X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااااام صبح شنبه همگی بخیر. 

از اون هفته های خوبه که اخرش تعطیله. همین، از اول هفته کلی به آدم انرژی میده! نه؟ شماهام اینطورین قطعا. 

گل هفته:  

6037691595636044 بانک صادرات 

 

 

من، یک عدد آشتی مهماندار ولی خرسند. چون بالاخره به چیزی که خواستم رسیدم. و این برام خیلی خوشاینده. حالا میگم براتون. 

خب از چهارشنبه بگم. که خوب شد همون اول صبح پستم رو گذاشتم. طرفهای ظهر رئیسم اومد با پسرش!! پسر دو سه ساله اش. نمیدونم چه شرایطی داشت که اونو آورد. حالا یا خانمش نتونسته نگهش داره و برنامه داشته یا خود رئیس از بس شب و روز تو اداره است، واقعا دلش برای بچه تنگ شده بود. ماشاالله چه بچه شیرینی همه بود. عین مانی پر حررررررررف. پسر بود ها، ولی خییییلی حرف میزد. منم کیف میکردم. بعد هی میخواست با مداد و ماژیک بدوه که نذاشتم.  

خب من کارمندم. وظیفه ام گرفتن بچه نیست. ولی خب هم وظیفه انسانی ام، هم مادری ام، هم یه ذره کارمندیم باعث شد چهارچشمی حواسم به بچه باشه. خانمها یه جور دیگه بچه ها رو نگاه می کنند. رئیس میگفت ولش کن آشتی خانم، گفتم نه، این نمی تونه تنهایی این سر اتاق شما بشینه، شما اون سر. لطفا شما جلسه تون رو بیارید رو مبلها برگزار کنید که چشمتون بهش باشه.  

بعد از نیم ساعت هم صدام کرد که پسرم، خاله رو میخواد! بچه به من میگفت خاله. بعد وقتی مدیرعامل از در اومد گفت: واسه ناهارش هم جوجه سفارش بدین. 

آشتی لال بشه که گفت: منم قیمه دارم. بالاخره غذای خونه است! بگو حالا نگی می میری؟ اونم گفت: آره بهش قیمه بدین! 

راستش همونجا رو هوا پشیمون شدم. چون گوشت قیمه دیشب یه کم سفت بود. گذاشته بودم دوباره بپزه ولی دیگه امتحانش نکرده بودم!  

خلاصه ناهار سفارش دادیم و وقت ناهار خودم رفتم تو اتاق که به بچه ناهار بدم. رئیس تو جلسه بود ولی حواسش بود و گفت: قیمه هم بگین بیارن. 

خودم نصف قیمه رو خورده بودم. به خدماتی مون گفتم قیمه رو هم گرم کنین بیاری. بعد زیرلب گفتم گوشتاشو نیار. با خودم گفتم اگرم ازم پرسید، میگم گوشت گوساله است، برای بچه سرده. فکر کرده ام نخوره بهتره! 

چی بگم عاخه! 

بعدش دیگه بچه هی حررررررف زد و من بهش غذا دادم. خیلی کار لذت بخشیه که آدم به بچه غذا بده. واقعا حال میکنم. 

بعد دست و روشو شستم و یه کم نقاشی کشیدیم و آقای همکار هم نبود و رئیس کار هم بهم ارجاع میداد! دیگه از یکی از دوستام کمک میگرفتم. تا بالاخره ساعت ده دقیقه به شش، رفتند. منم آژانس گرفتم و رفتم خونه. مهدی و مانی هم که همون چهار و نیم رفته بودند. دیگه خودم هفت رسیدم خونه. از شدت خستگی نا نداشتم وایسم. اگه کار آدم فقط بچه باشه یا فقط کار اداره باشه فرق میکنه. ولی اینکه کار بچه هم به کار اداره اضافه بشه، تازه چون بچه خود آدم نیست، باید صد تا چشم دیگه هم قرض کنی. البته بچه شیرین و حرف گوش کنی بود. کلی با هم حرف زدیم. 

دیگه خونه رو کاناپه چپه شدم. پنجشنبه هم مهمون داشتم ولی به هییییچی فکر نکردم و دست نزدم. همه رو گذاشتم واسه پنجشنبه. شب هرچی قیمه از دیشب مونده بود آوردم گرم کردم خوردیم و یه سریالی هم دیدیم و خوابیدیم.  

خانمه قرار بود پنجشنبه ساعت نه بیاد. پنجشنبه قبل از هفت بیدار بودم!!! منتها زورم می اومد از جام پاشم. یه کم تلگرام بازی کردم و بعدش تا هشت و نیم تو جام غلت زدم. این حق مسلم من بود که تا هشت و نیم بخوابم! چون خوابم نمی اومد،گفتم لااقل دراز بکشم. چون روز پر کاری پیش رو داشتم! (اوه، یس) 

بعدش هشت و نیم پاشدم و چای گذاشتم و با خودم اصلا بذار ببینم میاد یا مثل اون یکی میگه نمیام. 

چند دقیقه از نه گذشته بود که اومد و چه خانم باشخصیتی هم بود. اومد و گفت کارم چیه؟ گفتم بذارید از راه برسید، بعد پرسیدم روزه است که گفت نیست. محجبه هم بود. بعد گفت شوهرت خونه است؟ گفتم تو اتاقه. درو می بندم که شما راحت باشین. براش شربت آوردم و لباسشو عوض کرد و دیگه افتاد به جون خونه. سرامیکها رو با شوینده تمیز کرد. بررررررق میزد. آدم عکسشو توش میدید. البته اول جاروبرقی کشید. منم تو آشپزخونه مشغول شدم. 

واسه ناهار فیله پوره کردم و و مزه دار و سوخاری کردم که ناگت درست کنم. مهمونی مال شب بود ولی گفته بودم مامان و بابام از ظهر بیان. گفتم هرچی خودمون بخوایم بخوریم، با اونا میخوریم. 

خلاصه دیگه خانمه حسابی خونه و سرویسها رو تمیز کرد و منم تو آشپزخونه مشغول بودم. مهدی هم دو سری رفت خرید کرد. یه قالیچه کوچیک هم داشتم که دادم خانمه بشورتش. البته فرشها رو همیشه میدم قالیشویی. ولی این خیلی کوچیکه. قالیشویی نمیاد ببرتش. خانمه حسابی تو حموم شستش و برقش انداخت.  

حوالی ساعت دوازده و خرده ای مامانم اینا اومدند. دیگه آخرهای کار خانمه بود. به آشپزخونه نرسید. همون اتاق ما و هال و پذیرایی که تمیز شد کافیه. خودم یه دستی به ماکروفر و یخچال کشیدم. فقط آخرش گفتم یه تی بکشه تو آشپزخونه. 

ساعت یک شد و رفت. گفت اگه خواستی زود به زود میام که تلنبار نشه. گفتم من از خدامه. باهاتون هماهنگ میکنم که بیایین.  

حالا اگه بتونم یه کتابخونه هم گیر بیارم، میگم یه روز بیاد کتابهای تو کارتن رو بریزه بیرون. کتابهایی که از روز اسباب کشی، همونجوری تو کارتن بسته بندی مونده. همه اش هم تو کمده. خب حجم خیلی زیادی از کمد رو گرفته، از اون بدتر، حال آدم از کمد به هم میخوره. یه کتاب هم بخوای، معلوم نیست تو کدوم کارتنه، دیگه باید قیدش رو بزنی. چون خونه هم مال خودمون نیست و معلوم هم نیست که فردا از اینجا پاشیم، میریم خونه کوچکتر یا بزرگتر، اینه که نمی خوام زیاد خرج کتابخونه کنم. یه دست دو تمیز گیرم بیاد، میگیرم. ببینم چی میشه. 

دیگه خانمه رفت و ما هم ناهار خوردیم. یه کم هم سوپ شیر درست کرده بودم که هم مامان اینا ظهر بخورند هم شب واسه افطار روزه دارها. 

بعد از ناهار خیلی خسته بودم ولی هرکاری کردم خوابم نیومد. ساعت سه و نیم دیگه پاشدم ماهیچه رو بار گذاشتم و برنج خیس کردم و یه ذره هم آش گوجه درست کردم و خرد خرد کارها رو انجام دادم. یه چای دبش هم با مامان و بابا خوردم. دیگه مهدی یه دور دیگه رفت بیرون خرید و جالبه تو هر بار خرید بهش میگفتم یه پاکت هم بخر واسه اینکه شب کادوی پاگشای پسرخاله رو بذاریم توش بدیم بهشون که یادش میرفت. 

دیگه از ساعت هشت، داداش کوچیکه و خانواده اش رسیدند و بعدش خاله و دختر خاله و ده دقیقه مونده به افطار هم پسرخاله و خانمش. که فقط خانمش روزه بود. زود چای براش ریختم و زنگیدم به داداشم که گفت تو راهه. تقریبا بیست دقیقه بعد از افطار هم داداشم رسید و البته بقیه ها هی می اومدند از آش و سوپ می خورند و منم دعواشون میکردم که نخورین. بذارین شام بخورین لامصبا. این شام رو واسه کی پختم آخه! 

شام رو دیرتر خوردیم و اینقدر شلوغ بود که صدا به صدا نمیرسید. و البته اینم بگم که من از لحظه ورود کپل خان، خیلی خودم رو کنترل کردم که حمله نکنم بهش. به خاله هم زنگیدم که این بار اوله که کپل خان داره میاد خونه من. از انبار پسرخاله یه چیزی بخر واسش بیار که خاله یه تی شرت خوشگل نارنجی براش آورده بود و البته کپل خان هم یه اسباب بازی فکری برای مانی آورده بود. که خود داداشم نشست کنار مانی و یه ساعت باهاش کل و کشتی گرفت تا بتونه یه ماشین درست کنه! بعد خطاب به مانی گفت: تقصیر منه که یه اسباب بازی سخت برات خریدم! باید یه تفنگ میخریدم و خودمو خلاصه میکردم! 

بعدش داداش کوچیکه اومد تو آشپزخونه و شیر آب که شل شده بود رو درست کرد. کلا دست به آچاره.  

بعدش دیگه شام آوردیم و خوردیم و یه دسر هم درست کرده بودم که خراب شد! همه هم کلی خندیدیم بهش. بعدش به خانم پسرخاله گفتم من برای پاگشات، یه مبلغی رو میخوام بهت بدم، ولی پاکت نداریم. کارت به کارتش کنم؟ همه زدند زیر خنده. خودش هم اینقدر خوش اخلاق و خوش خنده است که خدا میدونه. 

آخرش پول رو گذاشتم لای کلیپس و گفتم اینم پاکت ما!!!! دیگه اینقدر خندیدیم نزدیک بود بمیریم. پول رو گرفت و کلی هم تشکر کرد. اونم واسم یه قوری دمنوش و وارمر و چهارتا فنجون کوچیک آورده بود. هفته پیش که رفتم خونه شون داشت، منم خوشم اومد. اونم یکی برام آورد.  

خلاصه دیگه آخر شب همه رفتند و فقط مامان و بابا موندند. حتی داداش بزرگه هم رفت چون قرار بود جمعه با داداش کوچیکه برن رو وانت قدیمیش قیمت بذاره. آخه یه وانت جدید خریده. چقدر هم خوشگله! دو سه هفته پیش من هی به مامانم میگفتم بیا چادر گلدار سرمون کنیم بشینیم پشت وانت بریم درخونه خاله!!!!!!!!!! خیلی فاز میده! البته که آدم این کار رو نمیکنه. ولی گفتنش که ضرر نداره، وصف العیش، نصف العیش!!! 

آخر شب داشتم با مامانم اینا می حرفیدم و دستم به گوشی بود که دیدم تو گروه مهد مانی اینا، سه تا از دوستهای مانی آبله مرغون گرفته اند! مهدی گفت من نمیذارم این هفته مانی بره مهد. میترسم بگیره. گفتم بگیره که خوبه. همه میگن تو بچگی بگیره بهتره. الانم که مدرسه نداره. این هفته هم آخرش تعطیله. مرخصی زیادی هم نمیخواد بگیریم. منتها مهدی میگه بچه رو بیخود در معرض مریضی قرار ندیم. حالا یادتون باشه مانی شنبه ه خونه مادر مهدی بود و کلاس شطرنج هم داشت که نمی تونست بگذره از خونه مادر مهدی. تا هفته پیش که شنبه احیا بود و مانی لاجرم رفت مهد و عاااااااشق شطرنج شد. دیروز هم تو لپ تاپ مهدی داشت شطرنج بازی میکرد و میگفت: اینا، سربازهای کچل هستند! و باهاشون بازی میکرد.

دیگه شب خوابیدیم و چقققققققدر هوا گرم بود. برای جمعه ظهر میخواستم آبگوشت بار بذارم که مامانم نذاشت. گفت اینهمه غذا مونده. همینا رو میخوریم. دیگه پاشدیم با مامانم ظرفهای دیشب رو جمع و جور کردیم و ظهر یه چرتی هم زدیم و پاشدم چای دم کردم و با مامانم و مانی خوردیم. اینقدر هوا گرم بود که من و مانی اصلا دلمون نمیخواست غذا بخوریم. مانی که تقریبا دیروز به هیچی لب نزد. به نظر خودم از گرماست. 

قرار بود عصر خاله و شوهرخاله بیان دنبال مامانم برن دیدن یکی از فامیلهای شوهرخاله برای تسلیت و دیدن یه مریض. منم از فرصت سواستفاده کردم و زنگیدم به دوستم که برم برای ترمیم ناخنم. سه تا ناخن از بیخ کنده شده بود و یکی دو تا از در شرف بود! دیگه ساعت پنج بعد از چای رفتم پیش دوستم و ایییییینقدر هوا گرم بود که دستم چسبید به فرمون و دنده و کف دستم قرمز شد! باور کنید تا شب دستم می سوخت. دیگه شالم رو انداختم رو فرمون و هرطوری بود رسیدم در خونه دوستم. اونجا هم هی آب و شربت خوردم. کار ناخنم تموم شد و از اونجا رفتم سبزی خوردن و نون خشک خریدم و برگشتم خونه.
داداش بزرگه هم رسیده بود. آش گوجه از دیروزش داشتیم. بساط چای رو روبراه کردم واسه افطارش و یه کم هم آب دوغ خیار درست کردم. بعد گذاشتمش تو فریزر که زود درست بشه و یخ کنه. دیگه افطار شد و داداشم روزه رو باز کرد. ماه رمضون امسال، فقط مساله روزه، نخوردن و نیاشامیدن نیست. مساله اش، بد خوردنه. یه تایم طولانی آدم چیزی نمیخوره، بعدش که میخوره، حالش بد میشه. من خیلی ها رو دیده ام که این حالت رو دارند.  

داداشم که فقط آش گوجه و یه کم نون و پنیر گردو خورد. بعدش رفت پذیرایی دراز به دراز افتاد!  

ساعت از نه گذشته بود که مامانم رسید از راه. همچنان که سریال برادر رو می دیدیم، آب دوغ خیار رو هم خوردیم تا حد ترکیدن!  

دیگه بعدش جمع کردیم و اومدیم خونه مامانم اینا. چون مهدی گفت من نمیذارم مانی این هفته بره مهد. که مریض نشه. بابام هم امروز مدرسه کار داشت، میخواست از خونه بره. لباسش رو نیاورده بود. خلاصه وسایل رو بار کردیم و آخر شب اومدیم خونه بابام اینا. الانم مانی اونجاست و ما خودمون اومدیم اداره. 

صبح هم پاشدیم دیدیم داداش بزرگه شب نیومده خونه. مامان یه کم نگران شد که بهش گفتم دیشب یکی از دوستاش از کرمانشاه اومده بوده. حتما شب پیش اون مونده.  

امروزم با داداشم حرفیدم که گفت ما شمالیم!!!!!! گفت به مامان گفته ام. بهش گفتی ولی نگفتی دیروز میری. یه سفر کاری بوده ظاهرا. 

دیشب سر افطار هم با داداشم حرفیدم. گفتم با وجود مخالفتهای زندایی، نظر دختردایی مثبته همچنان؟ گفت: راستش به هر حال تاثیرهایی میذاره. ولی فعلا کاری نمیشه کرد. بیشتر داداشم از چه گفت چه گفت فامیل ناراحت بود. البته همه اش تقصیر زنداییمه. همه جا میشینه راجع به این مساله حرف میزنه. همه اش هم راست و دروغ میذاره دهن مامانم. بقیه هم از حرف زدن بدشون نمیاد. من به داداشم هم گفتم. گفتم زندایی اگه نظرش منفیه من بهش حق میدم. هرکی مخیره با یه مساله ای موافق یا مخالف باشه. دیگه اینهمه چرت و پرت گفتن چیه. چند روز پیش هم پسردایی بزرگه کلی نشسته با مامانش حرف زده. ولی زیر بار نرفته. خب مخالفی، قبول، دیگه چرا هی حرف مفت میزنی. از جمله اینکه میگه داداش آشتی چند سال پیش عقد کرده یه بار. در حالی که اصلا عقدی در کار نبود. ما فقط رفتیم خواستگاری خواهرمهدی. اونم امروز که رفتیم، همون فرداش همه چی تموم شد. دیگه عقد کجا بوده. زندایی میگه اون سالها داییم میگفته اینو! من نمیدونم داییم که با ما رابطه نداشته این اخبار رو از کدوم منبع غیبی دریافت میکرده. اونم اخبار نادرست و غلط رو! 

البته اینم تقصیر مامان بابای منه. سر من هم دهنم صاف شد. تا یه خواستگار میخواست بیاد و دست میکرد تو دماغش، فوری به همه می گفتند. هرچی من گریه میکردم میگفتم بااااااااابااااااااا بذارین اگه طرف دو بار اومد و به توافق رسیدیم، من نوکر فامیل هم هستم. بگیم به همه. یارو هنوز خبر میداد که من ممکنه بیام خواستگاری، مامانم به خاله هام میگفت. حالا طرف می اومد و نمیشد. همممممممه می نشستند به نصیحت کردن من. که آشتی شوهر کن. چرا به فلانی نکردی، حالا که به فلانی نکردی، به اینم نکن، این خوبه بکن، اون بده نکن!  

من اون موقع ها ناله میکردم میگفتم نگیییییییییین. ولی می گفتند. حتی یادمه سر جریان داداشم، بابام گفت من نمیتونم همچین مساله ای رو از فامیل پنهان کنم. خب چی شد؟ پنهان نکردیم، به نتیجه هم نرسید، حالا بیا دهن مردم رو ببند. یه حرف مفت زنی مثل زنداییم همه جا میشینه میگه: هرجا رفته بهش دختر نداده اند!!!!!!!!  

هر جا؟ ما فقط یه جا رفتیم که به توافق نرسیدند. یه مورد دیگه هم بود که داداشم خودش گفت نه. 

البته بگم ها، من به مامانم گفتم این روزها به خاطر حرف زندایی خودت رو داغون نکن. اون این روزها نشسته همه حسن و عیب ما رو حرف میکنه و میگه به این و اون. و شکرخدا چون راست و دروغ رو قاطی میگه، هرکی دو تا دروغ ازش بشنوه، بقیه رو هم باور نمیکنه. بذار بگه. والا. 

فقط این بشه عبرت واسه خانواده من که همه حرفشون رو به همه نگن. 

خلاصه این از این.  

حالا ببینم تا کی باید خونه مامانم اینا باشیم.  

دیشب که داشتیم می اومدیم، آقای نظافت چی ساختمون زنگ زد. یه دفعه زدم تو سر خودم. اگه یادم بود، همون دیروز که خونه بودم بهش میزنگیدم که بیاد. منتها اصلا یادم نبود. قرار گذاشتم امروز ساعت شش بیاد. پس در نتیجه من و مهدی امروز از اداره میریم خونه خودمون. چون ما نماینده ایم، ما در رو براش باز کنیم و مثلا ازش پذیرایی کنیم. اینم برنامه جدیده. تا خدا چی بخواد.  

خب دیگه من برم. فکر نکنم چیزی از قلم افتاده باشه. هرچی بود و نبود رو نوشتم.  

دست حق به همراهتون.



تاریخ : شنبه 12 تیر 1395 | 10:38 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (18) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر