X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام. صبح قشنگ و گرمتون بخیر. چرا اینقدر گرمه؟؟؟؟ من همین الان که ساعت ۰۹:۰۸ صبحه دلم میخواد برم دوش بگیرم. کی تا شب طاقت بیاره. 

 

اولین مساله: هیلا کجایی؟ دقیقا کجایی؟ یه خبری از خودت بده و جمعی را از نگرانی برهان 

دومین مساله: مهری عزیز! میشه یه ایمیل بهم بدی؟ گمت کرده ام! یه ایمیل بهم بده که بتونم باهات تماس بگیرم. تو رو خدا خبرم کن.  

بقیه مسائل هم که خودم: 

تازه امروزم باید تا دیروقت اداره باشم. این همکارم چند وقت پیش با داداشش دعواش شده، حالا فامیلهاشون امروز میخوان بیان اینا رو آشتی بدن. اینه که امروز رو مجبور شد خونه بمونه کمک خانمش تدارک ببینه واسه این چهل پنجاه نفر. البته دیروز کلی دعواش کردم و گفتم مرد حسابی، تو هفته پیش هم چهار پنج روز نیومدی. رحمت به من بیاد. 

خلاصه اینجوری. حالا یه حال اساسی بهش میدم هفته دیگه. نه سر این جریان، که خب دست خودش نیست. سر یه ماجرای دیگه مالی که باید بشینه سر جاش. 

قصه ای طولانیه و من دیگه میخوام منفی ها رو ننویسم. بذار یه سری چیزها که آزارم میده رو ننویسم. یه زمانی می نوشتم و آروم میشدم. حالا یه مدت میخوام ننویسم. شاید نوشتن، انرژی منفیش رو تجدید کنه. نمیدونم. شاید هم نوشته هام یکنواخت شده. شنبه می نویسم و چهارشنبه. هی از شنبه شروع میکنم میرسم به چهارشنبه، هی از چهارشنبه شروع میکنم میرسم به شنبه.  

همه اش هم تکراری، کار و خرید و غذا درست کردن و آخر هفته خونه مادرها و این وسط چند تا شیرین کاری مانی. همین. 

یعنی اگه کسی دو هفته نرسه وبم رو بخونه، چیزی رو از دست نمیده.  

شماها حس نمیکنین همه چی رو تکراری می نویسم؟ آها، یه چیز دیگه جا موند: مریضی هام. اونم هست. 

خب، احتمالا یه کارهایی باید برای خودم بکنم. دارم رو تصمیماتم کار میکنم. چون منفی ها رو نمی نویسم، فعلا نمیتونم خیلی در موردش حرف بزنم. بذار درست بشه، میگم بهتون.  

یکشنبه که رفتیم خونه، باید یه سری خریدها انجام میدادم. تصمیم داشتم نذر بدم به کارگرها. یادتونه که. همون روزی که مشکوک به آپاندیس شدم و مریضیم شروع شد، یه آقای کارگری اومد جلوم و منم ازش تلفن گرفتم. اسمش هم رحمت الله بود. قرار شد یه روز نذر بپزم و ببرم براشون. گفته بود پونزده نفرند تقریبا. که با خودم گفتم میتونم غذای پونزده نفر رو بپزم تنهایی. 

دیگه روز یکشنبه مهدی و مانی رفتند خونه و منم رفتم یکشنبه بازار و تونستم یه کیلو لوبیا پیدا کنم البته پاک نکرده و خرد نشده. یه کم هم خریدهای خرده ریز کردم و از اونجا رفتم در خونه دوستم و قابلمه رو گرفتم ازش. فیله نداشتم تو خونه. ولی هر جا هم رفتم نداشتند. خب روز قبل از تعطیلی بود. قربون جمهوری برم که همممممممه چی دم دستم بود. اینجا بر بیابونه، هیچی نیست!  

دیگه بر گشتم خونه قرار بود شب شام بریم بیرون. منتها من چرتم برد و خوابیدن همانا و تا نه و نیم خوابیدن همان!!!!! پاشدم، دیگه دیر شده بود. مهدی زنگید از بیرون کباب و جوجه سفارش داد. چه جوجه چرتی بود. اینجوری که زنگ زدم به مرده گفتم گور پدر مردم، تو فکر نون خودت باش. عاخه این چیه میدی دست مردم!!!!!!!!  

بعدش دیگه سر و دم لوبیاها رو گرفتم و مهدی هم خردشون کردو بردم گذاشتم تو یخچال. 

شب احیا بود و شما نمیدونید بیرون چه خبر بود. صدای مسجد از فاصله خیلی خیلی دور هم به گوش میرسید. من نمیدونم چرا وقت عزا و عروسی و عبادت باید هممممممه رو خبر کنیم. میشه تو مسجد و مراکز عبادی نشست و صدا رو هم برای داخل همون مکان تنظیم کرد. چرا باید بیرون پخش بشه؟ خب هرکی بخواد عبادت کنه، یا میاد مسجدو حسینیه و هیات، یا تو خونه پای تی وی نشسته.  

خلاصه تا نصفه شب بلند ترین صداها به گوش میرسید. از اون بدتر، بچه هایی بودند که تو خیابون بازی می کردند! یعنی فکر کنین انگار سه تا مدرسه با هم تعطیل شده بود! یه بار به مهدی گفتم بیا بریم تو پذیرایی بخوابیم، گفت نه، شاید نصف شب مانی بیدار بشه و بیاد پیش ما، ببینه ما نیستیم، میترسه! خلاصه یه کم کم گذشت و آقاهه تو بلندگو فریاد میکشید و از خدا طلب بخشش میکرد ولی من اندازه خودم بیدار مونده و دعا کرده بودم. دیگه مغزم داشت می ترکید چون از صبح هم سر کار بودم و عصرش هم به خرید مایحتاج. یه هو از خواب پریدم و دیدم نزدیکه روانی بشم. 

رفتم یه تشک انداختم تو پذیرایی و هرچند بازم صدا می اومد، ولی کمتر بود. یه ساعت بعد مهدی هم اومد ببینه من کجام؟ منتها برگشت تو اتاق خوابید.  

دیگه صبح پاشدم به مانی صبحانه دادم و ساعت ده گفتم برم ببینم خریدهای مونده رو میتونم پیدا کنم یا نه. که مهمترینش، ظرف یکبار مصرف بود. که خرید و یه سری خرید دیگه هم داشتم و قرار بود واسه ظهر عدس پلو درست کنم که سر راهم ماهی تازه دیدم و گفتم یه مدته ماهی نخورده ایم، اینه که یه ماهی قزل آلا هم خریدم و برگشتم خونه. 

 ماهی رو مزه دار کردم و گذاشتم تو یخچال و بعدش نرم نرمک افتام به جون نذری. اون وسطها هم زنگیدم به آقای رحمت الله که جواب نداد. بعد از چند دقیقه یه خانمی با همون شماره بهم زنگ زد و گفت: شما صاحب این گوشی رو می شناسید؟گفتم: نه. من فقط یه بار تو خیابون دیدمش. گفت: شما رو به اسم زهرا سیو کرده و این گوشی الان تو پمپ بنزین آزادگانه. دست آقای فلانی. اگر دیدینش، بهش بگید گوشیش اینجاست.  

البته اون روز هم گوشی آقاهه خیلی داغون بود و چند بار خاموش و روشن شد و از این گوشی های سیاه وسفید خیلی قدیمی و کهنه بود.  

خب دیگه آخرین سرنخ برای پیدا کردن جای کارگرها هم از بین رفت و حالا ببینید حکمتش چی بود.

خلاصه موادش رو درست کردم و گذاشتم بپزه و برنج رو هم خیس کردم و بعدش برنج سفید کته کردم و ماهی سرخ کردم و خوردیم و بعد از ناهار هم خوابیدیم. حدود ساعت پنج پاشدم چای با هل و دارچین واسه خودم درست کردم و آب برنج گذاشتم و برنج رو آبکش کردم. البته مهدی اومد ریختش تو صافی. بعدش دمش انداختم و رفتم نشستم چای ام رو خوردم. بعدش رفتم حموم و بیرون که اومدم، برنج دیگه دم کشیده بود.  

ساعت یکربع به هشت دیگه غذاها رو کشیدم تو ظرف و مهدی و مانی هم حاضر شدند و مهدی ظرفها رو تو نایلون گذشت و کل غذاها، شد بیست و سه چهار تا غذا. دلم میخواست بیشتر میشد. 

بعدش راه افتادیم و پرسان پرسان محل کارگرها رو پیدا کردیم. یه دخمه ای یه گوشه ای بود که چون یه سری هاشون افغانی بودند، مجبور بودند پنهان بشن. شهرداری بهشون ماهی پونصد هزار تومن میده بدون بیمه. تازه از همینم پس انداز می کنند و می برند واسه زن و بچه هاشون تو افغانستان که چشم به راه اینا هستند. پس اینا حسرت خیلی چیزها به دلشونه. 

گریه ام گرفته بود. از خودم حالم خراب بود، بدتر هم شد. غذاها رو دادیم و به مسوولشون گفتم به همه شون باید بدی. چند شون هم روزه بودند. گفت باشه خیالت راحت. از کارگرها هم پرسیدم، گفت بهمون میده غذا. دیگه برگشتیم و مهدی گفت بریم فالوده بخریم. 

یکی دو سالی میشه دلم فالوده میخواد. البته پارسال هم خریدم!!!!!! دیگه رفتیم خریدیم و رسیدیم خونه و اون دوتا بیشتر بستنی خوردند و منم فالوده. بعد از ماه رمضون هم واسه کارگرها بستنی فالوده میخرم می برم براشون. البته ان شاءالله. 

دیگه بعدش هم خوابیدیم و سه شنبه اومدیم سر کار. دیروزم روز شلوغی بود اداره. دیگه تا عصر بودیم و عصرش برگشتیم خونه.  

پریروز مربی مانی ازش شاکی شد. عصر که رفتم دنبالش، خودش اومد جلو با شرمساری گفت: مامان! من امروز زیاد حرف زدم. از مربیش که پرسیدم، گفت: آرررره. امروز مغزمون رو آب کرد. وسط درس، وسط ناهار و صبحانه، یه رییییییییییز حرف زده. هرچی بهش می گفتیم بسه، بس نمیکرد. تا اینکه وسایلش رو گذاشتیم یه گوشه که بره کلاس پایین تر بشینه.  

بعد دیگه مانی قول داده حرف نزنه! ول هم نمیکنه آخه. خلاصه که کلی شرمنده و نادم و پشیمان بود!  

همون شب هم که بازی ایتالیا و اسپانیا بود، خب من طرفدار ایتالیام. مهدی طرفدار اسپانیا. اولش که ایتالیا گل زد، من خوشحالی کردم. مانی هم خوشحالی کرد و گفت منم ایتالیایی هستم. بعد ایتالیا گل دوم رو هم زد و برنده شد. مانی هی خوشحالی میکرد. 

آخر شب از مهدی پرسید: تو طرفدار کدوم بودی؟ مهدی گفت: اسپانیا. گفت: پس منم طرفدار اسپانیام. 

بعد که مسواک زدیم اومد بخوابه کنارم، گفت: مامان! من بهت کلک زدم، من طرفدار اسپانیا بودم. تو نباید گول منو میخوردی!!!!!!!!! 

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم، با صدای بلللللللللللللند می خندیدم! چقدر بچه ها ساده هستند.  

خلاصه اینجوریا. 

از اون طرف هم بشنوید از اینکه من پس از هماهنگی با مهدی، قرار شد مامانم اینا رو واسه همین پنجشنبه جمعه دعوت کنم. از قبل از عید خونه مون نیومده اند!!! یکی دو بار خواستم پسرخاله رو  پاگشا کنم که نشد و بعدش رفتیم کرمانشاه و بعدش هم زندایی تهران بود و بعدش هم من باید چهل روز از دستهام زیاد کار نمیکشیدم که دیگه شد تا الان. امسال هم کلا افطاری دادن رو تعطیل کردم چون کسی هم روزه نیست. منتها دیگه پسرخاله و خانمش روزه میگیرند و دعوتشون کردم و اوکی که دادند، زنگیدم به داداش کوچیکه و اونا رو هم گفتم بیان. کلا میشیم دوازده نفر. ماهیچه هم از اون وقت تا حالا دارم تو فریزر. یه کم مرغ فقط باید برای مهدی درست کنم چون ماهیچه دوست نداره. واسه جمعه ناهار هم یحتمل آبگوشت درست میکنم. گفتم مامان و بابام از پنجشنبه ظهر بیان که بیشتر پیشمون باشند. که اونم ناگت مرغ درست میکنم که راه دستمه و راحته.  

دیروزم زنگیدم به یه خانمی که دوستم شماره اش رو داده بهم. اول گفت باشه واسه بعد ماه رمضون. قراره بیاد خونه رو تمیز کنه. بعد گفتم پنجشنبه مهمون دارم. گفت باشه میام. ساعتی ده تومن. که البته فکر کنم دو سه ساعت طول بکشه. هرچند که بهش هم گفتم که کارم فقط جارو و تی و سرویس هاست. دیوار شوری که ندارم. همین که دم دستم باشه خوبه. حالا دیشب به مهدی میگم اگه کارش خوب باشه میگم لااقل هفته ای یه بار بیاد کمکم کنه. میگه میخوایم چه کار هفته ای یه بار. فکر پولش هم باشه. گفتم هستم. من که نه طلا میخرم نه لباس آنچنانی، نه مسافرت خارجی نه چیزی، خب لااقل فکر بدنم باشم. فکر سلامتیم باشه. 

بعد تو دلم گفتم همه عمرم شده اداره و خونه. لااقل کمتر کار کنم. لااقل کمتر فرسوده بشم.  

خلاصه بیاد ببینم کارش چطوریه. دیگه ازش پرسیدم با چی کار میکنه و دیروز که بعد از اداره رفتیم بازار روز خرید، شوینده و دستکش براش خریدم. کاشکی مثل اون یکی نشه که خریدم و نیومد! یادتونه که، شب عید!!  

بعد دیشب ساعت یکربع به هشت به خاله زنگیدم که یه کم حرفید و گفت میای دنبالم ؟ گفتم آره. اتفاقا یه کم از خریدهام مونده. خودم میدونم چی بخرم.  

دیگه همون موقع ضربتی پاشدم قیمه درست کردم و برنج رو دم انداختم و خورش رو ریختم تو جی پاس که بپزه و سیب زمینی هم سرخ کردم و ماهیتابه آخرش موند واسه مهدی که گفتم حواسش بهش باشه. رفتم دنبال خاله و کلی از دست زندایی شاکی بود.  

احیای دوم، خاله سومی ام تو کرمانشاه نزدیک چهل نفر رو دعوت میکنه و همه رو تا صبح نگه میداره و صبح هم بهشون سحری میده. خاله ها خیلی راضی بودند و گفتند خیلی مزه داده و فضا عالی بوده. زندایی هم بوده و اونجا کلی گله کرده از ماها و داداشم که دست از سر دخترم برنمیدارند و از این صوبتا. بعد یه عالمه هم دروغ دهن مامانم گذاشته که اصلا مهم نیست. بعد خاله گفت که امروز (یعنی دیروز) اس داده به داداشم که دختر من، خواهر توئه! دست از سرش بردار. ظاهرا داداشم هم بهش جواب داده: سلام!!!!!!!! 

دیروز هم که من از اینا خبر نداشتم، زنگیدم به دختردایی کوچیکه و واسه پنجشنبه شب دعوتش کردم. حس کردم ناراحته. گفت دیشب تا صبح نخوابیده ام، الان خواب بودم. بعد تشکر کرد و گفت اگه بشه با خواهرم شب جمعه میاییم. 

بعدش هم که سر شب، از گروه خانواده مادریم، رفت بیرون. دیگه من رفتم خاله رو رسوندم و تو راه هم چون نزدیک اذان بود، ربنا رو رو موبایلم پلی کردم و رفتم پنیر و کلم بروکلی خریدم واسه پنجشنبه. چون امروز شاید مجبور شم تا شب بمونم اداره. گفتم هرچی بتونم کارم رو جلو بندازم و خریدهامو انجام بدم. خوبه لیست گرفته ام از همه اش. تمیزی رو هم که خانمه پنجشنبه نه صبح خدا بخواد میاد.  

دیگه برگشتم خونه و سریال برادر رو دیدیم و شام هم خوردیم. مانی که به زور برنج سفید خورد. واقعا من برای کی دارم غذا می پزم و خودمو جر میدم. بعدش زنگیدم به داداشم و نمی تونست تو خونه راحت حرف بزنه. منتها شاکی بود از همه که هی خبرها رو میبرن و میارن. منم بهش گفتم تقصیر زندایی کمتر از بقیه نیست. هرجا میشینه همه اش در مورد این قضیه حرف میزنه. خب بقیه هم جواب حرفش رو میدن. دهنشو ببنده، خیلی خوبه. اونم تایید کرد ولی نتونست حرف بزنه. تا خدا چی بخواد. توکل به خدا. 

دیشب هم خوابیدیم و مانی دیشب گفت حالا که فردا دیر میریم، صبحانه رو خونه بخوریم. منم صبح هفت پاشدم کتری گذاشتم و صبحانه آماده کردم که سه تایی بخوریم و اونا هم بلند شدند و خوردیم و راه افتادیم. 

************* 

آشتی نوشت: 

دنبال راه هایی برای دل خودم هستم. کارهایی که از این سیکل عادت بیرونم بیاره. وقتی نمیتونم شریک زندگیم رو با خودم همراه کنم، خودم باید فکری به حال خودم بکنم. اون به یکجا نشستن عادت داره و مشکلی باهاش نداره. من که مشکل دارم باید کاری کنم. خدایا کمکم کن. 

آب یکجا مانده ام، دریا کجاست                         مردم از بس زندگی تکرار شد



تاریخ : چهارشنبه 9 تیر 1395 | 11:39 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (32) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر