X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

سلاااااااااام. صبح قشنگ چهارشنبه خنکتون بخیر. دیشب ما کولر روشن نکردیم. دلتون بسوزه!!!!!!!!!! (آشتی بی تربیت) 

خوبین شماها؟ آقا من رفتم مشاور برای مانی و کللللللللللی حرف دارم.  

 

شنبه قرار بود یکی از بهترین دوستام که از ایتالیا اومده بود مهمونمون باشه. خونه و زندگی تمیز بود البته خانمه رو نگفته بودیم بیاد چون فرصتی نداشتیم. ولی در هر حال میدونید که مهمونی تو خونه خستگی زیادی داره. به خصوص ما که طبقه چهارم هستیم و چند بار باید بار میکردیم و خریدها رو می بردیم بالا و حالا هی اینو بپز و اونو بپز. اینه که مهدی گفت اصلا می بریمشون بیرون. خیلی هم خوب. 

دیگه دوست مهدی آدرس یه جا رو داده بود جاده کن به اسم کاکتوس که قرار بود بریم اونجا. 

شنبه تا رسیدیم خونه، شد ساعت بیست دقیقه به هشت!!!!! یعنی اینجوری شد که من میخواستم یه کادو به دوستم بدم. یه زعفرون براش گرفتم ولی گفتم یه تی شرت هم از انبار پسرخاله ام واسه شوهرش بگیرم. که رفتیم و چیزی نداشت. البت همون عصر رفتیم انبار و من رفتم داخل و گشتم و پیدا نکردم چیزی. گفتم بذار یه تاپ و شلوارک واسه خود دوستم بگیرم. بهش میاد، شوهره حالش رو می بره. حالا همه که مثل ما از رونق نیفتاده اند، اینا تازه اول راهند. شوهره قطعا حال میکنه با این لباس به تن زنش. 

بیرون که اومدم، مهدی داشت با پسرخاله انباری می حرفید. بحث کثیفی ماشین بود فکر کنم که مهدی گفت: اتفاقا آشتی ماشین رو ماهی یه بار می بره کارواش، ولی چون پارکینگ نداریم، اینه که اینقدر کثیفه!!!!!  

چشمهای پسرخاله ام چهارتا شده بود!!!!!!! قطعا نه از کثیفی ماشین، از الاغ بودن آشتی. که البته اگرم می برم، چون لایق این نیستم که تو ماشین  کثیف بشینم. مهدی براش مهم نیست، برای من مهمه. بدم میاد تو یه سطل آشغال متحرک بشینم و برم اینور و اونور. خدا هرکی رو یه جور بدبخت کرده. منم اینطوری. 

خلاصه رفتیم خونه و پریدم آرایشی کردم و مانتویی عوض کردم و لباس پوشیدیم و رفتیم دنبال دوستم و شوهرش.  

رفتیم کن و جایی که میخواستیم بسته بود و آخرش برگشتیم کوهسار و الان اگه بگم یادم نیست ام جایی که رفتیم باوتون میشه؟ آهااااااا یادم اومد. فکر کنم رستوران آبی بود. چقدر هم شلوغ بود. خلاصه اونجا نشستیم تو یه جایی مثل آلاچیق در بسته که من چقدر خوشم اومد آدم ویلا داشته باشه و یه همچین چیزی تو حیاطش داشته باشه. کییییییف می کنه. 

دیگه شام رو سفارش دادیم و خوردیم و کلی هم گفتیم و خندیدیم و بعدش هم چای و هرکی رفت خونه خودش.  

یکشنبه مانی ساعت شش وقت مشاور داشت. مهدی نمیتونست بیاد. در نتیجه خودم بردمش. دیگه زودتر رفتم دنبالش و زودتر رسیدیم و منتظر دکتر موندیم. داداشم هم صبح بهم زنگیده بود که ما شب داریم میریم خونه مامان اینا. میاین؟ گفتم بذار از مهدی بپرسم، میگم بهت. به مهدی زنگیدم و گفت بریم.  

منتها به مامانم گفت که ما دیر میرسیم چون مانی وقت مشاور داره. برای شخصیت شناسی و استعدادیابی و از این صوبتا. 

دیگه تا دکتر بیاد ما هی چرت میزدیم و من که از شدت خستگی داشتیم می مردم چون حساسسیتم هم عود کرده و از صبح که بیدار میشم تا ساعت نه کلا صدا ندارم تا رفته رفته صدام باز بشه و قرص تلفست اثر کنه. حالا شاید از امشب تلفست رو شب بخورم که فردا صبحش لااقل آدم باشم! 

ولی خوابم می اومد ها.......... دکتر اومد و بسیااااااااااار خوش اخلاق و با انرژی بود و به نظرم انرژیش از بچه ها بیشتر بود. مانی رو برد تو اتاق و از قبلش مانی هی می پرسید میخوایم چه کار کنیم؟ گفتم یه خانمی میخواد باهات بازی کنه. چون واقعا نمیدونستم میخواد چه جوری تست بگیره. اصلا اتاقشون رو هم ندیده بودم. 

دیگه شروع کردند و منم بیرون رو کاناپه چرت مرغوب میزدم. آشتی چرتی! اگه خلوت بود، حکما دراز میکشیدم. آخیییییی چه حالی میداد. ولی خلوت نبود که. 

دیگه وسطش مانی بیرون اومد و خانم مشاور گفت مانی یه چیزی بخوره که خسته هم نشه. و تو این فاصله از مانی خواست نقاشی اعضای خانواده اش رو بکشه. بعد ده دقیقه یک ربعی با من حرفید و از مانی پرسید. گفت که هوشش خوبه و یحتمل آی کی یوش بالای صد و ده باشه. منتها باید یه فرصتی به من بدین که من اینا رو ببرم تو خونه تصحیح کنم. بعد دوباره حرف زدیم و مانی بازم رفت داخل. 

وقتی بیرون اومد، خانم مشاور باهام حرف زد و نقاشی مانی رو بارم توضیح داد: مانی، ما سه تا رو کشیده بود. ازش پرسید: کدوم رو اول کشیدی؟ مانی خودش رو نشون داد. (مشاور گفت: مانی میخواد تو خونه، حرف اول رو بزنه و نفر اول باشه که ما این اجازه رو بهش نمیدیم. 

بعد مشاور نقاشی رو نشونم داد و گفت: مانی، هرسه تا رو تقریبا یه شکل کشیده ولی پدرش رو یه کم زشت تر کشیده. این یه دلخوری از پدرش داره. آیا پدرش زیاد سرش داد میزنه یا خیلی بهش تحکم میکنه؟ گفتم: آره گاهی. گفت از پدرش فاصله داره. و من دلم میخواد یه بار پدرش رو ببینم. حالا برای شنبه دیگه بهتون وقت میدم که اگه پدرش بتونه بیاد. که همونجا زنگیدم به مهدی و هماهنگ کردیم که بریم هم جواب تست رو بگیریم هم مشاور با مهدی هم صحبت کنه. 

بعد خانم مشاور این موارد رو بهم گفت: 

هر بچه ای، دو تا باک داره. که باید تا آخر شب پر بشه. اگه هر کدوم پر نشه، بچه لجباز و بد قلق میشه. باک عاطفه و باک اقتدار.  

شما باید باک عاطفه بچه رو پر کنید. باید حتتتتتتما حداقل روزی نیم ساعت برای بچه وقت بذارید و باهاش بازی کنید. اینکه یه فیلم بذارید واسش و برید دنبال کارتون، این وقت گذاشتن نیست. وقت بذارید و بازی مورد علاقه بچه رو انجام بدیم. (خودش گفت که یه پسر بیست و سه ساله داره و هنوزم روزی نیم ساعت باهم حکم یا اسم فامیل بازی می کنند!!!) بعد گفت بازی باید قانون داشته باشه. باید یه جای خونه باشه و جاش عوض نشه. مثلا فقط تو اتاق خودش باشه. بعد زمان داره. بعد از نیم ساعت دیگه بازی تعطیله. اینجوری باک اقتدار بچه پر میشه. بچه باید قانون پذیری رو یاد بگیره. بدونه الان وقت بازی شروع شده و الان تموم شده.  

هر قانونی سه شاخصه داره: زمان، مکان و ثبات 

سه چیز تو خونه باید رو قانون باشه: خواب، غذا، درس یا بازی 

غذا باید سر ساعت مشخص در جای مشخص خورده بشه. با قوانین خودش. زمان غذا مثلا باید تی وی خاموش باشه، با مهربونی با هم حرف بزنیم و صمیمیت داشته باشیم. اینکه یه بچه بگه من غذامو تو اتاق میخورم، نداریم. این یعنی نقض قانون مکانی غذا خوردن! 

بعد از حمایتهای من و مهدی پرسید که بهش گفتم ما با هم حرفمون یکیه و اگرم خیلی اختلاف نظر داشته باشیم، جلوی بچه از هم حمایت می کنیم و البته شوهرم بیشتر اینو رعایت میکنه که مشاور خیلی خوشش اومد و گفت شماها خیلی جلو هستید.  

و یه شاخصه دیگه اقتدار اینه که رو حرفتون بمونید. اگه الان دعواش کنید و ده دقیقه برید بگید ببخشید دعوات کردم، دیگه کلاتون پیش بچه پشم نداره و اقتدارتون از بین میره. 

بعد اون موقع که نقاشی مانی رو دید گفت: شوهرت به بچه زیاد تحکم میکنه؟ گفتم: گاهی. گفت: هرچی داد بزنیم، اقتدارمون کمتر میشه. داد زدن پدر و مادر سر بچه، یعنی: ای بچه، من از تو می ترسم! 

گفت: روزهایی میشه که شماها متوجه میشین بچه به شدت لجباز شده و صداتون رو درمیاره. اون زمانیه که باک عاطفه بچه خالی شده. اون براش فرق نمیکنه چه جوری، ولی میخواد نظر شما رو به خودش جلب کنه. اگه شما هر روز نیم ساعت (مثلا) باهاش بازی کنید و براش وقت بذارید، باک عاطفه اش از شما پر میشه و دیگه لجبازی نمی کنه. 

وقتی اینا رو میگفت، با خودم فکر کردم همین یکی دو هفته پیش بود که مهدی گفت هیچ رابطه ای براش اولی تر از رابطه پدر و فرزندی نیست. ولی همین فرزند، وقتی قرار باشه اونچه که درونشه رو بیرون بریزه، ظاهرا از پدرش فاصله داره. البته مهدی پدر مهربونیه. وقتی مانی مریض میشه، به شدت مراقبشه. منتها چون محبتش با تحکم و داد و بیداده و استرس از خودش بروز میده، آدم دلش میخواد ازش دور باشه. مثلا من وقتی مریضم، ترجیح میدم مهدی ازم دور باشه تا اینکه بخواد با دعوا منو ببره دکتر و هی غر بزنه و بهم دوا بده. ممکنه اونا از محبت و توجهش باشه ولی ظاهرا این محبتها زیاد دلچسب نیست!!!!!!!! 

پدری که مثلا میزنه تو گوش بچه اش و بهش میگه درس بخون، جایگاهش پیش بچه اش فرق داره با پدری که یه روز عصر دست پسرش رو میگیره و می بره تو خیابون و باهاش منطقی حرف میزنه و مثل اون تصویر معروف، به بچه اش، مثلا یه کارگر رو نشون میده و میگه اگه درس بخونی، بهتر میتونی به این آدم کمک کنی. 

همه چی وقت گذاشتنه. همه چی پول نیست. اینکه ما یه اسباب بازی گرون بخریم واسه بچه و بگیم حالا برو باهاش بازی کن، باور کنین اندازه اینکه شما با چند تا چوب کبریت با بچه وقت بذارید و باهاش با دست خالی بازی کنید ارزش نداره. من اینو لااقل در مورد بچه خودم دیده ام. وقتهایی که میرم کنارش دراز میکشم و میگم داری چی می بینی؟ چشماش خیییییییلی برق میزنه و شروع میکنه کارتون رو برام تعریف میکنه. خب وقتی هم که براش اسباب بازی می خریم هم خوشحال میشه ولی اینو از من داشته باشین که وقت گذاشتن خیلی بیشتر جواب میده.  

لااقل نتیجه تست مانی نشون داد مانی به من نزدیکتره. چون وقت بیشتری براش میذارم. نمیگم مهدی نمیذاره. البته من اینا رو از مشاور که اومدم بی طرف به مهدی گفتم. که بدونه. حالا خودش هم شنبه میاد پیش مشاور و مواردی که لازم هست رو بهش میگه. ما خونه مون تا استخر پنج قدمه و مهدی میگه من دلم نمیخواد با مانی برم استخر و بدم میاد و هرجورکه دلم بخواد با بچه ام رفتار میکنم. همین مانی ساعتها التماسش میکنه که منو ببر استخر. ولی خب میدونید که، مهدی از سر کار که برمیگرده، خسته است و باید تا فردا استراحت کنه. به من چه. خودش میدونه و بچه اش. 

دیگه کار تست تموم شد و با مانی بیرون اومدیم و مانی هی دست منو می بوسید و میگفت تو مادر مهربونی هستی!!!!! فکر کنم در جریان تست ها به این نتیجه رسیده بود! بعد خانم مشاور یه توپ کوچیک به مانی داده بود که تا به ماشین برسیم، مانی هی توپ رو پرت میکرد و منم با پا می گرفتم و دوباره می اومد پرتش میکرد. دیگه راه افتادیم و به مانی گفتم یه سورپرایز براش دارم و اون، اینه که شب میریم خونه مامانم اینا. که کلی خوشحال شد. 

بعد رفتیم اونجا و من قسمتهایی که مشاور گفته بود مانی باهوشه رو خونواده اش خوشبخته رو به بقیه گفتم و بقیه چیزهایی که به مهدی ربط داشت رو به خودش یواشکی گفتم. 

آها وقتی مشاور نقاشی مانی رو دید ازش پرسید: مانی! از این سه نفر کدومشون خوشبختند؟ مانی گفت: هر سه. گفت: کدومشون بدبختند؟ مانی گفت: هیچ کدوم. بعد مشاور پرسید: اگه تو ماشینتون فقط جا برای دو نفر باشه، کیا رو سوای می کنی؟ مانی گفت: مامان و بابام سوار میشن. مشاور گفت: تو باهاشون نمیری؟ گفت: نه!!!!!! 

بعد آخرش هم مشاور گفت: یه کم تنبله؟ گفتم: گاهی آره. چطور مگه؟ گفت: آخه اینا رو حوصله نداشت رنگ کنه. گفتم: راستش از شش و نیم صبح بیداره و رفته مهد و کلی خسته شده. شاید واقعا زمان این تست ها، صبح باشه که بچه همه انرژی شو نشون بده. 

دیگه خونه بابام اینا هم وقتی رفتیم کپل خان خواب بود و بعدش که بیدار شد، بغل زنداداشم بود و بیرون اومد. منم با اجازه تون این بار رفتم و از بغل زن داداشم گرفتمش و گفتم: بدش ببینم اینو. شاید راضی نبود ولی برام مهم نبود. دلم پوسید بابا. یادم نیست اصلا کی دیده ام بچه رو. البت مانی آبله مرغون داشت ولی به من چه، من دلم برای کپل خان تنگ شده بود! دیگه هی بغلم بود و اینقدر قربون صدقه اش رفتم که خودم خسته شدم. مرتیکه به صدای مامانم برمیگرده و عکس العمل نشون میده. کلی خوردنی شده. عااااااااااشقشم. با زنداداشم عین سیبیه که دو نصف شده اند. خلاصه که دوستش دارم.
دیگه پسرخاله کوچیکه پیغام داد بعد از شام میاییم یه سر منتها من دیگه از خستگی داشتم گیلی ویلی میرفتم و اصلا نا نداشتم. اگه بچه رو خیلی وقت بود که ندیده بودم، عمرا شب نمی رفتم خونه مامانم. هرچند فکر پلیدی بر من مستولی شد و اونم اینکه با این همه خستگی، کی شام بپزه!!! این بود که رفتم شام خوردم و یه کم هم لوبیاپلو مامانم داد آوردم. حالا ببینین چی شد. 

خلاصه من دیگه بیست دقیقه به ده گفتم آقا من شرمنده ام. از خستگی دارم منفجر میشم. ما میریم و اگه پسرخاله اومد، سلام ما رو برسونید. 

اتفاقا مشاور گفته بود که مانی حتما شب یکی دو ساعت زودتر از من و مهدی بخوابه که به قول مشاور ما هم به امورات زناشویی خودمون برسیم!  

چنان قهقهه ای تو دلم زدم که فقط خودم و خدا صداشو شنیدیم. دیگه اینو به مهدی نگفتم. گفتن نداره که. 

همون که مانی باید زود بخوابه خوبه. خودم هم میشینم پای کتاب خوندن. 

خلاصه یکشنبه شب برگشتیم خونه و لالا کردیم. 

دوشنبه پاشدیم اومدیم اداره و عصر آقا مانی ساعت شش وقت دندونپزشکی داشت. بگذریم که چقدررررررررر تو ترافیک بودیم. دیگه نزدیک خونه که بودیم، زنگیدم به مطب و گفتم ما نزدیک هستیم فقط ما حتما باید بریم خونه که پسرم مسواک بزنه بعد بیاییم. پس اگه دیر شد، ما رو ببخشید. 

مهدی هم میگفت حالا مسواک نزنین چی میشه؟ به من که چیزی نمیشه، شماها باید این چهار طبقه رو برید بالا و بیایین پایین. (و براش هم مهم نبود که بگه آشتی تو خسته ای، مشاور رو تو بردی، دندونپزشکی رو من می برم. ) 

من خودم دلم میخواست ببرم. برای بچه خودم بود. کلی گفتم. 

دیگه رفتیم بالا و دوتایی زود مسواک زدیم و بعد آقا مانی رفت دستشویی و تو این فاصله منم آرایش کردم و مانتومو عوض کردم و راه افتادیم.  

رفتیم دندونپزشکی و دندونهاشو معاینه کردو گفت همه دندوناش شیریه، و تا شش هفت سالگی که همه اش میریزه، دندونهای عقبش هم تا دوازده سالگی. یکی از دندونهای عقبش به پر کردن نیاز داره چون شیارهاش عمیقه. هزینه اش هم صد تومن میشه.  

گفتم حالا بعدا میاییم خدمتتون.  

تا با دو سه جای دیگه هم مشورت کنم. هزینه اش مهم نیست. مهم اینه که بیخودی بچه رو زیر دست دکتر نندازیم. 

همونجا گفتم دکتر بزرگسال تشریف دارند دندونهای منم معاینه کنند؟ گفتند نه. باید وقت میگرفتی. گفتم مهم نیست. یه بار دیگه میام. 

بعد بیرون اومدیم و از دکتر کودکان وقت گرفتیم واسه این سرفه های بی پایان مانی که خیلی طولانی شده. دیگه تا نوبتمون بشه مانی اخم کرد. تازگیها وقتی میخواد اخم کنه، ابروها و پیشونیشو میاره پایین و کف دستهاش رو ضربدری میذاره رو کتفش رو اخم میکنه. 

منم همیشه بهش میخندم. خودش هم میگه: من نمیتونم به مامان آشتی اخم کنم. خنده ام میگیره! 

بعد بهم اخم کرد و گفت: تو چرا برای خودت وقت نگرفتی؟ گفتم: برای اینکه دندون من مشکلی نداره. گفت: چرا به خودت فکر نمی کنی؟ 

با تعجب نگاش کردم. بچه ها واقعا چه چیزهایی رو متوجه میشن. 

خلاصه رفتیم دکتر متخصص هم سینه آقا مانی رو معاینه کرد و گفت کمی خس خس میکنه ریه هاش و دواشو داد. حالا فکر کنید الان چند وقته مهدی دیگه محل کارش بیمه شده منتها میگه وقت نمیکنه برم دنبال بیمه مانی. گور بابای اشتی که مانی رو آزاد می بره دکتر. بالاخره مانی بیمه تکمیلی منه.  البته دیروز بالاخره داشت مدارک رو جمع میکرد برای بیمه.

بعدش با مانی از اونجا رفتیم یه گاز پیک نیکی کوچیک خریدیم و برگشتیم خونه و مانی خواست نیم ساعت بیرون بازی کنه. از کف پاهام آتیش بیرون می اومد و خسته و جنازه بودم. 

بالاخره با بدبختی نزدیک هشت رسیدیم خونه و از مهدی پرسیدم شام میخوری؟ گفت: نه. 

منم خدا رو شکر کردم و همون لوبیاپلوی دیشب که مامان داده بود رو گذاشتم مانی بخوره و فوری موهامو رنگ گذاشتم و این وسط ماشین ظرفشویی رو خالی کردم و یه سری دیگه چیدم و یادم اومد یه بسته خورش کرفس تو فریزر دارم. گفتم آخ جون همونو بخورم که خییییییییلی وقته کرفس نخورده امو حسابی هوسش رو کرده ام.  

بعدش کرفس رو بیرون آوردم و گذاشتم تو قابلمه تا کم کم یخش آب بشه و دو پیمانه همم برنج کته کردم. دیگه تا موهامو شستم و خواستیم شام بخوریم ساعت تقریبا نه و نیم شد. اومدم دیدم دکی، کرفسه، خورش نبوده که. یه بسته کرفس سرخ شده بوده!!!!!!!!!! با یه حسرتی به کرفسها نگاه میکردم. میگفتم نمیشد گوشت و لیمو هم داشتین؟ چقدر هم دلم خورش کرفس ترش میخواست!!!!!! 

دیگه با چیزهایی که دم دست بود خودمو سیر کردم. 

تازگیا دربند شام و ناهار نیستم زیاد. یعنی دلم میخواد بیشتر وقتم رو با مانی بگذرونم تا اینکه تو آشپزخونه غذا بپزم. شاید هم گرما باعث شده اشتهامون کم بشه. مهدی هم که شبها شام نمیخوره اغلب. منتها بابت قانون شام، باید بساط شام برقرار باشه. که ان شاءالله از هفته دیگه که از مسافرت بیاییم برقرار میشه.

خلاصه دیگه خوابیدیم و دیروزم اومدیم اداره.  

من الان برم ناهار بخورم و بیام بقیه اش رو تعریف کنم. 

خب جاتون خالی الان با همکارم ناهار نون و گوجه و خیار و گردو خوردیم. واااااااااقعا چسبید. من که عاشق این غذاهای سبکم. 

 خب، یکی از دوستام، یه خونه دارند تو دهی نزدیک قزوین که محبت کرده و قراره امشب بریم اونجا. از امشب تا جمعه. اولش میخواستم سه تایی بریم. بعد دیدم مهدی اولا از با من بودن حوصله اش سر میره، بعدش هم از ده خیلی خوشش نمیاد. دوستم هم اصرار داشت مامانم اینا هم باشند. دیگه مامانم گفت به خاله ات هم بگو. گفتم ولی خاله هم گفت نمیتونه بیاد. در نتیجه من و مامان اینا و داداش کوچیکه و پسرخاله. هشت نفر و دو نصفه! که اون دو نصفه مانی و کپل خان هستند. با دو ماشین. 

دیگه دیروز بعد از اداره رفتیم یه کم خرید کردیم و من از اونجا به مامانم زنگیدم. حالا فکرکنید سرما خورده بود و حالش دااااااااغون بود. دیگه دعواش کردم و گفتم من امشب الویه می پزم و چهار بسته گوشت کبابی بسته کرده بود داده بود بهم که اتفاقا پولش رو هم ازم نگرفته بود. گفتم پس الویه و بسته های کبابی رو من میارم. قرار شد اونم برنج و روغن و فلافل بیاره. فلافل هاش معرکه است. موادش رو خودش درست میکنه. با مواد قورمه سبزی. البته در کل فکر کنم چهار وعده اونجا باشیم.  

بعدش ما رفتیم بازار روز و مهدی رفت میوه خرید و منم ظرف یکبار مصرف که تا نفس داریم ظرف یکبار مصرف استفاده کنیم و ظرف نشوریم.  

بعدش رسیدیم خونه و تازگیها عصرها از خواب میخوام بمیرم. یعنی قشنگ انگار یه مشت نمک تو چشمم ریخته اند. منتها تا رسیدیم، سیب زمینی پختم و مرغ رو بار گذاشتم. بند کیف مانی پاره شده بود که دوختمش. ساک خودم و مهدی رو پریروز حاضر کرده ام! اونو گذاشتم کنار در. از قبل گفته بودم مهدی و مانی برن خونه خواهر بزرگه مهدی. چون از قبل آبله مرغون مانی اینا همدیگر رو ندیده اند. میدونستم دلش پرپر میزنه واسه مانی. دیگه چند روز پیش به مهدی گفتم شماها برین، تا من وسایل سفر رو حاضر کنم. خب این هفته هم دیدین که چقددددددددددر شلوغ بودم و هر روز یه کاری داشتم بعدازظهرها. 

دیگه تا الویه درست کنم واسه این تعداد و میوه های تو سفر رو بشورم، طور کشید. شاید هشت بود که مهدی و مانی حاضر شدند و رفتند. دم رفتن مهدی گفت: نمیای؟ گفتم: اجازه بدی، بمونم کارها رو انجام بدم.  

شاید ناراحت شد. ولی منم ظرفیتی دارم. نمیتونم هممممممممه رو راضی کنم. همین که به برنامه هام میرسم کافیه. اون شب هم نموندم پسرخاله ام برسه. میخواست زودتر بیاد. دیگه این جنازه باید فردا جونی داشته باشه بتونه تکون بخوره. 

مهدی اینا که رفتند، انگار دلم آروم گرفت. خیلی وقته دلم این آرامش رو میخواد. بعد شروع کردم با صدای بلند تو خونه با خودم حرف زدم. خرد خرد کارهامو میکردم و می اومدم گاهی دراز می کشیدم. بعد ملافه ها رو جمع کردم و یه گوشه کنار در گذاشتم واسه سفر. دو تا تی شرت دیگه هم به لباسهام اضافه کردم. واسه مانی هم لباس جمع کردم و یه گوشه گذاشتم. امروز باید براش یه کم هم اسباب بازی بردارم. 

بعدش دیگه اولویه رو ردیف کردم و البته بماند که یه سری شک کردم که سیب زمینی کمه و دوباره پختم و بهش اضافه کردم. منتها سس کم آوردم که زنگیدم مهدی بیاره. آورد و آخر شب الویه رو سس مالی کردم و تو سه تا ظرف کشیدم واسه سه تا ماشین. یه ماشین هم مال دوستمه که قراره پیش قراول باشه. سه کیسه هم میوه آماده کردم و هرچی هم آجیل از شب عید مونده بود ریختم تو یه کیسه که تو ده بخوریم. یعنی شنبه برگردم، اینجا جا نمیشم!!!!!!!! 

به قول آبانه باید بگم جا باز کنین منم بشینم!!!!!!!!!!

خلاصه از اون طرف هم، بمیرم داداش بزرگه خیلی دمغه (از اون طرف بمیرم، از این طرف نمیرم!!!!!!!!!!!!) و همه اش میگفت شاید من کار داشته باشم نتونم بیام. ولی همه می دونستیم دلمرده است. خواهرش بمییییییره!  

اتفاقا دیشب خواب داییم رو می دیدم. خییییییییلی وقتها خوابش رو می بینم. با کت و شلوار و خیلی آراسته میاد به خوابم. همون دو هفته پیش که مریض بودم خواب دیدم مراسم خاک سپاریش بود و خودش هم خیلی آراسته تو مردم داشت راه میرفت. 

دیشب هم یه لحظه قبل از بیدار شدنم صورتش رو دیدم. همون موقع گفتم از این کت دایی، یکی واسه مهدی بخرم!  

نصف شب هم خواب دیدم تو نماز جمعه بودم و داشتم به یه آقایی میگفتم: اجازه ندین این آقا (که می دونیم کی رو می گم) دوباره کاندید بشه. این آقا کلی پرونده داره که باید بهش رسیدگی بشه. بعد همون آقاهه که دوباره میخواست کاندید بشه، تبدیل شد به یه مار سفید و به گلوم حمله کرد!!!!!!!!!! بعدش با جیغ از خواب پاشدم که مهدی اومد آرومم کرد!!! 

همون آقایی که داره تلاش میکنه بازم کاندید ریاست جمهوری بشه، یه فیلمی از پسرهاش دراومده که مثلا دارند کارگری می کنند! عوام فریبی بس نیست؟ چطوری پسرهات کارگری می کنند بعد به شعاع صدها کیلومتر از نزدیکانت اووووووووونهمه اختلاس کرده اند؟ یعنی کسی هست که باور کنه؟ هرکی هم باور کرد خدا به سادگیش رحم کنه. 

خب دیگه من ببینم امروز میشه ساعت چهار برم که بشه بریم قزوین؟ چقدر دلم میخواست یه دونه از این مانتو مدل پیرهنی های گل گلی می داشتم. مانتوهای مدل آبانه که بتونم تو ده بپوشم. آخه ده خیلی خوبه از این نظرها میشه هر چیزی رو پوشید. با این شلوارها که پایینش کش داره! گیس هم ندارم که ببافم بندازم دو طرفم!!!!!! به قول آبانه ایشششششششششش! 

دیدین این هفته ام چقدر شلوغ بود؟ برنامه همه اش رو هفته پیش گذاشته بودم. حالا خدا بخواد دو هفته دیگه هم میریم شمال. امروز به رئیسم گفتم، گفت نمیشه که یه هفته بری مرخصی!!! آدم اینهمه مدت اداره نباشه، دیگه دلش نمیخواد بیاد سر کار!!!!!! گفتم: نه، من دلم تنگ میشه!!!!!! حتما میام. 

حالا باید با خودش هماهنگ کنم روزهاشو. تا ببینیم خدا چی میخواد. یه شمال هم بریم و یه دلی از عزا دربیاریم. 

حالا کاشکی این دو روز میریم ده خوش بگذره. من که همه اش به دوستم میگم: آخ جون، فردا این موقع سوار خریم! یا دیروز میگفتم: پس فردا این موقع سوار الاغیم! آخر امروز گفت: لال بمیری اشتی! خر و الاغ کجا بوده؟ ده مون خر نداره!  

فکر کنم لامبورگینی داره! 

والااااااااا 

یه چی بگم بخندین و دیگه زحمت رو کم کنم. همون شب که از خونه مامانم برمیگشتیم، از مانی پرسیدم: خانم مشاور ازت سوال می پرسید، خسته نشدی؟ گفت: خسته شدم ولی دووم آوردم!!!!!! 

بچه ام انگار برده بودنش بازجویی!!!!!!!!!!!! 

********************************************** 

آقا دستهای مهربون همگی رو می بوسم. تا قبل از ظهر حدود پونصد جمع شده بود تو صندوق. ظاهرا همین اواخر خیرین مهربون مثل شماها کمک کرده اند و واسه ابوالفضل اینا خونه خریده اند. الان قسمتی از خونه به تعمیرات نیاز داره. قراره خانم مظفری پور به مادر ابوالفضل یه میلیون بده، حالا بعد که جمع بشه از صندوق برداره. ببینیم میتونه ماهی صد پس بده به صندوق یا پنجاه. اونور اگه وقت کنم هفته دیگه عکس بچه ها رو هم میذارم. البته یه کم زمان می بره. چون باید عکسها یه کم محو بشه. صد البته که اونا نه نت دارند و نه هرگز گذرشون به اینجا می افته. ولی حالا شاید کسی بشناسه. نمیخوام با آبروی کسی بازی بشه. 

اونجا که نوشتم، یه صفحه وبلاگ بود که تو ذهنم واسه صندوق قرض الحسنه مربع عشق قراره درست کنم. خدا کنه سالم و زنده برم قزوین و برگردم، اونوقت این صندوق رو با کمک همدیگه سر و سامون میدیم. اگرم من برنگشتم، شماها به کار قشنگتون ادامه بدین. مطمئن باشین تبدیل میشه به یه خیریه بزرگ!

خب دیگه من برم. خدا نگهدارتون باشه.



تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 | 12:37 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (17) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر