X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام به همگی. صبح روز گرم چهارشنبه تون بخیر و شادی. 

امروز دوم ماه رمضونه. تبریک میگم به همه. یه سال دیگه اومد و ما شروع این ماه رو به چشم دیدیم. باشد که رستگار شویم. البته چه در این ماه، چه در ماه های دیگه. خب هر ماهی لطف خودشو داره. حالا این ماه قمری، اینجوری قشنگه. میگن بهار دلهاست. حتما قراره خیلی اتفاقات بیفته تو این ماه. امیدوارم آخرش اونی بشیم که باید بشیم! 

 

پس از ذکر روضه، به ادامه برنامه می پردازیم. 

وااااااااااای چرا اینقدر گرمه؟ بیچاره بچه های جنوب. همیشه چی می کشین؟ این چند روز تو رمضان چی بیشتر می کشین؟ هن؟ 

بریم سراغ یکشنبه. عصر که اومدیم خونه، من اولش رفتم دنبال یه سری کارهای ساختمان که البته کسی نبود. مجوز چیزی رو میخواستم بگیرم. وسط راه به مهدی و مانی ملحق شدم که رفته بودند خرید. ظاهرا مانی هرچی که دلش خواسته بود خریده بود. البته مهدی کلی هم از این ماجرا شاکی بود. منتها دلش نیومده بود تو مغازه به مانی بگه برات نمیخرم. اون نامرد هم یه عالمه هله هوله برداشته بود. 

خلاصه من دیگه اینا رو بردم رسوندم خونه و رفتم یکشنبه بازار. چند تا چیز میز میخواستم که باید حتما میخریدم. که حالا یه سری چیزهای دیگه هم نبود که بخرم. از جمله کوسن لوله ای! که وقتی رو مبل میشینم، بذارم زیر آرنج نازنینم!  ولی خوب شد واسه مانی ملافه گرفتم. واسه مهدش. آخه بهم گفت: مامان، به من ملافه میدی؟ پتو گرمه ظهرها که میخوابم تو مهد! دیدم بچه راست میگه. گفتم: باشه. گفت: ملافه ام مثل تشک و بالشم باشه.  

بعد یادم اومد که رویه تشک و بالشتش، هر کدوم یه پارچه ای بود که دو سال پیش مامانم دوخته بود. دیگه وقتشه عوضشون میکردم. به خصوص که خودش هم به این مساله رسیده! والا ما  که بچه بودیم، این چیزها حالیمون نبود. خر میرفتیم، خر می اومدیم! البت دور از جان شما! خودمو گفتم! دیگه یه طرح دیدم متری هفت تومن. یارو کلی هم تعریف کرد. بن تن آبی. البته به نظرم بن تن باید سبز باشه. ولی گفتم آبی بهتره. تازه یارو، بن تن صورتی هم داشت!!!!!خلاصه هفت متر خریدم که اگه ازش بمونه، یه رویه ملافه ای هم در بیارم ازش. یا مثلا یه شورت مامان دوز واسه مهدی!!!!!!  

یادتونه وقتی بچه بودیم، اولا خیلی از لباسهای تو خونه رو می دوختند واسه مون. خب جنگ بود و اینجوری نبود که بری سر کوچه صد مدل لباس تو خونه ای باشه. یه پارچه می گرفتند و باهاش لباس می دوختند. با بقیه اش هم شورت مامان دوزی، دستگیره ای، دمکنی، چیزی می دوختند! من که همیشه عاشق این بودم که مامانم با تیکه پارچه ها، واسه عروسکهام لباس و لحاف و تشک بدوزه!!!! میگفتم یه وقت نچان!!!!!!

دیگه از یکشنبه بازار یه سر بدو بدو رفتم انبار خاله کوچیکه رو دیدم. آخه ظهرش دخترخاله بزرگه، اینا رو دعوت کرده بود. مامانم و خاله و زندایی رو. گفته بودم که زندایی همکلاس سابقش بوده. خلاصه حدس زدم که اونجا بحث داداشم و دختردایی شده باشه. رفتم پیش خاله و اونم گفت از ظهر هررررررچی به زندایی میگیم، مرغش یه پا داره و میگه فامیلی به هم میخوره با این ازدواج!!!! آخه نیست تا حالا خیلی فامیلی محکمی داشتیم با اینا، از اون جهت! 

دیگه بعدش زود برگشتم خونه و برنج و تن ماهی آماده کردم. بعدش شام خوردیم و وسایل رو جابجا کردم و لالا. 

دوشنبه اومدیم اداره و برگشتیم. خب این روزها مهدی تو اداره شون خیلی اذیت میشه که دیگه گفتنی نیست. حقوق کم که مثلا فکر کنین پایه و همه متعلقاتش میشه یک میلیون و سیصد هزار تومن! این کف سازمانشونه. یعنی خدماتی ها هم با مدرک زیردیپلم بیشتر از این نمیگیرن. و یه سری مشکلات دیگه که تو واحدشون هست. دیگه این چند روز بحث اینا هم بوده.  

دوشنبه  عصر برمیگشتیم خونه که سر راه هم رفتیم یه سری خرید از بازار روز کردیم و مهدی رفت به یه آقایی سپرد که بیاد برای تعمیر کولر. البته باید سرویس بشه.  

دیگه دوشنبه عصر که رسیدیم خونه، سیب زمینی پختم و دوش گرفتم و خونه رو تمیز کردم. چه خاکی گرفته بودش. البته به گردگیری نرسیدم. کلا دیگه طرف خاک هم نمیتونم برم. هزار تا عطسه میزنم. یکشنبه هم که رفتم دکتر گفت حساسیت داری، سینوسهات هم عفونت کرده. همون دوشنبه هم رفتم اپیل چون سه شنبه روز مهمی بود و باید خیلی تر و تمیز می بودم. داروهامم گرفتم برگشتم شرکت. 

دوشنبه عصر کتلت درست کردم و حموم رفتم و با کارهای عقب افتاده ام رسیدم. تصمیم راسخ گرفته بودم روزه بگیرم امسال. همه هم مسخره ام می کنند بابت مدل روزه ام. ولی آقاجان، توان من همین حده. یا باید نگیرم، یا اینطوری بگیرم که ترجیح میدم همینطوری بگیرم. به کسی هم کاری ندارم هرکی هرجور راحته بگیره. 

دیگه تمیز و شسته رفته خوابیدم و بیست دقیقه به چهار بیدار شدم و سحری رو گرم کردم و تی وی رو روشن کردم و نشستم به سحری خوردن. با خودم اینطوری حس کردم که من میرم این مهمونی رو. قطعا خیلی ها از من دست پر تر هستند. ولی دستهای من همینقدره. من میگرن دارم و نباید خیلی بی آب بمونه بدنم. و به دلیل مشکلات دیسکم، باز هم نباید اینهمه ساعت از آب دور باشم. اینه که تصمیم گرفتم روزه بگیرم. حداقلش تا اذان ظهر، ولی تا هر چقدر که تونستم ادامه بدم. 

راستش حس خیلی خوبیه. البته بگم ها، سر یه جریانی ایییییییییینقدر حالم بد بود که حتی دلم نمیخواست لب به شکایت باز کنم. حتی پیش خدا. فقط حس کردم با خوردن سحری و نیت روزه، وارد یه مهمونی بزرگ شده ام و یه گوشه نشسته ام. تا ببینم چقدر تو ظرفم می ریزند. 

بعدش مسواک و نماز صبح و لالا. سه شنبه صبح به زوووووووور از خواب پاشدم. آدم تا میاد خوابش ببره، باید پاشه. دیگه با مهدی و مانی بلند شدیم و حاضر شدیم اومدیم. من که از شوق ماه رمضون، جوراب نو پوشیده بودم. شب قبلش هم حموم رفته بودم و واقعا ذوقش رو داشتم. دیگه اومدم اداره و کلی کار و خستگی و تشنگی. تا ساعت یک وایسادم. اذان ظهر نمازم رو خوندم ولی حس کردم جا دارم حالا روزه رو نگه دارم. ذوقش برام خیلی قشنگتر بود. البته یه اتفاقی هم افتاده بود. 

صبح دیروز که اومدم اداره، خییییییییییلی ناراحت بودم سر جریانی که تا یکی دو هفته دیگه نمیتونم بگم بهتون. خیره خدا بخواد. یعنی کلا ناامید بودم. بعد دیروز قبل از ظهر یکی از دوستام تو اداره باهام حرفید و یه راهکار بهم معرفی کرد و منم انگار که یه روزنه ای تو دلم روشن بشه، دلم گرم شد. حالا تا ببینم خدا چی میخواد و اصلا در عمل چی میشه. تا نهایی شدنش چیزی نمیگم بهتون. البته چیز مهمی هم نیست.  

خلاصه که دیروز عصر هم قبل از اینکه برم خونه، پیگیری هایی از جاهایی کردم و دلم روشن شد. ولی همه اش میگم خدایا هرچی که تو بخوای. من دیگه غلط بکنم چیزی رو به زور از تو بخوام.  

خلاصه که رفتم دنبال مانی و از اونجا هم دوتایی دنبال مهدی. دلم اینقدر گرفته بود که تا اداره مهدی اینا اشک میریختم. بعد مهدی اومد و یه کم حرف زدیم و حرف کشیده شد به کار مهدی و اونم یه دفعه تند و تیز رفت رو منبر که من تعجب میکنم که تو چطور درک نمیکنی موقعیتمون رو؟ مانی داره بزرگ میشه و همین جا باید بزرگ بشه. تهران اینهمه استرس داره و اینهمه بدبختی تو این مملکت هست.. تو چطور نمی فهمی که باید از ایران بریم؟ این زندگیه ما می کنیم؟ این خونه است ما نشسته ایم؟ مجبوریم زیربلیط خانواده تو باشیم، این شغله تو داری؟ این کاره من دارم و ......... که همه اش هم درست بود. خب از اون وقتها بود که باید شنونده می بودم. چند جا جمله هایی گفتم که اصلا مجال نداد بهم. ترجیح دادم سکوت کنم. 

خلاصه رسیدیم نزدیک خونه و اینم هی بهم می تاخت که تو چرا متوجه نیستی اینجا موندن فایده ای نداره و البته من متوجه بودم ولی بهش تو همون جمله های کوتاه گفتم که میدونم فایده نداره ولی توان تغییر به این بزرگی رو ندارم. 

خلاصه رسیدیم خونه و وقتی وارد خونه شدیم، تیر خلاصش رو شلیک کرد و گفت: اصلا میدونی چیه آشتی! میدونی چرا یه وقتهایی حالت چیز نسبت بهت دارم؟  

گفتم: نفرت؟ گفت: آره. به خاطر این که فکر میکنم همه بدبختی ها به خاطر توئه.  

هیچی نگفتم. رفتم تو اتاق. با خودم گفتم: آشتی! واقعا خری اگه ناراحت بشی. بی خیال بابا. حالا اگه نگه، تو نمیدونی یه وقتهایی واقعا نسبت بهت خشم فرو خورده داره؟ نمیدونی تو رو مقصر همه چی میدونه؟ میدونی دیگه. پس ناراحت نشو . 

ولی نتونستم. خرشدم و ناراحت شدم. رفتم تو اتاق لباسمو عوض کنم. شلوارم و که درآوردم، از ناراحتی رو تخت افتادم. واقعا حس نداشتم از جام پاشم. گرم هم بود. کولری قرار بود بیاد و دو روز بود نیومده بود. مهدی دوباره بهش زنگید.  

چند دقیقه ای همونطوری رو تخت دراز کشیدم. بعد پاشدم شلوارکمو پام کردم و رفتم تو آشپزخونه. شاید آشپزخونه خیلی بهم آرامش میده. شاید برای همینه که به غذا پختن پناه می برم. و شاید همه زنهای تاریخ همین بوده اند. شاید آشپزی فقط یه وظیفه زنانه نبوده. مفری بوده واسه رفتن یه گوشه و سرگرم شدن. گم شدن از جلوی چشم بقیه هایی که یه زن رو درک نمی کنند و توانایی ها و عدم توانایی هاشو نمی بینند. نمیدونم.... 

*********** 

مطالب بالا رو دیروز که چهارشنبه بود نوشتم.  

امروز پنجشنبه است. الان هم ساعت 09:28 صبحه. فعلا اداره خبری نیست. به اندازه کافی دیروز رسم کشیده شده. فعلا تا کسی نیست بنویسم. 

خلاصه که سه شنبه شب خیلی ناراحت بودم. شام شویدپلو با مرغ پختم و کولری هم اومد. این وسط اوایل فیلم سیزده رو دوباره دیدم. بعد دیدم حوصله شو ندارمو خاموشش کردم. کولری اومد و حسابی سرویسش کرد. بعدش رفت و مهدی هم کثیف کاریهای آقاهه رو جمع کرد و حموم رو شست. آخه پوشالها رو توی حموم شسته بود و دریچه ها رو اونجا تمیز کرده بود.  

بعدش خودش رفت دوش گرفت و منم سفره رو انداختم. بابت غذا تشکر کرد و گفت خیلی خوشمزه شده. دیگه جمع کردم و با مانی مسواک زدیم و قبل از خواب هم براش کتاب خوندم. بعدش لالا. 

چهارشنبه سحری بیدار شدم و یه چیزی خوردم و دعای سحر رو گوش کردم و نماز و لالا. دیروز صبح پاشدم اومدم اداره. یعنی یکسررررررررر دور خودم می چرخیدم. خیلی روز شلوغی بود. حداقل سه ساعت پشت تلفن داشتم برنامه هماهنگ میکردم و جلسه ست میکردم. دیگه زبونم شده بود عین یه تیکه چوب خشک. دیگه تو دهنم نمی چرخید. ساعت دو دوباره چشمام تار شد. مجبور شدم همون موقع روزه مو بخورم. یه تیکه کتلت و نون گذاشتم دهنم و یه کم بهتر شدم. تا نزدیک پنج اداره بودم و کار کردم و مهدی هم از اونور کار داشت. 

بعدش رفتم دنبال مانی و سر راه هم فیله و گوشت چرخ کرده و خورشتی خریدم و دیگه رفتیم دنبال مهدی.  

تو راه بازم مهدی حرفش گرفت. در مورد کارش گفت. همینطوری داشت حرف میزد. منم یه کم از کار گفتم و از اینکه چه بده که ساعتهای کاری رو تو ماه رمضون کم نکرده اند. یه دفعه توپید بهم که من داشتم راجع به چیز دیگه ای حرف میزدم، این چیه که تو میگی!  

به خدا دیگه نمیدونم چی درسته چی غلط؟ آخه این یعنی چی؟ یعنی وقتی یه نفر حرف میزنه، فقط و فقط و فقط باید در مورد همون مورد حرف زد؟ هی به خودم میگم آشتی خفه شو، بذار فقط اون حرف بزنه، که اونم باز شاکی میشه که چرا به حرفهای من جواب نمیدی؟!  

خلاصه هی غر زد که من یازده ساله میخوام بهت حالی کنم فقط در مورد همون حرف، حرف بزن، تو هی در مورد حاشیه ها حرف میزنی!  

خدااااااااااااااا واقعا این دیگه چیزیه که آدم با زنش بابتش دعوا کنه؟ آخه دیکتاتور! من چرا باید فقط در مورد اونی که تو میگی حرف بزنم؟ خب منم آدمم، دلم میخواد یه چیز دیگه بگم. حالا نه که فکر کنین اون مثلا راجع به کارمیگفت، من راجع به مدل لباس عروس دخترخاله ام! نه، 

دیگه هرچی حدی داره. که البته همه اش بهانه است. عاشقانه هم نیست. اصلا عاشقانه نیست. خودش شب قبل گفت که از نفرته. نمیخوام داغش کنم. ولی واقعا همینه. حالا گیرم با یه درجه کمتر. دیگه خر نیستم. بعد از سی و هفت هشت سال می فهمم موج منفی که از طرف مهدی بهم میرسه. دااااااائم در حال غر زدن و ایراد گرفتن. 

بعد همون دیروز تو ماشین بهش گفتم که اینا به خاطر همون نفرته. گفت: آره. من همه بدبختیمو از تو می بینم. تو منو به اینجا کشوندی. 

تو دلم گفت: به ط.خ.مم. میخواستی به دست من بدبخت نشی. میخواستی راه زندگی تو خودت انتخاب کنی.  

خب برای منم سخته. از صبح دارم تو زندگی جون میکنم و مثل سگ کار میکنم که تازه آخر شب هم انگشت اتهام به سمت منه.  

بعد یادم اومد که استخر ساعت نه تو ماه رمضون واسه خانمها سانس داره. زنگیدم به دوستم که عصر که دخترش رو می بره آموزشی، یه پرس و جو بکنه. بعد به اون یکی دوستم که افسردگی داره زنگیدم و گفتم شب میای با هم بریم استخر؟ گفت: آره. اصلا خوشحال شد. خب واسه روحیه اش خوبه. هرچند حال من اصلا بهتر از اون نیست. اون با همه ناراحتی های اعصابی که این دو ساله داره، شوهرش پا به پاش روزی صد تا دکتر می برتش. من اگرم دردی میگیرم، متهم میشم که چرا درد گرفته ام! خب طرف من خیلی خوش انصافه. 

خلاصه قطع که کردم بازم مهدی شروع کرد. که تو اصلا خانواده نداری!!!!!! همه اش به فکر خانواده اولتی. میگم بیا بریم خارج، میگی نیمتونم از خانواده م دل بذارم. خب من و مانی چی؟ مگه ما خانواده ات نیستیم؟ گفتم: توانایی من همین قدره. من نمیتونم بیام.  

بعد تو دلم گفتم همون خارج هم بریم، تو منتظر اینی که من یه گهی بخورم. منم دیگه جون از صفر شروع کردن رو ندارم. هی میگه درس بخونیم دوتایی و خودم کار میکنم، تو نمیخواد کار کنی!  

آرررررره، ریخته همینطوری. تو یه نفری کار کنی و دوتایی هم درس بخونیم و لابد مانی هم بذاریم بهترین مدرسه.  

دست خودم نیست. دلم به رفتن نیست. هر کی یه توانایی داره دیگه. منم همینقدرم. 

بعدش ادامه داد که تو اصلا به فکر خانواده نیستی. همه اش به فکر تفریح خودتی!!!!!! استخر و تلگرام و ......... 

می بینین؟ من همه اش پی تفریحم. صبح ها که میام اداره، یکی ماساژم میده، یکی برام فیلم میذاره و ناهارها همه هر روز یه رستورانم. کلا به تفریحم.  

هیچی نگفتم. گفتم بذار بگه. یه روزی هم صبر من تموم میشه دیگه. و شاید همون روز هم این زندگی تموم بشه. 

یعنی اینکه من بعد از شش ماه بخوام یه سانس برم استخره، هر روز تفریح کردن تنهاییه؟ اینکه از صبح وقت نکرده باشم گوشیم رو چک کنم و عصر تو ماشین که وقتم آزاده یه سری به گوشیم بزنم، تفریح تک نفره بدون خانواده است؟  

خلاصه هی گفت و گفت و گفت. بعد رسیدیم در استخر، نگه داشت سانس ها رو ببینه و بهم بگه!!!!!!!!! 

عین رنگهای بدن گورخر! که آدم نمیدونه بدنش سفیده و راه های سیاه داره یا برعکس، بدنش سیاهه و راه های سفید داره. مهربونه و گاهی خشم داره به من، یا همیشه از من دلخوره و گاهی نسبت بهم مهربونه..........

من ولی هیچی نگفتم. رسیدیم خونه. رفتم تو پذیرایی. به خاطر تعمیر کولر روز قبل، رخت آویز رو برده بود تو پذیرایی جلوی کاناپه گذاشته بود. رفتم اونجا دراز کشیدم. اصلا دلم یه جایی رو میخواست که پناه بگیرم. که خودم، بتونم خودم رو بغل کنم. یه جا که یه ساعت هم که شده، مهدی نبینتم. به دوستم زنگیدم و گفتم من یه چرت میخوابم و پا میشم بعد شام درست میکنم و بهت میزنگم بریم استخر.  

منتها مهدی اینقدر غر زده بود که خودم دلزده شده بودم. دوست داشتم برم استخر. یه ساعت خودمو تو آب ول کنم. کله مو بکنم زیر آب و بغضمو فرو بدم. همین که محیطم عوض میشد خیلی خوب بود. ولی اینقدر غر زد و نه آورد که دو دل شدم. گفتم الان برم و بیام میخواد پاره ام کنه از بس بگه میری تنهایی تفریح. 

خب چه کار کنم؟ بشینم ور دل تو هی غر به جونم بزنی؟ خب آدم باید یه راه فراری واسه طرف مقابلش بذاره. نمیشه که من هی به طرفم بگم تو بدی و تو باعث بدبختی هستی و ازت متنفرم، بعد توقع داشته باشم دائم هم صحبتم بشه. خب همین میشه که شوهر زنهایی که دایم در حال غر زدن هستند، از خونه فرار می کنند. یارو میره که یه ساعت کمتر بشنوه. 

بعدش خوابم برد. از رو رخت آویز، یه حوله کشیدم رو خودم. وقتی بیدار شدم، ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه بود! خواب، منو برده بود. سرم عجیب درد میکرد. میشد شام بهشون املت بدم و ساعت نه برم استخر. ولی قطعا مهدی با حرفاش پااااااااااره ام میکرد. به دوستم زنگیدم و دیگه بی خیالش شدیم. مامانم هم یه بار زنگیده بود. بهش زنگیدم که چه کارم داشته؟ گفت: هیچی. فقط فکر کردم مریضی! 

الله اکبر از حس مادرها. که البته بنده گلاب میل کنم اگه بخوام به مامانم از درددلهام بگم. همون اینجا می نویسم خوبه.  

گفتم نه، خوبم. فقط خوابم برده بود. 

بعدش پاشدم فیله ها رو شستم و خمیر درست کردم و جوجه چینی درست کردم. مابینش هم گوشت چرخ کرده و خورشتی رو بسته کردم گذاشتم فریزر. 

مانی رو صدا کردم واسه شام. 

مهدی گفت: نرفتی استخر؟ گفتم: نه. تو دلم گفتم جرات نداشتم. یعنی شاید هم جون نداشتم که بازم بخوای غر بزنی. 

البته احتمال داره شنبه شب برم. حالا ببینم چی میشه. 

خلاصه جوجه چینی رو خوردیم و جمع کردیم و بعدش نماز و لالا.  

امروز صبح هم سحر بیدار شدم. بازم سحری و نماز و خواب. ساعتهایی که روزه ام رو خیلی دوست دارم. ازاینکه چیزی نمیخورم خوشحالم. از اینکه ده یازده ساعت میتونم روزه باشم خوشحالم. فقط هم گشنه و تشنه بودن هدف نیست. روز اول ماه رمضون یکی از خدماتی هامون رو صدا کردم و کارتم رو دادم بهش. گفتم بره چهار کیلو زولبیا بامیه بخره. چهار تا یه کیلو. رفت و با چهار بسته برگشت. دوتاش رو دادم به دو تا از خدماتی هامون، دوتاش رو به هم به دو تا از همکارهام. همه شون خیییییییییلی خوشحال شدند. خوشم میاد روز اول همچین ماه قشنگی، منم یه کار قشنگ بکنم. حالا باید تو این ماه، چند تا کار قشنگ دیگه هم بکنم. بلکه آدم تر بشم. 

خلاصه ساعت رو دوباره روی هفت و نیم گذاشته بودم. بیدار شدم، مانی رو هم بیدار کردم. فلوتش رو هم با کاغذ نتش کنار گذاشتم که ببره خونه مامانم اینا تمرین کنه. بعدش رفتیم نون خریدیم و بردم مانی و نون ها رو گذاشتم خونه مامانم. 

از اونجا هم  اومدم اداره. تو راه هم همه اش آهنگهای ملایم و غمگین گوش کردم. الانم اداره ام و به شدت خوابم میاد. منتها می نویسم که این پست تموم بشه. 

حالم خوبه، نگرانم نباشین. دیگه زندگی من همینه. همیشه دوست داشتم با عشق ازدواج کنم که یه زندگی خوشرنگ داشته با شم. منتها یادم نبود اگه اون عشق، تو رو دوست نداشته باشه، همه چی می خشکه تو زندگی. نمونه زندگی که من دوست داشتم، خواهرشوهر بزرگه ام داره. هردو می دونند چی میخوان از زندگی مشترک و حسابی از با هم بودن لذت می برند. 

خب نصیب من نشد. شاید اگه با یکی از کسانی که دوستم داشت ازدواج میکردم، منم این زندگی رو تجربه میکردم. ولی دیگه نشد و قسمت نبود. 

خب دیگه من برم کم کم. راستی، احتمالا شنبه پست نذارم. شنبه صبح باید جایی برم حالا بعدا براتون میگم. احتمالا جایی باید برم و نمیرسم تا ظهر بیام اداره. بیام هم قطعا اینقدر کار هست که نمیشه بنویسم. خدا بخواد یکشنبه صبح می نویسم. اگه عمری باشه. 

دست حق نگهدارتون.



تاریخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 | 13:01 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (35) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر