X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلااااااااااااااام. صبح خنک اول هفته تون بخیر. یه کم خنک شده خو! خوبین شماها؟ 

امروز گل نداریم. تا بعدا براتون بگم چرا. یه نقشه ای کشیدیم توووووووپ. داغون، عالی، حالا میگم براتون. کللللللللللی حرف دارم. اصلا شاید حرفها در این مقال نگنجد!!!برو بریم. 

 

یه چای ریخته ام واسه خودم و به عنوان صبحانه هم نون و گوجه فرنگی خورده ام! منتظرم چای سرد بشه. حالا تا سرد بشه، دو کلوم بنویسم. یه تیکه هم چوب دارچین بندازم توش که سردی گوجه رو بگیره!!!!!!! 

هفته ای که گذشت به غایت یک ماه بود واسه من. اییییییییینقدر از من انرژی گرفت که خدا میدونه. دو بار کارم به دکتر و درمانگاه کشید.  

شنبه پیش که تعطیل بود و من یکشنبه نوشتم. اگه خاطر مبارکتون باشه، قرار گذاشتم واسه خودم که حداقل روزی نیم ساعت پیاده روی کنم. به داد خودم برسم و یه فکری بابت سلامتیم بکنم. بسه دیگه هی آدم میره دکتر و میگه من اصلا ورزش نمیکنم. یه وقت نیم ساعته باااااااااید در روز پیدا بشه واسه حداقل پیاده روی.  

عصر که سه تایی رسیدیم در خونه، رفتیم بازار روز و یه کم خرید کردیم و برگشتیم خونه. ساعت شش بود. من یه کم دراز کشیدم. بعد پاشدم مواد پلو یونانی رو درست کردم و دیگه ساعت یکربع به هشت دمش انداختم و حاضر شدم برای پیاده روی. یک (YAK) حسی هم گرفته بودم که بیا و ببین. یه کیف زرشکی کوچیک دارم که اریب انداخته بودمش و همون کفش اسپرت سرخابی رو هم پوشیده بودم. خب هفته پیش همچنان هوا گرم بود. شروع کردم به پیاده روی و عرق ریختن شروع شد. رفتم و رفتم تا یه دفعه یادم اومد که عه، امروز یکشنبه است و الان موسم یکشنبه بازاره! گفتم از همین سر یکشنبه بازار یه تا گلدون کوچیک رنگی بگیرم واسه کاکتوسهام. آخه خیلی دوست داشتم گلدون کاکتوسهام رو عوض کنم منتها الان که دارن خوب رشد می کنند، گفتم دست نزنم بهشون. فقط اون گلدون کوچیک رو بذارم تو گلدون بزرگتر رنگی. منتها سه تا گلدون کم داشتم. گفتم از همین گل فروشیه، سه تا بخرم و به پیاده روی ادامه بدم. 

چشمتون روز بد نبینه. رسیدم دیدم گلدون نداره. یادم اومد این هفته میخوام یه سر برم قزوین. یکی هست تو یکشنبه بازار که ساک دستی می فروشه. گفتم واسه قزوین، یکی از این ساک دستی ها بخرم که نخوام چمدون ببرم. یه کم رفتم داخل، دیدم عججججججب جمعیتیه. من حتی شب عید هم اینهمه آدم تو یکشنبه بازار ندیده بودم!!! حتی یه خانمی داشت به بغل دستیش میگفت: امروز جنسهای اینجا چقدر خوبه. اصلا بنجل نیست! بعد انگار دسته دسته آدم اضافه میشد.  

یه کم که جلوتر رفتم، احساس دل پیچه بهم دست داد. یه دل پیچه خییییییلی داغون که در جا، جفت پاهام درد گرفت. همون موقع گفتم برگردم! گفتم برگردم لااقل از یکشنبه بازار بیام بیرون، بعد ببینم حالم در چه وضعیتیه. مجال فکر پیدا نکردم. به حدددددددی دل پیچه ام داغون بود که نتونستم فکر دیگه ای به جز برگشت بکنم. مانتوم هم روشن بود!!! خدایا راه فرار کدوم طرفه؟ آقای کیف دستی فروش رو دیدم. به سرعت برق و باد ازش یه کیف دستی خریدم و بنا رو گذاشتم به برگشتن. ولی جمعیت ایییییینقدر زیاد بود که همه انگار روبروی من بودند. شروع کردم به شکافتن جمعیت و یه جاهایی هل دادن، حالم خیلی بد بود. دلم میخواست یه سطل می خریدم و همونجا می نشستم.... 

بالاخره از یکشنبه بازار بیرون اومدم و خواستم ماشین بگیرم ولی به حدی ترافیک بود که اگرم ماشین می گرفتم، همونجا میشد گورم!!! 

رفتم یه راه باریک پیدا کردم که خالی از جمعیت بود. شروع کردم به دویدن. از رو شمشادها می پریدم و از تو باغچه جلوی ساختمونها رد میشدم. با خودم میگفتم خدایا با این مانتوی روشن، آبرومو نبر! تو ذهنم دنبال شماره خاوری بودم که بتونم در صورت بروز آبرو ریزی، شبانه از شهرک اسباب کشی کنم!!!! 

منتها اگه دل پیچه گرفته باشین میدونین که یه قسمت عمده درد، مال پاهاست. کلا پاها در اثر ضعف، داغون میشه از درد. از همون وسط راه، کلید در ساختمون رو تو دستم گرفته بودم! می دویم و نمیدونم راه به اون کوتاهی، چرا تبدیل شده بود به کیلومترهای طولانی.......... اگه نیروی انتظامی منو میگرفت، صد در صد بازداشتم میکرد!!! آخه یه کیف رو دوشم بود و یه کیف دستی هم دستم بود. انگار کیف کسی رو زده بودم و داشتم فرار میکردم!!!!

بالاخره رسیدم و همه چی یه طرف، چهار طبقه یه طرف. فقط به خودم میگفتم: رسیدی اشتی دیگه تموم شد، رسیدی!!!!! 

در خونه رو تقریبا شکستم و رفتم داخل. مهدی و مانی شوکه شدند. محل ندادم و پریدم تو دستشویی و حالا از درد، همه موهامو چنگ میزدم. ناله ام به آسمون بود.  

دیگه حس نداشتم از دستشویی بیام بیرون. همممممه وجودم از نوک سر تا پا عرق کرده بود. تو همون قسمت جلوی دستشویی ولو شدم. غرهای مهدی که به راه بود. مانی چند بار اومد صورتم رو بوسید. بعد مهدی کولر رو خاموش کرد و ازش خواستم لباسهامو بیاره همونجا برم حموم. چون به شدت عرق کرده بودم و گفتم برم دوش بگیرم و بعدش خودم رو خشک کنم.  

حس میکردم روده هام متورم شده. گفتم خدایا نکنه مریضی یه ماه پیش برگشته. خلاصه تا شب تو پذیرایی افتاده بودم رو کاناپه. مهدی هم به مانی شام داد. تا آخر شب هنوز بدنم درد میکرد. هم دل و روده ام، هم پاهام که دویده بودم. فکر کنم پنج هزار کالری سوزونده بودم!!! 

خلاصه اون شب گذشت و دوشنبه اومدیم سر کار و برگشتیم خونه. قرار شد برم خونه دوستم برای ترمیم ناخن. منتها حالت تهوع داشتم. دلم نمیخواست فکر کنم از این مریضی ویرویس گرفته ام. خلاصه رفتم خونه دوستم و سر راه هم چیپس و ماست موسیر گرفتم و گفتم بذار یکی از چیپسها هم سرکه باشه. شاید یه کم بهتر بشم. ولی فقط چند تیکه تونستم بخورم. هر لحظه هم حالت تهوعم بیشتر میشد. دیگه آخرهاش از دوستم خواستم زودتر کار رو تموم کنه که بزنم بیرون.  

خواهرش هم از خارج اومده بود و بعد از سالها می دیدمش. ماها با هم بزرگ شده ایم. دیگه کلی حرف زدیم و البته این دوستم هییییچ تغییری نکرده بود و همون شکلی و همون اخلاقی بود. بیشتر هم من حرف میزدم. چون اصولا آدم کم حرفیه. قرار شد یه بار یه دوره قابلمه پارتی بذاریم. منتها با اون دوستامون که بچه های کوچیک دارند، سخته چون هیچکی حوصله این همه سر و صدا نداره! قرار شد یه روز همین طوری بیاد خونه ما با خواهرهاش. یا مثلا بریم پارکی، یه وری. 

خلاصه زود برگشتم خونه و همون تو راه تصمیم گرفتم برم درمانگاه. میخواستم کل دنیا رو بالا بیارم. چه حال بدیه. وقتی حامله بودم و سه چهار ماه اول ویار داشتم، این حس رو داشتم و آدم واقعا از زندگی سیر میشه. اینکه آدم اشتها و میل به غذا و خوردنی داره، واقعا یه نعمته. درسته چاق میشه ولی لااقل داره لذت می بره. بعد ماها ناشکری می کنیم و میگیم خدایا این اشتها چقدر بده، ماها رو چاق می کنه! 

گازیدم رفتم درمانگاه و شلوغ بود و یه عالمه آدم واسه همین اسهال استفراغ اومده بودند! فکر کنم منم از خواهر و خواهرزاده هیلا گرفته بودم! دیگه ساعت از نه گذشته بود که باید سرم رو میزدم و خانم تزریقات چی هم غر میزد که ساعت کار من نه تموم شده و منم گفتم باشه من میرم جای دیگه. ولی از اونجایی که خودش بسیار احساس مسوولیت داشت، شخصا رفت داروخونه چون غلغله بود. تزریقی ها رو گرفت و اومد زد. دستش طلا که اصلا درد نداشت. بعد طفلی تا ساعت ده موند و صد هزار نفر دیگه رو آمپول زد و سرم زد و دائم هم غر میزد که حق داشت. تا بیان دنبالش کار همه رو کرد و آخرش گفت من دیگه میرم.  

آدمهای با مسوولیت بهشون فشار میاد و غر می زنند. وگرنه کسی که مسوولیت نداره کیفشو دستش میگیره و میره. مهدی که زنگید اگه سرم داشتی بگو ما بیاییم. راستش ترسیدم نکنه بیان و مانی بگیره. کارم تموم شد و برگشتم خونه. قرار شد رختخوابمو عوض کنم که از مهدی و مانی دور باشم. واقعا این روزها تا بشه، نباید مریض بشیم. چه خودمون چه بچه هامون. 

خلاصه اون شب گذشت و سه شنبه اومدیم اداره و برگشتیم و اتفاق خاصی نیفتاد. چهارشنبه صبح سه تایی اومدیم اداره و همکارم مرخصی بود چون چهلم پسرعموش بود شهرستان. البته من همون دو شنبه شب اس دادم به مدیرم که فردا یا پس فردا پسرت رو نیار چون من مریضی واگیر گرفتم ام. 

چون بچه اش هم دائم بغل منه و دوستش هم دارم و به هم آویزونیم، گفتم نکنه طفلکی بگیره. اونم شکر خدا نیاوردش. خلاصه چهارشنبه از اون روزهای داغون بود و ساعت پنج تازه مجبور شدم برم تو یه جلسه و شش بیرون اومدم از جلسه و تا هفت منتظر یه نامه از یه جایی بودم که شخصا باید دریافتش میکردم. هفت و خرده ای آژانس گرفتم و هشت و خرده ای رسیدم خونه. ببخشید، جنازه آشتی رسید خونه.  

مهدی رفت تن ماهی خرید و برنج گذاشتم. قرار بود پسرخاله مجرد و داداشم بیان خونه مون. داداشم که شبها با دوستهاش میره پیاده روی. طفره رفت و نیومد. انگار دیگه دل و دماغ نداره. یادتونه چقدر به همه آویزون میشد که دور هم جمع باشیم؟ شادی از دلش رفته انگار. خدا همه باعث و بانیش رو به راه راست هدایت کنه. ما هنوز نمیدونیم چی شده. دیگه پسرخاله مجرد اومد و اون خیلی به داداشم نزدیکه. اومد و همینطور که من تو آشپزخونه مشغول کار بودم باهم حرف میزدیم و از فامیل گله کردیم و من گفتم داداشم خر بود. مردم همه کار می کنند آخرسر میان میگن فلان روز عقدمونه. ولی این برادر من از بس ساده بوود، هرجا خواست با دختردایی بره، صد نفر رو هم برداشت برد و همه دیدند و حرف درآوردند و آخرش هم کلی از داداشم پیش زندایی بد گفتند که خسیسه و بداخلاقه و اونم که از خودش شیدا بود و خل بود و گفت نه! البته نه بگم چون جوابش منفی بود، ازش دلخورم. من از روزگار دلخورم. که چرا برادرم باید اینقدر اذیت بشه؟ چرا باید اینهمه سختی بکشه. خلاصه حرفیدیم و حرفیدیم و بعدش دیگه مهدی اومد و یه سری حرفها رو هم جلوی مهدی زدیم. چون تو این زمینه ها هم مهدی غصه داداشمو میخوره و در جریانه.  

دیگه من بهشون شام دادم و رفتم چپه شدم. پنجشنبه صبح پاشدم اومدم اداره و تا ظهر بودم و عملا هییییییچ کاری نداشتم. البته با خانم مظفری پور گپ و گفتی کردیم و تصمیماتی گرفتیم. حالا میگم بهتون نتیجه رو.  

ظهر از نزدیک اداره کباب خریدم و زنگیدم به داداش بزرگه که بیرون بود. داداش کووچیکه و مامانم رو برده بود مولوی پرده بخرند خودش هم محل کارش همون جاهاست. دیگه برنج هم دیشب زیاد درست کرده بودم به هوای پنجشنبه ظهر. اینه که ظهر کباب رو گرفتم و رفتم خونه. قربون بی ترافیکی برم که نیم ساعته رسیدم خونه. سر راه ماست چکیده و زیتون هم خریدم. ظهر یه میز خوشگل چیدم و البت داداشم ساعت دو رسید و ناهار خوردیم و بعد از ناهار من دیگه بیهوووووش شدم. عصر چای دم کردم و با داداش و پسرخاله و مهدی نشستیم به چای خوردن و گپ زدن. که البت مهدی چای نمیخوره اصلا. 

دیگه حرف شد و داداشم گفت: آشتی این آپارتمانها، سال به سال داره ارزونتر میشه و چه بهتر که ما اینو بفروشیم و بریم شهران یه شصت هفتاد متری بخریم. بقیه اش رو هم رهن بدیم. تو برات بهتر نیست شهران باشی؟ حالا گیرم چهل پنجاه تومن هم رهن بدی. من فکر مدرسه گارداش هم هستم. (به مانی میگه: گارداش) برات بهتر نیست شهران باشه؟ 

البته میدونین که عموم هم همونجا یه آپارتمان داره که دست پسرخاله مه. با همین شرایط نشسته. ده تومن و هفتصد تومن.  

اونجا به داداشم هیچی نگفتم. نگفتم چهل پنجاه تو من رهن برای ما زیاده. ما این پول رو داریم ولی دست خودشه و داره باهاش کار میکنه و ماهانه چیزی بهمون میده. صلاح نمیدونیم وقتی میشه ده تومن هفتصد بشینیم، پنجاه تومن بدیم رهن و بیاییم شهران. شاید از نظر مدرسه گارداش برامون خوب بشه. مانی بره یه مدرسه دولتی تو شهران و ظهر به ظهر هم بیاد خونه مامانم اینا. ولی این مبلغ برامون صرف نداره. تازه هر لحظه که داداشم بخواد بره سر خونه و زندگیش، ما باید اونجا رو خالی کنیم. این شرایط فعلی رو هم از دست میدیم. 

ولی مساله برمیگرده به دو سال پیش. به زمانی که من خونه انقلاب بودم و سه تا خواهر و برادر نشستیم به حرف زدن که این آپارتمانها (همین که من الان توش هستم) رو بفروشیم و یه جا سند دار بخریم. درسته متراژ کمتر نصیبمون میشه ولی در عوض سندداره و پیشرفت میکنه و میشه هی تبدیل به احسنش کرد.  

دیگه اون شب داداشم این حرف رو زد و فکر کنم الان هم شماها می شناسینش که کلا مال دنیا براش هیچه و همیشه به نفع بقیه تو مال دنیا میره کنار و همین الان هم من تو سهم ایشون نشسته ام. درسته کرایه میدم ولی اونم چیزی نمیگه. چند بار هم که بحث دختردایی داغ بود، من بهش گفتم هر وقت تو بخوای من بلند میشم که بدش اومد و گفت من اگرم بخوام بیام، میام تو خونه عمو میشینم نیازی نیست تو آواره بشی. 

که البته بعدها دختردایی تلویحا گفته بود اینجا رو دوست نداره و منم به ماماانم گفت طبیعیه و اون یکی عروسمون هم اینجا رو دوست نداشت چون بالاخره اینجا پرته و به محل کار عروس بزرگمون هم خیلی دوره. تازه یه آپشن دیگه هم تو گیشا بود که اونا رفتند اونجا نشستند.  

دیگه این شرایط رو شماها در جریانش هستین. 

غروب داداشم رفت و منم یه دوش گرفتم و پسرخاله مجرد هم یه سر رفت در خونه اون یکی پسرخاله. اینقدر پسرخاله زیاده که من گیج میشم. وای به حال شماها!!!!! خدا نمیتونه زیادش کنه چون نصف شوهرخاله ها مرده اند، خاله ها هم که دیگه یائسه شده اند و امکان زاد و ولد نیست!!!!! 

خلاصه بعدش من و مهدی نشستیم به حرف زدن در اون خلوت و طبق روال عادی برنامه دعوامون شد و من به مهدی گفتم اگه قرار باشه پاشیم، دیگه چاره ای نیست و اونم گفت باید بریم خونه عموت بشینیم. منم گفتم من نمیتونم به بابام زور کنم که پسرخاله رو بلند کنه. چون تو کرمانشاه مادر همین پسرخاله داره به عموی مریضم (شرایط عمو رو که یادتونه) سرویس میده و شاید بابام تو رودربایستی اون خاله باشه. بعد مهدی گفت به من چه و من خودم زنگ میزنم به بابات میگم باید خونه عمو رو بدی به ما!!!!! 

منم گفتم: خانواده من چه تعهدی نسبت به مسکن ما دارند؟ مادر تو غیر از خونه خودتون، دو تا خونه داشت. نصف یکی رو به عنوان جهیزیه داد به خواهر بزرگه ات، نصف دیگه اش رو هم که پولشو زد به زخم زندگی. خونه انقلاب رو هم که پارسال فروختند، پولش رو گذاشتند بانک و دارند اجاره خونه شون رو میدن به جای سازنده بدبخت. سر این قضیه خونه شون که به بدختی کشیده شده. حالا کاشف به عمل اومده که مادر مهدی پارسال این پول رو داده به خواهر کوچیکه مهدی که باهاش خونه بخره!!!!!!! البت خواهره داره همون سودی که بانک به مادر مهدی میده رو میده بهش. (روزی که داماد کوچیکه اومد خواستگاری خواهر کوچیکه مهدی، پدر داماد رو کرد به ماها و گفت: من یه تومن ندارم که به پسرم کمک کنم. همممه کارش رو خودش باید بکنه! تازه یه پسر هم داشت!!)

گفتم چطور مامانت عزمش رو جزم کرده که دو تا دخترش رو خونه دار کنه؟ چقدر به نفع داماد کار میکنین شماها؟ 

البت یه پرانتز باز کنم که خود مهدی ده روز پیش گفت آشتی کاشکی ما همون پارسال که از خونه انقلاب بلند شدیم، من سی چهل تومن از مامانم میگرفتم. الان پی دستمون بود. خودش هم انگار واقف شده به این مساله که اگه نجابت کنی و هی بگی بذار پول تو دست و بال پدر و مادرم باشه، بقیه میان بنا به نیازشون می برن اون پول رو. درسته الان شوهرخواهر مهدی داره همون سود بانکی رو میده به مادرش. ولی به مهدی هم گفتم که اگه ما این موقعیت رو داشتیم و میخواستیم اینجوری صاحب خونه بشیم و این پول رو ما بگیریم و سودش رو بدیم به مادرت، تو قبول نمیکردی. 

مهدی چهارشنبه گفت: اینو که خودم بهت گفتم. ما که نداشتیم ماهی دو و چهارصد بدیم و از این حرفا.  

بعد من گفتم دیگه به من ربطی نداره. بنا باشه از اینجا پاشیم، باید بریم. تو هم بگرد دنبال خونه. میخوای با بابام دعوا کنی و خونه عمو رو طلب کنی، بکن. به من ربطی نداره.  

بعد حرفمون شد و یه کم هم متاسفانه همدیگر رو تخریب کردیم. وقتی هر دو له شدیم، نشستیم کنار. 

منم دیدم اگه بابام اینا بخوان این خونه رو بندازند بنگاه، روشون نمیشه. همین که داداشم حرفش رو زده کافیه. من بدم میاد به زور یه جا بچسبم. بنابراین لباس پوشیدم رفتم در بنگاه شهرک. بنگاهی که پارسال هم میگفت به من بگو دایی، داشت میرفت خونه. منو شناخت و گفت اتفاقا بابات چند روز پیش بهم زنگیده! (پس این نشون میده بابا اینا واقعا به این موضوع فکر کرده اند.) بعد گفت من کی بیام خونه رو ببینم؟ گفتم همین الان بیا ببرمت. ماشین هم هست، برت می گردونم. گفت باشه. دیگه دوتایی برگشتیم خونه و خیلی از خونه خوشش اومد. گفت خیلی قشنگ بازسازی کردین. دیگه دوباره شماره ام رو گرفت و بردم رسوندمش. مهدی هم داشت نگاه میکرد.  

همونجا از بنگاهی پرسیدم رهن اینجا چقدره؟ گفت: پنجاه و پنج رهن کامل. (بعد مهدی میگفت ما داریم دویست و پنجاه کمتر میدیم!!!)  

بعد دیگه بردم رسوندمش و برگشتم خونه. شام املت خوردیم و من رفتم تو اتاق و فیلم چهارشنبه 19 اردیبهشت رو دیدم و کلا پرت شدم یه دنیای دیگه. به طوری که وقتی مهدی وسط فیلم اومد چیزی ازم پرسید، تا چند ثانیه هنگ بودم. فیلمش فووووووق العاده بود. چیزی بالاتر از فوق العاده. دلم میخواد یه بار دیگه ببینمش. هرچند شاید سوژه اش تلخ باشه. ولی بابت بیداری انسانیت هم یه بار دیگه باید ببینمش. همین فیلم مصمم کرد که اون کار رو با خانم مظفری پور حتما شروع کنم. حالا میگم. 

دیگه پنجشنبه شب مهدی و پسرخاله مجرد تا پاسی از نیمه شب درگیر کانال یابی ماهواره بودند و منم بعد از دیدن فیلم، لالا  کردم.  

پنجشنبه صبح یادم اومد پنیر نداریم. مانی رو فرستادم بره مهدی رو بیدار کنه که پنیر نداریم. از چهارشنبه هم سردرد داشتم که چیز جدیدی نیست. مهدی رفت پنیر بخره که گفتم نون هم بگیره. دیگه ساعت ده مهدی با پنیر و نون برگشت و صبحانه نون و پنیر و انگورو سمنو و مربای گیلاس و گردو و هووووووو داشتیم. یعنی من خیلی خونه دارم، اینا رو چیدم واسه صبحانه. پسرخاله هم روز قبلش کلوچه خریده بود. دیگه به قول هیلا اینا رو با نون بربری تازه زدیم بر بدن و دیگه پسرخاله رفت کرج دنبال برادرش.  

قرار بود عصر پسرخاله ام که سنندجه بیاد و با این یکی ها که تهران هستند و یه سری استقلالی دیگه برن استادیوم. که البته همه مون مطمئن شدیم استقلال بازی بعدی رو محروم میشه از بس این پسرخاله سنندجیه، شلوغ کنه!!!!!! با اون سبیلهای واقعا سه بیلش!!!!!!!از من ده سال بزرگتره و دو تا پسر بزرگ هم داره. همه فامیل داداش صداش می کنیم. خیلی باحاله. حالا از نظر اعتقادی خیلی با مهدی فرق میکنه ولی نمیدونم چطوری کنار هم که هستند با هم کنار میان. این پرسپولیسی تیفوسی و اونم استقلالی دو آتیشه !!!!!!!!! کار خدا! 

استقال هم که کلا از همین اول رفته به فنا. 

دیگه اون رفت و منم از صبحش سر دردم خوب نشده بود و گفتم چه کاریه من هی پرهیز میکنم و پنیر (که عشقمه) رو نمیخورم و درد هم میکشم. در نتیجه هنجار شکنی کردم و یه عالمه نون و پنیر و انگور خوردم.  

گفتم اگه سرم درد گرفت میگم پنیر خوردم و درد کشیدم. ول کن بابا. کی میتونه از نون بربری تازه و پنیر و انگور بگذره. اونم نونی که آقا مهدی صبح روز تعطیل بره بخره و پنیر تازه هم سر راه بگیره بیاره. باید ریخت تو خندق بلا.   

قبل از ظهر هم آقای بنگاه زنگید که هستین من یه نفر رو بیارم؟ گفتم بیار. خونه که تمیز بود و مرغ بار گذاشته بودم. اومدند و رفتند و خیلی هم از خونه خوششون اومد. پولشون هم نقده. گفت چقدره بلند میشین؟ گفتم زود. مثلا دو هفته ای.  

با خودم گفتم آخرش یه طوری میشه دیگه. مهدی هم باهاشون میگفت و می خندید و کمال همکاری رو میکرد!!!!!

دیگه واسه ظهر زرشک پلو با مرغ درست کردم و مهدی و مانی که رفتند حموم، زنگیدم به بابام. 

شرح ماجرا رو از دیروز تا همون لحظه گفتم و اولش هم گفتم این کار من ربطی به حرفهای برادرم نداره و اون بدبخت که کلا به نفع همه ماها از همه چی میگذره و هیچی براش مهم نیست. من خودم نمیخوام سربار باشم و شماها مسوول مسکن من نیستین. بابام شروع کرد که تو خیلی بی جا کردی رفتی خونه رو انداختی بنگاه!!!!!! من هرگز نمیام تو رو با یه بچه پنج ساله آواره کنم و گفتم میرم خونه عمو. گفتم لازم نکرده. مگه اسباب کشی آسونه؟ تو اینهمه واسه این خونه زحمت کشیدی و الان به اینجا تعلق خاطر داری. (اشکام میریخت رو شلوارکم) دلم میخواست با صدای بلند هق هق گریه کنم. تو دلم میگفتم بابا، تو دلت نمیاد ما رو بلند کنی، ا ونوقت مهدی میخواسته بیاد باهات دعوا کنه که خونه عمو رو خالی کنی بدی به ما! فیل به چه خیال، فیلبان به چه خیال!!! 

بعد وسط هاش همه اش سرفه میکردم که اگه صدام لرزید، نفهمه دارم گریه میکنم.  

بابا همچنان می حرفید و میگفت که اگرم بنا به فروختن یه واحد باشه، خونه عمو رو می فروشند و میرن شهران تبدیل به احسن می کنند. این خونه ای که من توشم هم میشه مال عموم. چون واحد ها عین هم هستند و فقط ساختمونهاش فرق میکنه. منم میشم مستاجر عموم.  و البته به نفع عموم میشه چون خونه عمو ساده است و این خونه ای که من توشم، تر و تمیزتره.

گفت: آشتی مگه دو هفته پیش این بحث مطرح نشد و تو نگفتی: آخ جون، من میشم مستاجر عموم؟ گفتم: چرا. 

و از ایییییییینهمه مهربونی بابام اشکام واینمیستاد. تو آشپزخونه برنج رو آبکش میکردم و اشکام گوله گوله می چکید رو سینک. چرا تموم نمیشه پس این اشکها؟ آخرش بابام اطمینان خاطر داد بهم که حالا حالاها اینجام. گفت تا وقتی تکلیف خونه پدرشوهرت معلوم نشه، نمیذارم بری.  

بعدش خداحافظی کردیم و تموم شد.  

برنج رو دم انداختم و حالا فکر کنین مهدی و مانی هم تو حموم گلاویز هم بودند. مانی دستشوییش گرفته بود و مهدی رو از حموم کرده بود بیرون. مهدی هم لخت وایساده بود در حموم، مانی هم یبوست داشت. مهدی هم تریک تریک داشت می لرزید!!!!! دوره آخر زمون شده. منم دخالتی نکردم. گفتم پدر و پسری حلش می کنند!  

بالاخره مهدی رفت و مانی رو شست و داد بیرون.  

منم حالم بد بود. هم حساسیتم عود کرده، هم سر درد داشتم، هم به شدت احساساتی شده بودم. خب هفته قبل هم اون همه تنش عصبی داشتم و یه روز تا هفت اداره مونده بودم و پنجشنبه هم سر کار بودم و فقط تنها لطفی که به خودم کردم، هر وقت نتونستم، نرفتم خرید و غذا نپختم.  

بعد قبل از ناهار داداشم زنگید که آشتی تو کج فهمی! من دیروز کی به تو گفتم بری خونه رو بندازی بنگاه و من کی خواستم تو بلند شی؟ هرچی من توضیح میدادم ربطی به تو نداره این بحث زناشویی من و مهدی بوده و ما خودمون بعد به این نتیجه رسیدیم که بهتره پنجاه تومن پول رهن ندیم، هی میگفت، من قصدم بلند کردن تو نبود و نیست. تو کج فهمی کردی و کاری کردی که بابا اینا الان دارند با من دعوا می کنند که چرا اینجوری به آشتی گفتی که خونه رو بندازه بنگاه!!!! 

خدایا، چرا کسی حرف منو نمی فهمه. چرا هر کاری میکنم بازم در عذابم؟ خوبی و بدی نداره. در هر صورتی در عذابم. بسه اینهمه فشار. دیگه تمومش کن خدایا. 

با وجود این، همه اینا دست به دست هم داد که بعد از ناهار وقتی رفتم تو اتاق و فیلم ملبورن رو گذاشتم تو لپ تاپ، بعد از شاید یکساعت بدنم به شدت کرخت شد و حس سنگینی شدیدی بهم دست داد. ازا ولش با خودم فکر کرده بودم که چهار و نیم پاشم برم آشپزخونه رو مرتب کنم و حاضر شم بریم خونه مادر مهدی. ولی لحظه به لحظه سنگین تر میشدم. به زحمت پاشدم رفتم از تو کیفم یه پروپرانول و یه کلودیازپوکساید خوردم و خودمو رسوندم آشپزخونه و یه لیوان آب مانی نصفه رو کانتر بود. آب رو خوردم و دیدم دیگه نمیشه رو پام بند باشم. همونجا نشستم و دیدم دراز بکشم بهتره!!!!!!! 

یعنی دیگه نتونستم سرپا وایسم. ولی با همیشه که ضعف میکردم فرق داشت. دراز کشیدم رو قالیچه کف آشپزخونه. حتی یادمه که دیدم زیر کابینت یه تیکه شکلاته و ته ذهنم اومد که این مورچه های لعنتی بابت همینه که از صبح هی از کابینت بالا و پایین میرن. بعد حس کردم مورچه ها ثابت هستند و راه نمیرن. و کلمه «مریژ» تو ذهنم رژه میرفت. مادر بزرگ قشنگم که لر بود، به مورچه میگفت: مریژ! مورچه ها زیر کابینت انگار وایساده بودند ولی کلمه مریژ تو ذهنم راه میرفت. صدای مهدی رو از دور می شنیدم که صدام میکرد. گفت چته؟ گفتم سنگینم. شاید سنگین تر از بدنم، زبونم بود. خدا کسی رو از زبون نندازه. مهدی زنگید به اورژانس. می شنیدم که داره با خانمه دعووا میکنه. میخواستم بگم بس کن. ولی زورم نمیرسید. قدرتم به چرخش زبونم نمیرسید. دلم میخواست بگم آروم باشه و تمومش کنه تا دراز بکشم.  

دلم آرامش میخواست. یه آرامش خیلی طولانی. که دیگه اینهمه فشار و استراس و سنگینی احساسات نباشه.  

مهدی به زور بلندم کرد و برد تو هال لب کاناپه نشوند. غر هم میزد ها!!!!! که این شد آخر هفته و این شد بدبختی ما و این داستان همیشه است و اووووووووه 

فقط تونستم چشم بچرخونم و مانی رو ببینم که سعی میکرد خونسرد باشه و زیر چشمی نگاه میکرد. 

بهش گفتم: خوبم. گفت: میدونم. 

بعد مهدی لباس تنم کرد و بلندم کرد بریم پایین. برام خییییلی سخت بود. خودش یه دستم رو گرفته بود و دست چپم رو نرده بود. دلم میخواست دنیا همون جا تموم میشد و دیگه اینهمه درد نمی کشیدم. بسه دیگه. چقدر مریضی، چقدر آمپول، چقدر سرم، چقدر قرص. تو رو خدا هرکی مرد، خوشحال باشین براش که از همممممممممه اینا راحت میشه. یه کم رو خاک نمناک دراز میکشه و به آرامش میرسه. قطعا خیلی خنکش میشه و خنکای خاک حتما حالش رو جا میاره. 

به زور رفتیم پایین. مگه میرسیدیم؟!  

بالاخره رفتیم یه بیمارستان که تا حالا نرفته بودیم و اونجا دکتر فشارم رو گرفت و گفت: فشارت خیلی بالاست. سابقه داری؟  

گفتم: نه. مهدی رفته بود قبض بگیره. اونجا بغضم ترکید گفتم: چنده؟ گفت: پونزده و نیم!!!!!!!!! دوباره اشکام چک چک میریخت رو شلوارم. مهدی برگشت و دکتر بهش گفت یه نوارقلب ازش بگیرین. رفتیم نوار قلب گرفتند و گفتند سالمه. مشکل عصبی داره. 

بعد دو تا آمپول دردناک واسم زدند که جیغم رفت هوا. منی که همیشه پذیرای آمپول هستم، توبه کار شدم. مگه مرض دارین اینقدر درناکین شماها؟؟!! 

دیگه سه تایی برگشتیم خونه و من برام عذاب الهی بود برگردم بالا. یادتونه آخر سیندرلا، موش کپله، میخواد کلید رو از وسط راه پله ها ببره بالا و اون مسافت براش یه کوهه؟ اونجوری شده بودم. به بدبختی رفتیم بالا و تو این فاصله هم یکی از خانواده مهدی ـ که نمیدونم کی بود ـ زنگید که کی میاین؟ مهدی گفت: آشتی حالش بده، بعید میدونم بیاییم. 

رسیدیم بالا و به مهدی گفتم: من مشکلی ندارم. بریم خونه بابات اینا. گفت: نه. بمونیم استراحت کن. گفتم خب اونجا میخوابم تو اتاق. مانی هم هی میگفت بریم. مهدی هم یه پا وایساده بود که مامانت باید استراحت کنه، وسط هفته می برمت. 

دیگه خوابیدم تا هفت و نیم و بعدش پاشدم. گیج و منگ بودم. راستش الانم خوابم میاد هنوز.  

بعدش دیگه پاشدم و یه کم بهتر شده بودم. ولی هنوزم دستام یه کم سنگینه که البته تایپ این مطالب یه کم دستم رو باز کرده. هرچند از صبح خرد خرد تایپ کردم که کمتر بهم فشار بیاد. 

بعدش هم دیشب قبل از خواب با مهدی حرفیدم و بغضم ترکید و گفتم چرا تو دعوا اون حرفها رو زد. گفت:  

حاشا و کلا که منو نشناختی هنوز. خب تو دعوامن هرچی میگم، تو نباید باور کنی!!!!!!!!! 

آشتی شاخدار دیده بودین؟؟؟؟؟ حالا ببینین!!!!!!!!!!! 

خب دیگه همه اش شد از مریضی و درد و مرض. 

عرض کنم خدمتتون که یه چی بگم از مانی که بخندین. خب در جریان آبله مرغونش، یه آبله هم زده بود کنار عضو خصوصی و یه دونه هم روی خود لوله عضو خصوصی! (با عرض شرمندگی) که البته میگفت این مساله پدر و پسریه و به پدرش نشون میداد!  

هفته پیش از مهد بیرون اومدیم، به من گفت: مامان، فکر کنم یه جوش زده روی کیسه عضو خصوصیم!!!!!!!! 

کیسه عضو خصوصی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! منظورش همونه که بعدها میخواد همه چی رو بهش حواله بده!!!!! 

بعد گفت: مامان، من فکر میکنم ادرار تو این کیسه تشکیل میشه و از سوراخ عضو خصوصی بیرون میاد!!!!!!! 

اینقدر خنده ام گرفته بود که خدا میدونه. منتها به روی خودم نیاوردم! آخه کیسه؟؟؟!!! 

دیشب هم هرچی میخواستیم کانال عوض کنیم، میگفت: من میخوام دکترآز رو نگاه کنم!!!!!!! بگو آخه تو چه سرت میشه!!! 

خلاصه که خوبم. یعنی بهتره.  

اگه این مهدی می فهمید با یه کم انرژی دادن به من، همممممممه دردهام خوب میشه و تو بغلش چقدر آروم میشم، به خدا که دریغ نمیکرد.  

طی امروز و فردا یه پست دیگه هم میذارم و میخوام حتما بخونین.  

فدای همگی. طولانی شد، نه؟!



تاریخ : شنبه 16 مرداد 1395 | 12:31 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (54) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر