشتم و دراز کشیدم. همون برام بس بود! همینو میخواستم.  

برای شام هم طبق فرمایشات حضرت مانی، عدس پلو درست کردم و شام رو هم تو بالکن خوردیم. نظرم این بود که لااقل من و مهدی یا من و مانی شب رو بالکن بخوابیم منتها مهدی ایییییینقدر گفت اینجا حشره داره، جونور داره، پشه داره، شب بچه رو می خورند که خودش که هیچی، مانی هم پشیمون شد. 

البته عصرش رفته بودم ببینم میتونم از دور و بر خونه مون یه سماور زغالی کوچیک یه لیتری پیدا کنم یا نه. که یه دونه بود منتها آقاهه سینی زیرش رو نمیفروخت. گفتم آخه چرا؟ میگفت باید همه ستش رو بخری. سینی و قندون و پارچ و لگن کنارش رو. منم بدم میاد وسایلی که استفاده نمیکنم رو بچینم دور خودم. اولا جا ندارم بعدش هم چیه آدم پول بده به چیزهایی که شاید صد سال یه بارم استفاده نکنه. من حتی قوری برنجی نمیخرم. دلم میخواد قوری چینی مادربزرگم رو بذارم روش. اینم واسه خودم میخوام بخرم وگرنه که مهدی اصلا چای خور نیست و اینو میخوام واسه تو بالکن واسه خودم بگیرم. 

خلاصه شام خوردیم و البته بگذریم که مانی چقددددددددددر اذیتم کرد. از اون روزها بود که به حرف گوش نمیکرد و هی بهانه میگرفت. 

شب جمعه خوابیدیم و صبح جمعه پاشدم صبحانه رو با مانی تو بالکن خوردیم و لبببببب به کیک نزد! هرچی گفتم خودت دیروز گفتی بپز، میگفت دوست ندارم! منم راستش خیلی از دستش ناراحت شدم. بعدش میخواستم یه کم دراز بکشم رو بالکن که ایییییینقدر حرف زد و اذیت کرد که دیوونه شدم و البت پ هم بودم و حالم خوش نبود. دیگه اومدم تو خونه و زنگیدم به مامانم که من از دست مانی دیگه خسته شدم، دو روز میخوام بیام پیشتون استراحت. بغض هم کرده بودم. 

اصلا وقتی اون زنگ رو زدم که حالم واقعا خوش نبود. دلم از مهدی و بی توجهی هاش گرفته بود، از مانی هم که دیگه تا آسمون عصبانی بودم. هرررررچی میگی حرف نزن یه دقیقه، گوش نمیده.  

بعد مامانم پشت خط هی میگفت بهم که ضعف نشون نده جلوی بچه، این فردا حرفتو نمیخونه، مگه اون بچه چه کارت کرده؟ یه کلمه نمیگفت: عیب نداره دخترم، آروم باش، تو خسته ای، البته شایدم اینا رو داشت با زبون خودش میگفت طفلک. من حالم بد بود. 

بعد مانی گوشی رو گرفت و زد زیر گریه و گفت: من مامان آشتی رو خیلی از دیشب اذیت کردم و به حرفش گوش نکردم! خوبه خودش میدونه مرتیکه!  

بعد بابام گوشی رو گرفت (ببینید چه پروسه ای بود!!!) و کلی باهام حرف زد و آرومم کرد. بعدش مهدی بیدار شد و اونم یه سری مانی رو دعوا کرد که چرا اینقدر مامانت رو اذیت میکنی و چرا به حرفاش گوش نمیدی. بعد یواشکی به من گفت: الان چون پ هستی اینقدر حساسی. همیشه منو جرواجر میکردی، حالا این بار مانی دم دستت بود!  

واسه ناهار قرار بود بریم خونه مادر مهدی. چون اونا هم دو هفته بود که مانی رو ندیده بودند. دیگه جمع کردیم و رفتیم اونجا. منم دل درد خیلی بدی داشتم. یه گوشه تمرگیده بودم. بعد حس کردم لباسم کثیف شده. یادم اومد ش اضافه نیاورده ام. دیگه عصرش پاشدم یه سر رفتم نمایندگی کوتون تو دولت که نزدیک خونه مادر مهدیه. یه ش ناقابل خریدم بیست هزار تومن!!!!! چه خبره آخه! مردم چه تند و تند هم می خریدند!!!!!! 

برگشتم خونه و دیگه شب همونجا خوابیدیم و صبح شنبه من و مهدی اومدیم اداره. شنبه بود و روز من! عصر آژانس گرفتم رفتم خونه. یه سر رفتم بازار روز چیزهایی که میخواستم رو خریدم و یه فیلم هم گرفتم. فیلم در مدت معلوم. اومدم خونه هر کدوم از لباسهامو انداختم یه گوشه و واسه خودم با ش و تی شرت دراز کشیدم رو کاناپه و فیلم رو دیدم. خریدها هم کف خونه بود!  

فیلم رو دیدم و ساعت هشت و بیست دقیقه تموم شد. تا نه و نیم پاشدم خریدها رو جابجا کردم، لباسام رو بردم آویزون کردم و واسه یکشنبه شب هم شام پختم. کباب تابه ای. چون همکارم یکشنبه عصر میخواست بره دکتر و من باید به جاش می موندم. دیگه حوالی نه و نیم ، ده مهدی و مانی رسیدند و مانی هم که خواب بود. گذاشتش تو تختش و اومد نشست. خب خیلی با هم حرف نمی زدیم. حرف میزدیم ها، ولی از هم دور بودیم. حالا میگم بهتون. 

بعد دیگه من اومدم خوابیدم و این چسب درد هم که رو ستون فقرات (بالا) بود و واقعا کلافه ام کرده بود. به شددددددت هم پوستم میخارید. خودم فکر میکردم شاید بابت اینه که مثلا چند روزه شسته نشده.  

خلاصه یکشنبه اومدیم سر کار و مهدی هم کار داشت تو اداره. منم که باید می موندم. دیگه چهار و نیم رفتم دنبال مانی و آوردمش مهد و تو راه هم براش یه کارتون خریدم که تو اداره نگاه کنه و تو دست و پای من نپیچه. دیگه تا شش اداره بودم و بعدش مانی رو زدم زیر بغل و اومدم خونه. مهدی هم از اونور رفته بود. البته میخواست بیاد دنبال ما منتها ایییییینقدر ترافیک شدید بود که زوودتر ازده شب نمیرسید پیشمون! اینه که من با یکی از همکارهام رفتم. دیگه تا رسیدیم خونه، شد یکربع به هشت. از خستگی میخواستم بمیرم. یه کم تو پارک بازی کرد مانی تا وقتی که مهدی رسید و منم دیگه رفتم بالا. یه کم بعد اونا هم اومدند منتها من و مهدی از خستگی واقعا داشتیم می مردیم. یه چیزی خوردیم و خوابیدیم. 

دوشنبه اومدیم اداره و تا شب بودیم. وسط روز من و مهدی خیلی با هم تو تلگرام چت کردیم. هر دو از رابطه خسته بودیم. هر دو دلزده بودیم. هی میریم و میاییم. اینا بخش سخت افزاری زندگیه. کار و غذا و رفت و آمد. بخش نرم افزاری باید فعال باشه. در کنار این کارها، یه سوپاپی باید تو ذهن آدمها باشه. یه محبتی ارائه بدن و یه محبتی دریافت کنند. مهدی همه اش معتقده که من عوض شده ام. همه اش میگه خودت باش. همون آشتی سابق.  

خب منظورش اینه که هیییییییی محبت کن. ولی براش نوشتم که من دیگه خودمو گم کرده ام. دیگه نمیدونم کی بوده ام. واقعا هم حس میکنم اون آشتی که بی شائبه محبت میکرد و اون سالها مهدی رو اوووونقدر دوست داشت، مال هزار سال پیش بوده. واقعا اینو بدون اغراق میگم. حس میکنم اون آشتی مال خییییییییلی سال پیش بوده. مال یه قصه ای. که وقتی اون قصه رو می نوشتند، من اصلا وجود نداشته ام. مثل قصه هایی که مادربزرگها از دختر شاه پریون میگن و ما اصلا نمیدونیم مال چه زمانی بوده.  

الان هم همینه. میدونم یه روزی مهدی رو خیلی دوست داشتم. ولی از زمانش خیلی دورم. الان اون آشتی، زن زندگی مهدی شده. تا همین الان هم بهش محبت میکنم. ولی اگه ازش درخواست محبت کنم، شاکی میشه. فکر میکنه دیگه آشتی سابق نیستم. 

شاید هم واقعا آشتی سابق نباشم. آشتی که بی شائبه محبت میکرد. شاید واقعا چشمه محبتم یه طرفه خشک شده. آخه از یه جا باید آب بیاد تو چشمه. بالاخره سفره های زیرزمینی به طور نامحسوس هستند. وجود دارند و آب میریزند تو جشمه. اون میشه آب چشمه. نمیگم خودمون از بیرون سطل سطل آب بریزیم تو چشمه. ولی یه سفره زیرزمینی باید باشه که چشمه آبش رو تامین کنه. آدمها هم همینند. اگه قرار باشه محبت کنند، باید از یه تامین بشن. باید یه آسودگی فکری داشته باشند.  

درسته مدل دوست داشتن منو مهدی با بقیه متفاوت بوده و مهدی خیلی این مدل رو دوست داره! (نه بابا) ولی باید به اینم فکر کنه که منم به محبت نیاز دارم. منم دلم میخواد زن باشم. مورد توجه باشم. منو بغل کنه. نه که فکر کنه من هر وقت که بخوام و برم بغلش کنم، اون آماده است! باید فکر کنه منم دلم میخواد اونم گاهی یه دفعه وسط کارها و روزمرگی ها، بغلم کنه. از خودم بپرسه و بگه خسته نباشی. اگه مردها بدونند خانمها چقددددددددر از این توجهات به ظاهر کوچیک جون میگیرن، همیشه انجامش میدن. قطعا خانمها هم باید همینقدر توجه کنند. من خودم وسط روز بهش می زنگم همیشه. (که البته هفته پیش خیلی کار داشتم و از همدیگه هم ناراحت بودیم و خیلی بهش نزنگیدم!) یا خوراکی که دوست داره براش میخرم. یا حواسم بهش هست. ولی بعد از یه مدت می بینم اون هیچ توجهی به من نمیکنه. هی میره راه به راه بستنی و ماء الشعیر میخره و میذاره تو فریزر با پسرش میخورند بستنی ها رو. ماءالشعیرها رو هم خودش آخرشبها که من خوابم میخوره. نه که بگم اگه من خودم برم بخورم، بدش میاد. اتفاقا مهدی مثل همه مردها، خوشحال میشه از اینکه با زنش بشینه یه چیزی بخوره. 

ولی اینکه خلاصه حواسش به من تنها باشه، خیلی خوبه، خیلی راضیم میکنه. اینکه همه حواسش فقط به مانی نباشه. وسط حرفم هی از مانی نگه. هی منو سرزنش نکنه که مانی رو تنها نذار، مواظب مانی باش. اینجوری من همه اش حس میکنم منو به چشم مادر می بینه. مادر بچه اش. نه به چشم کسی که قراره یه عمر کنار هم باشیم و دست همو بگیریم. 

واقعا این دیدگاه خیلی مهمه. خیلی از مردها هم که از زنهاشون دلزده میشن سر همینه. که خانم، شوهرش رو فقط به چشم نون دربیار و سایه سر نگاه کنه. به چشم کسی که وظیفه داره از نظر مالی و سرپرستی، خانواده رو تامین کنه. همدیگر رو به خاطر خود طرف دوست داشته باشیم. 

باور کنین زندگی یه شکل دیگه ای میشه. یه رنگ دیگه ای میگیره. 

خلاصه هی چت کردیم و البته چرت و پرت بود چت ها. همه اش من میگفتم خسته ام، اون میگفت من از چهار سال پیش خسته  و دلزده ام. بهتره رابطه تموم بشه، دیگه فایده نداره و از این حرفها که جرات عملی شدنش رو هیچ کدوممون نداریم. من فکر کردم یه کم دیگه زمان بگذره. 

فقط یه چیزی برای خودم هم جالب بود. اینکه دلم نمیخواد یعنی قادر نبودم یه طرفه برم سراغش. خسته تر از اینا بودم. نه از نظر جسمی. که از نظر روحی. یعنی نیاز داشتم محبت ببینم.  

خلاصه دوشنبه اینجوری گذشت. 

سه شنبه شد و قرار بود مدیرعامل ساعت سه بره یه جایی. منم شنیده بودم که تو مصلی نمایشگاه صنایع دستی هست. نمیدونستم روز آخرشه. دیگه مدیرروابط عمومی مون گفت امروز روز آخره و حتما برو. منم گفتم برم ببینم میتونم سماور زغالی بستونم یا خیر. دیگه مدیرعامل دیر رفت بیرون و ساعت شد سه و نیم. گفتم نرم دیگه. چون چهار رو ربع هم باید به مانی برسم. ولی گفتم آشتی برو، تو میتونی.  

اینه که خیلی سریع به هر وسیله ای بود خودمو رسوندم به نمایشگاه و به خودم فرجه دادم که حتما تا ساعت چهار و ربع کارم تموم بشه! مردم آروم آروم غرفه ها رو نگاه می کردند و من عین فرفره بدو بدو از راهروها می دویدم و یه نگاه می انداختم. جاهایی که نمیخواستم خرید کنم نمیرفتم. قبلش همکارم گفت برو یه چیزی بخر که هرکی اومد خونه ات بگه: عجب چیزی خریدی! گفتم: همیشه برای دل خودم خریدم میکنم! نه برای دل و خوش اومدن مردم! آخه عکس یه شمعدون لاله خیلی قنشگ بهم نشون داد قیمتش هفتصد هشتصد هزار تومن بود. گفت آدم اینو بخره چه خوبه. گفتم مرد حسابی من هفتصد هزار تومن رو میدم کرایه یه ماه خونه! بیام بدمش شمعدونی که هی تنم بلرزه که نشکنه و خراب نشه؟ نه داداش، ما اینجوری نیستیم!  

خلاصه از نمایشگاه یه زنبیل خوشگل شمالی خریدم که تخفیف خورده بود و پونزده هزار تومن خریدمش و یه سبک دردار کوچیک هم خریدم واسه جای لاک و لوازم آرایش تو خونه. اونم ده تومن بهم داد. 

دو تا روسری خنک هم واسه خودم و مادرم خریدم. البته دلم میخواست واسه مادر مهدی هم بخرم. ولی واقعا نمیدونم سلیقه اش چطوریه. دیگه ساعتم تموم شد و بدو بدو از نمایشگاه اومدم بیرون که برم به مانی برسم. دیدم بیرون تو پارکینگ چند تا چادر به پا شده و یه سری هم داشتند خوردنی می فروختند. ولی یکی از این چادرها، قابلمه سنگی داره! راستش شنیده بودم که دیزی سنگی هست، ولی ندیده بودم. برام جالب بود. رفتم پرسیدم و آقاهه یه توضیح کوتاه داد چون من این پا و اون پا میکردم. خلاصه یکی شو خریدم منتها مشکل آوردنش بود. چون من با این وضعیت دست و گردنم، قادر نبودم به راحتی بلندش کنم. یه کم پیاده بردمش و بعد ماشین گرفتم تا در مهد. اونجا مانی رو برداشتم و رفتم دنبال مهدی. 

بعد چون چهارشنبه عروسی برادر خانم برادرم بود، مهدی میخواست کت و شلوارش رو از خشکشویی شهران بگیره. منتها قبلش مانی خودشو کوبید زمین که حالا که میریم شهران، من میخوام برم پیش مادربزرگ! بعد مهدی ازش قول گرفت که حتما یه ساعته باید بلند شیم و مانی نباید بگه من نمیام. باید پاشه که بریم خونه خودمون چون کلی کار داشتیم خونه مون. اونم ارواح دمش قول داد که حرف گوش بده. 

رفتیم کت و شلوارش رو گرفت و یه سر رفتیم خونه مامان اینا و تی وی داشت دردسر والدین رو نشون میداد. یه کم اونو نگاه کردیم و بعدش مانی و مامانم رفتند بیرون. البته قبلش مامانم کتابهایی که تو نمایشگاه کتاب واسه مانی خریده بود بهش داد که مانی خیلی راضی نبود و میگفت اسباب بازی میخوام. بابام هم گفت: تو بابت کتابها تشکر نکردی! مانی هم تشکر کرد و منم گفتم مامان براش نخر. مامانم گفت یه چیز ارزون دم دست میخرم. دیگه با مانی رفت بازار روز و برای مانی از این ستهای پلیس خرید. که تفنگ و دستبند و از این چیزها داره. پسرها هم که عشق پلیس بازی هستند. با هم باغچه حیاطشون رو هم آب دادند و اومدند بالا. خب تفنگ که از همون اول کار نکرد ولی مانی با دستبند خیلی حال کرد! همه اش دست همه رو دستنبد میزد و میشد پلیس.  

بعدش دیگه ساعت هفت راه افتادیم به طرف خونه که مانی اولش یه کم بدقلقلی کرد بعد هیچی نگفت. دیگه رفتیم و من در خونه دوستم پیاده شدم که دو تا ناخنم که شکسته بود رو بدم درست کنه. خوب شد مانی رو نبردم. چون خواهرش بود و بچه اش رو هم آورده بود. حوصله این شلوغ بازی رو واقعا نداشتم! دیگه ناخنم رو درست کرد و بهش گفتم منو تا خونه برسون چون مهدی ماشین رو برده بنزین بزنه.  

دیگه اونم منو رسوند و اتفاقا دیدم تو ماشینش میوه هست که آوردم واسه فردای مهد مانی! ما با دوستامون اینجوریم داداش!  

اومدم بالا که مهدی گفت: عه، میخواستم بیام دنبالت. چون ساعت نه باید میرفت شلوارش رو از خیاط میگرفت چون باید پایینش رو میزد تو. دیگه تا اون بره و بگرده، من پریدم تو حموم و زود دراومدم. یه چیزی خوردیم و خوابیدیم. 

دیروز اومدیم اداره و من سه و نیم در اداره وقت آرایشگاه داشتم. موهامو براشینگ کرد و یه شال نازک هم آورده بودم با خودم که بعدش موهام خراب نشه. خلاصه وقتی سشوار کشید دیدم موهام چقدر بلند شده از پارسال! ولی حالا دیگه کوتاهش نمیکنم. چون خوب بلند شده. یعنی اینقدر خوب کوتاه کرده که الانم که بلند شده، مرتبه. دیگه رفتم دنبال مانی و بعدش مهدی. رسیدیم خونه، مهدی خوابید و من یه کم به مانی عصرونه دادم و بعدش آرایش کردم. دلم میخواست دراز بکشم یه کم چون پشتم واقعا درد میکرد. آخه شب قبلش این چسب درد لعنتی رو درآورده بودم. چون زیرش حسسسسابی حساسیت از پوستم زده بود بیرون و جوش زده بود و داغونم کرده بود. دیگه نمیزنم تا زخمها خوب بشه و یه چسب دیگه پیدا کنم. منتها الان گردنم یه هوا درد میکنه. خلاصه آرایش کردم و دیگه مهدی هم پاشد حاضر شد و راه افتادیم.  

خب مراسم تو یه هتل خیلی باکلاس بود که من تا حالا که نرفته بودم. (نیست همه هتلهای با کلاس ایران و جهان رو رفته ام، از اون جهت!!!!) پر بود از خارجی و ماشینها هم همممممه آنچنانی. که ما با پراید عزیزمون رفتیم. که البته اصصصصصصصصلا برای من مهم نیست این چیزها. 

خلاصه رفتیم عروسی و خانم برادرم، خواهرشوهر عروس بود. کپل خان هم توی قسمت مردونه بود. شکر خدا بی تابی کرد و اومد یه کم دیدیمش. یه چیزی که به چشمم اومد این بود که خانم برادرم اونجا بچه رو به خیلی ها داد بغل کنند!!! خیلی ها بچه رو ناز می کردند و باهاش حرف می زدند. دیشب هم به مهدی گفتم. که چیه که بغل ماها و دخترخاله های ما با اکراه میده! اینم یه مدلشه دیگه. هرکی یه جوره. 

خلاصه دیگه یه کم رقصیدیم و همه از من توقع دارند که هی برقصم. البته خودم هم از خودم همین توقع رو دارم. دیشب هم مقادیری با کفش رقصیدم و بعدش خانم برادرم گفت بیا مدل تو، کفشامون رو دربیاریم که استقبال کردم و تازه فهمیدم رقص بدون کفش چقدر دل انگیزتره!  

یه کم هم بدون کفش رقصیدیم و من دیدم گردنم واقعا داره اذیتم میکنه و دیگه با عزت و احترام رفتم نشستم. خلاصه دیگه تموم شد و پاشدیم اومدیم خونه.  

شکر خدا سد بین من و مهدی شکست و با هم مهربون شدیم. عروسی یکی دیگه بود، فیل ما یاد هندستون کرد!!!!!!!! (هه هه هه و .......) 

خب، بریم سر داستان زندایی عزیز ما!!!!!!!!!  

جونم براتون بگه که هفته قبل، پنجشنبه بود فکر کنم که زندایی با پسر کوچیکه اش اومد تهران!!!!!! خب همه شاخ درآوردیم. گفتیم حتما اومده ته و توی ماجرای داداشم با دخترش رو دربیاره و یه خبری میشه. 

خلاصه اومد و یه راست رفت خونه خاله کوچیکه! پسرش هم به دادشم زنگیده بود که خواستیم آخر اون هفته بیاییم که یه سره بریم تفریح و پیک نیک، ولی گفتم زودتر بیاییم، بیشتر بگردیم!!!!!!!!! یعنی کلا ما رو به چشم شهر بازی می بینند! که البته خودمون مقصریم. کارم با این قسمتش نیست. 

بعدش زندایی کلا نیومده خونه مامانم. البته دو سه بار همدیگر رو خونه خاله کوچیکه دیده اند ولی بحث نشده. منتها از اون طرف ظاهرا دو سه روز پیش قرار بوده شب برن پارک ارم. بعد داداش بزرگه میره خونه خاله که ببرتشون پارک ارم، پسردایی کوچیکه تا داداشم رو می بینه، اخماشو میکنه تو هم!!!!!! (این همون بود که هفته پیش از خواستگاری داداشم از خواهرش استقبال کرده بود!!!!!!!) 

بعد که یه کم اخم میکنه به داداشم، میره تو اتاق. خب خونه خاله کوچیکه بوده اند. خاله کوچیکه میره تو اتاق میگه: چته؟ از چی ناراحتی؟ این پسر، خواستگاره، کار بدی نکرده که. مگه مامانش بد بوده براتون تو این یه سال؟ الان خواهرت کجاست؟ خوابگاه. اون پنج سال هم که خارج از کشور بوده. تو این یه سال همه اش رفتین و اومدین خونه مامان آشتی. اینهمه براتون زحمت کشیده. الان چی شده که نمیرین خونه اش؟ چرا رو ترش میکنی به پسرش؟ خواستگاری که جرم نیست.  

خلاصه حساب کار رو میده دستش و اونم یه کم بعدش میاد بیرون و سلام احوالپرسی میکنه.  

می بینین؟ سرشون رو میزنن، تهشون رو می زنند، واسه تفریح میان تهران. کرمانشاه هم همینه. زنداییم همه اش منتظر بود بقیه قرار مهمونی و پیک بذارن بره، خب اگه خوبه، اگه خوش میگذره، تو هم باید یه حرکتی بکنی. الان منظورم این نیست که بگه: حالا که اینا منو می برن تفریح منم بهشون دختر بدم!!!!!! اونم مادر دختره. حتما یه سری شرایط واسه خودش داره. تو این چند روز خاله کوچیکه پرسیده که داداش آشتی چی داره؟  

منم میدونم داییم، دارایی کوچیکش، یه کارخونه است. میدونم خیلی پولداره. ولی اون دیگه ما رو می شناسه. ماها آدمهای ساده و زحمتکشی هستیم (از خود متشکر) بعدش خود خانواده زنداییم مگه چی دارند و چی هستند؟ نمیخوام دهنم باز بشه و بسته نگهش میدارم. ولی قربون خدا برم که به بعضی ها فقط پول میده و هیچی نمیده.  

البته بگم ها، دختردایی ها هر دو به شدت موافق این وصلت هستند. حتی دو سه روز پیش خونه خاله کوچیکه بوده اند، زندایی می توپه به دختر کوچیکه که چرا این پسره رو میخوای؟ خاله میگه دختره سرشو انداخته بوده پایین گریه میکرده. آخرش دختر بزرگه میره تو شکم مادره که دیگه بس کن و از این حرفا.  

خلاصه یه شیر تو شیریه که خدا میدونه. دیشب از داداشم می پرسم چه خبر؟ میگه تو مرحله شصت شصتیم! هرچی ما میگیم، زندایی شصت نشون میده!!!!!!  

البته من نظرم اینه که داداشم با پسردایی بزرگه بحرفه و اونو بیاره تو جبهه خودش. خلاصه این از این ببینیم چی میشه.  

خود منم الان کلی گوشت و وسیله از دفعه قبل واسه مهمونی پاگشای پسرخاله تو فریزر دارم که فعلا این مهمونی رو کنسل کرده ام. هم به خاطر گردنم، هم اینکه تا زندایی جواب نده، نمیخوام دعوتش کنم که فکر نکنه حالا مهمونی میدم بهش که نظرشو جذب کنم.  

تا خدا چی بخواد.  

این از این.  

دیگه چی مونده بگم؟  

آها. دیشب مانی داشت تو ماشین آهنگ میخوند:. آهنگ گوگوش: تو اون کوه بلندی.  

بعد یه جای آهنگ مانی می خوند: پر غروری، بی ریاضی، با شکوهی!!!!!!! 

میگم مانی، بی ریاضی یعنی چی؟ میگه: یعنی کسی که معلش از دستش راضی نباشه!!!!!!!!!!!



تاریخ : چهارشنبه 12 خرداد 1395 | 11:48 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (21) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر