X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلام. 

شنبه صبحه. تقریبا ساعت هشت و نیم. میخوام شروع کنم ببینم به کجا می رسم. البته وسطش باید برم و بیام. چون یه سری کارها دارم. منتها تا جایی که بشه، می نویسم. 

اول گل: 

 

 

خب، تا سه شنبه نوشته بودم. سه شنبه مجبور شدم بیشتر اداره بمونم. حتی رئیسمون هم گفت چرا تا الان موندی؟ تا حوالی شش. چون مهدی با مدیر روابط عمومی مون یه کاری داشت. البته اون با مهدی کار داشت. این بود که مهدی یه سر اومد اداره مون و با ایشون جلسه ای برگزار کرد. منم به بقیه کارها رسیدم. حوالی ساعت شش دیگه راه افتادیم. البته قبلش از قصابی در اداره گوشت و فیله مرغ خریدیم. به مامانم زنگیدم که شام نپز تا من فیله بیارم جوجه چینی کنیم که گفت من غذامو درست کرده ام. 

هیچ جوری حریفش نمیشم. 

دیگه رفتیم خونه و یه نکته: هرگز با انرژی منفی وارد جایی نشین! من وقتی داشتم وارد خونه مامانم اینا میشدم، تو دلم از دستم داداشم شاکی بودم. بعد با خودم گفتم چقدر انرژی منفی دارم. عیب نداره. چند ساعت تحمل کنم و بعدش رامونو بگیریم برگردیم خونه مون. چون مهدی چهارشنبه رو مرخصی گرفته بود که پیش مانی بمونه. 

دیگه رفتیم داخل و یادتونه که زندایی روز قبلش اومده بود خونه مامان اینا و با داداشم تو اتاق صحبت کرده بود. داداشم گفته بود بذارین چند روز بگذره، همه چی معلوم میشه. ما هم چیزی نپرسیدیم. چون خود زندایی اینقدر دهن لق هست که همه چی رو بشینه پیش همه تعریف کنه. گفتیم از طرف ما نباشه.  

دیگه سر شام شد و سر یه چیز مسخره، داداشم به مامانم توپید. مثلا اینکه ما به مانی میگیم یه کاری رو نکن، مامانم میگه عیب نداره، بکن. داداشم همیشه با مامانم دعوا میکنه که چرا اینجوری میگی و چرا سنگ پدر و مادر مانی رو پیشش سبک میکنی. بچه لوس میشه و از این حرفها. بعد انگار داداشم اعصابش خیلی خرد بود. روز قبلش هم به من گفته بود مواظب فامیل باش که این فامیل خطرناکند. بعد همون موقع خاله دومی ام از کرمانشاه زنگید که حال مانی رو بپرسه. مامانم گفت پس دیگه کی میای تهران که با هم بریم مشهد؟ اونم گفت نمیام. مامانم داشت اینو تلفنی باهاش چک میکرد که یه ماهه همه اش میگی امروز میام فردا میام. من میخوام برم مشهد و میخوام تو رو هم ببرم با خودم.  

یه گپ خواهرانه بود. داداشم هی راه میرفت و زیر لب غرغر میکرد که همه شون همینطوری هستند. یه ماهه مامان رو گذاشته سر کار. اصلا این مشهد بیا نیست و از این حرفها.  

رفتم تو اتاق به داداشم گفتم: چرا میگی همه شون اینجوری هستند؟ خب اینا هم آدمهایی هستند مثل بقیه. مطمئن باش از هیچکی بدتر نیستند. (منظورم زندایی بود) داداشم گفت: کی گفته بقیه بهتر از اینان. همه شون عین هم هستند.  

هر دو می فهمیدیم چی میگیم. منتها داداشم خیلی عصبانی بود. دو سه جمله دیگه، حرفهای معمولی رو تبدیل کرد به یه دعوای تمام عیار. 

تند تند وسایل رو برداشتم که بریم. البته از بعد از شام میخواستیم بریم. بابام هم کوه بود. مامانم هاج و واج ما رو نگاه می کرد. بعد داداشم منو کشید تو اتاق. گفت: چرا بین من و مامان رو بهم میزنی؟ گفتم: من؟ گفت: آره. رفتی چی زیر گوش مامان گفتی که من الان که رفتم بابت شام ازش تشکر کردم، جوابم رو نداد. 

مامان رو آوردم تو اتاق گفتم: من چی بهت گفتم؟ جون مانی، من چی گفتم؟ بعد مامانم حرفهای منو تکرار کرد.  

بعد من گفتم: معلوم نیست اونی که دیروز اومد تو این اتاق، چی کار کرد و چی گفت که تو الان اینجوری شدی. چه دعا و جادویی ریخت و چی بهت گفت. 

یه دفعه داداشم پرید هوا و یه عالمه فحش داد به زنداییم که اون اصلا هیچی نگفت و بحث سر یه موضوع دیگه ای بود و ... 

مانی ترسیده بود. زود وسایل رو برداشتم که برم بیرون. مهدی هم پشتم می اومد. داداشم خیلی عصبانی شده بود. دیگه همینقدر بدونید که حال همه خراب بود. اینقدر حالم بد بود که هممممه وسایل رو تنهایی دستم گرفتم و بردم گذاشتم دم ماشین. مهدی هم پشت سرم اومد. وقتی رسیدیم پایین همه تنم می لرزید. بدنم سر شده بود. سوار ماشین شدیم و رفتیم. مهدی از فلکه شهران رفت یه سری دیگه واسه مانی دوا خرید چون دواها شو جا گذاشته بودیم.  

دلم برای مامانم میسوخت که این همه روز از مانی پرستاری کرده بود و آخرش اینجوری مزدش رو داده بودیم. من و داداشم. چه میدونم داداشم چه دردش بود. 

خیلی دلم میخواست گریه کنم. ولی گریه ام نمی اومد. سنگ شده بودم.  

هرچی بیشتر به خونه نزدیک میشدیم، دست چپم دردناکتر میشد. نگاش کردم، دیدم کف دستم مچاله شده. نمیتونستم تکونش بدم. گفتم این امشب یه کاری دستم میده. مهدی سعی کرد جو ماشین رو آروم کنه. با مانی شوخی کرد که از سرش بره بیرون. مانی هم یه کم با باباش حرفید و بعدش خوابش برد. بچه بیچاره من. 

دیگه رفتیم شهرک و به مهدی گفتم در داروخونه نگه داره. گفت چی میخوای بخرم؟ گفتم خودم میدونم. 

کیف پول مهدی رو گرفتم و رفتم داخل. گفت: چی میخواین؟ رفتم پشت پیشخوان داروخونه و گفتم: من.... من..... دستم....... یه دفعه اونجا بغضم ترکید! بغضی که یکربع تو گلوم بود اونجا ترکید. هرکاری میکردم نمی تونستم حریفش بشم. یارو میگفت: کجای دستت درد میکنه؟ اشاره کردم همه اش. گفت: عصبی شدی؟ گفتم آره.  

یه بسته کلودیازپوکساید بهم داد و گفتم ژلوفن و داروی میگرن هم بده. الان اسم قرصش یادم رفته. قرصها رو گفتم و هزار و پونصد بقیه پول رو گذاشتم تو جیبم. مهدی پیاده شده بود. گفت: چی شده؟ گفتم: هیچی. بریم. گفت بیا ببرمت بیمارستان. گفتم نه. حوصله بیمارستان ندارم. بریم خونه. 

خونه رو هم دوست نداشتم. برای اولین بار خونه رو دوست نداشتم. گفتم: همین فردا میری دنبال خونه میگردی. من این خونه رو خالی میکنم.  

البت تو راه که می اومدیم مهدی همه اش میخواست آرومم کنه. گفت یادته که اون سال برادر منم همین کار رو کرد. ناراحتی نداره که. که بهش گفتم الان باهام حرف نزن. تو خودت ناراحتی، دوست داری هیچی نشنوی. الان هیچی بهم نگو. 

رسیدیم در خونه و خواستیم وسایل رو پیاده کنیم که موبایلم زنگید. مامانم بود. گفت: آشتی این چه برنامه ای بود شما دو تا سر من درآوردین. آبرو برام نذاشتین تو در و همسایه. گفتم: مامان بس کن! حال ما رو بپرس. فکر آبرویی؟ بعد مهدی نمیدونم چه طوری اون همه وسیله رو با مانی برد بالا. منم رفتم پشت ساختمونها و های های گریه کردم و با مامانم حرف زدم. مامانم گفت نمیدونم این چه بدبختیه هرکی هر چند سال یه بار میاد احساسات اینو به بازی میگیره. اون از خواهر مهدی، اونم از این. بعدش هم آشتی تو حرف بدی زدی. چرا گفتی زندایی اومده تو این اتاق معلوم نیست چی بهت گفته. گفتم: خب مگه دروغ گفتم؟ تا قبل از اومدن زندایی، این مثل بقیه بود. از دیروز تا حالا معلوم نیست چی شده.  

بعد به مامانم گفتم من از این خونه میرم. گفت تو بیجا میکنی. گفتم نه. خودم میخوام برم . اصلا طبقه چهارم واسه من سخته. بعدش هم ایجوری راحت نیستم. 

بابام از کوه برگشته بود و شاکی شده بود که این چه بساطیه. البته از دست داداشم دلخور بود. کلا این روزها از دستش شاکیه. همه اش میگه این ازدواج سر نمی گیره. این چرا نمیره سر خونه و زندگیش و بیخودی داره عمرشو هدر میده.  

تو همون دعوای سه ساعت پیشش هم مامانم بهم گفت: آشتی تو رو به روح عمه ات، یواش! داداشم گفت: بیخود به روح عمه قسمش نده، دوازده سال پیش هم تو همین خونه به روح عمه قسمش دادیم که با خواهر مهدی حرف نزنه. ولی فرداش رفت با خواهر مهدی حرف زد و همه چی برای هیشه تموم شد!!!!!! همونجا شوکه شدم. ولی حرف زدن رو جایز ندیدم. دیگه چی بگم. اولا اینقدر عصبانی بود که نمیشد باهاش حرفید. منم وقتی کسی اینقدر عصبانیه، وقتمو نمیذارم واسه مجاب کردنش. چون گوش نمیده.  

فقط همونجا زیر لب گفتم: پس بگو، همه اش بابت اون پتیاره است! که البته وقتی تو راه می اومدیم، مهدی یه گوشه انداخت که موقع ناراحتی هرچی دلت میخواد میگی.  

نگم؟ واقعا نگم؟ دختره همون موقع و قبل ترش عاشق یه پسر دیگه بوده. بعد داداش منو کرد وجه المصالحه که پسره دلش بلرزه و رابطه رو به عروسی ختم کنه. خودش دختره می دونست که عاشق دوست پسرشه، خودش میدونست نمیتونه کس دیگه ای رو انتخاب کنه. بعد جوری رول بازی کرده که ای برادر آشتی، من عاشق تو هستم، ولی به خاطر حرفهای آشتی، ما نمی تونیم با هم باشیم. پس بهتره از هم جدا بشیم!!!!!!! 

به نظرتون آتیش نگیرم؟ نگم بهش پتیاره؟  

هیچی دیگه. یه کم با مامانم حرف زدم و قطع کردم. ولی آروم نشدم. مهدی زنگید که  کجایی؟ گفتم من پایینم. یه کم پیاده میرم بهتر بشم. میرم سوپر که آب بخرم و بتونم قرصها رو بخورم.  

یادم اومد. اسم قرص میگرن، ارگوتامین سی هست. 

رفتم سوپر و یه شیشه آب معدنی خریدم و همونجا قرصها رو خوردم. دست چپمو بغل کردم و رفتم تو کوچه دوستم در خونه شون نشستم. جایی که سالهای سال با دوستم ساعتها می نشستم و حرف میزدیم. عجیبه. با وجود اینکه خیلی سال از اون موقع گذشته ولی هنوز اونجا همون بو رو میداد. من همیشه فکر میکردم بوی خونه دوستمه. ولی با وجود اینکه اونا دیگه اونجا نبودند ولی هنوزم همون بو اونجا بود. رو سکوی در ساختمون نشستم و پامو دراز کردم. برام مهم نبود رهگذرهای تک و توک چی میگن. همه جام درد میکرد. بدنم، روحم، قلبم و دلم. 

یه کم گذشت و مهدی زنگید که کجایی. گفتم بابا من تو شهرکم. میام. اینقدر بهم نزنگ.  

راه افتادم به طرف خونه. عینک نداشتم. نزدیک آپارتمان که رسیدم، سمند برادرم رو دیدم. اگه روز بود میرفتم یه جای دیگه. دلم نمیخواست باهاش روبرو بشم. اصلا از تلفنهای مهدی باید حدس میزدم اومده باشه. چون نیم ساعت پیشش هم رو موبایلم زنگیده بود که ندیده بودم و جواب نداده بودم. 

رفتم بالا و مهدی اومد در رو برام باز کرد. یه گلدون رو میز ناهار خوری بود. رفتم داخل و لباسمو درآوردم و بردم تو اتاق. بیرون که اومدم، داداشم اومد جلو بغلم کرد و زد زیر گریه. هر دو های های گریه می کردیم. گفتم: برو. من دشمن توام. چرا اومدی پیشم؟  

اونم گریه میکرد. گفت تو همه چیز منی.  

یه کم نشستیم و یه کم حرف افتاد و خب خیلی ناراحت بود. قبل از اینکه من بیام هم، وقتی وارد شده، مانی اومده پیشش. خب همه زندگیش مانیه. به مانی گفته: من کار بدی کردم. مامان آشتی از من بزرگتره. من باید بهش احترام میذاشتم. الان هم اومده ام ازش عذرخواهی کنم. 

خب اینا خیلی خوبه. تو ذهن بچه جا میگیره. 

بعد حرف افتاد و بهش گفتم: یه بار برای همیشه میخوام قضیه خواهر مهدی تموم بشه. گفت: برای من تموم شده است. گفتم نه. حتما تموم نشده که بعد از دوازده سال بازم اسمش رو میاری. بذار من حرفم رو بزنم. 

بعد رو کردم به مهدی و گفتم: مهدی، تو رو به خدا، خواهرت چند سال قبل از این، با پسره دوست بود؟ همون موقع که با داداشم دوست بود، با پسره هم رابطه نداشت؟ به خاطر اون نبود که اینو ول کرد؟ مهدی همه رو تایید کرد. (بیچاره مهدی) 

منتها نمیدونم داداشم چقدر اینو باور داره. منتها همه اش میگفت برای من تموم شده است. بعد با مهدی روبرو کرد و گفت: مهدی، یادته تا سه ماه بعد از اینکه بین مون تموم شده بود، خواهرت بازم به من زنگ میزد؟ مهدی تایید کرد. البته من خودم اینو یادمه که برادرم یه دستگاه آی دی کالر خریده بود و خواهر مهدی نمی دونست اینو. ولی هی زنگ میزدم خونه بابام و قطع میکرد. آخه چرا واقعا؟ تو که کس دیگه ای رو دوست داری. خب دیگه زنگ میزنی که چی بشنوی؟ مثلا دوست داری یه بار زنگ بزنی ببینی صدای قرآن میاد و بهت بگم داداشم از عشق تو خودشو کشته؟ بس کن دیگه.  

کاری با مهدی ندارم که جیگرم از دستش خون بود. ولی واقعا سر اون جریان دلم براش میسوخت. خیلی از دست خواهرش و کارهاش کشید. ماها که دیگه هیچی. اون یه بارم که داداشم میگه من با خواهر مهدی حرف زدم، اینا رو بهش گفتم. گفتم تو که فلانی رو دوست داری. باید تکلیف داداش منو روشن کنی. اونم گفت: تکلیف معلوم نیست. من میگم دو سال با داداشت دوست باشم، بعد از این مدت هم ممکنه بهش بگم نه!!!!!!!! که منم گفتم اینجوری نمیشه. مگه مردم مسخره تو هستند. فکر کرده بود من خرم. میخواست تو این دو سال تکلیف سربازی و شغل دوست پسرش (که الان شوهرشه) معلوم بشه. بعد رفته همه اینا رو چپه به داداشم گفته طوری که الان بعد از دوازده سال داداشم فکر کنه من رای خانم رو زدم. عیب نداره. من فقط به خدا پناه می برم و لاغیر.

بعد داداشم اومد کنارم نشست. یه کم از گلدونه گفت. که رفته گل بخره، یه کاکتوس بوده خیلی خوشگل بوده. منتها گفته آقا من دارم میرم آشتی. این دست بزنه، خار میره تو دستش. بعد گفت خود گل فروشه هم خیلی از این گلدون سر در نیاورده. گفته نمیدونم شرایط نگهداریش چطوریه.  

حالا یه بار عکسش رو میذارم ببینم شماها ازش سردرمیارین! 

بعد رفتم کاکتوس کوچولوهای خودمو آوردم. داداشم دستم رو دید. گفت: بهتره؟ گفتم: آره. بعد دستمو بغل کرد و بوسیدش و گریه کرد. دوباره همدیگر رو بغل کردیم. خیییییییییلی پشیمون بود. خیلی که اون وقت شب اومده بود.  

دیگه یه کم نشست و بعدش رفت. بازم وقت رفتن بغلم کرد و گریه کرد. گفت تو خواهرم نیستی، تو هم روح منی! 

خلاصه رفت و البته اعصابم حسابی به فنا رفته بود. تا ساعت دو و سه هم خوابم نمی برد. همون شب هم لکه دیدم که البته چند روز جلو انداختم.  

صبح چهارشنبه بیدار شدم و با بدبختی اومدم اداره. تو اداره هم یه  عالمه کار، رئیسمون هم پسرش رو باز از ظهر آورد. پسرش تا از در اومد پرید بغلم. واقعا دوستش دارم. بچه ها محبت رو هم می فهمند. خود رئیسمون از کار پسرش تعجب کرد. خلاصه همکارم هم بود و اون کارهای دفتر رو میکرد و منم با بچه بازی میکردم و مراقبش بودم. تا عصر بودم و دیگه یکربع به شش رفتم خونه. البته از بعد از ناهار بچه به شدت شیطون شد. نمیدونم تو غذاش چی بود!!!!!!! خلاصه که من و همکارم هلاک شدیم از بس ازمون انرژی گرفت. ولی با همه اینا دوستش دارم. خیلی شیرین زبونه. 

دیگه رفتم خونه و مرغ پخته تو یخچال داشتیم که سرخ کردم و ساندویچ مرغ خوردیم. مهدی هم از عدس پلو به مانی داده بود و خودش هم هیچی نخورده بود. 

دیگه عصرش هم یه سر رفتم بیرون . مهدی شاکی شده بود از بس که میرم بیرون. حالا میگم بهتون جریانش رو. یه کم میوه و بستنی خریدم بردم دادم به کارگرها. دیگه اون شب گذشت و صبح پنجشنبه پاشدم با بدن درد. که البته از اعصاب بود. اول خواستم جوجه چینی درست کنم. ولی بعد به مهدی گفتم باید ادویه نزنم بهش به خاطر مانی، گفت ولش کن. در نتیجه قرار شد مهدی واسه خودش از بیرون هات داگ بگیره و از عدس پلوی که مامانم واسه مانی داده بود، به مانی عدس پلو بدم. یادم نیست خودم چی خوردم. اصلا حس غذا درست کردن نداشتم.  شاید از مرغه که مونده بود.

بعد از ناهار هرکی رفت یه گوشه افتاد و من تازه ساعت چهار خوابم برد و شش بیدار شدم. با حس بدی هم بیدار شدم. کلا حال خوبی نداشتم. 

خب یه سری چیزها این مدت ناراحتم میکرد که نمی نوشتم!‌ نمیخواستم تو نوشتن تکرار کنم. شاید فرار میکردم. شاید مثل زندانی که تو قفس بودم، فقط دور خودم می چرخیدم. ولی اینا باعث نمیشد از قفس بیرون بیام! فقط کلافه ترم میکرد. ولی ننوشتنم برام خوب بود. هی تکرار مکررات بود. هی ذکر مصیبت هر روزه بود. ناله و اعصاب خردی بود. از شخصیت خودم بدم می اومد. از مهدی بدم می اومد. از زندگی بدم می اومد و تنها چیزی که دوست داشتم، مانی بود.  

هرچی بیشتر به جدایی فکر میکردم، مانی بیشتر شیرین زبونی میکرد. حالا از دوشنبه که تبش قطع شده بود، انگار دوباره زنده شده بود و هییییی حرف میزد و زبون میریخت. روزی صد بار ماچم میکنه  میگه عاشقتم. 

تو روزهای تبدار مریضی هم وقتی لوسیون رو به تنش میزدم، داد و بیداد میکرد و میگفت تو بدترین مادر دنیایی. منم صبوری میکردم و براش میزدم. بعد که آروم میشد، پیشونی تبدارش رو می چسبوند به بازوم میگفت: عاشقتم مامان آشتی. دستهای دون دونش رو می مالید به پام و میگفت خیلی دوستت دارم. تو بهترین مادر دنیایی!  

میدونم یه روزی مثل همه بچه ها میذاره و میره. می دونم به وفای بچه امیدی نیست ولی نمیشه با این تفکر، ولش کنم. فقط مانی منو به این زندگی بند کرده بود. 

پنجشنبه صبح هم رفتم پیش همسایه حساب و کتاب ساختمون رو بهم داد. حوصله ین یکی رو اصلا نداشتم. ولی باید همه رو تو دفتر وارد کنم. به خصوص که من کلا ریاضیم زیر صفره! 

 دیگه داغون بودم. یادم نیست عصرش رفتم جایی یا نه. ولی سر شب دیگه با مهدی دعوام شد. الان یادم نیست سر چی. ولی بهش گفتم همه چیزهایی که این مدت تو دلم بود. که از دست تنبلی هاش خسته شده ام. از مدل حرف زدنش، از مدل زندگی کردنش. از مدل رفتارش با من. از بی توجهی هاش، بی محبتی هاش، اینکه هیچ رابطه ای بین ما نیست. ما فقط نقش مامان و بابای قصه رو بازی می کنیم.  

بعد تو دلم خون، خونم رو میخورد. به ریش خودم می خندیدم که همه زندگیم رو گذاشتم رو عشق. آخرش هم این شد نصیبم. که از شش سال پیش تا حالا، تعداد رابطه هام با شوهرم در سال بشه انگشت شمار. نصف سال از هم دلخور باشیم و قهر باشیم و این اواخر چند روز بود که اصلا دلم نمیخواست به صورتش نگاه کنم. 

دیگه کارد رسیده بود به اونجای استخوون که دیگه آخرش بود. همه اینا رو بهش گفتم. گفتم که تو که به وظایفت عمل نمیکنی، منم نمیکنم. لطفا از فردا به فکر شام و ناهارت باش. بعد در رو کوبیدم از خونه اومدم بیرون.  

شام جوجه سیخ زده بودم و رو گاز کباب کرده بودم. با یه پیمانه و نیم کته. گذاشتم و اومدم. 

هوا گرم بود و دم کرده. نفس نمیشد کشید. رامو کشیدم و رفتم به طرف پارک. اول خواستم راه برم. بعد دیدم کفشم ورزشی نیست، لگ هم پوشیده بودم. که نخی هم نبود اتفاقا. کمی مواد قاطیش بود. هنوز ده قدم نرفته بودم که پام عرق کرد. فحش دادم به مخترع لگ. رفتم پارک و دیدم آدم راه رفتن نیستم امشب. دلم میخواست رو نیمکت دراز بکشم. تلگرام رو دستم گرفتم و هی چرخیدم. تا ساعت یازده و خرده ای شد.  

برگشتم خونه. فقط به این دلیل که خسته شده بودم.  

شام خیلی خورده نشده بود. ولی مانی سرحال بود. مهدی گفت جلوی بچه داد و بیداد نکن. می ترسه.  

بازم نشستیم به حرف زدن.  این بار آرومتر. 

بهش گفتم بهتره یه هفته بره خونه مامانش اینا. گفت اخه بگم چی؟ گفتم بگو با آشتی تصمیم گرفتیم از هم دور باشیم یه هفته.  

گفت من این کار رو نمیکنم. به اندازه کافی مامانم دلنگرانی داره. گفتم پس یه هفته برو یه جای دیگه. بذار ببینیم می تونیم از هم دور باشیم؟ گفت: تو اصرار به دوری داری. من نمیخوام. گفتم تو فقط دلت برای بچه ات تنگ میشه. گفت برو از همه بپرس. مردهای بچه دوست مناسب زندگی اند. گفتم تو فقط پدر بچه منی. هیییییییچ محبتی به من نمی کنی. گفت من متوجه نمیشم. یعنی چی محبت نمیکنم. گفتم برو ببین. ببین یه مرد چه طوری میتونه به زنش محبت کنه. زنشو بغل کنه. حالشو بپرسه. گفت خب من این کارها رو میکنم. بعدش هم آشتی تو یا از خونه میری بیرون یا سرت تو گوشیته. گفتم من از تو فرار میکنم. 

گفت: میدونم. 

بالاخره فهمید که من ازش فرار میکنم. پس می دونست کلافه ام و فرار میکنم.

ولی در کل هیچ کدوم حرف اون یکی رو نمی فهمیدیم. بحث تا رختخواب ادامه داشت. رفتم دراز کشیدم. اومد کنارم. گفت رفتم مسواک زدم. بیا بغلم.  

نرفتم. 

گفت بیا بغلم. من دوستت دارم. 

قادر نبودم. نمی تونستم تحملش کنم. زندگی زناشوییم به آخر خطش رسیده بود. از خدا تعجب میکردم چرا اینهمه بهم تحمل داده. چرا کاری نمیکنه بزنم زیر کاسه کوزه ها و همه چی رو تموم کنم. مانی هم یا اینور یا اونور. 

خداییش هم همه این سالها با هممممممه اختلافات، من حرف جدایی رو زده م، ولی مهدی مرد عملش نبوده. منم نبودم. ولی من تو گفتن بی پرواترم. 

دیگه ریز همه چی رو نمیگم. خودتون در جریانید. همه چی هم گفتن نداره. لپ کلامم این بود که تو همممممه شرایط و دشواریها (دوشواری) من کنارت بوده ام و سعی کرده ام با کلامم تو رو آروم کنم. منتها الان تو طلبکار شده ای و میگی اینجا داره بهت خوش میگذره. و منو عامل همه بدبختیات می دونی.

خلاصه شد ساعت یک و دو و سه. تو رختخواب هم بحث ادامه داشت. مهدی آروم بود و من نبودم. 

وسط حرف، آروم بلند شدم. از تو کشو پاتختی کنارم، دفترچه زبان نصفه رو درآوردم. دفترچه ای که از سال 80 دلنوشته هامو توش نوشته بودم. چند ماهی درد دل من و خدا بود. همون وقتی که مهدی رو دوست داشتم. که از محبتم به مهدی توش می نوشتم. که بعد از چند ماه هم کلا ناامید شده بودم. مهدی خیلی این نوشته ها رو دوست داشت. بعدها که عقد کردیم بهش داده بودم بخونه. کلا وقتی هم که دوست بودیم و بعد عقد کردیم، من برای مهدی خیلی میل میزدم. مهدی عاشق نوشته هام بود.  

کاغذها رو بردم تو آشپزخونه و تو یکی از لنگهای سینک انداختم. با کمال آرامش کبریت رو زیرش گرفتم. یه سری رو پاره کردم که زودتر بسوزه. وسطهاش، مهدی اومد. گفت چرا این کار رو کردی.  

فقط به شعله ها نگاه می کردم. گفت: اینا رو سوزوندی، میلها رو چه کار می کنی. این زندگی و نتیجه ازدواجمون رو چه کار می کنی. 

تو دلم گفتم بذار اینا سوزونده بشه، تا دلم آروم بشه. وگرنه که خودم میدونم چه غلطی کردم.  

یه ساعت پیشش تو بحث گفته بود تو خودت اون سالها موس موس میکردی. 

میدونستم الان بابت همون موس موس تو اینهمه نکبت هستم. ولی میخواستم لااقل دیگه اون کاغذها نباشند. دیگه جلوی چشمم نباشند.  

حسابی سوختند. 

یاد خاله و شوهرخاله ام افتادم که یه بار دعواشون شده بوده سر یه قالیچه. بعد شوهر خاله ام قالیچه رو می بره تو حیاط و آتیش میزنه. بچه هاش می گفتند بابا با چوب حسابی قالیچه رو جابجا می کرده که همه جاش بسوزه و چیزی ازش نمونه. خیلی با آرامش. 

وقتی سوخت، یه تیشرت به درد نخورم رو که عصر مهدی باهاش شربت رو از رو سرامیک پاک کرده بود رو از کنار سطل اشغال آوردم و خاکسترها رو ریختم توش. حسابی گوله اش کردم و گرفتم زیر شیر آب. بعد گوله کردم و انداختم تو سطل آشغال و در رو بستم.  

کاری که باید پونزده سال پیش با احساستم می کردم. و با افکار منحط و دوزاری که عشششششششق رو به همه چی ترجیح میده. آخرش هم این نصیبش میشه. 

رفتم خوابیدم. مهدی گفت الان راحت شدی؟ جوابشو ندادم. یه ساعت پیشش اومده بود بغلم کرده بود. خواسته بود همه چی تموم بشه و بهم نزدیکتر بشه. ولی من اصصصصصصلا آمادگیشو نداشتم. بهش هم گفتم. که اگرم من بیام تو رو تحریک کنم که تو بهم نزدیک بشی، شاید میل جنسیم ارضا بشه، ولی میل زنانگیم که دوست دارم مورد توجه شوهرم باشم، هرگز ارضا نمیشه  و این برام آزار دهنده است.  

ساعت از سه گذشته بود. به شدت بدنم درد میکرد. همه چی تو مغزم بیدار بود. نمیدونم کی خوابم برد. فقط امیدم به این بود که جمعه تا ظهر می خوابم. 

جمعه قبل از نه بیدار شدم. 

چای درست کردم و به مانی صبحانه دادم. مهدی بیدار شد و قربون صدقه ام رفت. باهام مهربونی کرد و چند بار بغلم کرد. بدنش گرم بود. 

بعد مانی رو بردیم دکتر که گواهی سلامت بده. منتها دکتر گفت بهتره دو روز دیگه هم تو خونه باشه. بعد مهدی ما رو گذاشت خونه و خودش رفت نون و بقیه خریدها رو انجام بده. 

الان از دیروز هم همه اش دور و برم می پلکه و نازم میکنه. حالمو می پرسه بهم توجه میکنه. 

دیروز بهش گفتم: 

وقتی یه زن به شوهرش میگه برو، یعنی یه کاری کن که من نذارم بری!!!!!!! 

یعنی اینقدر خوب باش که اگرم تو خواستی بری، من نذارم.  

دیگه دیشب شام آب دوغ خیار درست کردم و از کتلت هم بود ولی اییییییینقدر هوا گرم بود که من یکی نمی تونستم هیچی بخورم. مانی هم که گفت غذاشو خونه مامانم میخوره.  

دیگه وسایل رو جمع کردیم و به مهدی هم آب دوغ خیار دادم و اونم لباسهای منو اتو کرد و راه افتادیم آخر شب رفتیم خونه بابام اینا. 

بعدش خواب و امروزم که اومدیم اداره. مانی هم لااقل تا فردا باید نره مهد. پس ما باید امروز و فردا هم بمونیم خونه بابام اینا. 

مانی از نهم تیرماه تا به حال مهد نرفته! شهریه هم گفتند ندیم! البته کلاسهای فوقش رو باید بدیم. ولی شهریه عادیش رو نه. حالا ببینیم تو حساب و کتاب چی میشه. 

فعلا بیست و چهار ساعته روال عادیه. نمیدونم تا کی ادامه خواهد داشت. ولی فعلا ادامه داره.  

توکل به خدا. 

من خوبم. الان خیلی بهترم.



تاریخ : شنبه 2 مرداد 1395 | 10:47 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (84) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر