X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام به همگی. صبح سه شنبه تون بخیر. ساعت چند دقیقه به ده صبحه. بعد از دو روز مرخصی اومده ام اداره. کارها رو تا یه جاهایی اوکی کردم و الان منتظرم دو سه تا از مدیرها بیان تا بقیه کارها رو هم ازشون پیگیری کنم. تو این فرصت گفتم دو کلوم با هم بحرفیم. 

 

عاقو شنبه روز سختی بود. خودم که شب قبلش نخوابیده بودم. سه و خرده ای خوابیدم تا شش و نیم. از بیخوابی میرفتم تو در و دیوار. اداره هم شلوغ بود. یه ساعت آخر باید یه گزارش میدادم به مدیرعامل. که نشستم به جمع و جور کردنش. حوالی ساعت شش دیگه رفتم دنبال مهدی و رفتیم شهران.  

مانی چند بار زنگ زده بود که کی میایین. این حرکتش بی سابقه بود. همیشه خونه مامان من و مامان مهدی رو ترجیح میداد به همه جا. رسیدیم دیدیم بدنش داااااغونه. از صبح که دیده بودیمش، دونه ها خییییییییییلی بیشتر شده بود. شمردم فقط از گردن به بالا بیشتر از چهل تا زده بود! از درد هم کباب بود. بی حال افتاده بود. دلم میخواست زودتر برم خونه خودم.  

دم غروب مانی رو در حالیکه فقط شورت پاش بود بردیم دکتر دوباره. به بدنش هم از این لوسیونها زده بودیم، همه تو خیابون نگامون می کردند. یه پل هوایی در داروخونه شهران زده اند تازگی. مهدی ماشین رو اینور نگه داشت. با مانی از خیابون رد شدیم. بچه شرمش میشد لخت تو خیابون باشه. شالم رو دورش انداختم و رفتیم دکتر. یه دکتر باحالی بود که نگو. به دکتر گفتم پسرم خیلی شجاعه و داره با مریضی می جنگه. اونم گفت: پسر شما ببره! بعد بالای نسخه هم نوشت: ببر! مانی کلی انرژی گرفت. بعد گفت اصلا بهش گرمی ندید!  گفتم دکتر قبلی گفت روزی یه قاشق عسل و دو تا خرما بدیم بهش!  

هرکی یه چیزی میگه! 

بعد دیگه رفتم داروخونه و انگار امشی زده باشی تو داروخونه. همه بچه به بغلها با دیدن مانی، از داروخونه فرار کردند. دیگه واسش یه شامپو بچه خریدم و به مهدی گفتم گناه دارند  بقیه. ما میریم تو ماشین. با مانی بیرون اومدیم و دم غروب بود. گفتم مانی، میای از رو پل هوایی بریم؟ گفت: باشه! 

با هم رفتیم بالا و چه منظره توپی بود. میخواستم یه تغییری تو حال و هوای مانی بدم. بعد از رو پل هوایی با هم عکس سلفی انداختیم. رفتیم اونور نشستیم تو ماشین. عکس رو گذاشتم تو گروه خانواده مهدی. عمه ها و مادر مهدی خودشون رو کشتند که چرا بچه مون اینجوری شده. منم براشون نوشتم که جگر خودم هم خونه. ولی دلمو میذارم پیش مادرهایی که در جنگ هستند و بچه هاشون مریضه. یا پیش نرگس م.ح.م.د.ی که معلوم نیست چرا باید از بچه هاش اینهمه وقت دور باشه و تازه نون و آب هم که نمیخوره. هی خودمو دلداری میدادم. چون البته این روزها کسی منو دلداری نداد. کسی آرومم نکرد و کسی نپرسید آشتی تو یه کیلو به مدت دو روز از غصه وزن کم کردی، چرا اینقدر غصه میخوری. 

خودم هی به خودم دلداری میدادم و البته تو گروه برای خانواده مهدی نوشتم. اونا هم نوشتند ان شاءالله که خوب میشه. خب من از اونا توقع ندارم منو آروم کنند. از خانواده خودم هم ندارم. چون به محض اینکه ناراحتی کردم، بابام توپید بهم که بیخود ناراحتی. غصه نداره که. مریضه. 

منم خفه شدم.  

برای همین چیزهاست که دلم میخوام به خونه خودم و خلوت خودم پناه ببرم. برم بتمرگم تو خونه خودم. خلوتم آرومم میکنه.  چون ا زهمسرت هم توقع ندارم. اون رو که خیلی وقته کاری ندارم باهاش.

بعدش مهدی پیام داد که برگردین دکتر، چون واسه مانی آمپول نوشته. دوباره با مانی از پل هوایی گذشتیم و کیف کردیم. رفتیم تو مطب و مانی گفت: فکر کنم میخوان برام آمپول بزنند. یه آقای تزریقاتی بود که مسن بود. به مانی گفت: میدونستی، من بلدم آمپول بدون سوزن بزنم؟ مانی گفت: نه. 

اونم گفت بیا نشونت بدم. بعد سرنگ بدون سوزن رو به مانی نشون داد و گفت ایناهاش.  

مانی دراز کشید و آقاهه تو یه ثانیه ـ فقط یه ثانیه ـ سوزن رو به سر سرنگ زد و آمپول رو زد و باز به سرعت باد، درش آورد. مانی گفت: نامرئی بود چون من سوزن رو حس کردم! 

کلی از آقاهه تشکر کردم. درسته مانی دردش اومد. ولی این یه بدعت قشنگه. یه نوآوریه. اینکه آدم تو کارش تنوع ایجاد کنه. من که خوشم اومد. 

آقای دکتر هم به مانی یه ورق برچسب ماشین داد که همون شب مانی دوتاش رو به موبایل من و چند تا رو به موبایل مهدی و بقیه رو هم به در یخچال مامانم چسبوند. نمیخواستم به یخچال مامان بچسبونه. مامانم گفت: آشتی ول کن بابا. در یخچاله چه ارزشی داره. بچه مریضه! 

مامان واسه شام ماکارونی درست کرده بود. دیگه شام رو خوردیم و بقیه اش رو هم مامان داد آوردیم خونه مون. 

قرار بود یکشنبه و دوشنبه رو بمونم پیش مانی. اینقدر با دیدن مانی حالم بد شده بود که واقعا حال خودمو نمی فهمیدم.  

یکشنبه صبح زود مهدی رفت اداره. یه کم بعدش مانی بیدارم کرد که بهم صبحانه بده. پاشدم چای درست کردم ولی دو لقمه بیشتر نخورد. سرفه هاش هم شروع شده بود. فکر کنم از تو گلوش هم زده بود. همون روز ساعت هشت و نیم زنگیدم به خانمه بیاد برای نظافت که گفت الان نمی تونه. منم گفتم فردا (دوشنبه) بیا.   

دیگه خودم پاشدم مانی رو بردم حموم. جگرم خون شد وقتی تنش رو شستم. البته فقط شامپوبچه ریختم رو سرش و گفتم موهاتو بشور. خودم هم یواش یه دست به تنش کشیدم. آبش کشیدم و آوردمش بیرون. 

خشکش کردم و لوسیون رو به تنش مالیدم. خیلی میسوخت. یه ملافه انداختم رو مبل و همونجا گذاشتمش. تا شب همه اش بادش میزدم. تب هم داشت که بهش تب بر دادم. هیدروکسی زین هم داده بود واسه خارشش. حتی عمیق هم نمی تونست بخوابه. منم هی میرفتم یه گوشه گریه میکردم. یادمه سه سال و نیمگی عملش کردم. اون موقع هم دلم خون شد ولی این به نظرم بدتره. عمل چند ساعت بود. ولی این چند روزه. پاهاش در مجموع ده تا هم نزده. ولی از کمر به بالا قیامتیه. تا عصر هم دو هزار بار از داره بهم زنگ زدند. پنج دقیقه چرتم برد که با زنگ موبایل بیدار شدم. اداره بود. دیگه نخوابیدم. 

یادم نیست برای شام چی خوردیم.  

عصر که مهدی اومد، رفتم یکشنبه بازار. میخواستم از خونه فرار کنم. یادم بود چند هفته پیش یه سرباز اسباب بازی دیده بودم یکشنبه بازار که رو زمین سینه خیزه و وقتی دگمه اش رو میزنی، رو زمین شروع میکنه به سینه خیز رفتن. صدای تفنگش هم میاد. گفتم برم اونو براش بخرم.  

خلاصه رفتم و سرباز رو پیدا کردم براش خریدم. یه کم خرت و پرت دیگه هم خریدم و برگشتم خونه. آلبالو شستم و فکر کنم یکی دو تا بیشتر نخورد. شاید هم هیچی نخورد. البته ناهار باز خوب خورد. شوید پلو درست کرده بودم که با ماست بهش دادم. دیگه شب خوابیدیم و قرار بود خانمه دوشنبه صبح بیاد برای نظافت. 

دوباره صبح پاشدم دیدم مانی تب داره! بهش شربتش رو دادم و صبحانه حاضر کردم که خانمه ساعت نه اومد. حالا هرکی یه اعتقادی داره. خانمه میگفت ما چشم بچه رو مهر می کنیم، دیگه چشماش نمیزنه. مانی یه دونه زیر چشمش زده. خلاصه دیگه خانمه اومد و مشغول شد و این بار خونه از دفعه قبل تمیزتر بود. ازش تشکر کردم بابت دفعه قبل. گفتم تا ده روز اصلا خاک ننشست رو سرامیکها. خندید و گفت: وقتی سرامیکها رو با شوینده تمیز می کنم، به این زودی کثیف نمیشه.  

یه مطلبی در مورد خودم میخوام بگم. یه اخلاق گندی دارم، فکر میکنم وقتی این خانمه داره کار میکنه، منم باید حتما یه کاری بکنم. از صبح هم اصلا میخواستم فویل گاز رو تمیز کنم. با خودم فکر کردم اصلا آشپزخونه رو خودم تمیز کنم! بعد گفتم خب آشتی احمق! این خانم برای همین اینجاست. چرا باید خودم هم این کارها رو بکنی. یه وقتی زمان تنگه، خودم هم باید پا به پا کار کنم. ولی امروز یه روزیه که تو خونه ام. عجله هم ندارم. این طفلی هم داره کار میکنه و بابت هر ساعت هم ده تومن میگیره. فوقش یه ساعت بیشتر وایمیسه. از خداش هم هست، تو هم با این دست و پلت کار نمیکنی.  

خلاصه بعد از کلنجارهای فراوان، خانمه مشغول تی و جارو بود که من مانی رو بردم حموم و بازم لوسیون کاری و بازم جیغ و داد. هی بادش زدم و برای بار هزارم با هم پاندای کنفوکار رو دیدیم. من خودم عااااااااشق این کارتون شده ام. واقعا اموزنده است.  

یعنی نشون میده که هرکی باید به شدت برای خواسته اش تلاش کنه اما نکته مهمش اینه که هرکی پیروز میشه که خودش باشه. یعنی نخواد از قالب خودش بیاد بیرون. و.اقعا این هنره که در قالب کارتون، اینو به بچه ها آموزش بدیم. بعد یه سری از کارتونهای زمان بچگی ما چی بود؟ ننه این مرده بود، بابای اون یکی مرده بود. یکی دنبال مادرش میگشت. یکی هرچی میگشت، پیدا نمیکرد. یکی هزار قسمت می گشت و آخرش میرفت سر قبر مادره! بابا مگه مرض دارین؟ بچه بدبخت مگه چقدر گنجایش غم داره؟ کلا کارتونهای ژاپنی زمان ما، پر بود از غم. البته اون کارتون بچه های مدرسه والت خیلی آموزنده بود. ولی یه سری دیگه فقط مرض و درد و بدبختی بود. نل بدبخت، با اون پدربزرگ بخت برگشته! همه کارتون استرس بود. سگ تو روحتون با این کارتون ساختنتون. دوباره تپش قلب گرفتم!!!!!!!! 

هیچی دیگه. کار خونه و سرویسها که تموم شد گفتم: یه دستی هم به آشپزخونه می کشین؟ گفت: آره. گفتم پس بی زحمت فویل گاز رو هم عوض کنین.  

دیگه افتاد به جون گاز و اول حسابی برقش انداخت. با خودم فکر کردم اگه الان خاله کوچیکه ام بود میگفت: گاز رو کرد طلا! بابام هم همیشه می خنده میگه: مگه کیمیاگره!!!!!! 

بعد فویل رو عوض کرد و بقیه آشپزخونه رو سابید. گفت: این بار سه رنگ شوینده دامستوس رو بگیر تا چربیهای رو در گاز و کتری رو هم از بین ببرم. گفمت من دیگه ناامید شده ام از اینا. گفت: تو بگیر، من برات درستش میکنم. 

چند تا تخم مرغ تو یخچال داشتم که تاریخش امروز تموم میشد. گفتم من این تخم مرغها رو بدم به شما، می برید برای خیریه؟  

روم نمیشه مستقیم بدم به خودش. دفعه قبل لباس دادم بهش گفتم بده به خیریه.  

گفت: باشه دستت درد نکنه. گفتم آخه تا فردا تموم میشه؟ گفت: یه خانواده هست که هفت سر عائله اند. همین امشب همه اش رو املت می کنند تموم میشه! 

بعد گفتم من که از صبح هیچ کاری نکردم. برم یه گوشه کمد رو تمیز کنم. چه خوب شد رفتم. دو کیسه بزرگ لباس پیدا کردم که گذاشته بودم دوستم ببره نصیرآباد. ولی نشده بود بره و لباسها هم تو کمد بود. دیگه یادم رفته بود. از خدا خواسته لباسها رو درآوردم و کیسه اش رو که پاره شده بود عوض کردم و به خانمه گفتم اینا رو هم می برید خیریه؟ گفت: باید آژانس بگیرم. گفتم باشه من میدم پول آژانس رو.  

دیگه بقیه لباسها رو گذاشتم تو چمدون کنار اتاق و اونو با یه چمدون دیگه جا دادم تو کمد. کلی جا باز شد. دو تا کمد هست که کارتونهای کتاب از زمان اسباب کشی اونجاست. باید یه کتابخونه دست دوم پیدا کنم و کتابها رو بکشم بیرون از کمد. میگم دست دوم چون خونه خودم نیست و نمیخوام هزینه کنم. وگرنه اگه خونه خودم بود که یه کتابخونه دیواری تووووپ میدادم برام بسازند. خلاصه دیگه واسه مانی یه کم عدس پلو درست کردم چون گفت میخوام عدس پلو بخورم. دکتر هم گفت بهش عدسی بدین براش خوبه. دیگه به زور بهش غذا دادم و ساعت یک کار خانمه تموم شد. اژانس گرفتم و خانمه رفت.  

بعدش خودم هم یه کم از سوپ فلفل که از چند روز پیش مونده بود خوردم.  

جمع کردم و ماشین ظرفشویی رو زدم و با خودم فکر کردم چه خوبه آدم نره سر کار و یکی هم بیاد خونه رو تمیز کنه. آدم فقط با بچه اش خوش بگذرونه.  

خب واقعیتش همینه. زن باید تو خونه باشه و مدیریت کنه. منتها بگذریم از زنهایی که پا به پای مردها میرن سر کار و اینقدر مردونه کار می کنند که به جای به دنیا آوردن بچه دوم، وایمیسن کمک خرج خونه میشن. این میشه که جای زن و مرد عوض میشه.  

خلاصه خونه عین دسته گل بود و همه جا برق میزد. البته یه روزم باید آقا مانی خونه نباشه و اسباب بازیهای اضافه اش رو بدم خیریه. یه سری اش اصلا اضافه است. منتها باید مانی خونه نباشه.  

خلاصه که اینطوری. دیدم همه این سالها هی رفتم سر کار و برگشتم و خسته و خسته و خسته، کسانی که تو خونه هستند، قطعا خیلی مسوولیت دارند. حالا من دو روز خونه بودم ام و یکی هم خونه رو اومده تمیز کرده، نمیخوام بگم همه همیشه راحتند. ولی خدایی کارمندی و از صبح زود بلند شدن و همه کاره رو تند تند کردن سخته. 

مثل دیروز صبح که حس میکردم منم باید پا به پای خانمه کار کنم، الان هم یه حسی دارم ـ و حتما شریک زندگیم هم داره ـ که منم باید پا به پا کار کنم. درسته خیلی وقتها میگه بیا بیرون از این کار. ولی در عمل حقوقم تو زندگی نقش داره. و شاید همین خط کشی نکردن ها و یلخی خودم رو وسط انداختن ها از اول زندگی باعث شده که الان همسرم وقتی یه کیلو بار دستش میگیره، ناخودآگاه به دستهای من نگاه میکنه که خالی نباشه!!!!!!!! در حالی که جایگاه زن، اینه که بار رو مرده برداره. اون کارهای دیگه انجام بده. 

ولی خب مقصر من بودم. و شاید هم همسرم سواستفاده گر بوده. و از الاغ بازیهای من نهایت استفاده رو برده. من نمیگم شوهرم هیچ کاری نمیکنه. تا همین دو باری که خانمه بیاد برای تمیز کاری، مهدی همیشه تی و جارو کشیده. تا تولد مانی من اصلا بلد نبودم ماشین لباسشویی رو روشن کنم. ولی قطعا یه جای کار ایراد داشته که الان اییییییینقدر از نظر ذهنی و بدنی خسته ام. 

حالا........ 

خلاصه دیگه عصر شد و مهدی برگشت از سر کار و وقتی مانی ظهر خواب بود، سعی کردم پشتش دوباره لوسیون بزنم که تو خواب غر زد و اذیت شد ولی تند تند بادش زدم که کمتر اذیت بشه.  

دیگه عصر مهدی اومد و زنگیدم به مامانم که یواش گفت: زنداییت اومده داره تو اتاق با داداشت می حرفه. گفتم باشه. ما آخر شب میاییم خونه شما چون سه شنبه و چهارشنبه من دیگه نمیتونم مرخصی بگیرم. البته مهدی چهارشنبه رو مرخصی گرفته.  

حالا از اونور هم یادتونه که خاله ام اینا قرار بود از کرمانشاه واسه عقد نوه اش بیان. چقدر هم من برنامه چیده بودم. به مامانم گفت پس خاله اینا رو از همون چهارشنبه بعد ازمراسم بیار پیش خودت تا جمعه عصر. منتها یه کاری کن شنبه مانی رو دوباره بیارم پیش خودت. چون دیگه شنبه نمیتونیم مرخصی بگیریم. مامانم هم گفت مشکلی نداره. من با خواهرم از این حرفها ندارم. نهایت غداها رو می برم خونه خاله کوچیکه همه اونجا جمع بشیم و شنبه بابت مانی برمیگردم خونه خودم. تو غصه این چیزها رو نخور. 

بعد زنگیدم به خاله تو انبار که گفت: زنداییت خونه من بوده و بحث افتاده و بهش گفته ام چرا نمیری خونه مامان آشتی، پسرش گفته: می ترسم بریم، دوباره از خواهرم خواستگاری کنند! منم توپیدم بهشون که اینا یه بار خواستگاری کردند و تموم شد. اونا ول کرده اند، والا شماها ول نمی کنید! بعد با زندایی بحثش شده و زندایی خودش پاشده اومده خونه مامانم اینا با داداشم رفته تو اتاق حرف زده. 

به خاله گفتم بذار من الان میام پیشت. 

یه سر رفتم پیشش تو انبار منتها یه مادر و دختر اونجا بودند و بیخودی هی با ما حرف می زدند و نشد من با خاله بحرفم.  از یه سری حرفها بدم میاد. با آدمهای ندیده و نشناخته، آدم چه حرفی داره بزنه. هی بگه: چند تا بچه داری، چرا دومی رو نمیاری؟ کار میکنی؟ چه جنس های ارزونی، چرا تو گرون میدی، چرا پسرخاله ارزون میده. اووووووووه. شایدم حوصله من ته کشیده! 

هی دست دست کردم برن که پسرخاله اومد و بحث نصفه موند. چون نمی خواستیم با پسرخاله در این مورد بحرفیم. کلا من در این مورد دلم نمیخواد کسی وارد بحث بشه. حالا خاله کوچیکه چون میزبان زنداییه، کم و بیش در جریانه. یه کم نشستم و برگشتم خونه. آها ، پسرخاله گفت که مراسم عقد به هم خورده چون یکی از فامیلهای عروس خانم فوت کرده و البته بابای داماد گفته ما تالار گرفتیم و کلی هم خرج کرده ایم ولی دیگه کنسل شده. 

دخترخاله ها میگفتند آشتی الان خوشحاله چون خدا بخواد این بار که بیاییم تهران، دیگه آبله مرغان مانی خوب شده. 

آدم چه میدونه چی میشه! هرچی که خیره پیش بیاد. 

برگشتم خونه و ماکارونی رو واسه مهدی گرم کردم و مانی گفت من شامم رو خونه مادربزرگ میخورم! دیگه جمع کردم و بعد از شام رفتیم خونه مامانم اینا. از داداشم پرسیدم که زندایی چی گفت؟ گفت: قسمم داده فعلا به کسی چیزی نگم تا دو سه روز دیگه. بذار این دو سه روز بگذره، ببینیم چی میشه. 

راستش من کاری به زندگی داداشم ندارم. ولی خب، یکی مثل داداشم که میخواد همه چی ایده آل باشه و اگه هرکسی همچین شرایطی رو میخواست قبول کنه، کلی نصیحتش میکرد که همه جوانب رو بسنج، نمیدونم تکلیف میخواد چی بشه.  

من تا چند سال پیش میگفتم: ای آقا، خانواده مهم نیست، تو میخوای با خود یارو زندگی کنی. ولی الان میدونم اینجوری نیست. همون مادر طرف، میشه مادربزرگ بچه ات. اتفاقا خانواده خیلی هم مهمه.  

زمانی گذشت تا منم از کلیشه، به واقعیت رسیدم. در مورد همه چی. کار، ازدواج، ارتباطات. 

اصلا همین ضمانت. راستی بهتون نگفتم که شنبه چی شد. این پسره که ضمانتش رو کرده ام، هر روز میزنگه و داد و بیداد میکنه!!!!! اون روز سر جریان مانی کلی اعصابم تو اداره خرد بود. زنگ زد گفت: مثل اینکه حالیتون نیست من چی میگم. چرا به زنم زنگ زده این؟ گفتم: تو چرا اینقده بی تربیتی؟ من کجا به زن تو زنگ زده ام؟ گفت: شماها منو بی تربیت کردین!!!!!! 

قطع کردم. نیم ساعت بعدش به همکارم زنگید. همون پرت و پلاهای همیشگی. ظاهرا اون شرکته به هر شماره ای که ازش داره زنگ میزنه، اینم شاکی شده. به درررررررررررک. به همکارم گفته: این جریان واسه من حیثیتیه. چرا به زنم زنگ میزنین؟ اینم گفته: خب واسه آشتی هم حیثیتیه. اینم هر روز با شوهرش دعوا داره. شوهرش میگه چرا ضامن این آدم بی تعهد شدی. 

گفتم بابا جواب این الاغ رو ندین. ولش کنین. 

ظاهرا دیروز و پریروز هم که من نبودم، اومده اداره. گفته بهم نامه بدین واسه بیمه بیکاری! شرکت هم گفته: بیه! همون ماه اول (شهریور و مهر) باید نامه می گرفتی. این همه ماه نشسته خورده و خوابیده، الان که من به صرافت افتاده ام از حقوقم کسر نشه، یادش افتاده که یه تکونی بخوره. زخم بستر نگیری داداش! 

خلاصه این از این. 

*********************************** 

دوستان عزیز، همراهان گرامی! 

اینجا وبلاگه. جاییه که من با خیال راحت، رشته ها رو از ذهنم درمیارم و می بافم. شما هم تشریف میارین و این بافته ها رو می خونین. والا به پیر به پیغمبر من وقتی در مورد هرچی حرف میزنم و اینجا می نویسم، تو ذهنمه. من هزززززززززار تا حرف نگفته به شوهرم دارم. یه عالمه حرف هم دارم که اینجا هم نمی نویسم.  

اگه در مورد زن پسرخاله میگم، هرگز دخالتی نکرده ام. منم قبول دارم که شوهرش نباید اسرار زندگی شون رو به ماها بگه. ما هم در جریان نبودیم تا دو سال پیش. خب اون موقع و تو اوج اختلافات خود خانمه گفته بود کاشکی با آشتی تلفنی حرف بزنم و منم باهاش چند بار حرف زدم. کارهایی انجام دادم و راه حلهایی دادم. مشاور معرفی کردم. تا جایی که از دستم برمی اومد. بعد اومدم اینجا همه رو نوشتم. الان هم دنباله اونهاست.  

منتها ظاهرا یه سری از دوستان بدشون اومده و فکر کرده اند من دارم دخالت میکنم. که البته ضمن احترام اصلا برام اهمیت نداره طرز فکر این دوستان. چون خودم میدونم در چه حد نسبت به زندگی بقیه اهمیت قائل باشم یا نه. ندای عزیز به نکته مهمی اشاره کرد که بابا، اینجا وبلاگه. فکرهای منه که ثبت میشه. 

اون خانمی که من گفتم داره تو خونه دستبند درست میکنه که به استقلال مالی برسه، خودش میدونه و شوهرش. ولی چیزی که باعث اختلافشون بود این بود که همه زندگی شوهرش دستش بود و حقوق اداره و درآمد انبار دستش بود ولی اوووووووونهمه بدهی به بار اومد و چکها برگشت خورد و نه جنسی تو انبار موند و نه پولی تو حساب. وقتی شوهرش داشت حساب و کتاب میکرد، دعوا شدو برادرهاش اون کتک رو به شوهرش زدند که چهل میلیون دیه بریدند براش.  

همه قضاوتها با خداست. من کسی نیستم بگم کی چه کاره است. اونچه که دیدم و شنیدم رو اینجا نوشتم. شما هم که اونا رو نمی شناسین. دیگه اینهمه ناراحتی بابت چیه، من نمیدونم. 

در هر حال مطمئن باشین، اینجا مجازیه. اینا تو فکر منه. اینا تو اینجا نوشته میشه. من اگه در مورد زنداییم حرف میزنم، باور کنین اینجاست. عمرا اگه باهاش روبرو بشم، اینا رو بگم.  

حالا باورتون شد؟

********************************** 

برادرم هم دیروز حوالی ساعت سه رسید تهران. خدا رو شکر که همه مسافرها به سلامت برگشتند. این اردوغان هم خودشو گیر آورده. به قول آبانه قشنگ نوشته بود که ژله، چهار ساعت زمان میخواد تا ببنده. بعد تو چه جوری کودتا رو یه ساعته مهار کردی؟ بعد چه جوری همون شب کودتا، با هواپیما داری پرواز میکنی، دو تا اف 16 کودتاچیا پشت سرش بودند. چطوری نزدنش؟ اگه واقعا کودتا چی بودند که پودرش می کردند؟  

بعد چه جوری فردای کودتا، یه دفعه لیست دو هزار قاضی دراومد بیرون که باید برکنار بشن؟ یه شب تا صبح این آقای اردوغان مهربون چه جوری به اینهمه بینش رسید؟ جل الخالق!  

مردم بیگناه ترکیه هم به خاطر ترس از کودتا و حکومت زور و ترس از بحرانها و جنگهای داخلی که اطرافشون می بینند، رفتند زیر علم اردوغان سینه زدند! اینم نامردی نکرد و حالا دیگه ول نمیکنه. به قول یه دانایی، چطوری هیچ مقام رده بالایی محاکمه نشد؟ این کودتا بود یا شورش در یه پادگان سر ناهار؟  

آدم یاد بعضی حادثه ها می افته که نگه بهتره. یا مثلا همین چند سال پیش، سر یه جریانی، یه چیزهایی دیدیم که به نظرمون اون حرکتها، نظامی تر بود تا این کودتای ترکیه. من که چیزی نمیگم. ولی شما تو دلتون بگین!  

در هر حال این خاصیت یه حکومت دیکتاتوریه. یکی مثل اردوغان که در ظاهر میخواد ژشت روشنفکری بگیره جلوی اروپا ولی پاش که بیفته، ذاتش رو نشون میده. اروپا هم گفته اسم اعدام رو بیاری، دیگه حق نداری اسم اتحادیه اروپا رو بیاری، گفته باشم! آقا فکر کرده با دو تا کلیپ و لباسهای رنگی می تونه بچپه تو اتحادیه اروپا. در حالی که داعیه اسلام رو داره و اصلا به نظرم این حرکتهاش، یه جور دیگه آبروی اسلام رو می بره. اینکه یه عده بگن، بیا، اینم یه حکومت اسلامی دیگه که میل به سرکوب مردم رو داره. عربستان و سوریه کم بود، حالا نوبت ترکیه ست!!!!!!!! والا......... 

اینه که یه سری میگن اصلا این لیست رو اردوغان آماده تو جیبش داشت منتها روش نمیشد بگم بگم کنه!!!!!!!! یه دفعه نشست قصه نوشت که چه جوری این لیست رو از سر راهش برداره؟ من میترسم واسه اردوغان دو سر باخت بشه و تبدیل بشه به جنگ داخلی. چون به هر حال در داخل هم یه سری هستند که باهاش مخالفت کنند سر این خربازیاش!

حالا تا خدا چی بخواد.  

خدا به مردمش رحم کنه. یه مطلبی هم به دستم رسیده بود که نمیدونم چقدرش درسته. که اژانس های هواپیمایی منع شده اند از سفر به ترکیه. منتها مردم دسته دسته دارند هجوم می برند چون قیمت اومده پایین!!!!!!!!! بیشتر به طنز شبیهه! خدا عالمه. 

خب دیگه من برم. چقدر نوشتم شوخی شو خی! البته جدی نوشتم. شوخیش کجا بود.



تاریخ : سه‌شنبه 29 تیر 1395 | 15:05 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (35) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر