X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااام صبح شنبه همگی بخیر و شادی. دلتون خوش باشه به حق علی. خوبین؟ 

یه گل بزنیم و و بریم سراغ تعریف کردنیها: 

 6037691595636044 بانک صادرات

 

 

چه بد که یه هفته ننوشته ام. خودم هم نمیدونم چرا اینجوری میشه. خب راستش این هفته خیلی اتفاقات افتاد. البته اهمش تو همین دو سه روز اخیر بود. 

حالا این بار میخوام از ته برم به سر. 

چهارشنبه عصر من و مهدی رفتیم خونه مامانم اینا دنبال مانی. یه کم نشستیم و مانی رو راضی کردیم که بریم خونه خودمون. خب خوشبختانه هم آبله مرغون خفیفی گرفته بود و ما هم خوشحال بودیم. دیگه هم داشتیم میرفتیم خونه خودمون. رفتیم و مهدی رفت خوابید و مانی هم مشغول بازی با خودش شد. منم نیم ساعتی دراز کشیدم و بعدش پاشدم رفتم تو آشپزخونه و اول یه گردگیری کردم که خاک این چند روزه رو از رو کابینتها بگیرم بلکه رغبتم کنم غذایی درست کنم.  

مشغول کار شدم و خورش آلو با مرغ درست کردم و همینطوری هم دستم به ماشین ظرفشویی بود که خالیش میکردم و دوباره توش می چیدم. خاله زنگید که آشتی پسرخاله ات، کت و شلوار آورده و منم گفتم اتفاقا مهدی میخواست بخره. حالا اگه خواست یه سر میاییم. زنداییم هم باهاش اومده بود انبار. گفتم بهش سلام برسونه.  

خب قبلا گفته بودم که پسردایی کوچیکه، عاشق دوست دخترخاله شده. بابت همینه که ماهی یه بار میان تهران که دختره رو ببینه. این کارها واسه پسر خودشون ایراد نداره، واسه داداش ما زشته!!!!!  

در هر حال، گفتم اگه بتونم یه سر میام. ولی دیگه مشغول کار شدم و با خودم گفتم برم چه کار کنم. حالا یه وقت دیگه. دیگه ساعت نه شد و مهدی همچنان خواب بود. واسه خودم سالاد درست کردم و خوردم و با حیله به مانی هم غذا دادم. طرفهای ساعت یازده دیگه خوابیدم و مهدی هم فکر کنم بیدار شد. چون متوجه نشدم. 

پنجشنبه صبح بیدار شدم چای درست کردم و نون از فریزر بیرون گذاشتم و اومدم اداره. تا ظهر بودم و بعدش برگشتم خونه. قرار بود مهدی، مانی رو ببره دکتر و گواهی سلامت بگیره که مانی رو خدا بخواد شنبه ـ یعنی امروز ـ بفرستیم مهد. که مهدی یکربع به دوازده بهم زنگید که آشتی، ما از خونه بیرون اومده ایم ولی کلید رو من جا گذاشته ام. میتونی زود بیایی؟ گفتم باشه من راه می افتم. دیگه جمع و جور کردم و راه افتادم. وقتی رسیدم، اینا از دکتر برگشته بودند و وارد ساختمان شده بودند و پشت در واحد نشسته بودند. دیگه وارد خونه شدیم و غذا رو گرم کردم و خوردیم. بعدش خوابیدیم.  

منو که می شناسین. با خواب ظهر، از مادر زاده میشم. به خصوص پنجشنبه ها که خواب ظهرش، خییییییلی می چسبه. هم خستگی یک هفته از تن میره بیرون، هم ادم دل نگران نیست که شب خوابش نمی بره. خب نمی بره که نبره. به درک! فرداش تعطیله! 

دیگه عصر پاشدیم و قرار بود بریم کت و شلوارها رو ببینیم که خاله گفت پسرخاله کت و شلوارها رو پس داده. منم به مهدی گفتم یه سر بریم جمهوری و از اونجا کت و شلوار بگیریم. خودم هم یه جفت کفش طبی بگیرم که گفت اووووووه کی میره تا جمهوری تو ترافیک شب جمعه. ولش کن نمیخرم. گفتم باشه. 

دیگه عصر شد و قرار بود من با دوستم و دخترش بریم تهرانسر من پرده برای آشپزخونه بگیرم. 

که رفتم دنبال دوستم که دخترش گفت نه، ما میخوایم بریم پارک. دیگه اونا رو دم پارک پیاده کردم و خودم رفتم تهرانسر و چققققدر شلوغ بود. اون مدلی که میخواستم نبود و تو نظرم از این بامبوها بود. که البته همه میگن نگیر از اونا. دیگه برگشتم و سر راه هم رفتم پیش خاله تو انبار ببینم از زندایی چه خبر. که گفت زندایی خونه است و خیلی هم ناراحت بود از دست خودش و پسرش. گفت که دختردایی بزرگه از خوابگاه زنگیده و تلفنی به مادرش توپیده که چرا نمیری خونه عمه (منظورش مامان من بوده). اینم هی گفته نه و صدات نمیاد و باشه و از این حرفا!!!!!! 

بعد خاله از دست پسردایی کوچیکه خیلی ناراحت بود. میگفت داشته ام با تلفن با مادرت حرف میزدم، گفته ام  اینم سلام میرسونه. (یعنی پسردایی) ولی پسردایی روشو کرده اونور!!!!!! کلا اینا خیلی بی تربیت هستند! حتی عروس و پسر خاله هم گفته اند تا اینا تهران هستند، نمیان خونه خاله چون دفعه قبل هم به داداش بزرگه م بی احترامی کرده!!!!!!! 

فعلا جو خیلی بر علیه ایناست. منم گفتم بابا شماها خودتون رو قاطی نکنین. بذارید ببینیم چی میشه. 

بعد خاله همه اش سرش تو تلگرام بود و منم یه سری جنس که آورده بود و آوردم خونه که به مهدی نشون بدم بینم کدومش قشنگه. چون خیلی ارزون بود. 

بعد از در انبار بیرون می اومدم که زن پسرخاله انباری رو دیدم. شنیده بودم هفته پیش که کمردرد بدی داشته. البته من همون موقع هم که شنیدم، گفتم احتمالا زخم بستر گرفته! از بس که از جاش بلند نمیشه. بعد شنیدم که دکتر ام آر آی گرفته و بهش گفته: خانم! شما از بی تحرکی اینجوری شده اید! باید حتما ورزش کنید!  

خییییییییلی خنده دار بود. که البته بعدا شنیدم که تازگی با جایی قرارداد بسته و دستبند چرم درست میکنه و صدای شوهر و بچه هاش دراومده که خونه از کثیفی داره می ترکه و مردیم از گشنگی. ولی خب نظرش اینه که باید این کار رو انجام بده و به استقلال مالی برسه. من اصلا نمیخوام این مساله رو ارزیابی کنم چون به من ربطی نداره. دیگه اون مرد داره با این زن اینجوری زندگی میکنه. مجبوره به خاطر بچه هاش تحملش کنه. خلاصه که دکتر بهش گفته اینقدر هم یه جا نشین و یه حرکتی بکن!  

دیگه دیدمش و حالش رو پرسیدم که گفت بهتره. منم اومدم نون گرد و خیارشور و قارچ خریدم و برگشتم خونه. مهدی، مانی رو برده بود حموم و منم دست به کار شدم و واسه خودم سالادو واسه پدر و پسر چیزبرگر خونگی درست کردم. از همه چی هم آسونتره! تازه گوشتش رو هم خودم آماده میکنم پس خیالم راحته.  

دیگه فوری دست به کار شدم و سالاد واسه خودم و چیزبرگر واسه مهدی و مانی درست کردم. داشتند باهم کارتون می دیدند. 

بعد از شام من و مهدی حس کردیم مانی بدنش گرمه. درجه تب گذاشتیم، دیدیم تب داره. البته صبح که مهدی برده بودش دکتر، دکتر معتقد بود که یکی از دونه ها که روی دستش بود، کمی آبداره. پس احتیاط واجبه که مانی شنبه رو هم نره مهد. ولی نگو تراژدی تازه شروع شده. 

خلاصه مانی تب کرد و مهدی آورد بهش دوا داد. تبش سی و هشت درجه بود. شب خوابیدیم و جمعه صبح که بیدار شدیم، دیدیم بله، دونه ها تاااااااازه داره میریزه بیرون. فهمیدیم هفته پیش، تازه مقدمه و بازی بازی بوده. و آقا مانی تازه آبله مرغون گرفته.  

منم یه سرمای مسخره ای خورده بودم که خدا میدونه. نمی تونستم از جام پاشم از بدن درد!!!!! خدایا این دیگه از کجا اومد. حالا این در حالیه که خاله بزرگه ام و دخترهاش این هفته سه شنبه میخوان از کرمانشاه بیان چون عقد نوه خاله مه که تهرانه. منتها چون دخترخاله بزرگه ام ـ که مادر داماده ـ از شوهرش جدا شده، ماها نمیریم. البته دعوتمون کردند ولی من که نمیرم. سه تا دخترخاله ام هم میان از شهرستان که دوتاشون بچه های ناز همسن مانی دارند. چقدر برنامه ریزی کردم که یه روز بچه ها رو ببریم باغ وحش و یه شب هم بریم پارک ارم که حسابی خوش بگذره بهمون. که آقا مانی اینجوری شد. حالا تا خدا چی بخواد. 

دیگه کم کم پاشدم جمعه صبح به مانی صبحانه دادم و مهدی هم دواهای مانی رو سر وقت بهش میداد چون همچنان تب داشت. بعدش خواستم واسه ناهار غذا درست کنم که مهدی گفت استراحت کن و من از بیرون غذا میگیرم! منم به همون جمع و جور معمولی پرداختم و فکر کردم غذا رو اینا از بیرون کباب بگیرند بخورند. خودم هم یه سوپ درست کنم بخورم.  

اینه که واسه خودم سوپ فلفل قرمز درست کردم که حسابی عرق کنم بلکه بهتر بشه. دیگه ظهر مهدی کباب ها رو سفارش داد و خدا میدونه من اصلا اشتها نداشتم. البته رو غذاهایی که از بیرون گرفتیم هم دو تا سوپ کوچیک بود که بیشتر ترش بود. که اونا رو قاطی سوپ فلفل کردم و خوردم و هی می سوختم و هی عرق میریختم. بعد از ناهار هم ملافه انداختم رو کاناپه و دراز کشیدم و رفتم زیر یه ملافه دیگه. از شدت عرق از خواب بلند شدم. لباسم کاملا خیس بود. دویدم حموم و حسابی دوش گرفتم و بیرون اومدم. پدر و پسر بیدار شدند و نشستیم برای بار هزارم، پاندای کونفو کار آخرین ورژنش رو دیدیم. چقدر اینا مفاهیم قشنگی دارند. آدم فکر میکنه فقط کارتونیه که ساخته میشه. ولی قشنگ شخصیت سازی می کنند و همه هم مثبت. من که خیلی خوشم اومد. 

دیگه کم کم به شام نزدیک می شدیم و مهدی که میوه خورده بود، منم کم کم وسایل رو جمع کردم. یه کم مرغ واسه امشب پختم آبش رو هم ریختم تو سوپ فلفل. یه کم سوپ گرم کردم خوردم. بدن دردم داغون بود ها. البته الان هم داغونم ولی هنوز به الان نرسیده ام!  

بعد با مامانم حرف زدیم و گفتیم مانی انیجوری شده که گفت بیارینش اینجا. دیگه وسایل رو جمع کردیم و رفتیم اونجا. اونجا که رسیدیم، آقا مانی نطقش باز شد و گفت: من میام اینجا حالم بهتر میشه!  

دونه ها می خارید و هی روش لوسیون میزدم. آقا لخت شده بود و بدنش رو هی از این می مالیدم. خدا کنه کمتر اذیت بشه. خودم هم که حال سگ داشتم از بدن درد. دیگه حوالی ساعت دوازده خوابیدیم. 

ساعت یک از خواب پریدم که برم مانی رو چک کنم. بابا طبق معمول هر شب بیدار بود و با هت ست داشت فیلم میدید. مانی و مامانم هم تو پذیرایی خوابیده بودند. بابام گفت: آشتی، ترکیه کودتا شده!!!!!!!! 

فوری رفتم سراغ تلگرام و تو گروه اصلاحات نیوز پیگیری کردم و دیدم بلللللله چه خبره! دیگه برگشتم تو هال دیدم مامانم هم بیدار شده و بنده خدا چقدر هم ترسیده بود. آخه داداش کوچیکه ام با خانواده همسرش همه استانبول هستند. از هفته پیش رفته اند. هی مامان رو دلداری دادیم که بابا اونا تو هتل هستند و طوریشون نمیشه! البته نظر ما این بود که این مسافرت رو تو این شیر تو شیری نرن. ولی دیگه همه با هم برنامه ریخته بودند و ما کاره ای نبودیم بخوایم نظر بدیم. 

همینطوری اخبار رو از طریق ماهواره و شبکه شش و تلگرام پیگیری می کردیم تا جایی که ساعت سه شد و من هم لرز کرده بودم هم از بدن درد رو به مرگ بودم. بابام گفت بریم بخوابیم. خبری نیست فعلا.  

بابام عادتشه که همممممیشه همه اخبار رو خیلی با آب و تاب و حتی گاهی اگزجره واسه مامانم تعریف میکنه و این عادت یه عمر این دو نفره. مامانم هم با دقت گوش میده و حتی گاهی بابام از بزرگ نمایی ها و ترسیدن مامانم حال می کنه و پیازداغش رو زیاد میکنه. میگم بابا جان، میذاشتی صبح بهش میگفتی. واجب بود الان نصفه شبی بگی؟ معلوم بود نمی تونسته جلوی خودش رو نگه داره!!!!!!!! 

خلاصه دیگه سه خوابیدم و شش و نیم بیدار شدم و بدن دردم صد برابر شده بود. تو در و دیوار میخوردم. با مهدی حاضر شدیم و اومدیم اداره. بازم اخبار رو پیگیری میکردم. شکر خدا دولت کودتا دووم نیاورده. به نظرم فقط به خاطر مردم بوده. مردم پشت اردوغان بودند و به فرمانش ریختند تو خیابون. حتی شنیدم صبح نماز صبح رو هم تو خیابون خونده اند. من اگرم اردوغان رو قبول نداشته باشم، ولی با دولت کودتا مخالفم. کودتا شکل زشت یه حکومته که با زور به مردم تحمیل میشه و اصلا خوشایند نیست.  

توکل به خدا. ان شاءالله که خیر باشه. 

حالا از طریق تلگرام با برادرم در تماسم. شکر خدا خوبند و از هتل بیرون نمیان یحتمل. تا خدا چی بخواد.  

عاقو من خیلی بدن درد دارم. از بی خوابی هم داغونم اجازه بدین من برم. ببینم میشه فردا رو نیام اداره. که مانی رو ببرم خونه خودمون. اگه مهدی هم بتونه دوشنبه رو مرخصی بگیره، لااقل دو روزش رو تو خونه باشیم. تا خدا چی بخواد. 

خب دیگه من برم. ببخشید منو. حالم بهتر بشه میام می نویسم.  

فدای همگی.



تاریخ : شنبه 26 تیر 1395 | 10:37 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (28) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر