X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلام به روی ماه همه تون. صبح قشنگ چهارشنبه تون بخیر و شادی. 

دیروز خیلی دلم میخواست بنویسم ولی دیگه نشد. موند واسه امروز. حالاامروز گفتم بذارم یهو فردا بنویسم. چون فردا باید بیام اداره. تا ببینم چی میشه. ولی دیگه امروز دارم می نویسم! 

 

خب، آخرین بار شنبه نوشتم. مانی خونه مامان مهدی بود و منم عصرماشین گرفتم رفتم خونه. رفتم یه کم سبزی و خریدهای دیگه کردم و خوش خوشان رفتم خونه. سر راه واسه خودم هم سه تا کمپوت خریدم و رفتم دیدن خودم. خب مریض بودم. باید از خودم عیادت میکردم. 

تا رسیدیم، کمپوتها رو شستم و گذاشتم تو فریزر که زود خنک بشن. فیلم نداشتم خودم. هی چرخیدم تو کانالهای تی وی و هی تیکه تیکه از این سریال اون سریال دیدم. کولر رو زدم که خونه خنک بشه. وسط تی وی دیدن سبزی پاک کردم و شستم و گذاشتم آبش بره. بعد کمپوتها رو آوردم. در یکیش باز نشد. همیشه از بچگی فکر میکردم چرا دیدن مریض که میرن، همه کمپوت سیب و گلابی میخرن! خب یه بارم گیلاس و آلبالو ببرین. اون که خوشمزه تره! 

خلاصه رفتم سراغ کمپوتها و تو یه بشقاب، کمپوت سیب و گیلاس رو ریختم و بازم نشستم رو کاناپه به تی وی دیدن. هیچ هدفی هم نداشتم. دل دردم یه کم بهتر شده بود. گفتم اگه دوستم اومد، باهاش برم استخر. زنگیدم بهش که گفت باشه میام. 

دیگه منم پاشدم لباسها رو دسته کردم و همه رو گذشتم تو کشوها. دستی به خونه کشیدم و یه چیزی هم خوردم و رفتم استخر. البته اینم بگم که یه کم هم سالاد ماکارونی درست کردم که متاسفانه چون روغن زیتونش پشت شیشه مونده بود و آفتاب بهش خورده بود، خراب شده بود. در نتیجه ریختمش سطل آشغال. 

خونه رو مرتب کردم و یه اس هم دادم به مهدی که من رفتم استخر.  

مامان دوستم روزه بود و تا اون طفلی روزه باز کنه، خودم رفتم داروخونه و دواهامو گرفتم و بعد رفتم سه تا بلیط خریدم. هرچی وایسادم، نیومدند. به خواهر دوستم زنگیدم که گفت اینا دارن مس مس می کنند و هی میرن دوباره بر میگردند. راه نمی افتند که! راست میگه. این دوستم آدم رو روانی میییییییکنه. البته مادرش هم طفلی میخواست افطار باز کنه. 

خلاصه زنگیدم به خودش و گفتم من کلا قراره یه ساعت تو آب باشم. ده میام بیرون از آب. کجایی؟ پس چرا نمیای؟ گفت: خب بلیط نمیخریدی که الان بری تو آب. من چه کار کنم. 

این دوستم خییییییییلی مهربونه. ولی خیلی هم دل نازکه. بهش برمیخوره آدم بگه یه کم زود باشه. خب بابا شرایط طرف مقابل رو درک کن. کل سانس، دو ساعته. که من فقط یه ساعت تو آب می مونم. از این یه ساعت هم بخوام نیم ساعت منتظر تو بمونم که نمیشه. نرم که بهتره.  

خلاصه دیگه نه و ربع رفتم داخل و به دم در سپردم که دو نفر میان که بلیطهاشون اینه. رفتم تو آب و اونا تقریبا نه و سی و پنج دقیقه رسیدند!!!!! دیدم دخترش رو هم آورده. 

دوستم اومد تو آب و گفت خوب شد تو زودتر اومدی تو آب. الان دیگه بلیط تموم شد و کسی و راه نمی دادند. خوب شد بلیط خریدی. 

من که حرفی نداشتم بزنم.  

نیم ساعتی با هم راه رفتیم تو آب و حرف زدیم و یه کم هم بلانسبت شنا کردم. من که نباید دستامو تو آب تکون بدم. همون به پشت رو آب می خوابیدم و بال فرشته میزدم. چه فرشته ای، چه گلی! بعدش هم از اب بیرون اومدم. این بار دیگه موبایلم رو هم آورده بودم. 

خلاصه برگشتم خونه و دیدم مانی بیداره! گفتم تو چطوری بیداری؟ گفت: بیدارم دیگه! 

موهامو خشک کردم و با مانی مسواک زدیم و بعدش خوابیدیم. 

یکشنبه اومدیم اداره و پسرخاله کوچیکه بهم زنگید وسط روز و یه مساله ای رو عنوان کرد و من و مهدی رو واسه شب دعوت کرد خونه شون. گفتم بذار بهت خبر بدم. دیگه به مهدی زنگیدم و گفت باشه بریم. 

عصر رفتیم خونه و پدر و پسر رفتند سلمونی. منم رفتم یکشنبه بازار و سه تا کاکتوس از همون اول بازار خریدم و دیگه بقیه رو نرفتم. زود برگشتم خونه و سر راه هم یه خانم و دو تا دخترش رو که کللللللللی خرید کرده بودند بردم رسوندم. رفتیم خونه و پدر و پسر با هم رفتند حموم و یه دوش گرفتند و حاضر شدیم رفتیم شهران. خب فعلا از این موضوع نمیخوام کسی خبردار بشه. از این موضوعی که پسرخاله گفت. یه مساله کاریه. میگم بهتون. 

خلاصه رفتیم خونه شون و من دیدم ته خیابون یکم رو بسته اند و داشتند با بولدوزر کار می کردند. مجبور شدیم بریم از خیابون بالایی. بالاخره رفتیم خونه شون و سر راه هم من یه کاکتوس بزرگ خریدم. اولین بار بود میرفتم خونه شون. نمیدونستم سلیقه اش چیه و چی دوست داره. خلاصه رفتیم و زن و شوهر هم روزه بودند. البته من به پسرخاله ام گفتم که ما روزه نداریم و من بدم میاد برم خونه کسی که روزه است. چه کاریه آخه. منتها چون بحث مالی بود، اصرار داشت که حتما ما بریم.  

خلاصه دیگه وارد شدیم و خانمش خیلی دختر گرم و مهربونیه. گفت که عصری گاز قطع شده و ما دیگه میخواستیم برای شما تو ماکروفر پیتزا بپزیم. ولی گاز اومده منتها یه کم طول میکشه که از نظر ما مهم نبود. خلاصه واسه افطار فرنی درست کرده بود که فوق العاده خوشمزه بود. بعد هم واسه شام عدس پلو و سالاد و ماست درست کرده بود. گفت چون مانی عدس پلو دوست داره اینو درست کردم.  

کلا خیلی هم این خانم پسرخاله ام خوش غذاست. غذاهاش هم خوشمزه بود. بعدش نشستیم بحث کار و قرار شد ما بهشون خبر بدیم. یه جرو شراکته. تا خدا چی بخواد. هم سرمایه میخواد، هم مقداری کار. که البته ما همون شب گفتیم که ماها تمام وقت سر کاریم. اونم گفت آره میدونم. ولی مثلا یه پنجشنبه ای جمعه ای، یه زمانی که من نبودم، خیالم راحت باشه که شماها هستین. حالا قرار شده فکر کنیم و خبر بدیم.  

اینم بگم که به خانمش گفتم که من چند بار قرار شده شماها رو پاگشا کنم که نشده. البته دو سه بار تا حالا اومده خونه مون.ولی به اسم پاگشا دعوتش نکرده بودم. خب نشده بود. قبلا خیلی دربند این چیزها بودم. الان دیگه نیستم. الان خودم مهمم. والا. 

خلاصه برگشتیم و قرار شد فکر کنیم. 

دوشنبه اومدیم اداره و تا عصر هم بودیم و برگشتیم خونه.  عصر که رفتم دنبال مانی، اومد تو حیاط مهد و دید دوستش و خواهرش دارند بازی می کنند. مانی هم دوید که باهاشون بازی کنه، ولی اونا گفتند ما دیگه داریم میریم. با مامانشون رفتند بیرون از مهد. 

یه دفعه مانی بغض کرد و زد زیر گریه. دلم برای تنهاییش سوخت. رفتم بغلش کردم گفتم خب مامان باید میرفتند. نمیشه که مردم رو به روز نگهداشت. خودم شب که هوا خنک شد می برمت پارک. بعد بغلش کردم. داشت گریه میکرد. قلبش هم عین گنجشک میزد. بعد گفت: میای دزد و پلیس بازی کنیم؟ گفتم باشه ولی باید زود تموم بشه. دیگه تو حیاط مهد یا بار من دزد شدم و یه بار اون دزد و یه کم بازی کردیم و بچه زود یادش رفت. خلاصه رسیدیم خونه و مهدی رفت خوابید. منم یه شامی درست کردم و سعی کردم کارم تا هشت تموم بشه. نزدیک هشت دست مانی رو گرفتم و رفتیم پارک. یه کم هم خرید کردیم. البته خیلی کم. مانی هم تو پارک با بچه ها مشغول شد. منم همه اش آهنگ متاسفم برات ای دل ساده رو گوش میکردم. 

قبلا ها به مهدی میگفتم: اصلا این آهنگ اینه: متاسفم برات آشتی خوشگل!!!!!! اونم همیشه می خندید. 

نزدیک اذان، ربنای استاد رو پلی کردم و حالم بهتر شد. دیگه کم کم پارک خلوت شد و مانی میگفت الان باید وایسیم بازی کنیم. الان که خلوت شده. منتها وقتی خلوت میشه، بچه ها هم دیگه نیستند که بازی کنند. در نتیجه رامون رو کشیدیم و اومدیم خونه. مانی هم از رو زمین سنگ برمیداشت و پرت میکرد اینور و اونور. البته سنگها ریز بود و مواظبم بودم به کسی نزنه. همینطوری پرت میکرد. بالاخره پسر بچه است. نمیشه دائم محدودش کرد. هی بگی این کار رو نکن اون کار رو بکن. باید تو یه چیزهایی آزادش بذاریم. مثلا تازگیا شستن رو خیلی دوست داره. مثلا میگه میشه من برم اینو بشورم؟ من اجازه میدم. میگم خودتو خیس نکن. ولی منعش نمیکنم. نمیشه که هی خودمون همه کارش رو بکنیم.  

دیگه رسیدیم خونه و شام خوردیم و مانی هلاک بود. مسواک زدیم و لباسش رو هم عوض کردم و نماز خوندم و خوابیدیم. 

این روزها خیلی تو خودم هستم. به قول بزرگی، دردهایی هست که مثل خوره آدم رو میخوره. که البته برای همه هست. ولی چه میشه کرد. روزگار طی میشه.  

پسرخاله هم دیروز بهم اس داد که آشتی تا فلان روز خبرم کنین. میخواین یا نه. که اگه نمیخواین من برم سراغ یکی دیگه. خب ما رو خیلی قبول داره.  

منتها من این مساله رو کاملا در اختیار مهدی گذاشته ام. باهاش که حرف زدم بهش گفتم: مانی از مهر میره پیش دبستانی. خودت گفتی که من مسوول کار مانی باشم. قبول. من از صبح هم میرم سر کار. غذا و کار خونه هم با منه. پس من برای این کار وقتی ندارم. میخوام خودت بسنجی و به این نتیجه برسی. خیلی از مردها بعد از ساعت کار میرن مسافرکشی یا مثلا تو یه شرکت میشن حسابدار یا هر کار دیگه ای. ببین خودت این کار رو دوست داری؟ گفت: یعنی تو نمیای اصلا؟ گفتم میام. این کار رو دوست دارم. ولی به اینم فکر کن که من دو تا پنجشنبه در ماه هم باید برم سر کار! اگه فرصتی بشه یه سر میزنم. ولی من میخوام تو اگه دوست داری بری. وقت تو آزادتره. 

اونم گفت: باشه. حالا باید بیشتر فکر کنیم. ببینیم چی میشه. 

منم گفتم باشه. 

میخوام خودش بسنجه. دیگه میخوایم سرمایه بذاریم. میخوایم شراکت کنیم. خب خودمون هرگز این سرمایه رو نداریم که کار مال خودمون باشه. اگرم داشتیم قدرت ریسکش رو نداشتیم. یکی دیگه سالهاست داره این کار رو میکنه. حالا از ما میخواد یه کم باهاش شراکت کنیم. یعنی شراکت اونم پنجاه درصد نیست. خب ما اینقدر سرمایه نداریم. همون یه مبلغی بدیم و تا حدی رو سر کار باشیم.  

به نظر من جای رشد داره. اگه اصولی جلو بره میشه کارهایی کرد. تا خدا چی بخواد. شاید اگه چند سال پیش بود من میگفتم باشه من اصلا خودم بعدازظهرها میرم یا پنجشنبه و جمعه میرم. ولی راستش نه جونش رو دارم نه وقتش رو. این کار مردونه ایه. قطعا کنارش خواهم بود. قطعا هر کاری ازم بربیاد انجام میدم. همین الان هم هزار تا ایده تو ذهنمه برای بسط کار. ولی میخوام کننده مهدی باشه. یکی اینکه توان من خیلی کمه. دیگه اینکه میخوام خودش انجامش بده. اگه دوست داره، اگه میخواد.  

من دیگه دلم نمیخواد چیزی رو بهش زور کنم. چون هرچی که با اجبار باشه، تبعاتش به من برمیگرده. و من دیگه شنیدن سرزنش بسمه. سرزنش شنیدن هم از اون زخمهاست که روح آدم رو عین خوره میخوره.  

دیگه بسمه. 

اگرم فکر میکنه به کارمون نمیاد که خب هیچی. من اصراری به ریسک کردن و بیشتر کردن سرمایه مون ندارم. اون مردخونه است میخوام خودش به نتیجه برسه. 

از اونور یه جایی هست که با اداره ما در ارتباطه. چند وقت پیش که وضع حقوق مهدی خراب بود (و هست) من صحبت کردم که اگه بشه مهدی اونجا مشغول بشه. دیروز یکی از مدیرهای اونجا باهام حرف زد و گفت قرار شده همسرت بیاد اینجا. گفتم آخه قرار نبود بیاد اینجا. قرار بود بره فلان جا. گفت: خب اینجوری گفته اند به من از بالا.

منتها بدبختی اینجاست که میخوان مهدی رو بذارند جای یکی از همکارهای قدیمی که من برای برگشتش به کار خیلی تلاش کردم و خیلی دوستش دارم و خیلی گردنم حق داره.  

علنی به مدیره گفتم مطمئن باشین مهدی اگرم بیکار بود و محتاج پول بودیم، هرگز این کار رو نمیکردیم. همین الان میگم جواب مهدی هم رده. چطور میشه یکی رو بیرون کنید که مهدی بیاد. اصلا قبول نمی کنیم. گفتم اصلا اونجایی که برای مهدی پیشنهاد دادید نمیاد. اینو بدونید.  

بعد حالم بد شد. با خودم فکر کردم روزگاری شده که به خاطر یه تیکه نون، همدیگر رو جر بدیم. ولی ما این کار رو نمی کنیم. راضی به بریدن نون کسی نمیشیم.  

بعدش هم، من از پارسال که اونجوری شد، الان که مهدی استخدام رسمی اونجا شده، می ترسم جاش عوض بشه. اگه رفت به اونجایی که حقوقش بیشتره و یه مدت بعد بیرونش کردند چی؟ اگه همینم از دست داد چی؟ من دیگه جونی ندارم حرف بشنوم. اینقدرها هم خودسر نیستم که بیفتم جلو و بشم قافله سالار. بذار همین جا باشه. هرجا که خودش میخواد. البته الان با وجود همه اذیت ها و حقوق زیر صفرش، فعلا به اینجا راضیه. چشم اونم ترسیده. 

در هر حال اینه تا ببینیم چی میشه. 

ولی میگه خدا آدم رو با چه چیزهایی امتحان میکنه.  

خلاصه که دیروز خیلی حالم بد بود که این دیگه چه مسخره بازیه. چرا باید یکی دیگه رو بیرون کنند که مهدی بیاد بره اونجا. آخه کدوم گبری این کار رو میکنه. منم کلی پیش مدیرش از دختره تعریف کردم. گفت نه، اینایی که میگی نیست. تو دلم گفتم تو عادتته پشت کارمندهات قائم میشی. اصلا از کجا معلوم که فردا این بلا رو سر مهدی نیاری. اینجا رونده اونجا مونده بشیم. 

خلاصه دیشب هم که رفتیم خونه، نظر هر دو همین بود.  

اگه بنا باشه ریسک کنیم، واسه کار پسرخاله ام ریسک می کنیم که میدونیم کار توسعه پیدا می کنه و یه سکوی پرشه. تا خدا چی بخواد. البته در مورد اونم هنوز تصمیم نگرفته ایم. 

ولی دیروز خیلی حالم گرفته شد. بابت دوستم و اینکه اگر مهدی قبول میکرد بره اونجا، خب این بیچاره آلاخون والاخون میشد. این چه طرز نون رسوندن به کسیه. بعد تو ماشین خیلی حالم گرفته بود. بغض گلومو گرفته بود و اشکام سرمیخورد می اومد پایین. منتها عینک دودی چشمم بود و مهدی و مانی متوجه نیمشدند. اینقدر هم مانی داشت شیطونی میکرد و می خندید که حواس مهدی کلا پرت شده بود به طرف اون. شکر خدا ندید ناراحتم. 

بعد رفتیم یه کم خرید کردیم و رفتیم خونه. تو خونه مهدی ازم پرسید که چرا چند روزه ناراحتی؟ منم گفتم هیچی.  

بغضم ترکید و حالا گریه نکن، کی گریه کن! 

هرچی می پرسید چته؟ چیزی نداشتم بگم. بعدش یه کم حرف زدیم. 

منم پاشدم الویه درست کردم و میوه شستم و گذاشتم تو فریزر بلکه یه کم خنک بشه. شام خوردیم و خوابیدیم. 

دیشب دوباره ساعت پنج با دل پیچه بلند شدم. چه دل پیچه شدیدی. جامو بردم انداختم تو پذیرایی. مهدی اود در دستشویی دنبالم. گفتم چیزی نیست. ادامه همون مریضیه. 

بعدش تا خوابم ببره یه کم طول کشید. 

خوابیدم، خواب دیدم داییم  اومده خونه مون. همین جایی که الان هستم. تو خواب مثل همیشه که زنده بود، چند تا بالش گذاشته بود رو زمین و لم داده بود روش داشت سیگار میکشید. تو خواب دود سیگارش رو میدیدم و میگفتم: ببین دایی، بعد از چند سال برگشتی. آخرین باری که تو این خونه سیگار کشیدی کی بوده. الان ولی اومدی. همین یعنی تو برگشتی. بعد مامانم تو خواب خیلی گریه کرده بود و صورتش از اشک خیس بود. داییم برای اینکه از دل مامان دربیاره، بلند شد کمک مامانم، خونه مون رو تمیز کرد. دوتایی داشتند سرامیکها رو تی می کشیدند.  

صبح پاشدم دیدم حالم خوب نیست. ولی پاشدم حاضر بشم. مهدی گفت یکی دو ساعت بخواب بعد اژانس بگیر برو. پول آژانسهاتم من میدم. منم عصر میام دنبالتون. 

به همکارم اس دادم و خوابیدم. این بار خواب دیدم دختر عمه ام از تبریز اومده خونه مون. 

ساعت هشت و ربع پاشدم. دیدم خونه مون تمیز نشده. معلومه مامانم و داییم خیلی هم تمیز کاری نکرده بودند. دیدم مانی بیدار شده داره واسه خودش کارتون می بینه. صداش کردم اومد بغلم. گفتم بازم دیشب حالم بد شد. الان بهت صبونه میدم. گفت: حتما ویروسیه!!!!!!! 

بگو آخه تو چه میدونی ویروس چیه! 

بعد یه صبحونه ای بهش دادم و خودم چند لقمه خوردم و ماشین گرفتیم اومدیم اداره. به نسبت کارم سبک بوده. ولی خب درد رو دارم. البته یحتمل مشکل کیست هم باشه. درهر حال باید طول درمان طی بشه. 

یکی از بچه ها برام نوشته بود که آشتی اینقدر صنم داری که یاسمن توش گمه. نوشته بود از حبیب هیچی ننوشتی. راست میگه.  

من حبیب رو خیلی دوست داشتم. به خصوص سال هشتاد و اون طرفها خیلی با آهنگهاش حال می کردم. خوشم میاد صاحب سبکه. کسی که صاحب سبکه یعنی سالها رو خودش کار کرده و خودشو پیدا کرده و حالا به نتیجه رسیده. یه سری آهنگهاش رو زندگی کرده ام. (به دل گفتم تو هم درد آشنایی....، بزن باران، شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد و .... 

خب چند سال پیش که دل همه مردم خون بود، حبیب یه چراغ سبزی به دولت اون موقع نشون داد و اومد ایران. شاید تو حال و هوای اون موقع از چشم یه سریا افتاد. من خودم به عنوان یه خواننده مردمی ازش بیشتر از اینا توقع داشتم. کسی که شعر بزن باران رو میخونه، آدم یه توقع دیگه ای ازش داره.  

ولی وقتی تو یه روستا تو ایران مرد، دیگه این باور رو در موردش نداشتم. اولا من کی ام که بخوام ازش دلخور باشم. بعد یارو بابت هنرش، سالهاست که از کشور تبعید شده! من چه میدونم از نظر روحی در چه شرایطی بوده که بخوام قضاوتش کنم که آیا کارش درست بوده اومده یا نه. و ساخت و پاختش با آدمهای اون موقع در چه حدی بوده.  

کسی رو نباید قضاوت کنم. شاید اگه من بودم، یه ساعت غربت رو تاب نمی آوردم. پس حق قضاوت ندارم و براش طلب آمرزش میکنم. کسی که حتی تو قطعه هنرمندان هم جایی بهش ندادند. که البته اینا همه بازی آدمهاست. کسی که هنرمنده تو سینه طرفدارهاش دفن میشه. نه یه قطعه خاص که سالها بعد هم از بین میره چون خاک محکوم به فناست.  

در هر حال.  

میخواستم فردا نذرم رو بدم که با این حالم دست نگه میدارم. دوشنبه هم تعطیله. شاید همون روز نذر رو ادا کردم. تا خدا چی مقدر کنه. 

صبح تو گروه خانواده مادری ام، خوابم رو نوشتم و گفتم این بار دومه که موقع مریضی دایی میاد خوابم. فکر کنم میخواست این بارم ببرتم که نرفتم. خاله ام نوشته: 

خیره، ان شاءااله لال بشی!!!!!!! 

مثلا دلش نیومده من از مردنم حرف بزنم! بعد میگه لال بشی!!!!!!! این محبت آدم بزرگها خیلی با حاله! 

پریشب مانی اومده میگه: من گشنه مه. گفتم بیا بهت یه چیزی بدم بخوری. بعد زیر لب میگه: به شکم باید رسید!!!!!!! 

یحتمل جایی شنیده وگرنه عمرا به عقل خودش نمیرسه که چیزی بخوره. به قول مادر مهدی، کلا این بچه خوردن بلد نیست! 

********** 

امیدوارم این دو روز آخر هفته بتونم روحم رو آروم کنم و یه استراحتی بهش بدم. به امید آرامش همگی.



تاریخ : چهارشنبه 2 تیر 1395 | 12:55 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (20) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر