X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااام به همگی. صبح شنبه همه تون بخیر و شادی و نیکی. 

خب، عرض کنم خدمتتون که ما دیروز از قزوین برگشتیم و الان بنده در خدمتتونم. تمام قد. (چقدر هم که قدم بلنده!!) 

 

 

خیلی حرف دارم از همه جا. و البته در مورد پست قرض الحسنه مربع عشق که حذف شد. الان میگم خدمتتون همه رو. حوصله کنین. بذارین همه رو بگم.  

چهارشنبه تا وقتی بخوام از شرکت برم بیرون همکارم حسابی اعصابم رو خرد کرد. اولا که روز سه شنبه میگفت: میشه من فردا نیام؟ گفتم: چرا نیای؟ کلا انگار هفته هات، چهار روزه. از شنبه تا سه شنبه که میاد، دلش میخوواد چهارشنبه بمونه و کارهای مونده اش رو انجام بده. گفتم خب شما هر روز ساعت ده یازده میای. مدیرعامل هم که اگه مثلا شش و هفت بره، می مونی تا نه و ده شب، فرداش دوباره خسته ای و دیر میای. برای همینه که از کارهات وا می مونی.  

بعدش هم، شما هفته پیش چهارشنبه رو مرخصی گرفتی و پنجشنبه هم شیفت من بود و نیومدی. این هفته هم میخوای نیای؟ شرمنده. من چهارشنبه شب مسافرم و باید ساعت چهار از شرکت برم بیرون. 

گفت: من واقعا هفته پیش نبودم؟ گفتم: بله نبودی. تشریف برده بودید شهرستان برای چهلم پسرعموتون! بعد گفت: خب من دلم نمیخواد که نیام. کار پیش میاد. 

گفتم: در هر حال من برنامه ریزی کرده ام. پنجشنبه هم شیفت شماست. 

شاید قبلا بود کوتاه می اومدم. دیگه نمیشه که. هر هفته سه شنبه که میشه، گردن کج میکنه که میشه من نیام؟ خب منم دلم میخواد چهارشنبه ها بمونم خونه و به کارهام برسم. 

خلاصه چهار و ربع با سرعت هرچه تمامتر به سمت مهد کودک تاختم. از اونجا هم دنبال مهدی. با سرعت برق رانندگی می کردم تا به مهدی رسیدم. اونم اومد  و پیش به سوی خونه. همه قرار بود ساعت شش در خونه ما باشند. همه که میگم، مامان و بابام و دو تا داداشهام و زنداداشم و پسرخاله مجرد. همه با ماشین مامان اینا اومدند. تقریبا ده دقیقه به شش در خونه مون بودند. ما خودمون پنج و نیم رسیدیم. من بدو بدو رفتم کتری برقی رو روشن کردم فلاکسها رو یه آب زدم و مهدی گفت: میشه من یه دوش بگیرم؟ گفتم آره بدو فقط.  

بعد همه وسایل رو که باید جمع میکردم رو روی در یخچال نوشته بودم. همه رو چک کردم و خوراکی ها رو هم طبقه اول یخچال چیده بودم که امکان فراموشی کمتر باشه. همه رو تیک زدم و گذاشتم کنار در. مانی رفت دستشویی. بیست دقیقه علافش بودیم. تازگی یبوست گرفته. دیگه مامان اینا رسیدند منتها دوستم هنوز نرسیده بود. خودم یه سری وسیله بردم پایین و داداشم اینا هم داشتند کریر کپل خان رو تو ماشین داداشم نصب می کردند. مامان و بابا قرار بود بیان تو ماشین ما. بقیه هم تو ماشین داداش بزرگه. دیگه وسایل رو با کمک مامان جابجا کردم تا مهدی و مانی هم رسیدند و بقیه رو مهدی جایجا کرد. رفتیم در خونه دوستم و اونم آماده بود و پریدیم تو ماشین و پیش به سوی قزوین. 

 خدا خدا میکردیم ترافیک نشه. مهدی از رو گوگل مپ نگاه کرد و گفت تا گرم دره ترافیک نیست. رفتیم رسیدیم گرم دره و ترافیک شروع شد و تا خود کرج ترافیک بود. ولی خب اینقدر گفتیم و خندیدیم که واقعا من یکی متوجه نشدم کی رسیدیم. رسیدیم اول جاده رشت و یه توقف کوتاهی کردیم و اونجا مامانم اینا با دوستم و مادرش و پسرش بیشتر آشنا شدند. و بعدش از اونجا به بعد نیم ساعت تقریبا تو راه بودیم تا به دهشون رسیدیم. شب بود و جایی پیدا نبود.  

تو پیچ روستاها و بیراهه که پیچیدیم، صدای سگها از دور می اومد. شب، تاریک، سکوت، از دور هم صدای سگها می اومد. مهدی و داداشم چراغهای ماشین رو خاموش کردند. چون بعد از مدتهای زیادی، تونستیم ستاره ها رو تو آسمون صاف ببینیم.  

خلاصه رسیدیم به دهشون و انگار هییچکی بیدار نبود. اصلا انگار هیچکس ساکن اونجا نبود. ساعت تقریبا ده بود. دوستم و مادرش اومدند خونه رو مرتب کردند البته خونه عین دسته گل بود. وسایل رو جابجا کردیم و جای بقیه وسایل رو نشونمون دادند و حسابی مهمون نوازی کردند و البته ما خودمون همممممممه چی آورده بودیم. ما که میگم، منظورم مامانم بود. چون مامانم این خرده کاریهای آشپزی رو میاره.  

یه ظرف الویه هم دادم به دوستم و گفتم این مال شماها. اونا میرفتند خونه عمه اش که اونجاست. گفت عمه غذا پخته گفتم باشه، اینم ببرین حالا. ببین اصلا دستپخت منو دوست داری یا نه. دیگه ما رو تو خونه رها کردند و ما هم عین ندید بدیدها، از هوای آزاد به وجد اومده بودیم. اومدیم بساط مون رو تو بالکن بزرگش پهن کردیم و کم کم باد خنک وزیدن گرفت و ما هم هییییییی الویه خوردیم و هی باد خنک بهمون خورد هی حال کردیم و واقعا جای همگی خالی بود.  

بعد داداشم و پسرخاله گفتند ما شب تو بالکن میخوابیم. البته دوستم گفت دووم نمیارن و اینجا اینقدر سرد میشه که نمی تونند تو بالکن بخوابند. خلاصه تا پاسی از شب گذشته تو همون بالکن نشستیم به گفتن و خندیدن و چای خوردن. هییییچ صدایی تو روستا به گوش نمیرسید به جز صدای ما. پشت این روستا هم یه تپه بود که اینا خونه یکی مونده به آخر بودند. و به فاصله یه خونه، به دامنه تپه می رسید. این عکس تپه است: 

البته اون موقع شب بود و ما اصلا نمی دونستیم کجاییم. 

خونه دو تا اتاق هم داشت که یکی رو ما رفتیم و یکی دیگه رو داداشم و خانمش.  بقیه هم تو هال خوابیدند.

صبح ساعت هفت بیدار شدم و دوباره خوابم برد. هشت دیگه پاشدم دیدم پسر دوستم تو بالکن منتظره. اینجا باید روزی دو بار آبگیری می کردیم. چون هنوز پمپ نذاشته بودند و باید از آب چشمه که روزی دو بار بازش می کردند، اهالی ظرفهاشون رو پر می کردند. ما برای خوردن آب معدنی برده بودیم ولی برای شستشو باید از همون آب استفاده می کردیم. که دیدم دوستم و پسرش از ساعت هفت اومده بودند و همه ظرفها رو پر کرده بودند. منبع رو هم آب انداخته بودند و پر شده بود. 

بعد پسر دوستم رفت و من موندم و اون منظره جادویی. یه دشت خیییییییلی وسیع که درسته زرد بود ولی معلومه وقتی بهار میشه، از سبزی عین بهشت میشه. 

دیگه رفتم سوئیچ رو برداشتم که برم سر جاده نون تازه بخرم که دوستم با ماشین اومد دنبالم و با اون رفتیم سر جاده و سه تا نونوایی رفتیم نون محلی نداشتند. دوستم گفت: آشتی! اون نون ساجی که تو فکرش رو می کنی خبری نیست اینجا. تخم مرغ محلی هم میخواستم که گفتند اهالی خودشون میان از مغازه تخم مرغ می خرند!!!!! قارچ هم که نبود. در نتیجه نون نازک قزوینی و گوجه و تخم مرغ خریدم و برگشتیم ده. 

از دور دیدم که مامانم داشت بالکن رو جارو میزد و زیرانداز و مرتب میکرد. مانی هم تو بالکن می تونستم ببینم. پسر دهاتی من!  

داداش و پسرخاله ام هم از سرما دووم نیاورده بودند و نصف شب برگشته بودند تو خونه. البته میگن عوعوی سگها هم خیلی زیاد بوده. دیگه داداش کوچیکه فوق تخصص املت، اومد دست به کار شد و من گوجه رنده کردم و اونم رب زد و مزه دارش کرد و املت درست کرد. شکلات صبحانه هم بود. پنیر و انگور هم تنگش زدیم. یه صبحانه شاهانه زدیم بر بدن و دوستم باید میرفت قزوین. گفت من میرم و تا ظهر برمیگردم.  

تا آفتاب کامل بیفته تو ایوون، همونجا نشستیم و خونه اینا هم جز مرتفع ترین خونه های اونجا بود. همه دشت زیر پامون پیدا بود. اصلا سکوت و آرامش و وسعتی که چشم رو نوازش میداد، واسه آرامش یه سال آدم بس بود. دیگه تا ظهر موندیم و بعدش گفتیم شاید دوستم دیر بیاد. ما خودمون بریم همین حوالی یه سر و گوشی آب بدیم.   

اینم یه عکس دیگه که البته وقتی بالای تپه بودم انداختم. خودم عااااااااشق این عکسم.

دیگه بساط ناهار رو برداشتیم و رفتیم پرسان پرسان آدرس جایی رو بهمون دادند که گفتند باغ شخصیه ولی میذارند مردم بیان بشینند. البته خلوت بود. خلاصه یه جای دنج پیدا کردیم که پر بود از درخت گردو. زیر سایه اش نشستیم و داداش بزرگه هم که متخصص آتیشه، یه آتیش مشت درست کرد و کم کم گوشتها رو کباب کردیم و جای همگی خالی خوردیم. دوستم زنگید که کارش تو قزوین طول کشیده که گفتم فکر ما رو نکن. ما خودمون اومدیم بیرون. تو عصر بیا با ما ملحق شو. برو استراحت کن.  

همسر دوستم خیلی سال پیش فوت کرده و ایشون با پسرش نزد پدر و مادرش زندگی می کنند. خیلی خانواده مهربان و خونگرمی هستند. این دوستم هم دیگه عین مرد شده. از بس که هرجا رفته، خواسته اند به خاطر موقعیتی که داره، ازش سواستفاده کنند. تپلی و خوشگل هم هست. کسی که بخواد سالم زندگی کنه، باید صد برابر بیشتر سختی بکشه.  

خلاصه دیگه بعد از ناهار ولو شدیم و دراز کشیدم و هوا یه نمه گرم شد و ساعت سه و خرده ای دیگه بیدار شدیم و نتونستیم بخوابیم. منم یه کم با مانی فوتبال بازی کردم و حالا ببینید ظهرش چی شد. 

همون دوستم که نصیرآباد رو معرفی کرده بود، زنگید بهم که آشتی، ظاهرا تو یه وبلاگی، در مورد یه صندوق قرض الحسنه مطلبی نوشته شده. (این دوستم نمیدونه این وب، مال منه و من آشتی هستم!) گفت: ظاهرا از دارایی تماس گرفته اند یا یه همچین چیزی که مشکل ساز شده. اینکه کسی پول جمع کنه از طریق وب و خرج بچه های بی بضاعت کنه اصلا مشکلی نیست ولی اصلا اسمی از موسسه نیارن. اینکه این یه کار خودجوش باشه موردی نداره و میتونید انجامش بدین. 

منتها در اون لحظه من تو جمع بودم و نمیخواستم در مورد وبم چیزی بگم. وگرنه که به خانواده  ام گفته ام این صندوق رو راه انداخته ایم. هرکاری میکردم نمیتونستم به نت وصل بشم.  

به مهدی گفتم منو ببر یه جایی سر جاده بلکه بتونم به نت وصل بشم. بقیه گفتند کجا؟ گفتم کسی تو گروه تلگرام شرکت چیزی گذاشته میخوام ببینم میشه به نت وصل بشم حذفش کنم یا نه. خب چی بگم. 

دیگه اومدیم سر جاده و یه کافی نت بود ولی آقاهه گفت پسرم نیست و نمیتونم اجازه بدم پشت سیستمش بشینید.  

دیگه مهدی اونجا موند و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بیام بیرون و بزنگم به آبانه. بهش زنگیدم و گفتم این اسم کاربری و رمز، برو تو وبم و این پست رو فعلا حذف کن تا بیام تهران ببینم چه خبر شده.  

هرچی هم فکر میکردم، دلیلش رو نمی فهمیدم. البته فرداش خانم مظفری پیام داد که خیلی خوب دارند پول میریزند و دوستهاش هم خیلی استقبال کرده اند و داره خوب پا میگیره.

خب من ـ آشتی ـ یه مدته دارم تو نت می نویسم. غیر از دو سه نفر، هییییییچکی منو ندیده. ولی مدتهاست شنبه ها شماره کارت خانم مظفری رو می نویسم و شماها کمک می کنید. یه بار هم واسه مریضی ابوالفضل این کار رو کردین. نمی دونم به چی اطمینان کردین ولی این کار رو کردین. هفته قبل که اون پست رو گذاشتم، عزیزی اومد نوشت که این کلاهبرداریه!!!!!!! آقا، من به شماها وعده دادم؟ گفتم اگه پول بریزین، ثروتمند میشین؟ قول جایزه ای بهتون دادم؟ من گفتم این شماره کارت این خانمه، که اتفاقا وضع مالی خودش خوبه و از خودش داره برای بچه های مریض پول جمع میکنه و خرج میکنه. به جز مساله مالی، داره به شدت اونا رو حمایت میکنه. می بره دکتر، پیگیری پرونده های پزشکی شون رو میکنه و کارهایی از این دست. پول هم کم بیاد، میده بهشون.  

اون موسسه هم که مال بچه هاست، اونم دولتی نیست. هزاران نفر دارند به اون موسسه کمک می کنند. دو سال پیش که تو فرهنگسرای اندیشه خیریه شون بود ـ که من خودم رفتم غذا درست کردم و فروختم ـ  من با همین چشمام دیدم صدها نفر کیسه کیسه لباسهای نو و لوازم التحریر می آوردند و تحویل می دادند. موسسه ایه که خیلی همه جوره کمک می کنند. من حتی دیده ام خانمهایی که از راه های دور میان به بچه ها آموزش میدن و میرن. 

این جور موسسات هزار تا کار داره. هرکی میاد گوشه یه کار رو میگیره. چند نفر مسوول آموزش، چند نفر مهارتهای زندگی، همین خانم مظفری، مسوول مریضی بچه ها. چند نفر هم هستند که به بچه ها کارآفرینی یاد میدن. که بچه ها یه چی یاد بگیرند بتونند باهاش امرار معاش کنند.

اگه به ذهن من و ایشون رسید که گوشه ای از این موسسه رو به وام اختصاص بدیم، کاملا  ایده خودجوش خودمون بود. الان اگه من بیام موسسه را تبلیغ کنم و بگم برین به موسسه کمک کنین، اساسنامه موسسه دست من نیست که برم بگم حالا این پولهایی که به حسابتون ریختند رو بیایین وام بدین به بی بضاعتها.   

من و خانم مظفری پول  گفتیم لااقل با پولهایی که از دوستان و اطرافیان می تونیم به صورت ماهانه ـ مثلا ماهی ده تومن ـ جمع کنیم، میتونیم یه صندوق درست کنیم و مثلا به یکی مثل مادر ابوالفضل قرض بدیم که به صندوق برگردونه. بدون سوده و مشکلش رو تا حدی حل میکنه. بعد ماه بعد دوباره جمع میشه و قسط های وام مادر ابوالفضل هم برمیگرده و میتونیم بدیمش به خانواده دیگه. همینطور خرد خرد میشه باری ـ ولو کوچیک ـ از رو دوش بچه ها برداشت.  

من این الم شنگه رو نمی فهمم. نمیخوام هم بفهمم. حالا گیرم یه عده بیان عیب جویی کنند که فلان و بهمان. اصصصصصصصصصصلا برام مهم نیست. خودم میدونم دارم چه غلطی میکنم. رفته ام اون بچه ها رو دیده ام و تا سه روز هم از قوت و غذا افتاده ام. من به اون موسسه کار ندارم. یه روز برین نصیرآباد و ببینین چه خبره.  

البته تعداد بسسسسسسسیار زیادی کمک کردین. دست تک تک تون رو می بوسم. کمکها هنوز به راهه. اگرم اون پست رو حذف کردم چون نمیدونستم چه خبره. ولی به زودی یه وبلاگ میزنم برای صندوق مون. هرکی خواست کمک کنه. نه قرعه کشی در کاره، نه وعده چیزی. همینه. شماره کارت خانم مظفری پور و عکس بچه ها ـ که البته باید محوشون کنم ـ دیگه بقیه کارها با من نیست. با خداست و دستهای سبز خدا. 

تو هر دادگاهی هم که برم، بلدم از کار قشنگم دفاع کنم. 

یکی داشت از کنار ساحل رد میشد و دید، یه پسری هی خم میشه و ستاره های دریایی که در اثر جذر و مد دریا از ساحل بیرون افتاده اند رو یکی یکی میندازه تو دریا. گفت: طول ساحل خیلی زیاده. چند تا رو میتونی به دریا برگردونی؟ پسره همون لحظه خم شد یه ستاره رو انداخت تو دریا. گفت: این یکی رو تونستم.  

تا جایی که بشه، ستاره دریایی میندازیم تو دریا. با کمک هم. خدا هم برکت میندازه. ممنون که بهم اعتماد می کنین. ممنون که پشتم رو خالی نمی کنین. 

************* 

خب، این تا اینجا. دیگه آبانه جون پست رو حذف کرد و برگشتیم پیش بقیه. عصر دوستم با پسرش اومدند و از قزوین هم باقلوا و شیرینی نخودچی آورده بودند. چای و کاپوچینو خوردیم و بعدش به پیشنهاد دوستم رفتیم امامزاده مجی الدین یا نجی الدین. الان دقیق یادم نیست. که بالای یه گردنه بود. از دل یه روستا بالا میرفتی و اون بالای گردنه، یه امامزاده می دیدی.  

و البته تمیزترین امامزاده ای که تو عمرم دیدم. یه خانم خادم هم داشت که یه سماور بزرگ گذاشته بود کنار دستش و راه به راه برای مردم چای میریخت. اولش رغبت نکردم بخورم. بعد دیدم حسسسسسابی تمیزه و استکانها برق میزنه. هرکی هم می اومد پولی بهش میداد. طاقچه های امامزاده هم برق میزد از تمیزی. کلا خادمش بسیار تمیز بود. 

یه کم اون بالا موندیم و بعدش برگشتیم تو ده. عمه دوستم پیغام داده بود که آش درست کرده ام تشریف بیارین. که دیگه مزاحمش نشدیم. گفتیم چون مهمون داره دیگه نریم. برگشتیم همون خونه و استراحتی کردیم و دیدیم یه آقایی ـ شوهرعمه دوستم ـ واسه مون یه قابلمه آش دوغ آورد. با سبزیهای تو حیاطشون درست کرده بودند. دوغ هم که از شیر و ماست محلی. 

خییییییلی چسبید. جای همگی خالی.  

بعدش من و مهدی رفتیم ببینیم این تپه، تهش به کجا میرسه. پسر دوستم هم اومد. خب من دلم میخواست تنها بریم. ولی اونم اومد که راه رو نشونمون بده. من چند بار بهش گفتم شما برو. مزاحمت نمیشیم. ولی گفت نه، میام باهاتون. پسر خیلی خوبیه. ولی خب، من دلم میخواست تنها باشم با مهدی. البته قرار نبود و نیست هیچ اتفاقی بیفته. ولی خب، اون حس تنهایی رو میخواستم. 

خلاصه از تپه رفتیم بالا و ماها هم که کم تحرک، فوری نفس کم میاریم. منتها من جد کرده بودم که حتما تا بالاش برم. 

دیگه از پنجاه قدم مونده بود به نوک تپه، پسر دوستم نتونست بالا بیاد. مهدی هم به من میگفت نرو! کلا دوست نداره یه کاری تا آخرا نجام بشه. گفتم دلت میاد؟ تا ااینجا اومده ایم. این چند قدم هم بریم. دیگه دوتایی رسیدیم بالای تپه و واقعا هم می ارزه آدم به نوک قله برسه. اینم منظره غروبش: 

بعد مهدی گفت دیگه برگردیم. مانی هم ما رو از اون پایین دیده بود و با بابام میخواست بیاد بالا. البته شلوارم یه وجب کوتاه بود و همه خارها، پام رو داغون کرده بود. ولی می ارزید. دیگه ما زودتر اومدیم پایین و به مانی رسیدیم و گفتم دیگه برگردیم. برگشتیم و مانی دو بار زمین خورد و هر بار هم از خنده ریسه رفت!!!! 

شب شد و هوا عااااااااالی بود. بادهای خنکش آدم رو زنده میکرد. من که دیگه شام نخوردم. همون آش، بسم بود. البت مامانم پاشد یه چند تا فلافل درست کرد. مهدی گفت: اصلا نفهمیدیم مامان کی اینا رو درست کرد. من الان گشنه ام شد! 

بعد همه نشستیم به حرف زدن و مهدی گفت: من نمیدونم به بقیه چقدر خوش گذشته. ولی همین که آدم این وسع زمینهای کرت بندی رو زیر پاش می بینه، برای من کلی آرامش داره. 

راستش من فکر نمیکردم مهدی خوشش بیاد. قطعا اونجا امکانات نداشت ولی خب، ظاهرا خوشش اومده بود. البته بقیه هم تعریف کردند و گفتند لااقل هواش خوبه.  

قرار بر این بود که جمعه صبح بعد از صبحانه راه بیفتیم به طرف تهران. 

برای اینکه از اینور هم ترافیک نخوریم، صبح زودتر پاشدیم. دوستم صبح واسه مون سرشیر و کره حیوونی و ماست کیسه آورد. من که از خجالت خودم دراومدم و سرشیر زدم بر بدن. والا. مگه چند بار پیش میاد آدم بیاد ده. اصلا هم فکر نکردم شاید آلوده باشه. بخور بره بابا. این مواد پاستوریزه که تو کارخونه های استریل درمیاد و صد نفر نظارتش میکنه، باور کنین درصد آلودگیش بیشتره. دیگه می بینیم خودمون که چه خبره. 

کپل خان شب قبلش خوب نخوابیده بود و هی گریه میکرد. اینه که برادرم و خانمش صبح چشماشون باز نمیشد. دیگه کم کم صبح جمعه پاشدیم و جمع و جور کردیم و داداشم خونه رو جارو برقی کشید و وسایل رو گذاشتیم تو ماشین و دیگه به دوستم زنگیدم که ما رفتیم و در رو هم کشیدیم. تو هم نمیخواد بیای، به همه سلام برسون و از همه تشکر کن. خواست پاشه بیاد که نذاشتم. گفتم بگیر بکپ! 

بعدش حوالی ساعت یک تهران بودیم و الامان از گرما!!!!!! قرار بود بریم چیتگر. جای سوزن انداختن نبود! نمیدونم تو این گرما، چیتگر رفتن دیگه چیه. 

کپل خان هم گرمش بود و مامانش روی پاهاش آب میریخت. ناهار رو خورده و نخورده پاشدیم. رفتیم مامان و بابا رو رسوندیم شهران و خودمون برگشتیم خونه مون. بماند که مانی چقدر گریه کرد. صبحش هم گریه میکرد وقتی میخواستیم از ده بیاییم تهران. کلا با برهم زدن وضع موجود مخالفه!!! 

مهدی یه گوشه نگه داشت و گفت آشتی برو ماءالشعیر لیمویی بگیر! گفتم خب خودت چرا نمیری؟ گفت: من از صبح اینهمه کار کرده ام!!!!!!!!  

نمیدونم منظورش چی بود. قطعا رانندگی خسته کننده است. ولی خب دیگه میخواست رانندگی نکنه؟ 

بامانی پیاده شدیم و مانی دو تا محیطو هم خرید و برگشتیم تو ماشین، گفت: ماءالشعید لیمویی مال من و بابا، مامان هم محیطو بخوره!!!!!!! 

برگشتیم خونه و بارها رو بردیم بالا، اولین کاری که کردم، مانتو شلوار مقنعه ها رو انداختم تو ماشین و بعدش خودم پریدم تو حموم. بیرون اومدم، خسته نبودم زیاد. تا وقتی که موقع ریختن نرم کننده تو ماشین برسه، سیخ های کباب ظهر و یه سری ظرفهای دیگه رو شستم و مرتب کردم. نرم کننده رو ریختم و بقیه جمع و جورها رو انجام دادم. کار ماشین تموم شد و مانتو ها رو پهن کردم رو رخت پهن کن توی بالکن که زودتر خشک بشه. 

خواستم یه راه دیگه ماشین روشن کنم که دیدم مایع لباسشویی نداریم. حوله سرمو عوض کردم و رفتم رو کاناپه دراز کشیدم و کم کم چرتم برد. دلم نمیخواد زیاد بخوابم که شب بدبخت خواب بمونم. یکی از کتابهای خانم پیرزاد رو دستم گرفتم و کم کم چرتم برد و بیدار شدم. بعدش مهدی هم پاشد رفت حموم و یه چیز جالب براتون بگم. 

مهدی رفت حموم و مانی سوار اسکوترش بود. منم دراز کشیده بودم رو کاناپه. مانی اومد گفت: مامان! بیا بازی. گفتم باشه. چی بازی؟ 

گفت: من مثلا یه پست چی همه چی تموم هستم!!!!!! گفتم: یعنی چی؟ گفت: یعنی تا ساعت نه صبح، همه نامه ها رو برده ام داده ام و کارهام تموم شده!!!! 

پسرم عین خودمه. میخواد همه کارها زود زود تموم بشه!!!!!! 

بعد گفت: خانم! یه نامه براتون آورده ام. از پسرتون. بعد مثلا بهم نامه داد. بعد من داشتم نامه رو مثلا میخوندم. گفت: من همون پسرتون هستم!!!!!! 

بعد پرید تو بغلم!!!!!! 

از بچگی عاشق این بازیه. که مثلا گم شده و نیست، من دارم دنبالش میگردم، بعد از یه جا پیداش میشه و می پره بغلم. منم باید به صدام، اکو بدم و بگم:  

پسسسسسسسسسسررررررررررمممممممممم!!!!!!!!  

اونم بیاد تو بغلم!  

اینم قسمت و روزی ماست! 

 خب دیگه بسه. به فکر دست خودم نیستم، به فکر چشم شما باشم. 

وب قرض الحسنه به زودی راه می افته می تونیم با هم کلی ستاره دریایی نجات بدیم. 

******************************** 

عاقا اینم بگم و برم: 

اتفاقا اونجا یه خر سفید بود که بسته بودنش به یه درخت. من خیلی خر سفید دوست دارم! همه هم میدونند. یه بار که از کنارش رد میشدیم، خیلی به مهدی گفتم ماشین رو نگه داره که من برم پیش خره. ولی گفت: نه و خطرناکه و ببین داره از پشت لگد میزنه و از این حرفا. و من به مراد دلم نرسیدم. 

یه کم که رفتیم جلوتر مانی گفت: 

بابا مهدی! کاشکی من الان از تو بزرگتر بودم و بابای تو بودم، تو هم بچه من بودی. مهدی گفت: اونوقت چه کار میکردی؟  

گفت: مامان آشتی رو می بردم سوار خر سفید بشه!!!!!!!!!!!



تاریخ : شنبه 23 مرداد 1395 | 12:34 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (37) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر