X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااااام. صبح یکشنبه همگی بخیر.  یعنی خوابم میاد هااااااااا. خیلی کم پیش میاد صبح پاشم و خوابم بیاد. معمولا صبح که بلند میشم، دیگه روز واسم شروع شده و نمیخوابم. ولی امروز خوابم میاد چون دیشب خوب نخوابیدم. هم گرم بود، هم قبل از خواب یه فیلم دیدیم با مهدی که سوژه و پردازشش عاااااااااالی بود. حالا میگم در موردش. 

خب، اول یه گل بزنم به اول هفته ام: 

 6037691595636044 بانک صادرات

 

راستش حال من خوبه. به نظرم حالم از چهارشنبه که اون پست رو گذاشتم بهتره. تا خدا چی بخواد. 

چهارشنبه تا عصر اداره بودم و بعدش رفتم دنبال مهدی و بعد هم شهران. اولش بگم که آخر وقت که میشه از دست این همکارم کلی شاکی میشم. از ساعت دو هی بهش میگم برو ناهار، برو نماز. بعد دقیقا ساعت چهار و پنج دقیقه که میشه میگه: من برم نماز؟ منم هی غررررررررر میزنم. تا پاشه بره دستشویی و وضو بگیره و نماز بخونه، نیم ساعت شده. هر روز همین بساط رو داریم. دیگه یه روزهایی از سه و نیم بهش پیله میکنم که پاشو برو. چون نمیشه دفتر رو خالی بذاریم، نمیشه بذارم و برم.  

خلاصه به زووووووور رفت و چهار و نیم هم من از اداره دراومدم. رفتیم شهران و مانی طبق معمول بامبول درآورد که تا شب وایسیم و الان نریم و از این حرفا. ما هم چون روز قبل، سالگرد عقدمون بود و پسرخاله مجرد هم از کرمانشاه اومده بود. دیگه قرار گذاشتیم ما کباب بخریم. البته کلی کل و کشتی با مامانم گرفتیم. نمیذاشت. همه اش میگفت من و بابات که فشار خون داریم و نمیخوریم. همه اش میخواست یه جوری قضیه کنسل بشه. 

داداشم همیشه باهاش دعوا میکنه. میگه بذار بقیه هم یه کاری بکنند. چرا همیشه میخوای همه چی گردن خودت باشه. مثلا مامانم یه کار بزرگی واسه کسی میکنه و طرف یه کادو میاره واسش. مامانم هی میخواد پسش بده کادو رو. داداشم میگه فرض رو بر این بذار که طرف میخواد یه کم از دینی که تو به گردنش داری کم کنه. خب این اجازه رو بهش بده. چرا میخوای همه کاره خودت باشی. 

واقعا هم همینه. 

آقا این ناخنهای من بلنده شده اند اصلا نمیتونم تایپ کنم. هر کدوم با غایت یه بیل!!!!!!! این دوستم که کار ناخنم رو انجام میده، یه خواهرش از خارجه اومده، اینه که به شدت درگیره. البت منم این سه چهار هفته درگیر آقا مانی بودم. البت همین که نشکسته جای شکر داره. فقط دیگه باهاش نمیشه هیچ کاری بکنم. 

خلاصه که شب به مامان گفتیم که ما کباب میخریم. اونم گفت باشه، پس منم برنجش رو درست میکنم. بعد یه کم گوشت بیرون گذشت که واسه مانی تو خونه کباب درست کنه تا مانی غذای بیرون رو نخوره. از نظر بهداشتی و سلامت بودنش. 

و این مدت هم اونجا بودیم، تقریبا هر روز کباب خونگی به مانی میداد تا بلکه جون بگیره. و از اونجایی که مامانم استقلالیه، ما همه اش می گفتیم مانی اومده هتل استقلال! بابام هم مسوول میوه و شیر مانی بود. خلاصه که همه جوره بهش می رسیدند! خدا خونه همه پدربزرگا و مادربزرگا رو سرپا نگه داره. 

خلاصه همه عصر یه چرتی زدیم و مامانم هم طبق هر روز عصر با دوستاش رفت پیاده روی و بابام هم رفت کوه پیمایی. شب مهدی و پسرخاله رفتند کباب بناب گرفتند و آوردند خوردیم. جاتون خالی. بعد از شام دیگه پاشدیم زحمت رو کم کنیم که البته بعید نیست اگه مانی راضی نبود بیاد و هی نق میزد. 

خلاصه رفتیم خونه مون و قرار بود پنجشنبه شب داداش و پسرخاله ام بیان خونه ما با مهدی ایکس باکس بازی کنند. 

دیگه رفتیم خونه و سردرد لعنتی من هم ادامه داشت. پنجشنبه صبح بیدار شدم دیدم الان می میرم از سردرد. تا ظهر یه کم تحمل کردم و الان اصلا یادم نیست واسه ناهار چی خوردیم. ظهر رفتم درمانگاه و به دکتر گفتم من میگرن شدید دادم و الان کله مو می کوبم به دیوار. اونم گفت: میخوای برات استامنوفن کدئین بنویسم؟ گفتم: مرد حسابی من میگم رگهای مغزم داره منفجر میشه. تو الان کمتر از مورفین نباید واسه من بنویسی! خلاصه با هزار بدبختی یه آمپول پیروکسیکام نوشت. دیگه گردنم رو نمیتونستم از شدت درد تکون بدم. 

آمپول رو زدم و اومدم خونه. یادم نیست چی خوردیم و بعدش ساعت دو خوابیدم. وقتی بیدار شدم، شش عصر بود. به مهدی گفتم برو فیله بخر که شب جوجه چینی درست کنم. سرم بهتر شده بود. منتها مشکل بزرگ، دسته بود. مهدی قبلا دو تا دسته واسه ایکس باکسش داشت. پارسال فکر کنم بچه ها از مهدی خواستند ایکس باکسش رو بده خونه خاله ام اینا باهاش بازی کنند. بعد یهو یکی از دسته ها گم شد. هممممه خونه رو صد بار زیر و رو کردند و دسته رو پیدا نکردند. البته به یه بچه ای شک کردند که از فامیل شوهرخاله ام بود که درسته خیلی بچه متمول و پولداریه. ولی مرض هایی هم داره. بچه ها گفتند شاید برام مرض ریختن، کار اون باشه. چون اون که اومده و رفته بود، دسته غیب شده بود. هرچند که برادرم میگفت پسرخاله باید یه دسته برای مهدی بخره. چون تو خونه اونا گم شده. مهدی هم که چیزی نگفته بود تو این مدت.  

خلاصه در هر حال یه دسته نبود و به یکی دو جا هم مهدی زنگید که نبودند و در دسترس نبودند. در نتیجه کلا اومدن بچه ها به خونه مون منتفی شد. مهدی رفت بیرون و با یه مرغ سوخاری برگشت. چقدر خوبه یه روزهایی که اصلللللللا حوصله غذا پختن ندارم، مهدی غذا میگیره و میشه بدون آشپزی سر کرد. خودم سر کیف باشم صد جور غذا می پزم. ولی وقتی مریضم و حال ندارم، آشپزی یا هر کار دیگه ای که تو مودش نباشم، مرگه برام. 

خلاصه شام رو خوردیم و مهدی سر شب باهام مهربون شد و یه کم دیگه حرف زدیم منتها من دیگه خوابم نمی برد! اینه که تا چهار صبح بیدار بودم!!!! بعدش که خوابم برد تا ساعت ده خوابیدم.  

مادر مهدی به خواهربزرگه مهدی پیغام داده بود که پنجشنبه بیاد خونه شون تا ما بعد از یکماه بتونیم جمعه بریم اونجا. مانی خیییییییلی بی تابی میکرد. یه گروه دارند تو تلگرام که مانی همه اش ازشون میخواست عکسهاشون رو بذارند و خودش هم هی پیغام میذاشت براشون که دلم براتون تنگ شده و الحق هم که عمه ها و مادربزرگش همه اش حالش رو تو این چند هفته مریضی می پرسیدند. فقط بی احساسشون، همون برادر مهدیه که نه پیغام میداد نه اصلا یه بار گوشی رو برداشت که با بچه حرف بزنه.  دیگه لابد حسی به مانی نداره دیگه. جمعه هم که اومده بود، به من میگفت: میدونی اشتی، منم نگرفته بودم این مریضی رو، اینه که نمیشد مانی بیاد!!!!!! هم من نگرفته بودم هم خواهر بزرگه ام! تو دلم گفتم حالا تلفنی دو کلمه با این بچه حرف میزدی والا نمی گرفتی.  منتها خوشم نمیاد هرگز گله این چیزها رو به کسی بکنم. کسی که ما رو دوست داره، داره. وقتی هم نداره، دیگه کاری نمیشه کرد. گفتن نداره که. چون دست و رو شسته هست و یه چیزی به آدم میگه. والا.

دیگه خواهر بزرگه مهدی پنجشنبه اومده بود اونجا و ما هم جمعه صبح پاشدیم همه رفتیم حموم و منم دستی به خونه کشیدم و وسایل رو جمع کردیم و رفتیم اونجا. دیگه نمیدونین مادربزرگ و دو تا عمه مانی چه کردند! اینقدر بغلش کردند و بوسیدنش که من گفتم بچه الان تموم میشه! خب دل اونا هم تنگ شده بود. مادرش همه اش میگفت اگه به خاطر بارداری دختر بزرگه ام نبود، خودم می اومدم همون اول می دیدمش. بعد عمه وسطی اومد و دو سطل از این شن های جادویی که ماهواره تبلیغ میکنه کادوپیچ به مانی داد و مانی هم کلی خوشحال شد.  

البته همه خوشحال شدیم. چون تمام این دو روز همممممه مون سرگرم بازی با شن ها بودیم!! واسه ناهار هم مادر مهدی یه قیمه فوق العاده خوشمزه درست کرده بود و همیشه چون با عشق غذا درست میکنه واقعا غذاهاش خوشمزه میشه. تا خرتناق قیمه خوردیم و من چشمام داشت از خواب میرفت ولی به زور خودمو نگه داشتم که بازم برنامه خوابم به هم نریزه.  

عصر جمعه یه سر رفتم نمایندگی کوتون و یه تی شرت بیست هزار تومنی خریدم واسه خواهرزاده جاریم که اون روز تولدش بود. چون چند بار جاریم واسه مانی اسباب بازی و از این چیزها گرفته بود، گفتم بهترین وقته که جبران کنم. خلاصه جاریم هم کلی تشکر کرد و بعد از یه ساعت هم با شوهرش رفتند. 

دیگه ما موندیم و خواهرشوهر کوچیکه که شوهرش همه اش واسه کار میرفت بیرون و برمیگشت. همون که شرکت سم داره.  

عصر جمعه هم گفتم مهدی بیا بریم یه قدمی بزنیم. دوتایی رفتیم بیست دقیقه ای برگشتیم چون مهدی قدم زدن رو دوست نداره. به خصوص تو گرما و البته تو سرما هم !!!!!!!! 

برگشتیم خونه و من سعی کردم شام نخورم. دیگه شب خوابیدیم و دیروز صبح پاشدیم دیدیم بابای مهدی رفته نون سنگک دو رو خشخاشی خریده و اومده. صبحانه خوردیم و بعدش مادر مهدی گفت من یه غذای ساده درست میکنم و البته خیلی هم ساده نبود. چون دورچین هاش کار می برد. بعد با عمه های مانی نشستیم پاندای کونفوکار دو رو دیدیم و وقت ناهار شد و ناهار خوردیم و بعدش هم پاندای سه رو دیدیم و من از خواب داشتم می مردم. سعی کردم نیم ساعت بیشتر نخوابم. پاشدم چای و میوه خوردیم و من دیگه از حوصله سر رفتن داشتم می مردم. گفتم مهدی تو رو خدا بیا بریم یه قدمی بزنیم. به خواهرهای مهدی هم گفتم که گفتند ما میخوایم پیش مانی باشیم. مادرش هم که پاهاش درد میکنه. دیگه به زور مهدی رو بردم که یه ساعت قدم بزنیم. نیم ساعته برگشتیم و من بهش گفتم که تصمیم جدی گرفته ام که حتتتتتما روزی نیم ساعت برم پیاده روی چون حس میکنم بدنم داره تحلیل میره. خب باید یه حرکتی بکنم. استخر که نمیشه چون ساعتهاش به من نمیخوره. ولی لااقل اگه بتونم روزی نیم ساعت برم پیاده روی خیلی خوبه. 

راستش عصر که خونه میرسیم، باید زود ترتیب شام رو بدم و مثلا هشت تا نه برم پیاده روی. منتها از پله بالا و پایین رفتن برام سخته که باید بر اون هم غلبه نمایم! فکر کنم میخوام خاله رو ببرم دم ماشین خطی ها! والا! نمیشه که همه اش به فکر بقیه باشم و به خاطر اونا به خودم زحمت بدم. یه بارم به خودم بابت خودم زحمت بدم. 

حالا خدا کنه بتونم برم. یه هفته بتونم، دیگه می افتم رو غلتک! یه حرکتی بکنم تا غلتک نیفتاده روم!!!!!!!! 

خلاصه این از این. 

دیگه مادرشوهرم با مانی شام داد و برگشتیم خونه. اگه بتونم یه کیلو دیگه کم کنم و بشم 57 تا 57500، خیلی خوبه. اصلا سالم تر هم می مونم. 

حالا دیروز تقویم رو نگاه می کردم. از هفته آخر مرداد تا نیمه اول شهریور اگه بشه یه هفته رو بریم شمال خیلی خوبه. البته باید با مامانم اینا بریم. چون اگه بخوایم تنهایی بریم خرجمون خیلی زیاد میشه. بعد با توجه به جمیع جهات، تنهایی هم نمیشه بریم. حالا شاید یه سفر سه تایی تو پاییز و زمستون بریم بلاد کفر خارجه! فعلا یه هفته بریم شمال که دریای خونم پایین اومده و برم تنی به دریا بزنم.  

این از این برنامه ها. 

دیگه دیشب رسیدیم خونه و مسواک زدم و وسایل رو گذاشتم سر جاش و دیدیم یکی از کانالها داره یه فیلمی رو میده. فکر کنم اوایلش بود. فیلم، فوووووووق العاده زیبا بود. داستان پسری بود که پدرش روز یازده سپتامبر تو همون ساختمون بوده و همون روز فوت میکنه و تا آخرین لحظه هم با پسرش حرف میزنه. البته پسرش صدای پدرش رو می شنوه ولی جرات نمیکنه جواب بده و پدرش رو پیغامگیر براش پیغام میذاره. و متاسفانه ساختمون پایین می ریزه و پدرش فوت میکنه. داستان، در مورد این بچه است که یکسال تمام دنبال نشانه هایی از پدرش میگرده و تو وسایل پدرش یه کلید پیدا میکنه و یه تکه روزنامه که اسمی روشه و بچه چون خیلی باهوشه میخواد این راز رو پیدا کنه و میگرده هممممممه آدمهای شهر رو با اون اسم پیدا میکنه و هر هفته میره سراغ چند تاشون که ببینه با پدرش چه ارتباطی دارند.  

در تمام طول این فیلم این پسر فکر میکنه پدرش خواسته یه پیغام براش بذاره. یه حرفی بهش بزنه و بابت همین میره سراغ همه اون آدمها. آخر فیلم تصادفی متوجه میشه که اصلا اون کلید ربطی به پدرش نداشته و مال کس دیگه ای بوده. کلی شاکی میشه و عصبانی میشه و نکته جالبش اینه که در طول فیلم به شدت از مادرش دور شده و حتی یه جا به مادرش میگه کاشکی تو به جای پدرم می مردی. چون پسره خیلی به پدرش نزدیک بوده. آخر فیلم می فهمه که مادرش همه این مدت حواسش بهش بوده و میرفته اون آدمها رو می میده و سفارش پسرش رو می کرده بهشون و میگفته که پسرم میاد در مورد پدرش می پرسه، مواظبش باشید. پسره تعجب میکنه از این مادری کردن مادرش! بعد آخرش یه پیغام دیگه ای از پدرش جای دیگه ای دریافت میکنه و حالش خوب میشه. 

می فهمه زندگی هنوز جریان داره و باید حالش خوب باشه. چون این، همون چیزیه که پدرش ازش خواسته. 

فیلم بسیار تاثیر گذار بود. بازیها همه پخته و عالی. و گذشته از همه ناراحتی ها، آدم فکر میکنه که چرا یه عده احمق باید بیان عملیات تروریستی انجام بدن که بگن ما از شما بهتریم، شما هم مثل ما فکر کنین. واقعا یعنی چی هواپیما رو می کوبین تو برج و اوووووووونهمه بی گناه رو می کشین. یا اینهمه کشتار که این روزها داره تو دنیا اتفاق می افته و بدبختی، نصفشون هم مسلمونا هستند. قلب آدم درد میگیره. 

خودم در طول فیلم چند بار بغض کردم. هی لعنت فرستادم به باعث و بانی این حرکات حیوانی. البته حیوون بدبخت غلط کنه اینقدر پست و دون باشه. 

خلاصه فیلم تموم شد و با مهدی رفتیم بخوابیم. مهدی اراده کرده بود کولر رو روشن نکنه. من هر کاری میکردم از گرما و فکر و خیال خوابم نمی برد. همه اش فیلمه تو ذهنم بود و راستش یه کم هم خوف برم داشته بود!!!!!! دیدین یه وقتهایی سر شب یا نصب شب یه سری افکار ترسناک می افته تو سرتون! اونجوری شده بودم. نه جرات داشتم پاشم برم کولر رو روشن کنم، نه خوابم می برد. تازگیها هم عاقل شده ام، قبل از خواب، دیگه تو نت نمیرم و تلگرام رو چک نمیکنم که راحت تر بخوابم.  

خلاصه که صبح وقتی موبایلم آلارم داد، به شدت خوابم می اومد. آقا مانی رو بعد از یک ماه با سلام و صلوات بردیم مهد. اینقدر من این راه مهد رو نرفته بودم که صبح اشتباهی داشتم می اومدم اداره!!!!!!! یادم اومد که باید برم مهد و دور زدم!!!! 

****************** 

تعداد کامنتهای زیاادتون هم نشان از محبت زیادتون نسبت به من داره و هم اینکه خیلی از ماها با هم هم دردیم. نمیدونم. شاید زنان یه کشور دیگه اینقدر باهام هم درد نباشند. شاید این دردی که من دارم و ازش نوشتم، درد مشترک خیلی از زنهای ایرانی باشه. ماها در حال گذار هستیم. از سنتی به مدرن. اینکه میخوایم یه زن تحصیلکرده باشیم و تو اجتماع باشیم و از اون طرف از خودمون غافل میشیم و خودمون رو فراموش می کنیم. و یا اینقدر در ابراز محبت پیشقدم میشیم که کلا یادمون میریم کجاییم و بی حساب و کتاب محبت می کنیم و یه جا خسته میشیم و دیگه نای تکون خوردن نداریم. 

امیدوارم راه حقیقی به همه مون نشون داده بشه و بتونیم اونجور که شایسته یک انسانه زندگی کنیم. هم لذت ببریم هم اطرافیانمون از بودن با ما لذت ببرند. 

********************* 

صبح از مانی می پرسم الان که داری بعد از یه ماه میری مهد، چه حسی داری؟ میگه حس خنکی!!!!!!!!!!! 

شما بگین، چه ربطی داره آخه!!



تاریخ : یکشنبه 10 مرداد 1395 | 10:57 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (29) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر