X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااام. صبح شنبه همگی بخیر و شادی. خوبین؟ شب زنده داری و دعاهاتون قبول باشه. 

من اول یه چیزی بگم. شنبه است و میخوام کار قشنگ انجام بدم. شماها رو هم شریک کنم. البته اینم بگم که کارت قبلی خانم مظفری پور منقضی شده و این شماره کارت جدید ایشونه. هرکی اندازه هزار تومن هم کمک کنه خوبه. این پولها برای کمک به بچه های مریض ـ به خصوص ابوالفضل ـ نصیرآباده. دیگه هرکی خودش و کرمش.  

اینم شماره کارت جدید خانم مریم مظفری پور: 

6037691595636044 بانک صادرات 

 خب، عرض کنم خدمتتون که چهارشنبه به سر شد و ما عصر رفتیم خونه. مانی گفت من میخووام یه کم بازی کنم. مهدی رفت بالا و من یه ساعتی موندم پیشش. گفتم با خودم که این بچه چه گناهی کرده گیر ننه بابای کارمند افتاده. اونم هی می دوید و بازی میکرد. شده بود سر دسته. البته فقط یه پسر از خودش کوچیکتر تو دسته اش بود!دو تا بودند در کل! ولی این، به اون فرمان میداد. اونم کیف میکرد و هر کاری مانی میکرد، اونم انجام میداد. منم لمیده بودم رو نیمکت زیر سایه درخت و حال می کردم. بعد از شاید چهل دقیقه مهدی زنگید که کجایین بیایین بالا دیگه. 

خلاصه بالا اومدیم و مانی هم همه اش میگفت تو بدی و از این صوبتا. بالا اومدیم و خواستم برم حموم که آب یخ بود. بعدش گفتم خونه تمیز کردن رو بذارم واسه بعد. یه کم دراز کشیدم و نزدیک نه پاشم پاچینی و ناگت میگو سرخ کردم. ناگتش چه چیز چرتی بود. دیگه نمیخرم. از وقتی یاد گرفته ام ناگت مرغ رو خودم تو خونه درست میکنم، خداییش دلم نمیاد برم سراغ ناگتهای بیرون. این ناگت میگو رو هم خودم باید بسازم. هرچند از میگو می ترسم. شما نگین به کسی. ولی من واقعا هنوز نتونسته ام با حیوونات دریایی ارتباط برقرار کنم. 

بچه که بودم، مامانم وقتی میگو درست میکرد میگفت: ببینید، اینا مزه پفک میده. من احمق هم میخوردم و میگفتم آره! اصلا اینا پفک هستند. ولی بعدا که بزرگتر شدم، فهمیدم میگو کجا، پفک کجا!!!!!!! 

خلاصه چهارشنبه بعد از شام دوباره دل پیچه گرفتم و افتادم یه گوشه. مهدی بهم چای نبات داد و سفره رو هم جمع کرد. یه کم بعدش رفتم سر جام خوابیدم. 

پنجشنبه باید می اومدم اداره. طبق روال اینجور پنجشنبه ها،  گلان رو بیدار کردم و رفتیم نون خریدیم و بردم خونه مامانم. شب قبلش مامانم اینا رفته بودند لواسان ویلای بابای عروسمون که برای پسرشون تولد گرفته بودند. البته مهدی شاکی بود که چرا ما رو دعوت نکرده اند. راستش من خودم هم تعجب کردم ولی برام مهم نیست اگر کسی دعوتم نکنه. شاید عقاید یا محذوریتهایی داره که من نمیدونم. بعدش چه اهمیتی داره. ول کن بابا.  

خلاصه صبح پنجشنبه من و مانی رفتیم خونه مامانم و هرچند که کلید داشتیم ولی مامانم بیدار شد و مانی فوری گفت برام چای درست کن! راستش حال نداشتم ولی باید میرفتم اداره چون شیفتم بود.  

دیگه با بی میلی پاشدم و رفتم اداره. قبلش هم بنزین زدم. نمایشگرش خرابه، اینه که بیست تا زدم ولی نشون نداد و بازم چراغ بنزینش روشن موند. آقاهه گفت من بیست تا زده ام. 

بعدش رفتم اداره و تا ظهر موندم و رئیسم یه سری کارها رو تلگرامی ازم پرسید و انجام دادم. بعد یه سری کارها کردم واسه تحویل گرفتن نمایندگی بلوک. یه متن هم نوشتم و گفتم مبلغ شارژ اینقدره و برای اینکه راحت باشین، این شماره کارت منه و اینم شماره تلفنم. کارت به کارت که کردین، خبرم کنین. والسلام. 

بعدش رفتم خونه مون دنبال مهدی. کاغذ رو چسبوندم به دیوار ورودی بلوک و رفتیم خونه مامانم. 

مامان واسه مانی یه ماکارونی جدا درست کرده بود. واسه خودمون هم زرشک پلو با مرغ. داداشم که روزه بود. بابام هم رو صندلی خودش میخوره چون کمرش درد میکنه. مامانم هم به زور اومد نشست پیش من و مهدی ناهار خورد. میگم خب مامان چه کاریه ما ناهار بیاییم اینجا. وقتی شماها هیچ کدوم سر میز نمیشینید!!!!!  

بعد از ناهار هم من دو ساعت خوابیدم. خواب پنجشنبه عاااااااااالیه. خوف این نیست که آدم شب خوابش نبره. من که اصلا حس بلند شدن نداشتم. خلاصه عصر بلند شدم و مامانم یه سر با مانی رفت بازار روز شهران و گفتم برام هسته گیر آلبالو بگیره که نداشت و برگشت. دیگه تا عصر همینجوری تو خونه بابام وول خوردم و داداشم هم واسه افطار پاشد لباس پوشید و رفت بیرون. افطار با دختردایی قرار داشت. ما هم یه کم دستش انداختیم که خیاط تو کوزه افتاد و از این صوبتا.  

بعدش مامانم واسه شام به خواسته مانی خان قورمه سبزی درست کرد منتها مانی ایییییینقدر بازی کرده بود و خسته بود که حس و حال نداشت. چند لقمه در خواب و بیداری خورد و بیهوش شد. از صبح هم ازمون قول گرفته بود که اگه پسر خوبی بود، شب بخوابیم اونجا. 

از بعد از عید شب نخوابیده بودیم شهران. برگشته بودیم خونه خودمون همیشه. دیگه زبون مهدی هم شل شده بود و گفت شب بخوابیم همین جا. دیگه شب همونجا تو شهران خوابیدیم و صبح جمعه پاشدیم. مامانم رفت نون بربری تازه خرید. خب شما نگین من به کی رفته م. من به مامانم رفته ام. وقتی سه تا مرد تو خونه بابامه و مامانم میره نون میخره، شما میخواین من به جز این باشم؟ تازه من دارم مبارزه میکنم که خونه خودمون نون نخرم. چون خیلی خیلی بهم زور داره مردم تو خونه باشه و من برم نون بخرم. در  حالی که شوهرم تو خونه ای بزرگ شده که خوهرهاش نمیدونند آیا نون رو از قصابی باید خرید یا از طریق پیامک های اینترنتی!!!!!!! 

القصه، شب خوابیدیم و کاش نمی خوابیدیم. صبح جمعه با صدای ساخت و ساز وحشتناک و بکوب بکوب بیدار شدیم. منی که صبح زود بیدار میشم، دلم واقعا خواب میخواست. دیگه به زور چشم باز کردم و خوابم پرید. هرچند اینقدر خمیازه کشیدم نزدیک بود دهنم پاره بشه. بعد داداشم همه اش پای کامپیوتر بود و من و مهدی دیگه واقعا حوصله مون سر رفته بود. بعد من گفتم: بابا بیا فیلم کوچه بینام رو ببینیم. من دیدمش.  

فیلم دیدن بابام رو قاعده و قانونه. باید در سکوت مطلق فیلم ببینه. این خیلی خوبه. ولی وقتی ماها خونه شون مهمونیم. خب آدم دیوونه میشه. چقدر در و دیوار رو نگاه کنه. گفت نمیشه و مانی سر و صدا میکنه و از این حرفها. منم گفتم بابا حوصله مون سر رفت. تازه ساعت ده صبحه! دیگه بابام رضایت داد فیلم ببینیم.  

ما از بچگی هم هر وقت فیلم می دیدیم، بابام یه قانونی داشت. کلا آدم خیییییییلی منظم و منضبطیه. ولی اون وقتها که تی وی سیاه و سفید داشتیم و تی وی کنترل نداشت، خب کلا دو تا کانال هم بیشتر نبود. بابام می نشست این سر اتاق و تی وی هم اون سر اتاق. بعد یه میز کوچیک میذاشت کنار دستش و روی یه بالش لم میداد کنار میز. رادیو روی میزه بود و یادمه اون وقتها، صدای تی وی رو میشد روی یکی از امواج رادیو گرفت. و بابام صدای تی وی رو از رادیو میگرفت که بتونه کنترلش کنه!!!!!!! (بعد شماها میگین من به کی رفتم کنترلگر شدم!!!!!!!!) بعد چون خودش عاشق موسیقی کلاسیک بود، خدا نکنه موسیقی متن یه فیلمی، کلاسیک بود. چنان در اوج فیلم، صدا را بالا می برد که همه، سه ضرب می پریدیم بالا. یا یه جاهایی، صدا رو بیخودی میاورد پایین!!!! 

در هر حال همه چی دست خودش بود. 

تا اینکه خدا رحمی به ما کرد و تی وی کنترل دار اومد و ما هم خریدیم و البته الان دیگه کنترل دست خودش بود. یعنی همون کنترلگری، ورژنش بالا رفته بود! الان هم همینه. وقتی میخواد خونه رو بچینه یا مثلا دکوررو عوض کنند، صندلی مخصوص بالا باید دققققیقا جلوی تی وی باشه و میزش هم کنار دستش باشه و تمام کنترلها هم روی میزه باشه. که بتونه به راحتی کنترل کنه. هم صدا رو، هم کانالها رو. کسی هم نباید در مسیر کنترل به تی وی باشه! که نکنه اخلالی در امواج به وجود بیاد!!!!!!! 

خودش هم اینجوری فیلم می بینه که حدااقل افراد در خونه باشند و کسی شلوغ نکنه و ساعت خلوت باشه و اصلا گاهی فیلم رو با هت ست می بینه که در جریان ریز مکالمات فیلم قرار بگیره. 

خب هرکی یه جوره، این بنده خدا هم اینجوریه.  

روز جمعه هم من الاغ هی اصرار کردم. خب واقعا از بیکاری داشتم می مردم. مهدی هم نیومد یه سر بریم بازار گل آبشناسان. گفتم بابا تو رو خدا یه فیلمی بذار کف کردیم. اینه که فیلم کوچه بینام رو گذاشت. ولی از اونجا که کنترل اسپیکرهای تی وی خراب شده بود، سه چهار بار به داداشم گفت: برو با دست صدا رو کم کن. داداشم هی رفت کم کرد. بابام گفت: حالا برو زیاد کن. اونم پا میشد میرفت زیادش میکرد. بعد دوباره میگفت: زیادترش کن. 

آخرش داداشم گفت: بابا، خب کنترلش رو درست کن.  

بعدش دعواشون شد. مامانم هم هی راه میرفت میگفت: چته دیکتاتور؟ این کارها رو میکنی کسی رو حرفت حرف نزنه؟ خب کنترل رو درست کن!  

بعد این وسط بابام گفت: من هی به آشتی میگم الان وقت فیلم دیدن نیست، هی اصرار میکنه! بابا تو که این فیلم رو دیدی، چه اصراری داری به فیلم دیدن تو این شرایط!!!!!!!!!!! 

راستش منم دلم شکست. آخه اینم چیزیه که سرش دعوا بشه؟! 

واقعا بغض کردم. رفتم تو آشپزخونه و خودمو سرگردم کردم. زیر لب گفتم: آشتی مرض داری میای می مونی، اصلا مرض داری میگی فیلم ببینیم! 

بعدش دیگه بقیه فیلم هم دیده شد و تو این فاصله هم مانی پیش بند مامانم رو بسته بود و رفته بود رو صندلی و سینک رو پر آب کرده بود. بعد چند تا دونه سبزی ریخته بود تو سینک و با ملاقه هم میزد. میگفت دارم قورمه سبزی دریایی درست میکنم!!!!!!!! بعد یه عروسک میمونی پلاستیکی داره، میگفت این میمون آبیه. داشت به اون بدبخت قورمه سبزی دریایی میداد!!!!!!! 

خلاصه وقت ناهار شد و ناهار هم آبگوشت داشتیم. خوردیم و خوابییم و عصرش هم رفتیم خونه بابای مهدی. 

اونجا بابای مهدی رفته بود حلیم بخره. همه جمع بودند حتی داداش مهدی. البته چون شبش، احیا بود، من از قبلش به مهدی گفتم بزنگه به مادرش ببینه اوکی هستند مانی شنبه پیششون بمونه یا چون میخوان شبش بیدار بمونند، راحتند که مانی نباشه. که ترجیح دادیم مانی نباشه. در نتیجه از قبلش با مانی طی کردیم که شب برمیگردیم خونه خودمون و اونم بهتره عاقل باشه و شیون و زاری راه نندازه.  

خلاصه مادرش شله زرد هم درست کرده بود و واسه شام لوبیاپلوی خوشمزه. دیگه سفره رو پهن کردند و یه سفره خوشگل چیدند و منم ازشون یه عکس یادگاری گرفتم. خواهر وسطی مهدی گفت: آشتی، تو توی هیچ کدوم از عکسهای ما نیستی. گفتم عیب نداره. عوضش معلومه یه نفر پشت دوربینه. اون یه نفر، منم! 

دیگه آخر شب همه برگشتند خونه شون و ما هم همینطور و مانی هم مثل انسانهای منطقی خداحافظی کرد ولی قول گرفت یه روز وسط هفته بیاد و شب بخوابه پیششون. به قول مهدی رختخواب اینجا و اونجا چه فرقی داره آخه. ولی خب بچه ها به این چیزها دل خوش می کنند دیگه. مثل بچگی های خودمون.  

خلاصه آخر شب برگشتیم خونه مون و یه کم لباس اتویی داشتیم که انجام شد. مادرشوهرم هم واسه ناهارم، آلبالوپلو داده بود. دیگه شب خوابیدیم. 

********** 

امروز یکشنبه است. باقی رو امروز می نویسم. چقدر هم که مهمه اینایی که می نویسم!!!!!!!! 

دیگه دیروز اومدیم اداره و من یه سوتی خفن دادم و اینقدر سوتی شدید بود که از اون ارگان بزرگه زنگ زدند و گفتند باید نامه کتبی بنویسید و توضیح بدین! 

حالا کی جرات داشت به مدیرعامل بگه! اونم مدیرعاملی که هفته پیش چند روز ماموریت بوده و دفتر رو سپرده دست ماها! البته بگم ها. نامه ها دست من نیست. هفته پیش که مدیر عامل چهار روز نبود، اول قرار بود دو روز اول رو همکارم بره به کارهاش برسه، منم یه فکری کردم و گفتم شاید منم دو روز برم شمال. ولی دیگه این کار بنایی همکارم طول کشید و منم کاری نداشتم و مسافرتم جور نشد و یه روز دیگه موند و یه روز بعدشم موند. البته قصور از من بود. وقتی دیدم ایشون نیست، دیگه خودم باید سراغ نامه ها میرفتم. هرچند که دبیرخونه نامه های ارجنت رو میده بالا. ولی دیگه بقیه نامه ها موند و از تو اون نامه ها، یکیش دعوت به جلسه ارگان بزرگه بود که شنبه ساعت ده صبح بود و من ندیده بودمش. خلاصه دیروز زنگیدند که چرا نیومدین و منم گفتم کی کجا چطور؟ که نامه رو پیدا کردم و آه از همه جام بلند شد.  

حالا کی بگه به مدیرعامل؟ هی میرفتم می اومدم، هی کلمات رو پس و پیش میکردم. درست عین سیندرلا. که پیشکار پادشاه نمیدونست چطوری به پادشاه بگه:  

قربان، دختره فرار کرده!!!!!!!! 

ولی نشد و مدیرعامل یکی دو بار رفت بیرون و بعدش هم تنها نشدیم که بهش بگم. یه بار ک حالش خیلی بد بود و یه بارم خوشحال بود و اصلا نشد. 

دیگه دیروز اعصابم خرد بود. البته کاری بود که شده. خب پیش میاد تو کار. ولی خب از این به بعد باید حواسم رو بیشتر از اینا جمع کنم. دوست هم ندارم گردم کسی بندازم. 

برای همین امروز صبح که اومدم اداره، از نامه عکس انداختم و شرح ماوقع رو برای مدیرعامل تو تلگرام نوشتم. چون قرار بود از خونه بره جلسه و تا بعدازظهر هم نمیاد. نوشتم البته اون ارگان باید با ما هماهنگ میکرد بعد جلسه رو میذاشت نه که یه کاره جلسه بذاره و نامه بزنه. ولی در هر حال عذر تقصیر دارم و از این حرفها. اونم چند دقیقه بعدش زنگید و گفت ساعت ده یادم بندازه به فلان معاون ارگان بزرگه بزنگم. 

که همون موقع از همون معاونت زنگیدند و گفتند معاونه تا سه شنبه مرخصیه! 

خلاصه که به خیر گذشت و لااقل مدیرعامل پشت تلفن چیزی نگفت. حالا کی بیاد و بندازتم زیر مشت و لگد، خدا داند!!!!!!! 

خلاصه که دیروز هم خیلی خیلی شلوغ بود و منم اینقدر سرم گیج و چشمم سیاهی میره که خدا میدونه. بعدازظهر که رفتیم خونه، مهدی گفت آخر هفته بریم مسافرت؟ گفتم بذار ببینم اخراجم می کنند یا نگهم می دارند؟! فعلا جواب سوتی ام معلوم نیست! 

دیگه رسیدیم خونه و من اینقدر خونریزی داشتم واقعا نای بلند شدن نداشتم. مهدی خودش رفت از مغازه نون باگت و سس و هله هوله خرید و با مانی برگشتند. رفتیم خونه و یه سوسیس براش سرخ کردم و یه کم هم الویه مونده بودم. خودم یه نوکی زدم ولی ترسیدم بیشتر بخورم. بعدش دیگه به مهدی گفتم من سرم درد میکنه. میرم بخوابم. قرص هم میخورم. اگه یه ساعت بیشتر شد و بیدار نشدم، تو بیا بیدارم کن. 

دیگه رفتم خوابیدم و ساعت هشت بیدار شدم. سرم به شدت درد میکرد. امید دارم آخر این هفته از مریضی ها رها بشم. تا هفته آینده بتونم برم استخر و حالم بهتر بشه. 

پاشدم گفتم کوکوسیب زمینی درست کنم که راحت تره. عصرش هم سیب زمینی پخته بودم. بعد رفتم دیدم پدر و پسر دارند کارتون می بینند. مانی گفت: من کتلت دوست دارم!!!!!!! 

دیگه هشت و نیم رفتم تو آشپزخونه و ربنای استاد رو پلی کردم و گفتم یه کم کار کنم بلکه حالم بهتر بشه و سرم گرم بشه. کتلت درست کردم و همزمان ظرفهای ظرفشویی رو بیرون آوردم و ظرفهای کثیف رو چیدم تو ظرفشویی و دستی به آشپزخونه کشیدم و تقریبا نه و بیست دقیقه حاضر شد. مهدی که شام نخورد و مانی یه کم خورد و سریال برادر رو دیدیم. بعدش دیگه مسواک و یه دوش الکی سرپایی و بحث و حرف با مهدی سر شراکت با پسرخاله. که البته هرچی که میگفت درست میگفت.  

خدا میدونه که منم فقط شنونده بودم. یکی دو جا خواستم رفع ابهام کنم که گفت دوست ندارم ماله بکشی. که منم دیگه هیچی نگفتم. 

بعدش امروز زنگیدم به داداش بزرگه ام و اونم حرفهای مهدی رو تایید کرد و گفت مهدی درست میگه و کار کردن با پسرخاله این تبعات رو داره. 

حالا باوجود اینکه تقریبا تصمیم بر اینه که این کار رو باهاش شریک نشیم، ولی یحتمل یه سر میریم در مغازه اش. هرچند در دورنمای ذهن من این بود که میشد این کار رو با پسرخاله شروع کنیم و به فرض شش ماه دیگه که کار به هم میخورد، خودمون ادامه میدادیم. منتها جای ریسکش خیلی زیاده و صبح به داداشم میگفتم که من اگه پارسال یا چند سال پیش بود شاید خوشبین تر بودم. الان حالا یا بدبین شده ام، یا واقع بین. خب همه راست نمیگن، همه رو راست نیستند و همه کاری هم قرار نیست به سرانجام برسه. 

این میشه عاقبت اعتماد به همه. اینکه یکی مثل من اینقدر اعتماد میکنم و اعتماد میکنم که یه جا و چند جا ضربه میخورم و کلا سرخورده میشینم یه گوشه.  

تا خدا چی بخواد. هرچی که خیره برای همه پیش بیاد. این شبها و همه شبها، این وقتها و همه وقتها و همه لحظات به یاد هم باشیم. 

یادمون باشه اول واسه بدها دعا کنیم. کسانی که بیشترین آسیب رو به ما زده اند. دعا کنیم آروم بشن و وجودشون از گناه پاک بشه. بگذریم از همه کسانی که آزارمون داده اند. اینجوری روح خودمون رو سبک کنیم و برگردیم به چرخه انرژی مثبت. با به دوش کشیدن کینه ها و غصه ها، چیزی جز خستگی و عذاب روح نصیبمون نمیشه. هرچی بخشنده تر، سبک تر.



تاریخ : شنبه 5 تیر 1395 | 10:32 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (24) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر