X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااااام. صبح یکشنبه تون بخیر و شادی و خنده. 

خوبین؟ سرحالین؟ خدا کنه این سه روز تعطیلی حسابی به همه خوش گذشته باشه. البته میگم سه روز، پنجشنبه رو هم حساب کردم ها، چون خودم پنجشنبه تعطیل بودم! 

گل یکشنبه: 

 

یه سری از دوستان پرسیده بودند در مورد این شماره ها! راستش اینا شماره کارت خانم مریم مظفری پور هست که حامی بچه های مریض نصیرآباده. شنبه ها اغلب این شماره رو میذارم اینجا که هرکی خواست، در حد هزار تومن پول بریزه تا بلکه گرهی از کار مریضی باز یشه. 

 6037691165034190

 

خب، سه روز خونه بودم و کلی حرف دارم. اولش خوشحالم که تونستم مقاومت کنم و شبها رو بیاییم خونه خودمون بخوابیم. هرچند که من واسه خونه بابام مقاومت کردم و مهدی واسه خونه باباش. البته اونا اصرار ندارند ما بخوابیم. مانی خیلی مشتاقه. طرف خونه بابای منم که مشتاقند و من نمیدونم شب تا صبح چی میخواد بشه. در هر حال که مقاومت کردیم و کارساز هم شد. 

چهارشنبه شب که رفتیم خونه، اینقدر خسته بودیم که من و مهدی خوابیدیم. البته اینم بگم که چهارشنبه دیرتر از همیشه از اداره بیرون اومدم. یه ساعت آخر ایییییینقدر کار ریخت سرم که نمیدونستم باید از کجاش شروع کنم. رئیسم بیرون بود و هی زنگ میزد و گزارش میخواست. بعد میگفت با گوشیت عکس بگیر و برام بفرست. آخرش فکر کنم ساعت پنج و نیم بود که مهدی خودش رفت دنبال مانی و دوتایی اومدند دنبالم. به نسبت چهارشنبه ها اون ساعت خلوت بود. رسیدیم خونه و فقط بیهوش شدیم! مانی که طبق معمول رفت تو اتاق کارتون نگاه کرد. من و مهدی خوابیدیم و من فقط دیدم یکی داره آروم در گوشم میگه: مامان من گشنمه!  

چشم باز کردم و دیدم ساعت نه و ربعه! پاشدم به مانی نیمرو دادم. گفتم این نیمرو، مال پلیس هاست! با کره درست شده و کلللللللللی زورت رو زیاد میکنه. اونم خورد و بعدش مهدی هم بیدار شد و یه ساعت بعد مانی خوابید. یه کم با هم مهربون بودیم و خوابیدیم. 

پنجشنبه صبح پاشدم و نون نداشتیم. مهدی استثنائا زود بیدار شد و رفت نون خرید. بساط صبحانه رو چیدم و اومد سه تایی صبحانه خوردیم. بعد مهدی دوباره رفت دراز کشید و خودم یه کم به داد آشپزخونه بینوا رسیدم و تمیزش کردم و مواد آش گوجه رو تو فریزر داشتم. روبراهش کردم و یه ظرف از مادرشوهرم از هفته قبل پیشم مونده بود. هفته پیش برام دلمه فرستاده بود. یه کم برای پدرشوهرم آش گوجه کشیدم و کنار گذاشتم. بقیه رو هم ریختم تو یه قابلمه کوچکتر و وسایل رو جمع کردم.البته این وسطها مانی ازم میخواست بیام باهاش فیلم ژوراسیک رو ببینم. واقعا که دنیای پسرها و دخترها خیلی باهم فرق داره. چقدر خوشش میاد از دایناسورها و چه کیفی میکنه وقتی می بینتشون! یه ذره هم با مانی فیلم نگاه کردم و بعدش مهدی بیدار شد و واسه ناهار رفتیم شهران. 

ناهار مامان ماکارونی درست کرده بود و کشک بادنجون. آخه شب قبلش وقتی من و مهدی می اومدیم خونه، تو راهرو یه بوی بادنجون سرخ کرده ای می اومد که نگو! هردو به شدت هوس کردیم. همون عصر به مهدی گفتم برو کشک و بادنجون و نون بخر که گفت از خستگی لهم، از من همچین چیزی زو نخواه! بعدش هم که خوابیدیم. منتها شبش با مامانم می حرفیدم و بهش گفتم، اونم واسه پنجشنبه ناهار، برامون درست کرده بود. خلاصه ناهار رو خوردیم و مانی هم مشغول بازی و شیطنت شد. خونه پدربزرگها و مادربزرگهاش امپراطوری میکنه! 

ظهر خوابیدیم و عصر پاشدیم. مامانم گفته بود دوچرخه مانی رو ببریم. که پشت ماشین بود. عصر من و مهدی، مامان و مانی رو بردیم بلوار پشت خونه مامان اینا که مانی دوچرخه بازی کنه. خودمون هم رفتیم بازار روز یه کم خرده ریز باید میخریدیم. 

مهدی داشت ماشین رو یه جا پارک میکرد که من رفتم مواد شوینده بخرم. که صدای دعوا بلند شد. یه خانم و یه آقا سر جای پارک فکر میکنم با هم دعواشون شد. از اون دعواها!!!! من رفتم خرید کردم و اومدم دیدم دعوا هی داره اوج میگیره. اینقدر ادامه داشت که پلیس اومد. یه جا خانمه جیغ میکشد که چرا ازم فیلم میگیری؟ 

نمیدونم خطابش به کی بود ولی واقعا دیگه شور همه چی رو درآورده ایم، فیلم برای چی میگیریم؟ حالا نمیدونم پسره داشت فیلم ازش میگرفت یا مردم تماشاچی! 

بعدش با مهدی رفتیم پاساژ شهران و اونجا دو تا مانتو خریدم. یکی مشکی و یکی هم خنک گشاد واسه روزهای گرم تابستون. که مهدی پولش رو داد. بعدش دیگه هوا داشت طوفانی میشد و مامانم گفت بیایید دنبالمون. رفتیم دنبالشون و مانی تنبل خان داشت دوچرخه بازی میکرد. آخه زورش میاد پا بزنه، میگه وقتی بزرگ شدم میزنم!!!!!!!! اینم مدل دوچرخه سواری پسر ما!!!!!  

خلاصه دیگه طوفان از دور داشت می اومد و ما هم سوار شدیم و برگشتیم خونه. فکر کنین بابام تو اون طوفان رفته بود کوه!!! دیگه غروب مامانم و داداشم بال کباب کردند و خوردیم و دیگه کسی جا نداشت شام بخوره. شام هم هرکی یه نوکی زد.  

از زنداییم بگم که همچنان در تهران به سر می بره و البته خونه مامانم که نمیاد. مامانم بهش گفته چرا نمیای آخه؟ گفته قبلا خیلی بهت زحمت داده ام، حالا بذار خونه خواهر کوچیکه ات باشم این بار! جالبه که دلش نمی خواد بیاد سر این جریان خواستگاری، بعد دلش هم نمیاد تهران رو ول کنه بره کرمانشاه. یه هفته قبل از سال داییم تهران بود و الانم که تقریبا ده روزه تهرانه. پسرش اینجا باشگاه ورزشی شو میره و خودش هم عصرها با خاله میره انبار پسرخاله. هرکی هم هرررررچی بهش میگه، مرغش یه پا داره و میگه به فامیل دختر نمیدم. تازه یه چیز جالب دیگه هم میگه. میگه شبها شوهرم میاد به خوابم و میگه نکنه با فامیل وصلت کنی!!!!!! این دیگه از اون حرفاست. دروغ میذاره دهن مرده!  

کلا ما هم این بار زیاد تحویلش نگرفتیم. من که هنوز بهش زنگ هم نزده ام. نه که بگم چون بهمون جواب رد داده، منم تحویلش نمیگیرم. نه. ولی خب، خیلی هم دور و برش نمیریم. چون کلا یه کم فکر میکنه هرکی دور و برشه، به خودش داره احترام میذاره. در حالی که اینجوری نیست. به هر حال هنوز این خواهرها یادشون نرفته که چهارده سال آخر عمر دایی رو ندیدند و باهاش رفت و آمد نداشتند که صد در صد این خانم هم کم مقصر نبود. چون آخرین باری که مامانم به موبایل داییم زنگید، داییم گفت: حاجی فلانی، من بعدا باهات تماس میگیرم. که بعدا که مامانم به زندایی گفت، زندایی گفت شوهرم پیش من بود!  

حتی روز لعنتی که دایی به رحمت خدا رفت، من همه اش تو راه کرمانشاه از این میترسیدم که دو تا از خاله هام با زندایی درگیر بشن به خاطر داغی که به دلشون گذاشت. ولی همه نجابت به خرج دادند و هیچی نگفتند. حتی بیشتر از قبل هم زندایی و بچه هاش رو زیر پر و بالشون گرفتند. می تونستند بگن: عزیز ما، برادرمون بود. حالا که نیست، بقیه رو بی خیال. ولی اینجوری نشد. لااقل شماها که شاهدین. 

خلاصه اینجوری.  

حالا امروزم دخترخاله بزرگه که خونه اش تهرانه، مامان و خاله و زندایی رو دعوت کرده. همون که قبلا همکلاس زندایی بوده و تو کرمانشاه هم هی به زندایی در مورد این مساله میگفت. تا خدا چی بخواد. 

برگردیم به پنجشنبه شب که شام خوردیم و بعدش مانی دیگه اییییییینقدر خسته بود که خوابید. مهدی هم بغلش کرد و گذاشتش تو ماشین. برگشتیم خونه خودمون و بلانسبت با هم مهربون بودیم. حالا بعدا بهتون میگم چرا بلانسبت. 

خلاصه جمعه صبح شد و مانی هفت و نیم اومد رو سرمون که من گشنه ام! خب عادت هم کرده صبح زود بیدار بشه! خواب آلود پاشدم بهش صبحانه دادم و رو کاناپه دوباره خوابم برد. با صدای کشتی پدر و پسر که از دور می اومد بیدار شدم. مهدی اومد رو سرم که خانم بیدار شو، گفتم مگه ساعت چنده؟ گفت: یازده و نیم!!!!!! 

دیگه زود پاشدم وسایل رو جمع کردیم و رفتیم خونه مادر مهدی. حالا فکر کنید وقتی رسیدیم، یادم اومد که آش گوجه و لباسهای زاپاس مانی رو نیاورده ام!!!! دیگه واسه ناهار مادر مهدی زرشک پلو درست کرده بود و خواهر وسطی مهدی هم روزه بود. بزرگه هم که استراحت مطلق. خوشبختانه چون توی یه ارگان دولتی کار میکنه، راحت میتونه از دکترش نامه ببره و نره سر کار. الانم که استراحت مطلقه که اصلا نمیره سر کار. کاشکی این شرایط برای همه خانمهای حامله شاغل فراهم بشه.  

دیگه من و خواهر کوچیکه کمک کردیم سفره رو انداختیم و بعدش جمع کردیم و بعد از ناهار نشستیم به حرف زدن. 

همه چی خیلی معمولی بود. بحث سر مسوولیت بود و این حرفا. مادر مهدی عادت داره همممممیشه از پدر مهدی گله میکنه. حالا به حق یا ناحق. حتی وقتی آدم پیشش یه حرفی میزنه، اصلا حرف شما رو گوش نمیده. فوری تو ذهنش میگرده یه نمونه از کارهای پدر مهدی رو که به حرف شما ربط داره پیدا میکنه و میگه. دیگه نمیذاره شما بقیه حرفت رو بگی اصلا. 

بحث مسوولیت بود و منم گفتم اتفاقا مهدی هم اینجوریه. میگه فردا که مانی رفت مدرسه، درسش هییییییچ ربطی به من نداره و منو قاطی مسوولیتهای درس مانی نکن. همه اش با آشتی باشه! (خب آقایون خودشون رو راحت می کنند. حرص و جوش درس بچه ها با مادره، تفریح و فیلم دیدن با پدر. خب اینه که بچه ها با پدرهاشون بیشتر بهشون خوش میگذره و از مادر فراری اند!) 

بعد یه چیزی هم خیلی وقت بود رو دلم مونده بود. اینکه مهدی واسه جلسه ساختمان خودمون نرفت و وقتی اعتراض کردم که چرا واسه کارهای خونه بابات میری گفت: خب مال بابام، بحث چهار میلیارد پوله! بعدش هم بابام نمیتونه تو جلسات خوب حرف بزنه. 

که اصلا دلیلش منطقی نیست. میتونست با خودش بگه: خب آشتی هم خسته است. هم سر کار میره هم نیاز به استراحت بیشتر داره. این جلسه ساختمان رو برم. من مرد این خونه ام. چه فرقی میکنه آشتی اینا رو میشناسه. خب منم برم آشنا بشم. این ساعت رو آشتی بگیره دراز بکشه و بکپه یا با مانی فلوت تمرین کنه یا هرکار دیگه ای. ولی اینا رو نگفت و نرفت. من رفتم و نمایندگی افتاد گردنم که به فلان چپ اقا. 

جمعه هم که بحث مسوولیت شد، به مادرش گفتم: مهدی واسه جلسه ساختمان هم نرفت. میگه تو اینا رو میشناسی، برو. 

مادرش گفت: خب راست میگه آشتی!!!!!! گفتم یعنی چی راست میگه مامان؟ این مرد اون خونه است. مهدی گفت: خونه قبلی تو اصلا نمیدونستی چی به چیه. گفتم نباید هم میدونستم. همه جا تو مرد خونه ای. مادرش گفت: خب مثل باباش! اونجا هم همیشه من میرفتم. (که اصلا اینجوری نیست) من و خانمها ساختمان رو اداره میکردیم. 

حالا شما فکر کنید ساختمان اینا کلا دو طبقه بود و چهار واحد بودند. همه کار ساختمان نظافتش بود که هر هفته یکی می اومد تمیز میکرد. باقی کارهای برق و سیم کشی و این کارهای مردونه رو مردها انجام میدادند. من همیشه یادمه که پدر مهدی و خود مهدی میرفتند و صدای مردهاشون از تو ساختمان می اومد. من اصلا یادم نمیاد مادر مهدی تو یه جلسه شرکت کرده باشه.   

گفتم: نه مامان. مهدی با پدرش فرق داره. گفت: چه فرقی داره؟ گفتم پدر مهدی الان سنی ازش گذشته. مهدی از الان که نباید از همه این کارها کناره گیری کنه. بعد رو کردم به خواهر مهدی گفتم: تو میری جلسه ساختمانتون؟ گفت: نه. نه شوهرم میره نه من!!! 

بعد مهدی اومد حرف بزنه که گفتم: عیب نداره مهم نیست. تو  حرفتو زدی، تایید هم گرفتی. 

بعد سرمو کردم تو گوشیم.  

والا، واسه دخترهای خودش میگه دست به سیاه و سفید نزنند و تا می تونه همیشه حواسش هست که بهترین شرایط رو داشته باشند. خریدشون به راه باشه، شوهره ببره و بیارتشون، مواظبشون باشه، هی خط کشی میکنه که نکنه دخترهاش کار اضافه بکنند. دیگه مردم کور که نیستند. خودش چند وقت پیش گفت آشتی من همیشه میگم تو عین مردها هی کار میکنی. خب پس می بینی که اشتی عین خر، داره حمالی میکنه. دیگه چرا از گشادی پسرت دفاع میکنی؟

خب البته مادرش حق داره. چون مهدی رو می بینه که همه کارهای خونه شون (همین بساز و بفروشی) رو میکنه و جلسات رو میره. میگه نکنه کارهای خونه خودش هم بیفته گردنش و خسته بشه!!! (اوخی اوخی) عین مادرشوهر هدیه. عین مادرشوهر دخترخاله ام. عین هزارتا مادرشوهر دیگه. شما صفحات مشاوره رو نگاه کنین، نود و نه درصد خانمها می نالند که شوهرم به خانواده اش وابسته است، کارهای اونا رو میکنه، واسه اونا وقت میذاره.... 

شماها منو می شناسید. همیشه میگم آدم باید به پدر و مادرش کمک کنه. همیشه اینو اعتقاد دارم و بهش عمل میکنم. مهدی صد تا جلسه واسه خونه باباش بره میگم بره. کس دیگه ای نیست. داداشش که نباشه بهتره. تر میزنه به همه کارها. تو این سالها چند صد ساعت مهدی شب و نصف شب و صبح و ظهر رفته دادگاه و پیش وکیل و این جلسات و چند صد ساعت تلفنی هی حرف زده و حرف زده و حرف زده. اینا همه وظیفه شه. ولی دیگه نباید اگه قراره کاری برای خونه خودمون بکنه، مادرش بگه: مهدی نکنه، آشتی بکنه!!!!!!!! این دیگه خیلی زور داره. 

یه کم بعدش رفتم بالش و پتو آوردم و کپیدم. عصر پاشدیم، مادر مهدی واسم چای آورد. میدونم نمیخواست تو دلم ناراحتی بمونه. چای رو خوردیم و مادرش برای شب الویه درست کرده بود. به پدر مهدی گفت برو نون باگت بخر. گفتم مامان، مهدی میره.  

وقتی اونجاییم، ما بچه ها نمیذاریم بابای مهدی بره خرید و اینور اونور. چون رانندگی براش سخته و تنها اینور اونور نره بهتره. یا داماد کوچیکه میره یا مهدی. که من و مهدی رفتیم. وقتی میخواستیم بریم بیرون، در واحد که باز شدم، بوی بادنجون سرخ  کرده اومد. خواهر بزرگه مهدی گفت: واااااااای چه بوی بادنجوبی!  

گفتم این هفته، کلا هفته بادنجون بود. همه دارن سرخ میکنند و ما هم هی آب دهن قورت میدیم. 

دیگه رفتیم نان سحر و علاوه بر نون باگت، من از این شیرمال شکلاتی ها هم چند تا خریدم و دوتات شکلاتی هم که مهدی دوستداره گرفتم. خواستم واسه خودم هم نون جو بگیرم که حس کردم تازه نیست. از خیرش گذشتم. 

رفتم تو ماشین مهدی گفت: چه خبره؟ چرا اینقدر زیاد؟ گفتم شیرمال شکلاتی واسه خیرات گرفته ام. آخه دیشبش خواب عموی مرحوم مهدی رو دیده بودم. گفتم خیرات کنم به نیت همه رفته ها. مهدی گفته بود به تعداد هم دونات شکلاتی بگیرم که گرفته بودم.

دیگه رفتیم و گفتم مهدی در یه تهیه غذا نگه دار که یه کم کشک بادنجون بخریم. گفتم چرا؟ گفتم خواهرت هوس کرده. گناه داره زن حامله.  

خلاصه رفتیم از یه آش فروشی تو دولت بخریم که مهدی گفت: این آش داره. بادنجونش کجا بود؟ گفتم بابا دارند اینا!  

رفتم یه کیلو کشک بادنجون و یه کیلو میرزا قاسمی و یه کیلو حلیم (واسه خواهر وسطی که روزه بود) و یه کیلو هم سمنو واسه خود عزیزم خریدم. من عااااااااااشق سمنو ام! دیگه برگشتیم و البته مهدی کلی دعوام کرد که چرا اینا رو خریدی؟ دیگه نمیدونست هفتاد و خرده ای پول همونها شده!! منم نگفتم چیزی) 

منم گفتم: آخه این شکسته بند که گردنم رو جا انداخت، گفت تا چهل روز کار سنگین با گردنم نکنم. اینه که منم به مادرت گفته ام که امسال افطاری نمیدم. تازه کسی هم دیگه روزه نمیگره. فقط خواهر وسطی مهدی. بعدش هم من اینا رو خریدم که هم خواهرت هوس کرده بود، هم چون نمیخوام افطاری بدم، دیگه این به همه چی در بشه! با یه تیر، چند نشون. 

خلاصه رفتیم داخل و مادرش کلی ازمون تشکر کرد و همه گفتند چرا اینهمه خرید کردین؟ منم ماجرا رو گفتم.  

خلاصه اذون گفتند و یه سفره یه نفره واسه خواهر مهدی انداختیم ولی به اسم اون شد و به کام بقیه!  

همه نشستیم به خوردن! کیف میکردم خواهر مهدی بادنجون میخورد. واقعا لذت داره زن حامله چیزی رو که دوست داره بخوره! 

همه چی خیلی خوب و خوش بود و هرچی هم بود مال همون بعد از ناهار بود که تموم شد. من از شوهر خودم ناراحتم. حالا گیرم مادرش هم ازش طرفداری کنه. ولی آدم نباید خودشو گول بزنه. من از مهدی ناراحتم بابت فرار از مسوولیتهاش. حتی عصرش هم مادر مهدی به یه بهانه ای صورتم رو بوسید. خب این زن واقعا نمیخواد من ازش برنجم. شاید یه روزی همون سالهای اول ناراحتم میکرد ولی الان به هر دلیلی، نمیخواد من ناراحت باشم و این برام ارزش داره. 

خلاصه دیگه خوب و خوش بودیم تا آخر شب که راهی خونه مون شدیم. 

مانی طبق معمول خواب بود تو ماشین. دو سه جمله با مهدی حرفیدم تو ماشین، جوابمو نداد. نزدیک خونه شدیم، دیدم بازم جوابمو نداد. گفتم طوری شده؟ چرا جواب نمیدی؟ گفت هیچی، دارم جمع میکنم هفته دیگه جلوی خانواده ات تلافی کنم!!!!!!!! 

منم بهش گفتم: الان تو طلبکاری؟ آره نباید پیش بقیه بدیتو بگم. ولی وقتی تو هیچ وقت به حرف من گوش نمیدی، منم پیش خانواده ات میگم. بعدش هم، مادرت چرا واسه دخترهاش بهترینها رو میخواد و به من که میرسه، میگه تو مسوولیت قبول کن؟ من از این حرکتا بدم میاد. بعدش هم من باید ناراحت باشم نه تو. هم از کار مادرت، هم از اینکه از ظهر که این اتفاق افتاد، خوب و خوش بودی که آب تو دل خانواده ات تکون نخوره. حتی عصر هم که رفتیم خرید، هیچی نگفتی که برگی نجبنه. الان که اومدیم خونه، عکس العمل نشون میدی. خیییییییییلی حرکتت زشته.  

دیگه اومدیم بالا و من واقعا ازش ناراحت بودم. اینقدر بی چشم و روئه، به روی خودش نیاورد من عصر رفتم اونهمه واسه خانواده اش خرید کردم که البته من پشیمون نیستم. من خوبی خودم رو کردم. خدا نکنه آدم از خوبی هاش پشیمون بشه. منتها طرفش باید قدر بدونه. اونوقت جالبه مادرش عصر همون روز جلوی داماد بزرگش میگه: دختر بزرگه ام، همه کاره است!  

والا ما تا دیدیم، شوهره مثل خر کار کرده و دخترش درسته سر کار میره ولی اولا الان که حامله است دیگه سر کار نمیره و در سایه بخور و بخواب ادارات دولتی، حقوقشم میگیره. (اونوقت خصوصی ها باید تا ثانیه آخر برن سرکار تا نکنه دیگه باهاشون قرارداد نبندند! ) همه خریدها رو هم که شوهره میکنه و مادره هم غذا میپزه. دیگه کدوم کار با خودشه. اینا رو میگه جلوی دامادش که ارج دخترش رو بالا ببره. که دختره رو بزرگ کنه. یعنی ای داماد! حواست باشه که ما دخترمون رو اینقدر بالا میگیرم.  

بعد همچین مادری، من گله کنم که چرا مهدی فلان کار رو نمیکنه و عین سه روز تعطیلی خوابه، میگه: آخی، الهی فداش بشم.  

این رفتارها واقعا زشته!  

بعدش دیگه پشتش رو به من کرد و اون مهربونیا مال دو شب قبل بود. مال زمانی که خاطرش نزد خانواده اش آزرده نشده بود. دوباره آشتی موند و تنهاییش. منم آرایشم رو پاک کردم و مسواک زدم و تا یکو نیم دو، روی کاناپه ولو بودم و هی از این کانال به اون کانال میکردم و هیچی هم پیدا نمیکردم. دریغ از یه فیلمی که یکی دو ساعت وقتم رو پر کنه. بعدش هم رفتم گرفتم کپیدم. 

صبح مانی بیدارم کرد و اومدم بهش صبحانه دادم و آشپزخونه رو تمیز کردم و بعدش وسط کارهام میرفتم رو کاناپه دراز میکشیدم که استراحت کرده باشم. مهدی حوالی ظهر بیدار شد و بهش چای هم ندادم. چای تو آشپزخونه بود. اگه میخواست میتونست بره بخوره! باید فرق باشه بین زمانی که قدر میدونه و زمانی که نمیدونه. شیرمال شکلاتی هم تازه بود. میتونست میل کنه!  کسی که قدر نمیدونه، نمیدونه دیگه. منم هرچی کمتر به آدم قدرنشناس سرویس بدم، کمتر عذاب میکشم، کمتر هم غر میزنم. هم من راحتم، هم اون. 

دیگه تا ظهر ناهار درست کردم و وسطهاش رو قالی کف آشپزخونه دراز میکشیدم و به خودم استراحت میدادم. خلاصه دیگه تا ظهر مهدی خونه رو تی و جارو کشید و خونه تمیز شد و منم عطسه های وحشتناکم شروع شد. یه چی میگم یه چی می شنوین. البته عصر بدتر شدم. عصر که شد با مانی رفتیم خیاطی که پایین شلوارم رو بدم کوتاه کنه. مهدی زنگید ببینه تا شب میتونه تحویلش بده که گفت آره، بیار برام. 

دیگه مانی رو برداشتم رفتم خیاطی. عططططططسه میکردم ها!!!!! به طوری که نتونستم رانندگی کنم و زدم بغل! 

بعدش خیاطی گفت ساعت هشت بیا بگیر اینا رو. اون موقع تقریبا ساعت هفت و ربع بود. دیگه مانی رو بردم پارک و خودم هم به امر خطیر عطسه و آبریزش پرداختم. دیگه پوست دماغم رفته بود! مانی رو سوار تاب کرده بودم که دیدم گوشیم زنگ خورده. مهدی سه دقیقه پیش زنگ زده بود. زنگیدم بهش که دیدم داد و بیداد میکنه که کجایین!!!!!!! گفتم خب خیاط گفت ساعت هشت بیایین، ما هم اومدیم پارک! گفت: چرا نیومدین خونه؟ گفتم : خب مگه خلم چهار طبقه بیام بالا و دوباره واسه خاطر نیم ساعت برگردم پایین؟ 

که گوشی رو روم قطع کرد.  

دوباره گرفتمش گفتم تو چه مرگته؟ الان مگه چی شده؟  

دوباره قطع کرد. 

دوباره گرفتمش بهش گفتم: فکر نکن سه باره دارم میگیرمت، دنبالتم. این بی تربیتیه که روی کسی گوشی رو قطع کنی. 

بعد گوشی رو قطع کردم. دیگه دیوونه شده بودم از دستش. 

رفتم تمرگیدم رو نیمکت و حواسم هم به مانی بود. بعضی وقتها هم رو تاب هولش میدادم و البته بیشتر دوست داره با بچه ها فوتبال بازی کنه. که بچه ها ازش بزرگتر بودند و نمیخواستند راش بدن. منتها اینقدر مشتاق بود که چند تا شوت دادند بزنه که دلش خوش باشه. 

خلاصه دیگه ساعت هشت و نیم برگشتیم خونه. مانی حسابی هلاک بود. اومدیم بالا و فویل آلومینیومی روی گاز رو عوض کردم و شدت عطسه ها هم خیلی خیلی بیشتر شده بود. فوری یه تلفست خوردم و شام رو واسه مانی گرم کردم. یه کم دیگه آشپزخونه کار داشت که انجام دادم. منتها عطسه و آبریزشم خیلی شدید بود. شاید دل مهدی سوخت که چند بار گفت بیا بریم دکتر. منتها نمیخواستم اون وقت شب مانی زابراه بشه. چون به شدت خسته بود و میخواست شام بخوره بخوابه. 

کشو جامیوه ای رو هم شستم و گذاشتم خشک بشه. به مانی تو اتاقش شام دادم. چون مهدی داشت یه فیلم خشن میدید تو هال. خلاصه شام مانی رو دادم و خودم هم همونجا نمازم رو خوندم. خب اینجا اتاق زمان دختری منه. گاهی بد نیست اینجا هم نماز بخونم.  

خلاصه نماز مغرب رو خوندم و بعدش رفتم به بقیه کارهام رسیدم گفتم حالا عشا رو بعدش بخونم، دیدم مانی صدام کرد. رفتم دیدم بالش آورده رو جانمازم پهن کرده. بعد چادرم رو هم روش کشیده بود. گفتم: چرا اینجا خوابیدی؟ گفت: دوست داشتم اینجا بخوابم. همین جا بخوابم؟ گفتم: آخه نمیشه که مامان. برو رو تختت بخواب. گفت امشب میخوام رو زمین بخوابم. خلاصه رفت به باباش گفت که بیاد براش تشک پهن کنه. منم نماز عشا رو خوندم و رفتم مسواک و بقیه کارها و لالا. 

از صبح شروع کرده ام به نوشتن این پست. منتها دو سه ساعت یک طوفانی اومد که نگو. نشد بشینم سرش تمومش کنم. دیگه الان که ساعت دو و خرده ایه تموم شد. 

بدشناسی یعنی با خانواده شوهرت بشینی فیلم بچگی پسرت رو ببینی و شانسی تو یکی از فیلمهای بچگی مانی، تو به بچه ات بگی «پدرسگ»!!!!!!!!!! 

همون سگ باید مزین کنه بخت و اقبال آشتی رو!!!!!!!



تاریخ : یکشنبه 16 خرداد 1395 | 12:49 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (34) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر