X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلام به همگی. عید همگی مبارک. خدا کنه تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه. فقط نمیدونم کسانی که تو اون ترافیک وحشتناک شمال بوده اند، چی بهشون گذشته.  خدا کنه خیلی اذیت نشده باشند. 

خب، اول گل هفته رو بزنم و برم سراغ تعریف کردنی ها.  

 خب، راستش رو بخواین کائنات خیلی هم به حرفم گوش نکرد و البته نه تنها به چیزی که خواستم عمل نکرد، بلکه کار خنده دار دیگه ای هم کرد. اونم اینکه رئیسم ظهر اومد اداره اونم با پسر دو سه ساله اش. که من خیلی دوستش دارم. ولی از اونجا که بازم همکارم نبود و در کنار کارهای اداری باید حواسم به بچه می بود واقعا اذیت شدم. بچه هم منو خاله صدا میکرد و کلا با من راحت بود. منم متاسفانه یا خوشبختانه خیلی حس مسوولیت دارم تو این چیزها. حالا بچه خودم باشه، میگم صاحابش خودم هستم ولی بچه مردم واقعا سخته.  

دیگه هی باید چیزهای خطرناک رو از جلوی دستش برمیداشتم و بهش غذا میدادم و پیش باباش هم نمیرفت. البته باباش گفت خودم بهش غذا میدم که یه بار آب رو بچه ریخت رو زمین و سر غذا هم یه بار بچه ناراحتی کرد. خواستم بگم بده به خودم زبونشو میدونم.  

چون مرتبه قبل هم کلی براش قصه گفتم که غذا خورد. و من اون روز فهمیدم همه بچه ها خیلی زیاد قصه دوست دارند. خلاصه دیگه از اونور هم مهدی تا شش و خرده ای موند اداره که بلکه با هم برگردیم که دیگه بهش گفتم برو. فایده نداره. امشب معلوم نیست اینجا چه خبره و کار کی تموم میشه. خلاصه شکر خدا ساعت هفت و نیم همه بلند شدند برن و منم زود شال و کلاه کردم و خدا میدونه از خستگی چشمام هیچ جا رو نمیدید. از خیابونهای تهران که سگ توش پر نمیزد حدس زدم جاده باید داغون باشه از ترافیک منتها دیگه فکر نمیکردم در این حد باشه!!!!  

دیگه سر راه هم شیرینی خریدم و رفتم خونه مادرشوهر مهربان که برام چلوکباب درست کرده بود. هشت رسیدم اونجا. دیگه آخرین افطار بود و کسی هم نبود. فقط بابا و مامان و خواهر وسطی مهدی اونجا بودند با ماها. بعد از شام هم از نون خامه ای هایی که من آورده بودم با چای خوردیم و وقتی من گفتم میخوام نون خامه ای بخورم، مادر مهدی گفت پس واقعا دیگه عیده. وقتی آشتی نون خامه ای بخوره، یعنی عیده! 

از بس که من شیرینی نمیخورم. 

بعد از شام پاشدیم اومدیم خونه خودمون. هم خیلی خسته بودیم هم کل هفته رو خونه این و اون بودیم چون مهدی معتقد بود مانی نره مهد که آبله مرغون نگیره. درسته بچه هایی که مریض بودند مهد نمی اومدند. ولی میگفت شاید بوشون تو مهد باشه. خلاصه دیگه رسیدیم خونه و من که عین مگس های پیف پاف خورده بودم. با این حال وسایل عید رو آماده کردم و یه دوش هم گرفتم و مسواک زدم و ساعت رو گذاشتم رو یکربع به هفت.  

روز چهارشنبه بیست دقیقه به هفت بیدار شدم و زود وضو گرفتم و مسواک زدم و آرایش کردم و دعای قنون رو تند تند نوشتم رو کاغذ. شب قبل معنیش رو خونده بودم و کلی باهاش حال کرده بودم. بعد حاضر شدم و رفتم مسجد. دماغم اونجا سوخت که دیدم نماز رو داخل مسجد می خونند! همه هم تعجب می کردند که چرا نماز عید فطر رو بیرون نمی خونند! من تا به حال ندیده بودم داخل مسجد باشند. خلاصه نماز برگراز بود و داخل مسجد هم چقدر گرم بود.  

آخرش هم پیش نماز دو تا خطبه کوتاه خوند و اشاره کرد به اینکه وقتی خونه خدا هست، چرا بریم بیرون!!!!!!!!!!!! 

خلاصه که هرکی ساز خودشو میزنه!  

بعدش از مسجد بیرون اومدیم و من دوهزار تومن پول برداشته بودم با خودم. رفتم نون تازه خریدم و عاشق این فضا شدم که عید بود و همه که از مسجد بیرون اومده بودند، یه حال و هوای خاصی داشتند و همه خوشحال بودند. بعدش برگشتم خونه و ساعت هنوز هشت و نیم نشده بود!!! چای  گذاشتم و رفتم حموم و حسابی خودمو تمیز کردم و بیرون اومدم و آرایش کردم و دیگه به زور رفتم مانی رو بیدار کردم. یه صبحانه ای با هم خوردیم و بعدش با دوستم تماس گرفتم و با هم رفتیم خرید.  

یکی از دوستای دبیرستانمون از خارج اومده و قرار بود شنبه شب یه قابلمه پارتی داشته باشیم. تقسیم وظایف کرده بودیم و قرار بود من کشک بادنجون و سالاد ماکارونی درست کنم. همون جا از بازاری که دوستم بهم معرفی کرد، دو بسته بادنجون سرخ کرده خریدم و یه سری خرید دیگه. بعدش میخواستیم برای دوستم کادو بخریم که البته نظر من این بود با صد تومن دویست تومن، از این طلا نازک ها بخریم که روی سنگ کار شده. یعنی یه چیزی واسه خودش. منتها نظر دوستم این بود که یه بشقاب یا ظرف میناکاری بهش بدیم بکوبه به دیوار. دیگه نظرها متفاوت بود و من گفتم همون بشقاب رو بگیریم. حوصله جر و بحث ندارم. بحث سلیقه است دیگه. البته من گفتم حمل دستبند راحت تره. 

خلاصه دیگه آقای فروشنده داشت میرفت بیرون و گفتیم عصر میاییم. با دوستم و دخترش یه چرخی تو بازار زدیم و من به نظرم اومد که چه جای کاملیه . همه چی داره. بعد من هی عجله داشتم. دوستم میگفت: آشتی. ما کاری نداریم. تو هم این چیزها رو میخوای بخری. چرا اینقدر هولی؟  

یه لحظه به خودم اومدم. دیدم همیشه وقتی میخوام تنها خرید کنم، راحتم. ولی وقتی یکی هست، همه اش فکر میکنم میخواد زود بره، یا غر بزنه که زود باش. یا هی بگه که ما اومدیم فلان چیز رو بخریم، چرا الان تو داری بهمان چیز رو میخری. دیدم این مساله واقعا رو خرید کردنم تاثیر گذاشته. و جالبه بدونید که من خریدهامو اون روز نصفه انجام دادم!!!!!!!! خلاصه برگشتیم و ناهار هم من و مهدی و مانی رفتیم رستوران. من یه وعده غذا بهشون بدهکار بودم و خودم حساب کردم. بعد سه تایی برگشتیم خونه و عین خرس تا عصر خوابیدیم. بعد عصر مانی رو بردم پارک و ساعت از ده گذشته بود که از پارک برگشتیم. یادم نیست به مانی شام چی دادم ولی سر راه فلفل خریدم و به مهدی املت با روغن حیوونی دادم.   

پنجشنبه صبح این بار با مانی صبحانه خوردم و بازم رفتم دنبال دوستم و دخترش. چهارتایی رفتیم کارواش. آقا اییییییینقدر تو کارواش بهمو خوش گذشت که خدا میدونه. هوا گرم بود و ما تو سایه نشسته بودیم رو صندلی که ماشین شسته بشه. به یکی از اون آقاها اشاره کردم و گفتم بچه ها رو خیس میکنی؟ گفت: آره!!!!! 

بعد آقاهه شیلنگ رو گرفت رو مانی و دختر دوستم. ازشون فیلم گرفتم و کلللللللی بچه ها کیف کردند. بعد بچه ها تو آفتاب وایسادند که خشک بشن. رفتم دو تا ماءالشعیر و دو تا آب پرتقال خریدم. منتها بچه ها گفتند ماءالشعیر رو بیشتر دوست دارند!!!! در نتیجه بچه ها ماءالشعیر و من و دوستم هم آب پرتقال خوردیم و عکس انداختیم!!!!!!!  

با دوستم می خندیدیم که الان مردم میگن اینا چقققققققدر دل خوشند که با کارواش اینهمه شادی می کنند! ما اینیم دیگه. در هر حال از هر چیزی نهایت لذت رو میبریم!!!!!!!! 

خلاصه برگشتیم خونه و من فوری واسه ناهار جوجه چینی درست کردم و خوردیم. بازم خواستیم بخوابیم که این بار مانی نذاشت و هی حرف زد و هی کشتی گرفت. آخرش دیگه نخوابید و مامانم هم بساط کباب رو به راه کرده بود و میخواست شب کباب درست کنه. البته من ظهرش از مهدی پرسیدم که برنامه اش چیه. گفتم هیچ اجباری نیست و اگه نمیخواد، نریم. که گفت بریم.  

برنامه مون این بود که بریم و برگردیم خونه خودمون. بابام قرار بود بهمون کباب بده که الان یادم نیست بابت چی بود. هرچند که زحمتش با مامانم بود.  

دیگه عصر رفتیم شهران و داداشم که حاضر نبود و البته به نظرم عمدا نیومد. یعنی اون ساعتی که ما رفتیم هنوز حاضر نبود و بعدش هم رفت دنبال کارهاش. بابا و مامانم با ماشین ما و خاله اینا هم با ماشین خودشون رفتیم بالای کوه های شهران و چچچچچچه خبر بود از مردمی که ریخته بودند بیرون. یه وجب جا و یه آلاچیق نبود. دیگه یه جا پیدا کردیم و نشستیم و مامانم و شوهرخاله فوری بساط منقل رو به پا کردند و هوا داشت تاریک میشد و برق هم نداشتیم و کورمال کورمال کباب پخته شد و طبق معمول همیشه هم زحمتها با مامانم. دیگه به زور یه چیزی دیدیم و حالا هی می خندیدیم که مگه خونه رو ازمون گرفته اند؟ تو این تاریکی!!!!!!! خوردیم و البته قبلش تا در دهنمون میوه و آجیل و هله هوله خوردیم و بعد هم شام. داداشم هم قبل از شام رسید. 

خب این روزها ناراحته ولی خیلی به روز خودش نمیاره. داداش کوچیکه هم با دوستهاشون رفته بودند کرمانشاه. 

جریان کارواش و بازی بچه ها رو واسه داداش بزرگه ام تعریف کردم. خندید گفت: معلومه خیلی خوش گذشته. این بار شام می بریم کارواش!!!!!!!! 

خلاصه بعد از شام میخواستیم برگردیم خونه خودمون که گفتند بازی آلمان و فرانسه است. مهدی گفت بریم بازی رو ببینیم. من که راضی نبودم ولی دیگه رفتیم خونه مامان اینا. تا رسیدیم مانی گفت: گلوم درد میکنه. همه فکر کردیم ترش کرده یا رفلکس معده است. مامانم کمی بهش عرق نعنا داد و بهتر شد. من که جلوی تی وی خوابم برد و واسم فرق نمیکرد کی می بره. چون از هر دوشون بدم. هم از آلمان هم از فرانسه. به خصوص آلمان و فرانسه!!!!!!!!!!! 

دیگه شب اونجا خوابیدیم منتها من شرط کردم که صبح حتما برگردیم خونه مون چون خریدهام مونده بود هنوز. بعدش هم میخواستم خونه خودم باشم. 

دیگه اومدیم خونه و مهدی رو پیاده کردیم و من و مانی رفتیم دنبال دوستم و دخترش. دوباره رفتیم اون بازاره و این بار همه خریدهای مهمونی رو انجام دادیم. این دوستم خیلی مدیره و البته هممممممه کارها رو گردن میگیره که من هی عین ترمز جلوشو میگرفتم. دیگه ببینید اون کیه که من سعی میکردم جلوشو بگیرم!!!!!!! 

خلاصه از همون بازار ماهی و سبزی پلویی هم خریدیم و زود برگشتم خونه و زود آب برنج گذاشتم واسه سبزی پلو و ماهی ها رو هم مزه دار کردم و تو یه کاسه دو سه تا تخم مرغ و دو مشت سبزی ریختم و مایه کوکوسبزی رو ریختم تو ماهی تابه. مهدی هم گفت که مادرش زنگیده گفته اگه میخواین شب نمونین، اگه دوست دارین نیایین که مانی اذیت نشه. چون طبق آخرین برنامه، قرار شد جمعه شب ها برگردیم خونه خودمون که مانی شنبه ها برسه به کلاس شطرنجش. 

منم از خدا خواسته گفتم بمونم خونه و بساط مهمونی مون رو جمع کنم. 

خلاصه دیگه یه بسته بادنجون بیرون گذاشتم و بعدش گذاشتم بپزه و ماکارونی هم گذاشتم بپزه و این وسط کالباس و خیارشور خرد کردم. بعد یادم اومد که تو بازار به دوستم گفته ام که من بساط سالاد یونانی رو دارم پس درستش میکنم. بعد دیدم دستم درد میکنه. بنابراین تو گروه نوشتم فلانی تو سالاد فصل بیار. 

به دوستم که رئیس بود هم تو خصوصی نوشتم که من دستام درد میکنه و نمیشه همه کارها رو من و تو بکنیم. فلانی هیچ مسوولیتی نداره، من سالاد رو دادم اون درست کنه. گفت باشه. آخه این دوستم ـ که میگم همه مسوولیتها رو میگیره گردن ـ گفت که من اولش نظر داده ام که همه پول بریزند به حساب تو (یعنی من) بعد من و تو کارها رو بکنیم.  

که من گفتم نمیشه اینجوری. به بقیه خیلی خوش میگذره و من  و تو له میشیم. همه باید زحمت بکشند. دیگه اینم تو گروه وظایف رو تقسیم کرد.   

عاقا من تازگیا اینجوری شده ام. عاااااشق آشپزی ام. این کار رو هم تو جمع انجام میدم ولی خیلی جلوی چشمم میاد که یکی هیچ کاری نکنه!!!!

جمعه عصر شد و ما دیدیم، رو شکم آقا مانی و پشتش، دو تا دونه زده و میخاره. فهمیدیم آقا مانی افتاد تو کوزه و آبله مرغون گرفته. دیگه البته یه کم هم شک داشتیم. منتها من همونجا زنگیدم به همکارم و گفتم شنبه رو نمیام سر کار. چون بچه ام مشکوک به آبله مرغونه. 

دیگه شنبه صبح مهدی رفت سر کار و خودم هم عجله ای برای بیدار شدن نکردم. صبر کردم مانی بیدار شد و کم کم صبحانه خوردیم و به مانی گفتم برای ناهار قورمه سبزی درست میکنم براش که مادر و پسری بخوریم. میخواستم همه کارهام با آرامش و صبر باشه. میخواستم یه روز شنبه رو که پیش پسرم بودم رو عجله رو بذارم کنار.  

دیگه قورمه سبزی رو ریختم تو جی پاس و دوتایی رفتیم دکتر و تشخیص دکتر هم همون آبله مرغون بود. این دکتر رو من خیلی دوست دارم. خانم دکتر آرومیه. چشماش هم سبزه. مانی اولش یه کم هول برش داشته بود. ازم پرسید: تو جوشهام، آمپول می زنند؟ گفتم: نه. این چه حرفیه. خانم دکتر فقط معاینه ات میکنه. بعدش هم این یه مریضی خنده داره. دونه ها هی از تو بدن آدم بیرون میان و به آدم سلام می کنند. بعد قیافه آدم بامزه میشه. 

گفتم بهش بگم اینا رو که اگه صورتش دونه زد، جا نخوره. 

دیگه خانم دکتر گفت خیلی خوب شد که گرفت و پماد براش نوشت که رو جوشها بمالیم اگه خارید. بعد دواهاشو گرفتیم و برگشتیم خونه. مهدی زنگید که چی شد و گفتم براش.  بعد مانی گفت: من این خانم دکتر رو خیلی دوست دارم. هم دکتر خوبیه، هم خوشگله!!!!!!! مامان! هی بار که مرخصی گرفت بگو ناهار بیاد خونه مون!!!!!

بعد اومدیم خونه و من عین یه زن خونه که همه  روز رو وقت داره، مشغول شدم و برنج رو دم انداختم و آشپزخونه رو جمع و جور کردم و لباسهای خشک شده رو از رو بند برداشتم و تا کردم گذاشتم تو کشوها. یه سری ملافه انداختم تو ماشین. 

تا ناهار حاضر بشه یه دست ده تایی با مانی فوتبال دستی بازی کردم و بعدش ناهار و نماز و بعد دوتایی خوابیدیم. بیدار که شدیم رفتم تو آشپزخونه و بادنجون رو دوباره گذاشتم رو گاز که گرم بشه و کشک رو هم ریختم توش که بپزه باهاش. یه کم هم کشک جوشوندم واسه تزئینش. 

بعدش فالوده آوردم با مانی خوردم و مهدی هم از راه رسید.   

همون شب قبلش که مانی مشکوک به آبله مرغون بود، گفتم من نمیرم این مهمونی دوستانه شنبه عصر رو.  

دیگه از صبح شنبه تو گروه برای بچه ها نوشتم که مانی مریضه و من نمیام فقط غذاها رو می فرستم. 

بعد اونا هم فحش میدادن که بیا، ما از خدامونه بچه هامون بگیرند. الان تابستونه، فصل مدرسه نیست و الان اینا هم بچه اند. اصلا تو نیای ما میاییم بچه ها رو می ذاریم کنار مانی تا بگیرند! دیگه گفتم بذارید ببینم شب چی میشه. عصر مهدی اومد و گفت نرفتی؟ گفتم نه هنوز. همون هشت یه سر میرم و میام 

دیگه یه دوش گرفتم و غذاها رو تو دو تا ظرف کشیدم و تزئین کردم و رفتم. گفتم نهایت تا نه و نیم میام. 

واااااااااای چقدر خوب بود. یکی دیگه از دوستامون رو هم بعد از بیست سال دیدم. واقعا عالی بود. حیف من زودتر مجبور شدم بیام. چون تازه ساعت نه و نیم شام آماده شد. دیگه زندگیدم به مهدی و گفتم دیرتر میام. 

ساعت ده سفره جمع نشده دیگه خداحافظی کردم اومدم. الان فهمیدم بچه ها تا دوازده اونجا بوده اند.  

دیگه برگشتم خونه و زود تمیز کردم آشپزخونه رو و بعدش راه افتادیم به طرف شهران. مامانم همون صبح که بهش گفتم مانی آبله مرغون گرفته گفت بیارش اینجا. بعد که شب بردیمش کلی خندید که این چه آبله مرغونیه که سه چهار تا دونه زده. مانی هم بلبل زبونی میکرد. یه رکابی سفید هم تنش کرده بود که چون لوسیون براش زده بودم، یه دستش رو از آستین درآورده بودم براش و رکابی رو زده بودم بالا. کلی قیافه اش خنده دار شده بود. با اون ابروهای آویزونش!

صبح دیروز تو گروه خانواده مهدی بحث مریضی مانی پیش اومد و همه شون خیییییییلی ابراز ناراحتی کردند و من داشتم اونا رو دلداری میدادم.  

بعدش مانی خواست با مادربزرگش حرف بزنه که گرفتم و دادم صحبت کرد. بعدش با مادر مهدی حرف زدم که کلی نگران شد و غصه خورد. من همه اش میگفتم بابا یه مریضی ساده است. دکتر گفته هرکی بگیره تو بچگی خیلی هم خوبه که ناراحت شدو گفت من یکی از بچه هام بچه بود گرفت و نذاشتم بقیه بهش نزدیک بشن. گفتم مامان دکتر گفت باید بذاریم همه بگیرند. چون وقتی بزرگ بشن، شرایطش خیلی سخته و شوهر یکی از دوستامون چند سال پیش بنده خدا فوت کرد!!!! حتی خود دکتر هم گفت که یه بار دختر سه ساله اش رو فرستاده خونه همسایه که از دختر همسایه آبله مرغون بگیره. 

 ولی قبول نمیکرد و میگفت برای من سخت بود چهارتا بچه (اون موقع هنوز چهارتا بوده اند) با هم بگیرند. 

بعد من هم براش تعریف کردم که ما وقتی که من نه سالم بود آبله مرغون گرفتم. زمانی که یه سال امتحانی رفته بودیم کرمانشاه. اوج بمب باران شهرها. من گرفتم، داداش پنج ساله ام هم گرفت و برادر شش ماهم هم همینطور. و برادر شش ماهه ام، متاسفانه یکی از دونه ها تو چشمش بود. بعد مامانم سر بمبی که خورد جلوی خونه مون تو کرمانشاه، لکنت گرفت و دستو پاش کج شد و اینقدر ترسید که ما چهارتا اومدیم تهران. بابام به خاطر مدارس چرتی که باز بودند نمیتونست همراهمون باشه. خاله کوچیکه تهران بود و ما اومدیم خونه خاله کوچیکه ولی چند روز بعدش تهران هم آژیر زدند و حال مامانم بد شد و ما رفتیم مشهد خونه فامیلهای مشهدی مون. و اونجا چققققققدر برای مامان داغون شده ام سخت بود که بچه جلوی شیرش و دوتای دیگه آبله مرغون گرفته بودیم و خونه مردم هم مهمون بودیم. و از اون بدتر اینکه بچه میزبان، کلاس اول بود و هفته قبلش سرخک داشت و ده روزی نرفته بود مدرسه. از ماهم آبله مرغون گرفت و یه هفته دیگه نرفت مدرسه. یه ماه بعدش بنده مخملک گرفتم و بچه، اونم گرفت و من هرگز یادم نمیره که تو مطب دکتر، مامانم های های گریه میکرد و با لکنت زیاد به دکتر می گفت آقای دکتر من آواره این شهرم! خونه ندارم که. الان با این بچه چه کار کنم. 

و البته به خاطر شرایط سخت جنگ و وضعیت نابسامان زایشگاه های کرمانشاه، برادر کوچیکه ام از وقتی به دنیا اومد، مشکل روده داشت و سرما خورد تو بیمارستان و همین الان هم مشکل داره روده اش. دیگه شرایط مامانمو درک کنین تو اون سالها.  

من خودم یادمه آبله هام به شدت درد میکرد و بی صدا اشک میریختم. من اصلا یادم نمیاد بابت آبله رفته باشم دکتر. از بس که تو فرار فرار بودیم. به خصوص که یکی از آبله ها هم نزدیک مجاری ادارم بود و هر وقت میرفتم دستشویی از درد و سوزش همه موهامو می کندم. بچه نه ساله!!!!!! و یه بار اینقدر گریه  کردم به مامانم گفتم منو ببر امام رضا شاید خوب بشم. بعد که رفتیم حرم، منو راه ندادند گفتند چادر نداره! بعد بابام ـ که اون موقع بهمون تو مشهد ملحق شده بود ـ توپید به آقاهه که مرد حسابی ما آواره ایم از زیر بمب و موشک اومده ایم. زار و زندگی مون هم ول کرده ایم. الان چادرمون کجا بوده بکنیم سر بچه نه ساله؟  

دیگه خلاصه راهمون دادند و یادمه وقتی وارد حرم شدم با خودم فکر کردم نکنه من به امام رضا بگم منو خوب کن، خدا ناراحت بشه!!!!!!!! همچین بچه ای بودم من!  

خلاصه اینا رو خلاصه وار واسه مادر مهدی گفتم ولی خب اون همیشه ـ مثل اکثر ادمها ـ فکر می کنه که بهترین مادر خودش بوده و البته دیروز هم نگران بود نکنه بچه های دیگه اش که نگرفته اند، الان بگیرند. منم گفتم مطمئن باشین من تا گواهی سلامت مانی رو نگیرم، نمیارمش خونه تون. به خصوص به خاطر عمه بزرگه مانی که بارداره. 

بعد که قطع کردم با خودم فکر کردم چرا همه چی برای من راحته و تو هر چیزی دنبال نکات مثبتش میگردم؟ چرا من همیشه باید همه رو دلداری بدم؟ البته نه که گله داشته باشم. ولی برام جالبه. الان اونا باید منو دلداری بدن. مهدی میگه اونا اندازه تو قوی نیستند. و البته در یک کلام، چرا من اینقدر خرم؟

خلاصه دیشب مامانم کلی به آبله های مانی خندید و بهش گفت پاشو بابا، خودتو مسخره کردی. این که آبله مرغون نیست که، کلا چهار تا دونه زدی!!!!!!!  

دیگه اینجوریا. 

خب من برم ناهار بخورم بعدش بیام در مورد یه موضوع مهمی با هم گپ و گفت کنیم. 

اولش تبریک میگم به شمیم عزیز که خدا یک یا چند تا نی نی نازنین گذاشته تو شکمش! خدا میدونه چقدر خوشحالم. دستهای مهربون خدا رو می بوسم و ازش میخوام. کمکش کنه به سلامتی بارش رو زمین بذاره. 

خب، بریم سر مساله ای که قراره باهاتون حرف بزنم. 

من چند وقت پیش اومدم اینجا گفتم نمیخوام تا یه مدت ازمهدی بنویسم. نه خوبی هاش نه بدی هاش. خب حتما یه دلیلی داشت دیگه. 

من آدمی ام که خیلی جزئیات رو میگم. جزئیات همه چی رو. خب وقتی میام میگم فلان کار رو کردم مهدی غر زد، بهمان کار رو کردم، مهدی ایراد گرفت. یه سر اعصابمو خرد کرد. هی گفت ناراحتی بیا برو از این زندگی بیرون، از جاش تکون نخورد خودم ماشین رو بردم کارواش، خودم رفتم خرید، اینو گرفت اشکم دراومد، اونو گفت داغونم کرد و ........... 

خب گفتن اینا چه فایده ای داره؟ دیدم خیلی دارم عذاب میکشم. من میام می نویسم، شماها هم رو مهربونی نظر میدین و حرف می زنیم. بازار این دلخوری داغ می مونه. منم اعصابم خرد میشه. فکر کردم یه مدت از هیچیش ننویسم. که هی اخم و تخمش برام مهم نباشه. هی فکر نکنم حال خوب و بدم بسته به اخلاق مهدیه.  

در هر حال این تصمیم رو گرفتم. این اصلا خودسانسوری نیست. مثلا اگه یه روزی بیام بگم من دیگه در مورد شیرین زبونیای مانی چیزی نمی نویسم، باید فکر کنیم من دارم خودسانسوری میکنم؟ 

بابا به پیر به پیغمبر، من دلم خونه. من اعصابم خرابه. من این مدت از دست مهدی صد بار خواسته ام بذارم و برم. ولی دلم نمیخواد حالا حالاها اینجا چیزی بنویسم. به هزار و یک دلیل که برای خودم موجهه. من حتی دو روز پیش تصمیم جدی گرفتم که برم پیش مشاور. خب همه اینا هست. همه این موارد آزاردهنده هست ولی دلم نمیخواد فعلا اینجا چیزی بنویسم.  

دیگه چرا فکر می کنین به شعور خواننده توهین میشه؟ من چه تعهدی دارم چیزهایی بنویسم که دوست ندارم. من نویسنده فرمایشی نیستم که. دلی می نویسم. الان فعلا دلم نمیخواد از ناراحتی هام بنویسم. حالا یه عده از شما فکر می کنین من ظاهر نویسم، مهم نیست.  

من همه تون رو دوست دارم. کسی از من نرنجه. ولی بهم حق بدین. چرا من باید طبق روالی که یه عده تعیین می کنند بنویسم.  

مشکلی هم ندارم که حل نشه. میرم مشاور و حل میشه. مثل همه این سالها. حلش میکنم. خدا هم کمکم میکنه. ولی حتما نوشتنش آزارم میده که نمی نویسم. حتما عذاب میکشم. حتما احساس حقارت میکنم از اینکه اییییییییینقدر دارم تو این زندگی سرویس میدم و انگشت اتهام به طرف منه. واسه همین دوست ندارم بنویسم.  

همین.



تاریخ : یکشنبه 20 تیر 1395 | 12:28 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (54) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر