X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااااااام. صبح شنبه همگی بخیر و شادی و خوشی. 

ممنون از همه عزیزانی که حالم رو پرسیده بودید. کامنتهای زیادی داشتم در مورد انفجار شهران. حادثه دلخراشی بود. درسته تعداد کشته ها کم بود (و البته یه جاهایی هم اصلا منکر تلفات جانی شدند!!) ولی بازم جای شکر داره که تلفات جانی حداقل بود. البته اگر وسط روز بود، بیشتر از پونصد نفر کشته می شدند. چون یه جای خیلی شلوغه. در هر حال ممنون از محبت همگی. که همه جوره به یادم هستید و شرمنده تونم همیشه. 

یه گلی بزنم به سر خودم:  

037691165034190

 

 خب، عارضم خدمتتون که چهارشنبه رفتیم خونه. یادتونه که خونه بابام اینا بودیم. یعنی آقا مانی به خودش استراحت داد و نرفت مهد. درسته که چهارشنبه کلاس موسیقی داشت ولی ما هم گفتیم یه بادی به کله اش بخوره و این یه ماه آخر بلانسبت اذیت شد سر تمرین فلوت. اونجا چهارشنبه به پادشاهی خودش ادامه داد.  

دیگه رسیدیم شهران و مهدی رفت خوابید تو اتاق منم پیش مامان اینا بودم. مامان هم تعریف کرد از کرمانشاه که خاله ها از رفتار زندایی ناراحتند و میگن چرا قبول نمیکنه. منم گفتم ناراحتی نداره که. نظرشه. دیگه عصر هم مانی یه دور با مامانم رفت تو حیاط و حرف زدند. این وسط تو تلگرام همکار قدیمی حالم رو پرسید و منم نمیخواستم جلوی بابام اینا در مورد کار مهدی حرف بزنم. چون ده روز پیش بازم باهاش حرف زده بودم که ببینم اداره اونا چطوره واسه مهدی. اصلا جایی داره یا نه. هم برای مهدی هم پسرخاله مجرد که الان به اجبار پایان نامه اش، کرمانشاهه. 

خلاصه رفتم تو کوچه و قدم زنان با اونم حرفیدم. تا خدا چی بخواد. البته البته البته من سر دست ابوالضل توبه کرده ام که تو کارهای مهدی دخالت نکنم و اینا فقط در حد پیشنهاده. وگرنه و به قبرم گ.ه بخورم بخوام بگم برو کجا و نرو کجا. همون پارسال اینجا رو معرفی کردم واسه هفتاد و هفت پشتم بسه! 

بعدش برگشتم خونه و دیگه با مهدی رفتیم آمپول سوم رو هم زدیم و برگشتیم خونه. قیافه ام دیدنی بود. حال نزار، رنگ پریده. خب دلم هنوز ورم داشت کم و بیش. درد هم که بود. 

خلاصه بعد از شام برگشتیم خونه خودمون. اونا فکر می کردند می مونیم. چون پنجشنبه من خونه بودم و پنجشنبه شب هم مامانم واسه افطار و شام، خاله اینا رو دعوت کرده بود. البته از اون جمعیت، فقط پسرخاله و خانمش روزه بودند. ولی خب، بقیه هم باید نصیب میبردیم! خلاصه ما چهارشنبه شب رفتیم خونه خودمون و منم از خانم پسرخاله شماره یه دکتر زنان رو گرفتم که تو شهران بود. دکتر خودم نزدیک بیمارستان پیامبرانه و بعدازظهرهاست و خیلی هم شلوغه. گفتم برم یه جای نزدیکتر. چون حقیقت جون رفتن و اومدن رو ندارم.  

چهارشنبه شب خوابیدیم و پنجشنبه صبح قبل از هشت بیدار بودم. پاشدم صبحانه حاضر کردم و مانی بیدار شد و صبحانه خوردیم و یه دور ماشین رو روشن کردم و لباس انداختم و نه و ربع زنگیدم مطب، که گفت دکتر ساعت 10:20 میاد. میتونی بیای؟ گفتم آره. دیگه فوری پریدم دوش گرفتم و حاضر شدم و دوباره اومدم شهران. نشون به اون نشون که دکتر بعد از ساعت یازده رسید مطب! دیگه سونوگرافی کرد همونجا و پاپ اسمیر هم تو مطب گرفت و معاینه کرد و با پول ویزیت و همه اینا، حساب ما شد 207هزار تومن. 

اومدم کارت بکشم، دیدم کارتم رو نیاورده ام!!!!! یادم اومد دیروز عصر که رفته بودم آمپول بزنم، یحتمل تو جیب مانتوی اداره ام مونده باشه.  

اداره ما دو سال پیش تو یه بانک دیگه یه حساب برای همه مون باز کرد و همون موقع بابت یادم نیست چی، یه مبلغی رو واریز کرد تو اون حساب. قرار شد پاداشها رو تو اون بریزند. البته بعدش مدیرعامل عوض شد و دیگه هرگز تو اون حساب برامون پول نریختند. ولی اون حساب رو داریم. کارتش هم از همون سال تو کیفم مونده بود. اول فکر کردم بزنگم به داداشم که برام در مطب پول بیاره. بعد گفتم چه کاریه. مهدی شوهرمه. خب بذار به اون بگم که تو همین کارتم پول بریزه.  

خلاصه زنگیدم به مهدی و گفتم کارتم یادم رفته. توپید بهم که همیشه کارتت یادت میره و معلوم نیست حواست کجاست و غرهای همیشه. بعد شماره کارت رو براش اس کردم اون پرسید به اسم کیه!!! گفتم به اسم خودم دیگه.  

حالا ببینین چه شری ریش من بدبخت رو گرفت. 

خلاصه کارم تو مطب تموم شد و کلی هم معطل شدم که بذارند از تصویر سونوگرافی عکس بگیرم ک بتونم به بیمه تکمیلی ارائه بدم و خانم دکتر مابین مریضها بهم رسید بده! خب بابا این رسید رو بذار دم دست منشی مطب. یارو اگه بخواد خلاف کنه، همه جوره می کنه. دیگه انحصاری کردن نداره که! 

بعدش بیرون اومدم و خواستم سوار ماشین بشم، هرچی دزدگیر رو زدم، دیدم کار نمیکنه. به ماشین رسیدم دیدم اصلا چراغ هاش روشن نمیشه. با سوئیچ در ماشین رو باز کردم و منتظر بودم دزدگیر صدا بده، ولی صدا نداد. اصلا استارت نخورد. نگو باطری خوابیده.  

البته از عمر باطری دو سال و نیم میگذشت و گفتم حتما کارش دیگه تموم شده. یادم بود باطری روز فوت همسایه مهربون مامان اینا تموم شده و تعویض شده بود. 

خلاصه مثل هر زن دیگه ای که اینجور وقتها به شوهرش میزنگه، منم یه شکری خوردم و زنگیدم به مهدی و گفتم ماشین روشن نمیشه. چشمتون روز بد نبینه. پشت تلفن کاری بهم کرد، که چهارشاخ مونده بودم! میگفت: من چه میدونم تو از صبح ماشین رو کجا بردی و چه کارش کردی!!!!!!!!!! من الان اینجا با مانی چه کار میتونم بکنم!!!!! بعدش هم..... من اصلا نمیدونستم اون حساب رو داشتی!  

گفتم: آها. پس بگو دردت اون حسابه. خودتو به اونو راه نزن. من خودم همون دو سال پیش بهت گفتم اداره این حساب رو برامون باز کرده. همون موقع گفتم به فلان نشانی و فلان نشانی و فلان نشانی. 

ولی نامرد همه اش منکر میشد و میگفت من اصلا یادم نیست. تو از من پنهان کردی. 

حالا فکر کنین سر ظهر بود. دکتر هم ازم پاپ اسمیر گرفته بود، دل درد داشتم. تو خیابون بالا و پایین می پریدم. صدامو انداخته بودم سرم میگفتم: اصلا مگه قراره من حساب پولامو بدم به تو؟ تو اینقدر بی شرفی که حالیت نیست من همیشه همه چیزم صادقانه تو این زندگی بوده. من اگه ریگی به کفشم بود که الانم بهت نمیدادم این شماره کارت رو. زنگ میزدم داداشم واسم کارت به کارت کنه یا برام بیاره. ولی تو رو مرد خودم دونستم و به تو زنگ زدم. 

بعدش قطع کردم.  

از شدت عصبانیت تو خیابون می لرزیدم. اول خواستم ماشین بگیرم کورس کورس برم خونه. بعد گفتم فلان لق پول. بمونه واسه کی. من که از درد دارم زمین رو چنگ میزنم و شاید به همین زودی بمیرم خلاص شم. پول بمونه واسه کی؟ هرچقدر هم بمونه، میخواد بشینه حساب کتاب کنه که اینا رو از کی داشته و چرا به من نگفته. ولی سوخته بودم. تا استخوونم سوخته بودم. که من اینقدر صادقانه واسه خونه خرید میکنم. مهد مانی و گوشت و برنج و شوینده ها و خییییییلی از خریدهای خونه با منه... دیگه با خودم و شماها که نمیخوام توضیح بدم. همه جوره پای این زندگی وایساده ام. آخرش هم این. 

رو زمین، یه شماره آژانس چسبونده بودند. زنگ زدم ماشین اومد رفتم خونه. حالا راننده احمق همه یه مسیر دیگه رو میگفت. اینقدر جر کرد که گفتم باشه آقا از هرجا خودت صلاح میدونی برو.  

آخرش گفت: آخ آخ آخ اشتباه اومدم. حالا از کجا برم؟ تو دلم گفت: از سر قبر من برو. مرتیکه یه ساعته بهت میگم از این راه برو، من خونه ام اینجاست، مسیرم هر روز اینه، ولی خودمو کنترل کردم و مسیر درست رو بهش گفتم.  

رفتم خونه و یه برنج کته کردم و تن ماهی گذاشتم تو یه قابلمه که تو آب بجوشه. مهدی یه کم بعدش اومد تو آشپزخونه و گفت چی شد؟ دکتر چی گفت؟ گفتم: مگه برات مهمه دکتر چی گفت؟ اگه مهم بود همون موقع می گفتی. نه به خاطر خرابی ماشین دهنمو صاف کنی... 

اومد تو آشپزخونه و دلداریم داد. اشکام گوله گوله پایین می اومد. این دردهای جسمی امانم رو بریده. حالم خوب نیست. تو هم باعث آزارم میشی. گفت ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم. ولی واقعا یادم نبود این کارت و حساب رو داری.  

در ماشین ظرفشویی باز بود. گفت: ببین، بازم لیوانها رو اینور گذاشتی که خم بشن و بشکنند.  

گریه ام شدت گرفت. گفتم بسسسسسسسسسسه دیگه. الانم دست از سرزنش و معلم بازی برنمیداری؟ بابا ولم کم چی از جونم میخوای. برو بذار به درد خودم بمیرم. 

دیگه رفت حموم و منم تو یکی از گروه ها، برام آهنگ باز هوای وطنم آرزوست اومده بود. هی پلی کردم، هی گریه کردم. هی گریه کردم هی گریه کردم.  

دلم یه جو آرامش میخواد. 

بعد مانی رو از حموم بیرون فرستاد و خودش هم بیرون اومد و ناهار برنج و تن ماهی خوردیم. بعدش مهدی رفت خوابید و منم هی چرخیدم و هی الکی دراز کشیدم و تو تلگرام بودم. قرار بود عصر با بچه ها بریم یه مزون برای مانتو. دیگه پاشدم رفتم و برگشتم. هیچی هم نداشت. یه مشت آشغال که از ته نمایشگاهشون مونده بود. قیمتها هم ط.خمی تخیلی. از صد تا سیصد تومن. والا من بیست تومن هم بابت اونا نمیدم. فقط خوبیش این بود که خونه یارو رو مبل زیر کولر نشستیم و تا سرش به مشتری دیگه اش گرم بود، یه گپ و گفتی با بچه ها زدیم! بعدش هم یکی از بچه ها با ماشین منو رسوند خونه. دیگه جمع و جور کردم و راه افتادیم به طرف خونه مامانم. 

با آژانس رفتیم و مهدی وسط راه پیاده شد بره ببینه ماشین چشه.  

تا با مانی رسیدیم خونه مامانم، داداشم داشت لباس میپوشید میرفت بیرون.  

گفتم کجا؟ گفت میرم پیش مهدی. 

یعنی خوشم میاد تا در می مونه، زنگ میزنه به اینوری ها. منم رفتم دیدم مامانم کلی غذا مذا پخته و کارهاش دیگه تقریبا تموم شده بود. بقیه هم کم کم رسیدند و مهدی و داداشم هم اومدند و ظاهرا باطری باطری کرده بودند و مهدی گفت: وقتی باطری به باطری کردیم، چراغهای ماشین روشن شد و معلوم شد تو چراغهای ماشین رو روشن گذاشته بودی. 

اصلا محلش ندادم. ظهرش هم بهش گفته بودم. گفته بودم: باید از اون زنها گیرت می افتاد. همونها که وقتی تو خیابون ماشین شون خراب میشه، شوهره رو جر میدن پشت تلفن که این چه ماشین آشغالیه که زیر پای منه. که تو حساب کار دستت بیاد. ولی ماشین که خراب شده، من زنگ زده ام به تو میگم چه کار کنم. هر وقت هم تو از کمی امکانات می نالی، من دلداریت میدم. ظاهرا زبون مردها این نیست. این زبون برای شما مردها خیلی بیگانه است.  

بدترین چیز اینه که آدم به این نتیجه برسه که رفتارهای زشت طرف مقابلش نتیجه کوتاه اومدنهای خودشه!!!! 

خلاصه جلوی بقیه که چیزی نگفتیم. شام خوردیم و خیلی خوش گذشت. 

آها، اینم بگم. عصر زنگ زدند و داداش کوچیکه هم اومد. بازم من الاغ دویدم جلوی در. خانم برادرم با بچه وارد شد. اصلا به ذهنم نرسید که بازم بچه رو نمیده بغلم. ناخودآگاه دستمو دراز کردم و قربون صدقه بچه رفتم. گفت: بذار برسم بعدا!  

دوباره پا پس کشیدم. بازم رفتم تمرگیدم سر جام. کنارش نشستم و پاشو ناز کردم. داداشم روبرومون نشسته بود فکر کنم متوجه شد. تقریبا یک ساعت گذشت و زن برادرم گفت: آشتی یه دقیقه بگیرش تا من غذاشو حاضر کنم. 

بغلش کردم و حسابی بوش کردم. به داداشم گفت: قبل از اینکه ببرینش حموم، همه بوهای خوبش رو بکنید تو یه قوطی، بیارین من هر قوطی رو یه میلیون تومن ازتون میخرم! خاله ام گفت: نمیشه بوهای منم بخری!!!!!!!!!! همه خندیدند. 

میخوام بگم هرکی یه جور خله. اینم نماینده انحصاری بچه شو داره. بچه شو بغل کسی نمیده تا مجبور نباشه. تا نخواد دستش آزاد بشه. ای بابا دیگه صد بار گفته ام اینا رو. 

تا آخر شب بودیم و مامانم کلی پخت و پز کرده بود و خودمون بودیم و خاله و بچه هاش. همین ده دوازده نفر خیلی با هم راحتیم. دیگه شب واسه خواب برگشتیم خونه مون. 

جمعه صبح از خواب پاشدم دیدم حالم بده. دل درد داشتم و نمیتونستم از جام پاشم. سه دور ماشین رو تو دو روز گذشته زده بودم و لباس تمیزها رو مبل تلنبار شده بود. حس جمع کردن نداشتم. به مانی صبحانه دادم و یه بسته فیله بیرون گذاشتم که ظهر باهاش شنسل درست کنم.  

همه اش بی حس بودم و چشمام میخواست بسته باشه. به زور پاشدم فیله ها رو مزه دار کردم و سوخاری زدم و گذاشتم تو یخچال تا سر ناهار.  

مهدی واسه خرید یه سر رفت بیرون و با مانی صبحانه خورد. منم همه اش ولو بودم رو کاناپه. تعجب کردم چرا موبایلم قطعه. طرفهای ساعت ده زنگیدم خونه مامانم دیدم اشغال. خونه خاله هم اشغال بود. موبایل هر کدوم رو گرفتم نمی گرفت. شک افتادم.  

یه لحظه تلگرام وصل شد و دیدم تو شهران انفجار پیش اومده. بازم سعی کردم شماره ها رو بگیرم که نشد. زنگیدم به شوهرخاله ام جواب داد. اونم چون نزدیک لواسون بود. خونه مامانم نزدیک تره باره. خونه خاله ام بالای شهرانه. ولی پسرخاله ام، نزدیک حادثه بوده. ظاهرا چهار ونیم صبح این انفجار رخ میده. پسرخاله ام میگفت خیلی صداش وحشتناک بوده. سراسیمه میریزن بیرون. شعله های آتیش تا آسمون بلند بوده. اینا میرن خونه خاله ام. حتی یه خانواده دیگه هم میان اونجا. نزدیک ظهر بود ولی پسرخاله ام میگفت تا همین الان تنمون داره می لرزه. ظاهرا خیلی ترسیده بودند.  

اون لحظه من فقط تونستم با شوهرخاله حرف بزنم. گفت صدا رو ما هم نشنیدیم. مامانت اینا هم نشنیده اند. ولی الان آب و گاز و برق و تلفن شهران قطع شده.  

ساعت یازده ونیم بود.  

خلاصه مامانم اینا هم صدا رو نشنیده بودند و صبح پاشده بودند دیده بودند همه چی قطعه. بالاخره یکی از فامیلهامون تو مشهد خبردار میشه و میزنگه به اینا. البته موبایل قطع بود ولی چند دقیقه وصل میشه و میگه ما اینجا خبر رو شنیدیم و خیلی نگرانیم! اونجا مامانم اینا متوجه میشن.

من داشتم حاضر میشدم برم شهران که تلفن زنگ زد. البته که حال و روزم خوب نبود. ولی همه اش حس میکردم باید یه سر برم و تا ناهار برگردم. مهدی هم داشت غر میزد که حالشون خوبه. تو کجا میری آخه.

دیگه دیدم داداشمه و برگشتم داخل. گفت اینجوری شده و ما اصلا خبردار نشده ایم. ولی پسرخاله خیلی وحشت کرده. آخه پشت خونه اونا بوده. بعد با مامانم حرفیدم که گفت چیزی نیست و نیا. منم دیگه نرفتم. واسه ناهار فیله ها رو سوخاری کردم و سرخ کردم و خوردیم. بعد خوابیدم و بیهوش شدم.

عصر پاشدم آشپزخونه رو جمع کردم و بازم جون نداشتم لباسها رو مرتب کنم. فقط لباس و وسیله برداشتم واسه خونه بابای مهدی.

این وسط مهدی با مانی دعواش شد. مانی رو تاپ و شورتی که  تنش بود، لباس سوپر من پوشیده بود. خب این لباسها همه اش پلاستیکیه و آدم عرق میکنه. هرچی هم میگفت و به هر زبونی میگفت مانی گوش نمیکرد.

خلاصه راه افتادیم و من هی حالم بدتر میشد. تا یه جا بعد از تونل رسالت به مهدی اشاره کردم که بزنه بغل. اونجا حالم به هم خورد و بالا آوردم. دیگه جونی واسم نمونده بود. تو ماشین که نشستم مانی چند دقیقه سکوت کرد. بعد که رسیدیم در خونه بابای مهدی مانی زیر لب گفت:

مامان نازنازی و بیچاره من!

بعد شروع کرد به حرف زدن و بافتن: گرمای هوا باعث میشه چربیها آب بشن و اینجوری بشه!

چرت و پرتهایی که از تبلیغها تو دهنش مونده بود. مهدی هم هرچی گفت بیا بریم دکتر نرفتم. میدونم باید صبر کنم تا دوره درمان طی بشه. بعدش هم همه چی با هم قاطی شده. هم سنگ کلیه ای که داره دفع میشه، هم کیست هم التهاب روده که هنوز دواهام تموم نشده.

دیگه رفتیم بالا و مانی بدو بدو رفت گفت مامانم حالش به هم خورده. مادرشوهرم هم هول شد و گفت ببریمت دکتر. گفتم چیزی نیست. فقط یه کم دراز بکشم. دیگه مادرشوهرم برام شربت آبلیمو درست کرد و چقدر هم مزه داد. یه کم دراز کشیدم و اونا تازه اونجا متوجه شدند هفته پیش من مریض شده ام. یه کم دراز کشیدم و بهتر شدم.

بعدش خواهرشوهر بزرگه اومد. با شوهرش رفته بود دلاوران تخت  و کمد سیسمونی ببینه.

دیگه وقت افطار شد و همه شام خوردیم و شام هم قورمه سبزی بود. بعد از شام هم مهدی پیرهن خودش و لباسهای امروز اداره منو اتو کرد. وقتی اونجاست پسر خوب و سربه راهیه. نمیخواد کسی آب تو دلش تکون بخوره. دیگه بعدش حرف و گپ و گفت و آخر شب مانی راضی نمیشد مسواک بزنه. من برای خونه بابام اینا و خونه مادرشوهرم هم خمیردندون و مسواک براش گرفته ام. مانی از دو سال و نیمگی مسواک میزد.

بعد رفتم مسواکش رو آوردم که سرش، یه گربه آبی بود. گفتم: مانی!!!!!!!!! ببین دل کی برات تنگ شده! بعد از پشت مبل، یواش مسواک رو بالا آوردم. مانی گفت: این؟ گفتم:آره. تو چون هفته ای یه شب اینجا میخوابی، دلش برات تنگ شده. خلاصه راضی شد مسواک بزنه.

بعدش هم خوابید.

صبح هم با مهدی پاشدیم اومدیم اداره. منو در اداره پیاده کرد و خودش رفت.

بعد از یه ساعت یه سوالی ازش داشتم که بهش زنگیدم. حرف افتاد و منم باز ازش گله کردم. گفت: تو کینه ای هستی و من ازت عذرخواهی کردم ولی کینه داری. گفتم آره. تو اسمشو بذار کینه. ولی من خیلی سوختم وقتی اون حرف رو زدی. خلاصه از این حرفا.

بعد حرف به مانی کشیده شد و بهش گفتم: من و تو پدرهای سخت گیری داشته ایم. و کلی هم عذاب کشیده ایم. ولی تو بازم داری این روش رو برای مانی پیاده میکنی. گفت: آخه حرف گوش نمیده. گفتم آره. گوش نمیده. ولی تو چه موردی؟ من خودم در زمینه تربیتی و غذا کوتاه نمیام. ولی دیروز بچه میخواست لباس سوپرمن رو بپوشه. چیزی که اقتضای سنشه. همه این لباسها هم جنس بدی دارند. آدم بزرگها راضی نمیشن یه دقیقه هم تنشون کنند. یه پسر پنج سال و نیمه رفته تو کمدش این لباس رو پیدا کرده و پوشیده. اینقدر هم خره فکر میکنه وقتی بشینه تو ماشین و بهش باد بخوره، باد، شنلش رو پروازمیده. خب همه دلخوشیش همینه. اینقدر اینو نپوشیده که تقریبا بهش کوچیک شده. الان دوستداره بپوشتش. الان شوقش رو داره. هجده سالگی که دلش نمیخواد همچین جیزی بپوشه. چرا اینقدر بهش سخت میگیری؟

مانی ناخن می جوه. این یعنی یه اضطراب درونی داره. مثل من که از بچگی از بابام می ترسیدم و ناخن می جویدم تا همین الان. الانم گوشه ناخن کاشتم که بلند بشه، دلم میخواد بکنمش. خب اینا از اضطراب درونه. چرا چیزی که من و تو رو آزار داده رو دوباره رو بچه بیچاره پیاده کنیم؟ اگه بی ادبی کنه، آره. اگه به خودش ضرر بزنه، آره. ولی بچه فقط لباسی رو که دوست داره پوشیده.

حالا از دور به قضیه نگاه کن. فکر کن یکی تو فامیل بچه اش این کار رو بکنه. ما فوری میگیم: بابا بچه است، ولش کن. بذار حالشو ببره!

اونم گوش میکرد. خلاصه مکالمه تموم شد و ناراحت هم شد که چرا دویست تومن رو به حسابش ریخته ام. منم دیگه چیزی نگفتم.

خلاصه این از این.

فقط یه کاری رو احتمالا میکنم.

میخوام امتحانی رویه وبلاگ رو عوض کنم. تا اطلاع ثانوی (!) دیگه از مهدی ـ خوبیهاش و بدی هاش ـ چیزی ننویسم. این روزها حال خوشی ندارم. جسمم مشکل داره. حس میکنم اینا، حالم رو بدتر می کنه. واقعا تاثیر میذاره روم. یه مدت از چیزهای دیگه بگم. یه مدت از مهدی نگم ببینم چی میشه. چیزی ازش ننویسم. چون یه روز باهام خوبه و یه روز بد. اینجوری خیلی داغون میشم. شاید اگه ازش ننویسم انرژی کمتری ازم گرفته بشه.

خب اینجا الان برق رفته و من دارم نصف مطالب رو توی ورد تایپ میکنم. اگه بشه فوری پست رو ارسال میکنم. فقط دیگه نشد یه دور بخونمش. شما ببخشید.

دست حق به همراهتون.

ممنون از اینکه نگران خودم و خانواده ام شدین.



تاریخ : شنبه 29 خرداد 1395 | 11:37 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (50) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر