X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلام به همگی. سلام به همه دوستان و همراهان. صبح همگی بخیر. 

از صبح هی دارم با خودم کلنجار میرم که بنویسم یا ننویسم. بابا، من هی میگم ننویسم، شما میگین بنویس! به خدا اگه من راضی باشم اشک شماها دربیاد. چرا همه اییییییینقدر گریه کردین آخه؟ هن؟  بیایین بغل خودم.

راستش دلیل کلنجارم، عود میگرن لعنتیه که کلا بیشتر از اینکه سرم درد کنه، سر شده بدنم. البته دیگه خوب میشم امروز. 

 

 

خب من اون روز کلی گفتنی نوشتم اینجا. شما هم محبت کردین و کامنت گذاشتین. خدا رو شکر میکنم بابت هزار و یک چیز. و یکیش هم اینکه اینقدر محبت دارین و اینقدر من براتون مهم هستم که اینهمه ابراز محبت می کنین. همچین محبتی نصیب هر کسی نمیشه. دست مهربون و قلب رئوف و اشکهای گرمتون رو می بوسم.  

امروز از صبح که پاشده ام، میگرنم عود کرده. ولی یه جور عجیبی درد دارم. میگم، بیشتر سر شده سر و گردنم. خیلی دلم میخواد الان میشد برگردم خونه خودم و خونه رو تاریک کنم و قرص خواب هم بخورم و بخوابم. یه خواب آروم و عمیق. خدا رو چه دیدین، شاید عمیق تر از این حرفها....... 

من خوبم. 

زندگی داره جلو میره و الان به جایی رسیده ام که خیلی چیزها دست ماها نیست! (نه بابا) البته دیر بهش رسیدم. باید امروز میشد و این سالها میگذشت تا این نتیجه حاصل میشد. 

دیروز پنجم مرداد بود. یازده سال پیش در چنین روزی ما عقد کردیم. چقققققدر خوشحال بودم اون موقع. اصلا وقتی تو مراسم بله برونمون که 27 خرداد همون سال بود، مادرشوهرم از تو کیفش تقویم درآورد و گفت: نظر من، روی چهارشنبه 5 مرداد که تولد حضرت فاطمه است، دلگیر شدم. دلم میخواست همون فرداش میرفتیم عقد می کردیم. هرچه زودتر، یعنی من زودتر به کسی که عاشقانه دوستش داشتم محرم میشدم. خب دخترها اگه دلشون به یه ازدواج راضی باشه، میخوان این اتفاق زود بیفته. به خصوص من که ذاتا عجول بودم. البته ما آزمایش ژنتیک رو قبلش داده بودیم و جواب که مثبت شد، بعدش برنامه بله برون رو گذاشتیم.  

در هر حال یازده سال گذشت از اون تاریخ و اندازه همین مقدار زمان هم، از عمر ما گذشت و هزار تجربه کوچیک و بزرگ به دست آوردیم و از درون هم خیلی اتفاقات در ما افتاد. که حالا شماها در جریانش هستین.  

الان واسه خودم چای ریخته ام تو اداره و نه رئیسم هست و نه همکارم. دارم چای رو با یه تیکه شکلات تلخ میخورم. یه آفت هم کنار زبونم زده که پدرم رو از دیروز تا حالا درآورده. ولی قطعا دردش از خیلی چیزها کمتره. 

خب هفته پیش که اون اتفاقات افتاد، مهدی خیلی آروم تر شد. کلا محبت و توجهش بیشتر شد. از جمعه شب هم که بابت مانی همچنان خونه مامانم اینا هستیم. تا روز دوشنبه که دیگه بردیمش دکتر و گفت دونه ها هنوز کامل خوب نشده و بهتره تا شنبه یکشنبه بازم صبر کنین. البته ما بیشتر نگران خواهر بزرگه مهدی هستیم که خدای نکرده نگیره. 

بعد دیروز که سه شنبه بود و سالگرد عقدمون. قرار شد یه قرار دو نفره بذاریم من و مهدی. اگه یادتون باشه پارسال هم دوتایی رفتیم فیلم نهنگ عنبر و شام هم تو همون کوروش خوردیم. یکسال گذشت و ما هیچ قرار دو نفره دیگه ای نداشتیم. حالا من دیشب فهمیدم همین که سالی یه بار همچین قراری داریم جای شکر داره.  

اینقدر خوشحالم قیافه مو نمی بینین. اینقدر خوشحالم بدون اینکه منو ببینین، براتون می نویسم. حالا میگم چرا. 

خلاصه دو سه روز قبل بنا بر این شد باز هم دونفری بریم بیرون. منتها مهدی گفت سینما نریم. بریم یه جایی دونفری بتونیم حرف بزنیم. گفتم باشه. 

دیروز از اداره که بیرون اومدم، رفتم دنبال مهدی. بعد دو نفری اول رفتیم در کافه دوستم. یکی از دوستهای مشترکمون از خارج اومده بود. رفتم یکربع اونو دیدم و برگشتم پیش مهدی. با هم رفتیم خونه لباس عوض کردیم. بعد ساعت نزدیک هشت، رفتیم پاساژ گلستان شهرک غرب. همونی که سر خیابون دانشگاهمون بود. دانشگاه مشترک من و مهدی. چند باری هم با هم رفته بودیم کافه کنج که تو این کافه است. اصلا تو همین کافه در مورد مهریه به توافق رسیدیم. چقددددددددددر از اون زمان گذشته. و چقدددددددر ماها عوض شده ایم.  

خلاصه رفتیم ماشین رو پارک کردیم تو پارکینگ و رفتیم کافه. من که همیشه قهوه ترک میخورم. مهدی هم یه میلک شیک سفارش داد. حرف شد و حرف زدیم. بیشتر دوست داشتم شنونده باشم. چون چند روزیه مهدی حرفهای جدید میزنه. از تصمیم جدیدش. 

از کلاس زبانی که خودش پیدا کرده گفت. که قراره تضمینی بهش آموزش بده و برای آیلتس آماده اش کنه. دو روز پیش هم به من گفت میای دو نفری با هم کلاس بریم؟ گفتم نه. اگه بنا به خارج رفتن باشه، من به قصد ادامه تحصیل نمیام. تو زبان رو شروع کن و دنبال مدرکش برو. همه انگیزه اش رو ندارم، هم اداره قراره برام کلاس زبان بذاره، هم هماهنگی دو نفری مون برای کلاس زبان با وجود مانی مشکله. تو برو دنبالش و ادامه بده.  

و البته اینجا باید یه پرانتز باز کنم. مادر من بسیار ایده آل گراست. مثل خیلی از مادرها و پدرهای شما. بالاخره اینها نسلی بوده اند که انقلاب کرده اند. همه چی براشون ایده آله. یعنی همه چی رو ایده آلی ارزیابی می کنند. وقتی ما ازدواج کردیم، هر دو دنبال ادامه تحصیل تا دکترا بودیم و مادرم بسیااااااار تاکید داشت رو این مساله. تا جایی که من وقتی دیدم رفتنمون به خارج دیگه کنسله و ادامه تحصیلی در کار نیست، تصمیم به بچه گرفتم. ولی یادمه مادرم میگفت اول دکترا، بعد بچه. که من اون زمان بچه میخواستم. که کاشکی نمی خواستم. 

الان سالها گذشته. ما یه پسر پنج سال و نیمه داریم و من خدا رو بابتش شاکرم. ولی این سالها به من آموخت که قرار نیست ایده آل باشم و آرزوهای ننه و بابا رو تیک بزنم. من الان خسته ام. حوصله ادامه تحصیل هم ندارم. اون انرژی رو هم ندارم. الان دیگه حوصله خودمم ندارم. چه برسه به اینکه بخوام با یه زبان دیگه تو یه کشور دیگه ادامه تحصیل بدم. این انگیزه مال چند سال پیش بوده. الان دیگه نیست.  

من یه آشتی دیگه ای شده ام.  

از خودم اندازه انگیزه و توانایی هام توقع دارم.  

بعدش از کافی شاپ بیرون اومدیم و یه دوری زدیم تو پاساژ گلستان. به نظرم قبلا جنس هایی داشت که بیشتر جذبم میکرد. یه زمانی من از اینجا شلوار و مانتو و کفش و شال و روسری میخریدم. مهدی هم تا سالها شلوار لی هاشو از اینجا می خرید. خب خیلی وقت بود نیومده بودیم. کلا خیلی چیزهاش عوض شده بود. مغازه هاش هم جذبم نکرد.  

مهدی یکی دو بار گفت امشب خیلی انرژی نداری. اصلا وارد مغازه ها هم نمیشی. که البته امروز صبح جوابشو دادم. گفتم ایییییییینقدر من با تو خرید نمیام و هر بار هم اگه بنا به ضرورت میریم، اینقدر تو غر میزنی و میگی ما برای خرید مانتو اومده ایم، پس امروز کفش نخر! و نمیذاری من چیزهای دیگه هم بخرم و در یک کلام، اینقدر منو تربیت کرده ای که باهات خرید نیام و اگرم میام همون جاهایی که تو میگی بیام، که من سالهاست به تنهایی خرید کردن عادت کرده ام و دیگه یادم رفته پاساژ گردی یعنی چی، خرید درمانی چه معنی میده! با خودم کنار اومده ام که با تو خرید خوش خوشی نرم و اگه چیزی نیاز بود و تو بودی و تو حوصله داشتی و تو خواستی و جا پارک بود و شلوغ نبود و تو رو مود خرید بودی و ......... اونوقت خرید کنم. خب نتیجه اش میشه اینکه وقتی الان چیزی نمیخوام بخرم، پس جلوی مغازه ها نرم. 

آشتی اینجوری تربیت شده توسط مهدی. واسه همینه که آشتی تنهایی میره خرید و دیگه عادت کرده و کلا دیگه هم تنهایی خرید میکنه هم کلا تنهایی با خودش زندگی می کنه. و کلا تنهایی سر میکنه و همه اینا تنهاییه.  

بعد خیلی گرم بود هوا. ساعت هم تقریبا نه بود. گفت: بریم پاساژ ایران زمین؟ گفتم بریم. اونجا هم رفتیم و اونجا که دیگه کلا چیزی نداشت و البته من چشم می چرخوندم اگه یه مانتو خنک گل گلی یا گلبهی دیدم بخرم ولی نیافتم. گفت شام بریم سوپراستار؟ گفتم بریم. 

سر راه از در دانشگاه رد شدیم و بحث همون روزها شد و من بهش گفتم واقعا کاشکی این سری آخر باز هم بهت زنگ نمیزدم. مطمئنم اگه من نمیزدم، خودت پا پیش میذاشتی واسه رابطه. منتها حیف که من بازم طبق معمول همیشه عجله کردم و همین مساله، شکل رابطه رو عوض کرد تا به امروز. 

نذاشتم کرم رابطه، به پروانه تبدیل بشه. همون کرم تا امروز یه کرم نارسه و چه دماری هم از من یکی کشید بیرون این آقا کرمه! 

بعدش دیگه سر حرفش باز شد و از تصمیمش دوباره گفت که میخواد زبان رو بخونه و تصمیم گرفته حتما این بار تا آخرش بره و اپلای کنه برای چند تا دانشگاه تو چند تا کشور و این حرفها. 

بعد بحث رابطه خودمون دو تا شد و من بهش گفتم تو بیشتر از همه، نقش پدر رو داری. گفت: آره. منکر نمیشم. چون مانی رو تو دنیا از همه بیشتر دوست دارم و هیچ نقشی رو هم اندازه این دوست ندارم. و البته این نقش رو از همه نقشهام بیشتر دوست دارم. (ملاحظه کرد نگفت مانی رو از تو بیشتر دوست دارم. ولی منظورش همین بود. چشماش همین رو میگفت.) 

که البته چیز جدیدی نبود. بعد به رابطه پرداخت و گفت من و تو رابطه خوبی داشتیم تا سال هشتاد و هشت که خیلی هامون اون ضربه رو خوردیم و بعدش هم ما اون سرمایه گذاری رو کردیم که شکست خورد و بعدش تو حامله شدی و من بیکار شدم و تو دوران حاملگی هم از ماه پنجم به بعد تا زمان زایمان و یکی دو ماه بعدش که نمیشه اصلا رابطه داشت و کلا سرد شدیم. 

گفتم: خب تو خودت میخواستی نقش بچه ات پررنگ تر باشه. گفت: آره. منکر نمیشم. از نظر من بچه واقعا بی پناهه و باید وسط مون خوابونده میشد و حتی بعدها هم که پایین تخت مامی خوابید چقدر کار بی عقلانه ای (!) می کردیم و چرا پایین رو زمین می خوابوندیمش!!!!!! 

نگاش کردم. دو دنیای متفاوت. آدمهایی که اولویتشون فرق داشت. دو تفکر جدا از هم. هممممممه این سالها اومد جلوی نظرم. تمرینات زندگی مثل عسل گیس گلابتون، تلاشهای من، خرید لباس زیرهای رنگ و وارنگ، هر روز خوندن یه مقاله برای تحریک بهتر مهدی، تا حد خودم رسیدن به خودم، دوش و مسواک و لوسیون و تعویض ملافه ها و روتختی ها و شمع و اسانس سوز و هزار و یک ترفند دیگه.......... همه اش از جلوی نظرم رژه میرفت. دیگه بعد از اینهمه سال معلوم شد چرا جواب نمیداده. چون اولویت طرفم این نبوده. نقش پدر بودن رو بیشتر دوست داره. شاید هم چون از من لذت نمی برده، به اون نقش پناه می برده. شاید هم چون به اون نقش پناه می برده و اون نقش رو دوست داشته، بی خیال نقش همسرداریش شده. 

مهدی خیلی صادقه. برای بار چندم تو این سالها بهم گفت:  

آشتی، خودت از دوستهای من قبل از اینکه با تو آشنا بشم خبر داری. تو همه این روابط، من رابطه با تو رو خیلی دوست دارم. با تو ثکث داشتن خیلی برام لذت بخشه. ولی واقعیتش اینه که من با تو تحریک نمیشم.  

اینایی که میگفت هیچ کدوم جدید نبود. همه اینا رو تو این سالها چند بار گفته بود و از اون مهمتر، در عمل هم، همه این سالها همین بوده. بعد گفت قطعا به درمان نیاز هست. قطعا من باید تحت درمان باشم. ولی آشتی یه چیزی رو هم در نظر بگیر. من کسی نیستم که به زندگی کارمندی تو ایران قانع باشم. من برام خیلی زور داره که یه بیسوادتر از خودم بخواد تو اداره بهم زور بگه. میدونم بیکاری زیاده. میدونم خیلی سخت کار گیر میاد. همه این بدبختی ها رو خودمون کشیدیم و تو اطرافمون هم می بینیم. ولی من دست خودم نیست. دلم میخواد تو رشته خودم درس بخونم و کار کنم. میخوام این کار رو بکنم و شانسم رو امتحان کنم. از خودم ناراحتم که چرا همه این سالها دنبال زبان نرفته ام. الان میخوام برم. زبان رو تکمیل کنم و برم دنبال رشته ام خارج از کشور. 

خلاصه تا برسیم خونه کلی حرف زد در این موارد. از مواقعی بود که آشتی گوش میکرد.  

میگفت و منم گوش میکردم. خوشحال بودم که یه راهی برای خودش ترسیم کرده و داره طبق اون پیش میره. همین تصمیمش برام خیلی مهم بود. خیلی حس خوبی داشتم. بهم گفته بود که باهاش همکاری کنم. از حالا زبان رو شروع میکنه. بعد میره دنبال کارهای دانشگاه. گفت احتمالا من از جلو میرم و چند ماه بعد تو و مانی میایین. بعدش که رفتم، یه وقت آشتی نکنه بگی نمیام و منو بذاری اونجا. گفتم خیالت راحت. میام. دیگه نهایت منم اینجا تا یکی دو سال دیگه کار میکنم. اونجا که کار نمیکنم. خدا رو چه دیدین. شاید وقت استراحت منم برسه و قبل از مردنم و استراحت ابدی، چند صباحی پا دراز کنم. چون قطعا کار و سرمایه با مهدی خواهد بود.   

دیگه آشتی می تمرگه سر جاش. قطعا به درس مانی میرسم و شامی و ناهاری می پزم و گیرم دو تا گل و گیاه هم بکارم تو گلدون یا باغچه پشت خونه!!!!

بعدش رسیدیم نزدیک خونه مامان اینا. یه کم هم تو ماشین حرف زد تا حرفاش تموم بشه. بعد هم رفتیم خونه مامان اینا. دوست مهربونم محبت کرده بود واسه مانی اسمارتیز خوشمزه آورده بود که سرش هم یه هواپیما بود. دادمش به  مانی که خیلی خوشحال شد.  

اونجایی که با مهدی حرف میزدیم در مورد رابطه دو نفری مون، بهش گفتم باید دونفره هامون رو بیشتر کنیم. اونم گفت وقتی ما یه خانواده سه نفره ایم، دلیلی نداره این کار رو بکنیم. ما سه نفریم. چرا باید بچه رو از رابطه حذف کنیم؟ گفتم برای دوام و بقای رابطه زناشویی. و در نهایت آرامش روانی همون بچه. اینکه در طول سال گاهی، ماهی، وقتی رو بذاریم دو نفری بیرون باشیم. یه ساعت هم شده فکر کنیم یه رابطه اختصاصی داریم. گفت: من لزومی نمی بینیم. 

با خودم فکر کردم چه کارش کنم؟! یارو نمیخواد با من خلوت داشته باشه، به زور خفتش کنم ببرم یه گوشه ترتیبش رو بدم؟ من حتی تحریکش هم نمیتونم بکنم.

یه روزی ـ به اشتباه ـ فکر میکردم آشتی می تونه هررررررر کاری که بخواد رو بکنه. یه روزی، تو همین خونه ای که الان دارم زندگی میکنم، دست به دعا می بردم و میگفتم خدایا مهدی رو بذار سر راهم و مهرم رو بنداز به دلش. بقیه اش با خودم. ایییییییینقدر بهش محبت میکنم که پاگیرم بشه. یه بهشتی میسازم از محبت که خودمو خودش و بچه هامون سالها توش با خوشبختی تمام زندگی کنیم. 

همون موقع ندا از آسمون اومد که : شییییییییییییییییییییر!  

منتها من اون موقع درگیر هندی بازیهام بودم. شیشکی کائنات رو نشنیدم.  

الان بعد از این سالها به این نتیجه رسیده ام که به زور اگرم بشه با کسی زندگی رو شروع کرد، به زور نمیشه در قلبش نشست. دیروز هم به مهدی گفتم. گفتم اگه میخوای من تو زندگیت باشم، بابت اینه که پسرت ضربه نبینه. میخوای نقش پدری خودت تکمیل بشه. که تایید کرد. البته مهدی چند وقت پیش گفت آشتی، از صد تا مرد، اگه تو زن هر کدوم میشدی، من مطمئنم نود و هشت نفرشون با تو احساس خوشبختی می کردند. (خودش و یحتمل یکی مثل خودش رو فاکتور گرفت!!!)

و همون دیشب اگه کم حرف زدم و بیشتر گذاشتم اون حرف بزنه، بابت این بود که مهمون این چند وقته، منو پیش مهدی رسوا نکنه و اشکم در نیاد. بغضم رو میگم. 

باید حقیقتهای زندگی رو پذیرفت. مثل این حقیقت که مثلا قد من 160 هست و دیگه بلندتر هم نمیشه. اینکه رنگ چشمهای من قهوه ای تیره است و خیلی چیزهای دیگه. خب باید پذیرفت.  

منم خیلی وقته اینو لمس کرده ام که مادر بچه مهدی هستم. هرچند بچه مشترکه و من اونو زاییده و بالیده ام. از لحظه تولد مانی تا الان و تا آخر عمرم که نمیدونم کی هست، نباید توقع خلوت و مسافرت دو نفره و یواشکی های زناشویی رو داشته باشم. چه مهدی درمان بشه چه نشه. چون این آدم اینجوری حال میکنه. همینه که هست.  

شاید بریم خارج و مهدی به چیزهایی که میخواد برسه و خوشحال بشه و سرحال بشه و سرخوش از وصال آرزوها و راضی از روزگار که براش خواسته، گیرم اعصابش آرومتر بشه. ولی دیگه قطعا این قسمت از وجودش تغییر نمیکنه و نقش پدری براش خیلی پررنگتر خواهد شد. 

منم شاید کار نکنم و استراحت کنم و بپزم و حواسم به جگرگوشه ام باشه و در توجیه بی توجهی های مهدی به خودم فکر کنم همینه که هست و چه میشه کرد و با روزگار و تقدیر که نمیشه جنگید. زندگی به من آموخته تغییر همه چی هم در من نیست. هر آدمی درونش یه دنیایی داره و ما نهایت دنیای درون بقیه رو تحت تاثیر قرار بدیم. ولی تغییر، هرگز!

دیگه همینه. همه به همه چی نمی رسند. گیرم کسی مثل من برای هر چیزی خییییییییییلی تلاش کرده. خب کرده که کرده. الان پشیمون نیست که کاشکی بیشتر میکردم.

من، آشتی، امروز با خیال راحت پامو دراز میکنم و میگم که برای هرچیزی که خواستم جنگیدم و تلاش کردم. من حتی برای چیزهایی که فکر کردم مهدی نیاز داره و شاید نمیخواست هم تلاش کردم. ولی اون راهش یه چیز دیگه است. خواسته اش یه چیز دیگه است. اون مثل من از کائنات عشق زن و شوهری نمیخواد. یه خانواده سه نفری بسه. دو ضلع این مثلث ـ خودش و پسرش ـ هم اندازه هم پر رنگ هستند. منم زن خونه ام. اون ضلع پایینیه که اتفاقا کوچکتره. مثل خانمی که شوهر میکنه به یه مرد بچه دار و از اول قبول میکنه نقش پرستار و مادر بچه رو داشته باشه. گیرم آقای خونه ماهی، دو ماهی یه بار دستی به شونه اش بکشه. 

منم خوبم. تقدیر رو پذیرفته ام. تا الان من تلاش کردم برای این زندگی و از این به بعد مهدی. من تلاش کردم و نشد. یعنی اینی شد که می بینید. اون ناراضیه. منم که راضی نیستم. اون میخواد قاعده بازی رو عوض کنه. من حرفی از این تغییر ندارم. لااقل شاید شرایط کاری و خستگی هام بهتر بشه.  

در نهایت بدونین من خوبم. اگه زنده باشم یکشنبه می نویسم. 

تعطیلات خوش بگذره.



تاریخ : چهارشنبه 6 مرداد 1395 | 12:00 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (91) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر