X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام. 

صبح دوشنبه است و من دارم می نویسم. 

هوا همچنان گرمه ولی شکر خدا شاید چند درجه ای خنک تر شده باشه. 

شاید امروز اینو پست نکنم. می نویسم ولی شاید ادامه اش رو فردا بنویسم. شایدم امروز. آخه چهارشنبه یحتمل تعطیله و عیده، در نتیجه باید امروز و فردا یه پست بذارم. حالا امروز یه کمش رو بنویسم فردا هم یه کم دیگه اش رو. 

 

از شنبه براتون بگم. دو تا شنبه است که دیگه شنبه ها مال من نیست. یعنی اون جوری نیست که خونه تنها باشم و مال خودم باشم. این هفته هم همین شد. شنبه برگشتیم خونه مامانم چون مانی اونجا بود. البته قبل از اینکه برگردیم، سه چهار ساعت جایی علاف بودیم که میگم. 

یادتونه که جمعه عصر زنگیدم به نظافت چی و البته اون زنگید که کی بیام فردا؟ گفتم شش بیا. میتونی بیای؟ میخوام خودم هم باشم. گفت آره میام. 

دیگه این شد که شنبه عصر من و مهدی دیگه نرفتیم پیش مانی شهران. رفتیم خونه خودمون که آقای نظافت چی بیاد. شد ساعت شش و ربع و نیومد. زنگیدم بهش، گفت تا یه ربعدیگه میام. ساعت یکربع به هفت شد و نیومد. دوباره زنگیدم بهش. گفت میام تا ده دقیقه دیگه. 

دیگه ساعت هفت و نیم شد و این بار از مهدی خواستم بزنگه. زنگید و یه کم هم تند صحبت کرد. گفت ما یه ساعت و نیمه منتظر شماییم. خب اگه نمیای ما بریم. 

خلاصه بعد از یکربع  اومد. مهدی هم رفت حموم. 

آقاهه اومد و من درو باز کردم و شروع کرد به تمیز کردن پله ها و نرده ها. هرچی من حرف میزدم، پشتش به من بود. گفتم چی شده؟ گفت: من از شما ناراحتم. من برام سخته بعداز ظهرها بیام. من صبح ها راه پله ساختمونها رو تمیز میکنم بعدازظهرها کارهای فنی رو انجام میدم. گفتم مگه من دیروز از شما نپرسیدم شما میتونی بیای، گفتی میام. خب همون دیروز میگفتی نمیتونم بیام. 

بعد گفتم خب شما اگه فقط صبح میتونی بیای، صبح پنجشنبه یا جمعه بیا. تنها صبح هایی که من خونه هستم، همون وقته. گفت اون دو روز هم نمیتونم بیام. 

حس کردم داره لج میکنه. دلخوره. گفتم شما چته؟ از چی ناراحتی؟ همونو بگو.  

گفت: سی ساله من دارم تو شهرک تمیز میکنم. دیگه راه پله تمیز کردن چیه که شما میخوای حتما باشی و نظارت کنی!!!!!! گفتم: من غلط بکنم بخوام به راه پله تمیز کردن شما نظارت کنم. من از شش صبح بیدار میشم میرم اداره و جنازه برمیگردم. اگه وقت و انرژی داشته باشم ترجیح میدم تو خونه باشم و به کارهای خونه برسم. کی گفته من میخوام نظارت کنم؟ سوتفاهم پیش اومده. من اگه گفتم میخوام شما زمانی بیای که منم باشم، برای این بود که در رو باز کنم براتون. چون تو جلسه که من شدم نماینده، گفتند یه زمانی که خودت هم هستی بگو بیاد نظافت. بعدش هم خواستم یه چیکه آب دست شما بدم.  

بعد رفتم از خونه یکی دو کیلو گیلاس که شوهرخاله از باغ خواهرش براش آورده بود بهش دادم. گفتم اینو شوهرخاله ام که می شناسیش پریشب واسه شما آورد و گذاشت پیش من.  

همین موقع همسایه مهربون طبقه اول اومد و گفت چی شده اشتی خانم. شرح ماجرا رو در حضور آقاهه براش گفتم. گفتم بچه خودم مشکوک به آبله مرغونه و من از دیشب تا حالا ندیدمش. از اداره مستقیم اومده ایم اینجا. ساعت نزدیک هشته ولی ایشون تازه اومده. منتها ایشون ازما دلگیره. 

بعد همسایه براش توضیح داد که اشتباه میکنی و آشتی خانم خیلی مهربونه و منم در ادامه گفتم اینا همه اش سوتفاهمه. من میگم زمانی که ایشون میاد باشم که در رو باز کنم. اون آقا هم گفت بابا هر وقت خواستی بیا، اصلا زنگ منو بزن. خونه ما همیشه یه نفر هست بالاخره. 

بعد با همسایه حرفیدیم که بیشتر اختلافات و ناراحتی ها بابت اینه که حرف هم رو خوب متوجه نمیشیم. مثلا من میگم ساعت هشته، ( و واقعا هم ساعت ده دقیقه به هشت بود) ولی اون آقا میگفت ساعت تازه شش و نیمه!!!!!!!  

بعد آقاهه گفت خیلی ساختمونا که مشکل دارند خودشون بهم کلید داده اند. بعد دست کرد تو جیبش و یه زنجیز بلند درآورد که سی چهل تا کلید بهش آویزون بود. راست میگه. معتمد شهرکه. همه می شناسنش. ولی بلوک ما به این نتیجه رسیدیم که بیخودی کلید ساختمون رو ندیم به کسی.  

دیگه من خداحافظی کردم و اومدم بالا. همه بدنم خیس عرق شده بود. تنم رو شستم و لباس عوض کردم و اول رفتیم قابلمه مامان دوستم رو دادیم بهشون. متاسفانه اون مقداری که آب برنج گذاشتم، یه خط انداخته رو قابلمه. مال خودم بود مهم نبود. منتها اولش قابلمه خیلی تمیز و براق بود. به مادردوستم گفتم من نمیدونم اینو باید با چی تمیز کنم. اونم گفت ولش کن.  

هرچند من از سابیدن ظرف و ظروف بدم میاد. به اندازه کافی دست درد دارم. بعدش هم، قراره اون قابلمه به ما خدمت کنه، نه ما به اون! والا! 

دیگه راه افتادیم به طرف شهران. شاید حوالی ساعت هشت و نیم نه رسیدیم. مانی آبله مرغون نگرفته بود. دلم خیلی براش تنگ شده بود. بغلش کردم و از صبح هم حسابی بهش خوش گذشته بود. حداقل یکی دو بار با مامانم رفته بود بازار روز و گلهای حیاط رو آب داده بود و مامانم هم براش قورمه سبزی درست کرده بود. 

از عصر به مامانم گفته بودم شب برامون شام درست نکنه. چون من و مهدی عصر اییییییینقدر گشنه بودیم که وقتی رسیدیم خونه خودمون، یه عالمه غذا خوردیم. من اینقدر از خودم بدم می اومد که خداد میدونه. چون خیییییییلی سیر بودم. حالا درسته یه ساعت با آقای نظافتچی کل و کشتی گرفتم ولی خوشم نمیاد اینقدر سیر باشم. حالا آدم بد میشه. 

خلاصه بعدش رسیدیم شهران و مامانم ماکارونی درست کرده بود که اصلا من و مهدی نمی تونستیم لب بزنیم. خوابیدیم و دیروز صبح که یکشنبه بود اومدیم اداره. مانی هم موند خونه مامانم. نظر مهدی این بود که اگه بشه این هفته  مانی نره مهد که آبله مرغون نگیره. 

دیروز از دکتر شرکت هم پرسیدم، گفت هرچی سنش کمتر باشه و بگیره، بهتره. چیز مهمی نیست. بعد پرسیدم که این درسته که اگه الان نگیره، وقتی بزرگ بشه و بگیره، تبدیل میشه به زونا؟ گفت: خیر. این اشتباهه. هرکی تو بچگی آبله مرغون بگیره، پادزهر مریضی میره رو قسمتی از نخاع میشینه. اگه اون آدم وقتی بزرگ شد، زونا بگیره، اون وقت اون چیزه (!) هم فعال میشه و مثلا قسمتی از بدن رو میگیره. مثل قسمتی از پوست یا گوش یا هر جای دیگه رو. 

ولی گفت از خواهرشوهرت که بارداره، دورش کنین. 

دیگه دیشب برگشتیم شهران و مهدی افطاری اداره دعوت بودکه نرفت.. گفت خوابم میاد. اینه که برگشتیم شهران و هرکی یه گوشه ای خوابید. من که ساعت هفت بیدار شدم البته با صدای کارتن دیدن مانی. با مانی نشستم به کارتن دیدن. چه کارتن چرتی هم بود. درسته من کارتن دوست ندارم ولی اینم خیلی مفت بود. یه بزی بود که هیییییییییی حرف میزد. اونم حرفهای بی مورد. اصلا حوصله آدم سر میرفت. 

خلاصه دیگه تموم شد و ساعت هشت رفتم سر کوچه مامانم اینا واسه اداره قابلمه چدن خریدم. قبلا سفارش داده بودم که دیشب رفتم تحویلش گرفتم. البته دیدم پول تو حسابم نیست و یه کارتم هم خرابه، به  مهدی زنگیدم پول بریزه به حسابم. خوب شد یادم افتادم. پول رو بهش برگردونم.  

خلاصه برگشتم خونه و سریال برادر رو دیدیم و داداش بزرگه هم سحر همون روز از شمال برگشته بود. یه سفر کاری دو روزه بود. آخه اولش مهدی شاکی شد که آدم باید از اینا یاد بگیره که خودشون میرن شمال! بعد فهمید واسه کار رفته. که البته نظرش برای من اصلا مهم نیست. هرکی میخواد بره سفر، خب برنامه بریزه بره. همین آخر هفته داداش کوچیکه ام با دوستای خانوادگیش میره شمال. خواهر بزرگه مهدی سالی دوازده ماه با شوهرش دوتایی میرن شمال. 

تو تنهایی با زن و بچه ات حال نمیکنی از در خونه بیرون بری، به کسی چه مربوطه. 

ول کنم. به خودم بپردازم. 

خلاصه. دیگه چون خواهر حامله مهدی نباید با مانی مواجه بشه، و ایشون اغلب آخر هفته میاد خونه مادرش، مهدی تصمیم گرفت امروز مانی رو ببره پیش مامانش اینا که ببیننش. هفته پیش هم به خاطر احیا مانی نتونسته بود شب بخوابه و شاکی بود و روزشماری میکرد که بره اونجا. دیگه من گفتم چه کاریه که امروز صبح بچه رو شش صبح بزنیم زیر بغل و ببریم خونه بابای مهدی. خب همون یکشنبه شب بریم اونجا بخوابیم. مانی هم شب میخوابه و خوشحاله..  

مهدی هم استقبال کرد و نمی دونست یه دلیل عمده من چیه. میگم حالا بهتون. 

دیگه یکشنبه شب که میشد دیشب واسه خواب رفتیم خونه مادر مهدی و شکر خدا اون حالتهای عصبی و پرخاش مهدی تموم شد و من بازم شدم آشتی جان و اونم آروم شد. نه که دلم مهربونیشو بخواد. نه. دلم یه جو آرامش میخواد. اینقدری که دیروز خیلی بهش اصرار کردم که بره افطاری. که نباشه چند ساعتی کنارم. از بس که وقتی پیش خانواده مه، پرخاش میکنه و پاچه میگیره.  

هنوز سر قولم هستم و دلخوریها و چیزهای دیگه رو ازش نمیگم. ولی خواستم فقط دلیلم رو بگم.  

و البته چه خوب شد چون آخر هفته هم میخوام برنامه های خودم رو اجرا کنم. شاید برم تجریش. شاید برم یکی از دوستامو که از خارج اومده رو ببینم. میخوام آخر هفته ام خونه ننه باباهامون نباشه. برم یه گوری سرمو بکنم تو یه چاهی. والا. 

خب، فعلا تا همین جا بسه. برم به کارهام برسم. ادامه پست رو یحتمل سه شنبه بنویسم. فعلا خدانگهدار. 

************************ 

سلام. صبح سه شنبه همگی بخیر. تبریک میگم به روزه دارها. که تونستند یکماه روزه نگه دارند. از همه قبول باشه. مگه میشه کسی بیاد در خونه خدا و دست خالی برگرده. دستهای همه پر باشه. روزه دار و بی روزه. 

خب، دیروز که پست رو گذاشتم، رفتم به کارهام تو اداره رسیدم. بعد مدیر مالی شرکت بهم زنگید و گفت والا آشتی خانم ما بی تقصیریم. از لیزینگ نامه اومده که دیگه این ماه حتما ازتون اون قسطها رو کم کنیم. (همون که ضامن شده بودم.) بعد اونطور که من فهمیده ام، این قسط ها مبلغش 572 تومن بوده. تا الان پونزده قسطه که ایشون کلا یکیش رو داده. ولی جریمه بهش تعلق گرفته و الان مبلغ اقساط شده ماهی 646 تومن!!!! بعد به اداره گفته اند اگه از آشتی کم نکنید، ما از طریق قانون وارد میشیم. اینه که ما دیگه چاره ای نداریم! 

زنگیدم به همکار ببینم کی تشریف مبارکش رو میاره. که گفت تو راهم. گفتم زود بیا دیگه.  

خیلی عصبانی بودم. از همکار هم خیلی ناراحت بودم. شب قبلش مدیرعامل زود رفته بود ولی ایشون مونده بود تا ساعت نه و ده اداره. بهش گفتم اصلا لزومی نداشت تا دیروقت بمونی بعد الان یازده تازه هلک و هلک بیای. گفت تو الان عصبانی هستی. گفتم معلومه که عصبانی ام. همه تون هر کدوم یه جور آدم رو ناراحت می کنین. من دارم میرم لیزینگ. مدیرعامل اومد بهش بگو. 

دیگه کیفم رو انداختم رو کولم و رفتم لیزینگ. خیلی دلخور بودم. واقعا بغض کرده بودم. این وسط هم مهدی زنگید که بهش گفتم اینجوریه. سعی کرد آرومم کنه. گفت پول رو من میدم. گفتم بحث پول نیست. برای چی باید پول زور بدیم؟  من اگه میخواستم اینقدر در ماه قسط بدم خب واسه خودمون ماشین برمیداشتیم. الان سوار 206 بودیم، نه پراید.

آخه الان نه میلیون تومن تقریبا بدهی جمع شده. که نصفش رو الان من باید بدم. بقیه هم دوباره قسط بندی بشه. مهدی میگفت نصفش رو من میدم. گفتم مگه من میذارم از این پولها ازمون بره. پاره میشیم صبح تا شب که یه تومن دربیاریم. حالا همینم بره جای ضمانت یه کره خر؟  

دیگه رفتم لیزینگ و پرونده اینقدر قطور بود که همه می شناختند. رفتم پیش رئیس اون قسمت و بیچاره کلی کار داشت ولی یه وقتی خالی کرد نشست باهام حرف زد. گفت یه راه حل می مونه. برو فلان شرکت که مسوول وصول مطالباته. برو راضیشون کن قبول کنند پرونده بره اونجا. بره اونجا، اونا هرجور شده از این پسره اقساط رو میگیرند و از گردن تو باز میشه. 

پیاده پاشدم رفتم اونجا و مدیر اون قسمت رو دیدم و کلی باهاش حرفیدم. اونم گفت بگو لیزینگ برامون پرونده رو بفرسته. دوباره پیاده برگشتم لیزینگ و به آقاهه گفتم اونا گفتند پرونده رو بفرستید براشون. مدیره گفت: پس آشتی خانم همین جا بشین تا زمانی که پرونده ارسال بشه و خیالت راحت بشه. بدونی دیگه سر و کارت با لیزینگ نیست. بری همون شرکته کارتو پیگیری کنی. 

دیگه نشستم و اولش پرونده گم شده بود. اینقدر که تعداد اقساط زیاد بود، کلا از لیست درش آورده بودند و بالاخره پیدا شد و دیدند این آقا سال  89 هم که از لیزینگ ماشین گرفته، بدحساب بوده. گفتم خب چرا دوباره بهش ماشین دادید؟ دیگه جای بحث نبود. 

بعد پرونده رو ارجاع دادند. اونوقت یه شماره موبایل رو پرونده بود. اون آقاهه گفت آشتی خانم اینم یه شماره ازش. گفتم ما صد تا شماره ازش داریم که هیچ کدوم رو جواب نمیده. گفت: اینم یکیش. بذار ببینیم جواب میده؟ زنگ زد و اتفاقا بوق خورد. گوشی رو داد بهم. صداش که شبیه خودش بود. ولی گفت من برادرشم. منم بهش گفتم فلانی هستم از فلان شرکت که برادر شما توش کار میکرد و شرح ماجرا رو گفتم. گفت به من ربطی نداره. گفتم به هر حال بهش بگین که من دارم قانونی اقدام میکنم و نمیذارم حقمو بخوره. قانون پدرش رو در میاره. یه دفعه صداشو برد بالا گفت: درست حرف بزن. پدرش مرده. 

گفتم: خودت درست حرف بزن. برادر شما، پدر زنده منو درآورده. چرا نمیاد قسطاشو بده؟  گفت: اون اداره شما، برادر منو بیچاره کرد. چرا بیرونش کردین؟ گفتم: من هم مثل برادرت کارمند اونجام. به من ربطی نداره. ولی فقط جهت اطلاع بگم که برادر شما هفت ای دو ساعت می اومد اداره. گفت: برادرم رو بدبخت کردین. بیکاره، پول نداره، بچه شو نفرستاده مدرسه!!!!!!!!! 

دیدم اینا همه شون الاغند. قطع کردم. گفتم من چقدر باید احمق باشم که بشینم با اینا حرف بزنم. دیگه همون موقع هم زنگیدم به اداره و آدرس و شماره تلفن خونه مادرش رو درآوردم و قراره از شنبه اینا رو به اون شرکته اعلام کنم. دیگه از اونجا بیرون اومدم. از تشنگی و گشنگی داشتم می مردم. هم خسته بودم هم گشنه. جرات هم نمیکردم تو خیابون چیزی بخورم. یه لقمه تو کیفم بود که دیگه فکر کردم شاید خراب شده باشه. تو اون آفتاب و تو اون همه گرما. یه تیکه نون دهنم گذاشتم و دیدم نه بابا به ریسکش نمی ارزه. حالا اینهمه بدبختی داریم کسی نمیاد بگه خرت به چند منه. ولی این یه ماه رو منتظرند یه لقمه بخوری بیان پدر صاحابت رو دربیارن.  

دیگه افتان و خیزان برگشتم اداره و حالا تو راه زنگیدم به همکارم که امروز تولد مدیرعامله. یه دسته گل بگیر بذار تو دفتر. میگی تو خوش سلیقه ای.، بیرونی یه چیزی بگیر بیار. 

دیدم اینم ما رو اینجور خر میکنه. هرکی یه مدل. اینم اینجوری. 

دیگه رفتم یه دسته گل خریدم و گفتم آت و آشغال به گلها نپیچه. همون لای یه سلفون پیچید و آوردم اداره. و شرح ماوقع رو گفتم به مدیرعامل. اونم گفت اون شرکته ازش میگیره. حالا ببینیم چی میشه. بعد گل رو بهش دادم و کلی تشکر کرد و گفتیم ماه رمضونه نمیشه شیرینی خورد. 

خلاصه یه کم نشستم و آرومتر شدم. یه ساعت بعدش دیدم تلفن اداره زنگید و همون همکاره است. شروع کرد به داد و بیداد که چرا به برادرم زنگ زدی؟ گفتم مرتیکه شماره ای که رو پرونده لیزینگ بود رو ما زنگ زدیم. بعد شروع کرد به هوار کشیدن که من دیگه با لیزینگ کار ندارم!!!!! 

گفتم: خسته نباشی. نبایدم کار داشته باشی! یه ماشین گرفتی و بردی فروختی و آبی هم روش، قسطاتم انداختی گردن من. لیزینگ به خاطر تو با من کار داره. 

بعد بهش گفتم که من صبح زنگ زده ام به اون ارگان بزرگه و بهشون گفته ام تو این کار رو کرده ای. و اینکه تو دروغ گویی. این چند سال دروغ گفتی که عضو هیات مدیره فلان جا داییئه. گفت: کدوم حروم زاده ای اینو گفته؟ گفتم: تو گفتی! ولی خیالت راحت. من زنگ زدم گفتم تو دروغ گفتی. بعد اونم شروع کرد به عربده کشیدن که من از فلان ارگان گنده (بوووووووووق) معرفی شده ام. گفتم از هرجا که معرفی شده باشی باید این قسطها رو بدی. بیخود گردن بقیه ننداز. من ازپنج صبح بچه مو میندازم رو کولم میام سر کار یه تومن یه تومن جمع میکنم. اجازه نمیدم یه مفت خوری مثل تو بشینه تون خونه و قسطاش بیفته گردن من. اگه ازم کسر بشه تا تومن آخر رو ازت میگیرم. اینو خیالت راحت باشه.  

دیگه وسط حرفاش ـ اینقدر اراجیف بود ـ قطع کردم و گفتم چرا بشینم با این الاغ بحث کنم. قانون دهنشو صاف میکنه. هی زنگید و هی زنگید و منم جواب ندادم.  

رفتم پیش مدیرمالی و گفتم حالا لیزینگ هم بهتون نامه میزنه. قرار شده این ماه هم ازم کسر نکنید و صبر کنیم ببینیم اون شرکته میتونه ازش قسطها رو بگیره یا نه. گفت باشه صبر می کنیم. 

دیگه برگشتم بالا دیدم همکارم نشسته داره با این یارو حرف میزنه. گفتم بیخودی مختو نده دستش. میذاره تو فرقون و سه دور تهران رو دور میزنه!  

حالا قطعا خیلی ناراحت شدین که اینا رو گفتم براتون. ولی یه چیزم بگین که بخندین. 

به همکارم برگشته گفته: آشتی داره تو میلیون حقوق میگیره. خب بیاد قسطهای منم بده!!!!! 

وقتی اینو شنیدم، اینقدر خندیدم نزدیک بود بمیرم. واقعا دلم براش سوخت. کسی که اینقدر احمقه، خدا بهش رحم کنه. واقعا من نمیدونم مادرش اینا رو چه جوری بار آورده. چون برادره هم دست کمی ازش نداشت. یه مشت روانی متوهم که همه چی رو از صبح میندازند گردن بقیه. بابا شرکت تو رو بیرون کرده. به من چه مربوطه. خب اگه تو خوب کار میکردی که بیرونت نمیکرد. مردم مثل چی دنبال کارند. بعد تو کار خوب و عالی ات رو سر خر بازیات از دست دادی.   

خلاصه دیگه بعداز ظهر شد و دیدم همکارم این پا و اون پا میکنه. گفت میدونی آشتی خانم، شما امروز عصبانی هستی. نشد من بهت بگم. پسرعموم امروز شش صبح شهرستان فوت کرده. میشه من امشب برم شهرستان؟ 

گفتم عادت کردیا. دو هفت پیش پنج روز نبودی. هفته پیش هم گفتی فامیل میخوان بیان من و داداشمو آشتی بدن،یه روز نبودی. الان که اینجوری. خب یه فکری هم به حال من بکن. من از صبح زود میام، باید تا دیروقت بمونم. 

البته دیروز اینقدر عصبانی بودم و حرص خوردم که خدا میدونه. ولی چه فایده. در نهایت اونی میشه باید بشه. حرص خوردن من چه فایده ای داره. چون این همکارم دیشب رفته اردبیل و امروزم نیست. خدا کنه مدیرعامل به خاطر عید فردا، امروز زود بره. 

دیگه دیشب تا حوالی شش اداره بودم و مهدی خودش اومد دنبالم. موقع رفتن هم نگهبانی گفت: خیالت راحت آشتی خانم! این پسره بیاد، ما خودمون تیکه پاره اش میکنیم. 

گفتم: نه. کاری باهاش نداشته باشین. فقط حواستون باشه کار احمقانه نکنه. متوهه یه وقت بلایی سر خودش و بقیه نیاره. گفت نه بابا. اونم بیشتر پشت گوشی دادار دودور میکنه. 

دیگه مهدی اومد دنبالم و رفتیم خونه مامان مهدی. مانی که اینقدر بهش خوش گذشته بود که گریه میکرد میگفت سه شب اینجا بخوابیم!!!!! 

دیگه شام خوردیم و مامان مهدی گفت اگه فردا شب (امشب) اینجاهستید که من برای فردا شب چلو کباب درست کنم چون چند وقته آشتی اینجا چلوکباب نخورده. گفتم دست شما درد نکنه.  

خلاصه امشب هم شام اونجا باشیم و نظر من اینه که بعد از شام دیگه بریم خونه خودمون. چون میخوام نماز عید فطر برم در خونه خونه مون. همه جا ساعت هشت شروع میشه، پارسال محل ما ساعت هفت خوندند! یه زوری بهم داشت که جا موندم. 

ولی خدا بخواد امسال میرم. این نماز رو خیلی دوست دارم. به خصوص قنوتش. اینکه تو خیابون فرش میندازن و صبح نماز می خونند، حس خیلی قشنگیه. 

آقا یه آهنگ عربی هست یه مدته باب شده، اسمش فکر کنم این باشه: انت معلم. شاید شنیده باشیدش. خیلی قشنگه.  

چند روز پیش تو ماشین مانی میگه: مامان آهنگ نینجا محله  رو بذار!!!!!!! میگم کدومه؟ میگه همون عربیه!!!!! فهمیدم منظورش اونه!! آخه نینجا محله چیه دیگه!!!!!!! 

خب دیگه من برم کم کم. فعلا که امروز در آرامشم. ببینم بازم چی میشه که بخوام بپرم هوا!!!!!!! 

مدیرعامل که تا الان نیومده. ساعت 10:20 است. یعنی میشه نیاد؟ میشه بیاد و زود بره؟ آره چرا نمیشه. همین الان کائنات به بهترین نحوی این مساله رو مدیریت میکنه! شنبه میام میگم بهتون! 

عید همگی مبارک. دلتون شاد و تنتون سالم باشه. خدا کاسه هامون رو پر از برکت کنه.



تاریخ : دوشنبه 14 تیر 1395 | 09:33 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (40) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر