X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااام خدمت همه عزیزان.  

وقت زیادی برای نوشتن ندارم. ولی بر خودم واجب میدانم صحبت های مشاور رو براتون بگم. شاید به کارتون بیاد.  

نظرات رو که می بندم. فقط خواهش میکنم هیییییییچ گونه نظری به صورت خصوصی یا عمومی در پستهای قبلی و بعدی نذارین. چون تایید نمیشه.

 

شنبه رفتیم مشاور و مهدی رو هم بردیم چون گفته بود بابای مانی هم باید باشه. مانی رو فرستادند تو یه اتاق با اسباب بازیهای محدود اونجا بازی کنه و من و مهدی هم رفتیم پیش مشاور. 

مشاور در مورد نقاشی اینطوری توضیح داد که: 

مانی گوش های همه رو تو نقاشی خیلی بزرگ کشیده. شماها زیاد بهش میگین «تو حرف گوش نمیدی؟» گفتم: آره. چون کلا بچه حرف گوش نکنیه! 

بعد گفت: بچه شما  کمی درون آزاری داره. خودش رو کوچکتر از سن و موقعیتش کشیده. شماها زیاد سرزنشش می کنین؟ بعد رو کرد به مهدی و گفت: شما زیاد تهدیدش می کنید؟ چون شما رو خیلی خوشگل نکشیده. قدبلند و رشید ـ عین خودتون ـ کشیده ولی خوشگل نکشیده. این نشون میده از شما دلخوری داره. شما بهش اضطراب منتقل می کنید. ترس های شما از مانی در مورد چیه؟ 

مهدی گفت: من می ترسم مانی مریض بشه. می ترسم مریضی صعب العلاج بگیره. می ترسم من یا مادرش بمیریم و مانی تنها بشه. از آینده اش می ترسم.  

مشاور گفت: خب این ترسها رو به بچه هم منتقل میکنی. این اضطراب به بچه هم میرسه. در این سن طبیعیه که بچه از مرگ حرف بزنه. هر وقت در مورد مرگ شماها گفت: بهش بگین: خدا به ما گفته مواظب تو باشیم. ما هم حالا حالا ها زنده ایم و مواظبت هستیم. (من همیشه به مانی میگم: هیچ مادری نمی میره و بچه اش رو تنها نمیذاره. حرف مفت میزنم ولی میخوام مانی اینو باور کنه. هرچند یه وقتهایی واقعا آرزوی مرگ میکنم!!!) 

بعد مشاور گفت: مانی کمی هم ناایمنه. مال اضطرابشه. بچه الان حس و هوش و تخیل داره. تعقلش کامل نیست.  

ناهماهنگی شماها، اقتدارتون رو پایین میاره. ما گفتیم: ما با هم هماهنگیم. وقتی یکی مون دعواش میکنه اون یکی نازشو نمیکشه. (البت مهدی بیشتر رعایت میکنه) همونجا هم مشاور به من گفت نه هام به مانی باید قاطع تر باشه. 

ولی به مشاور گفتیم خانواده هامون با ما هماهنگ نیستند. گفتم: همین الان رفتم خونه مادرشوهرم که بیارمش، چنان الم شنگه ای به راه انداخت که بیا و ببین. میگفت نمیام،اینجا بهم خوش میگذره. کلا خونه پدر بزرگ و مادربزرگهاشو به خونه خودمون ترجیح میده. چون خونه خودمون قانون داره و اونجاها نداره. خونه خودمون، نمیذاریم تو اتاق غذا بخوره و کسی غذا دهنش نمیذاره (گاهی من از کم خوردنش می ترسم و غذا دهنش میذارم) ولی خونه پدر مادرهامون، اونا بهش غذا میدن و هرجا بخوره، مانعش نمیشن. یا حتی اگه غذا کم بخوره، بعدش بهش هله هوله میدن که سیر بشه. 

مشاور به من گفت: شما از پدربزرگ و مادر بزرگ هاش می ترسین. گفتم: دقیقا. چون با همه مهربونیها، حرف ما رو کمرنگ می کنند. 

بعدش قرار شد ما با خانواده هامون صحبت کنیم و بگیم قانون رو باید رعایت کنند. اونوقت خانم مشاور یه ترفند بهمون یاد داد که مانی حرف گوش کن بشه. 

اونم اینکه یه جدول درست کنیم و دو تا کار رو ـ مثلا ـ بنویسیم. بعد یه مدت زمانی در نظر بگیریم و به مانی بگیم: این جدول کارهاته. هر شب که این کارها رو انجام بدی، یه ستاره جایزه میگیری. مثلا در پایان هفته اگه بتونی همه ستاره ها رو بگیری، یه جایزه بهم میدیم.  

بعد وسط حرفها، مانی وارد اتاق شد و اومد پیش من. در گوشم گفت: مامان! من عاشقتم. گفتم منم عاشقتم. 

بعد از اتاق رفت بیرون.  

مشاور گفت: این حالت اعتیاده. اینم به گفتن دوستت دارم به شما عادت کرده. (راست میگه مانی خیلی در طول روز اینو بهم میگه. به باباشم میگه البت) 

بعد مشاور گفت: شما بهش میگین که میذارین میرین و یا خشمتون رو نشونش میدین؟ من گفتم: راستش من بهش میگن خودشو دوست دارم ولی کارش رو نه. چون خودم وقتی بچه بودم، بابام واسه درس خیلی سخت گیری میکرد و وقتی نمره ام کم میشد فکر میکردم بابام ازم متنفره.  

(واقعا هم بابام خیلی خیلی سختگیر بود و من اصلا دلم نمیخواد اون سختگیریها رو به یاد بیارم.) 

الان هم تو راه که می اومدیم درسته مانی خیلی اذیت کرد تا سوارماشین بشه، ولی بعدش گفت: مامان، دوستت دارم. گفتم: منم دوستت دارم. گفت: فکر کردم حالا که اذیتت کردم، دیگه دوستم نداری. گفتم: دوستت دارم. ولی کارت، کار خوبی نبود.  

بعد گفت: مثلا بچه یه لیوان رو می شکنه. دو تا سوال رو نپرسین: کی شکسته؟ چرا شکسته! 

چون جواب هر دو مشخصه. بچه شکسته. دلیل هم نداره. شکسته دیگه. بچه رو سر لج نندازین. اگه بچه هم داد کشید و با داد حرفش رو گفت: بگین: صدات قرمزه، من صداتو نمی شنوم. آبی حرف بزن (یعنی یواش) که من بشنوم) 

بچه ها شش تا هشت دقیقه بیشتر نمی تونند الکی گریه کنند. صداشون هم عین نق زدنه. به این جور گریه ها اهمیت ندین. اگه بچه ها کارهای آزار دهنده کردند شما فقط بی اعتنایی کنین.  

کلا ما سه نوع تربیت داریم: مقتدرانه، مستبدانه و سهل انگارانه. که از اسماش معلومه هر کدوم چه جوریه. مثلا در مستبدانه: به بچه میگیم: ساعت نه بخواب. بچه نه و ربع میخوابه. بهش میگیم: خوابیدی ولی نه اون زمانی که من خواستم! یا اینکه فقط میگیم بچه بیست بگیره. کلا مال پدر و مادرهای کمال گراست.  

یا مثلا من گفتم مهدی اجازه نمیده مانی آب بازی کنه یا با خاک بازی کنه. مشاور از مهدی پرسید چرا؟ مهدی گفت: من می ترسم مریض بشه. مشاور گفت خب بشه. مهدی گفت: آخه دوا دادن بهش مکافات داره. گفت: اینم از اون ترس هاست. نباید اینا رو با خودت داشته باشی و به مانی منتقل کنی.  

بعد به این اشاره کرد که اجرای قانون خیلی مهمه و از خودش مهمتره و اقتدار پدر و مادر رو تو خونه بالا می بره. وقتی میگیم نه، یعنی نه. وقتی میگیم آره، یعنی آره. البته تو بازی نه. مثلا تو اون نیم ساعتی که داریم در طول روز باهاش بازی می کنیم، اگه بچه جر زد، زیاد سخت نگیریم. چون زمان تفریحه. 

یا در مورد امنیت جنسی به بچه حتما یاد بدیم که این عضو خصوصیه و نباید کس دیگه ای ببینه و اگر هم در لحظه مثلا وارد اتاق شدیم و دیدیم با دو سه تا بچه دیگه مثلا لخت هستند، لباسها رو بالا بکشیم و هیییییییچ عکس العمل تندی نشون ندیم. ولی بهش آموزش بدیم که این عضو خصوصیه و بقیه نباید ببینند. تو هم مال بقیه رو نباید ببینی. هر کس هم بهت گفت: بگو نه، و زود بیا  و به ما بگو! 

اگر هم سوالات جنسی پرسید، هول نشین. مثلا گفت: من از کجا اومدم، نگین تو رو لک لک یا پست چی آورد. بگو: چه جالب! چه سوال جالبی. خودت چی فکر میکنی؟  

بعد ببینید اطلاعاتش از کجاست!

بعد مشاور پرسید: مانی شبها زود میخوابه؟ گفتم: آره نسبتا. گفت: شماها باید برای خودتون هم وقت داشته باشین. خندیدم و گفتم: ما تعطیلیم!!!!!! 

چشماش گرد شد و گفت: یعنی چی؟ مگه میشه؟ گفتم: بله. ما یه ماهی، چهل روزی یکبار با هم... گفت: مگه میشه؟ تو سن شماها، باید هفته ای دو سه بار با هم رابطه داشته باشین. کدومتون نمیخواین؟ گفتم: ایشون. 

بعد براش گفتم که مقارن با بارداریم و اون شکست سرمایه ای و از دست دادن کار مهدی، کلا کم کم از من فاصله گرفت و من خیییییییلی تلاش کردم رابطه بمونه ولی مشغولیات فکر مهدی مانع میشه بخواد ص.ک.ث داشته باشه. و همه قصه هایی که خود شماها از من بهتر بلدین. 

به مشاور گفتم: من شبها مسواک میزنم و دوش میگیرم و لوسیون میزنم و لباس خواب می پوشم و ایشون پشتشو به من میکنه. اتاق خوابمون خیلی تمیز و مرتبه هیچ مشکلی نداره. ( که البته اینا همه اش حرف مفته. اینا فقط میتونه عوامل تکمیلی باشه. اصلا کار یه چیز دیگه است. باید رابطه تو قلب آدمها باشه. نه تو لوسیون و خمیردندون و درز لباس خواب) 

بعد مهدی یه جمله تاریخی گفت. گفت: منم وقتی میام تو رختخواب تا یه ساعت پشتم به آشتیه، ولی منتظرم اون بیاد سراغم!!!!!!!!!! 

یه دفعه مشاور زد زیر خنده. گفت: شما؟؟؟؟؟ منتظری ایشون بیاد سراغت؟ شما آقایی و من باهاتون راحت نیستم بگم چه کارهایی بکنید. ولی بهتون توصیه میکنم برید پیش سکس تراپ. خیلی ها هستند که اضطراب مانعشون میشه. ولی راه های زیادی هست. ولی حتما بیایین پیش سکس تراپ که درمان بشید. 

اونجا خندیدیم به این حرف مهدی ولی من خودم از اون روز تا همین الان هر وقت یادم می افته، تو دلم از ته دلم گریه می کنم و ضجه میزنم.  

یه جا رابطه از دستمون در رفته. رابطه به کجا کشیده که هرکی منتظر اون یکیه. این یعنی رابطه ای وجود نداره. البته مهدی هرگز منتظر من نیست. دلش میخواد من فقط باشم تو خونه. نیازهام به ط.خمشه.

مانی تنها پل پیونده. 

خود مشاور هم گفت که مانی برای اینکه آرامش داشته باشه، باید باید باید شما دو نفر با هم رابطه خوبی داشته باشید. چون وقتی بزرگ بشه همه اینا رو میفهمه. 

با خودم فکر کردم اون روز یعنی مانی می فهمه من به خاطر اون بوده که همه این سالها خودم با خودم و بغض هام زندگی کردم. تنهای تنها. مردی کنارم بود که جون میداد برای هم خونگی. کسی که شما باهاش همخونه باشین ولی این اطمینان رو داشتین که صد سال هم نخواین، نمیاد سراغتون. 

البته من اوایل برای مهدی خیلی جاذبه داشتم و خیلی دوستم داشت و رابطه خوبی هم داشتیم. ولی رفته رفته همه چی عوض شد. بعد از اون شکست مالی که البته به نظرم بهانه بود. یا هر چیز دیگه. 

در مورد این پست نمیخوام نظری داشته باشم. محبت کنید و در پستهای قبلی و بعدی هم چیزی ننویسید. من ازتون خواهش میکنم. 

اس ام اسهای امروز بین من و مهدی: 

مهدی در مورد بیمه عمرش پرسیده بود. هفت سال پیش که معلم بود من مهدی رو بیمه عمر کردم. مهدی پرسید: بیمه عمرم، بمیرم به کسی میرسه؟ وارث کیه؟ 

نوشتم: مال توعه. تا یادمه، تا زمان حیات، مال خودتع، بعدش رو یادم نیست چی نوشتی. خودت اومدی اداره و پرش کردی و امضا کردی. مال هفت سال پیشه. 

 اونم نوشت: میدونم مال منه... اگر بمیرم مال کیه؟ اگه اسم خودتو نوشتی که هیچ. اگرنه عوض کن بذار به اسم خودت باشه 

نوشتم: خدا نکنه. 

آدمها زنده اند سالهای سال ولی گاهی رابطه ها می میرند. البته برای تو اهمیتی نداره. سالهاست که من از رابطه کمرنگ و بدون محبت زجر میکشم ولی روز به روز بدتر میشه. صدتا مشاور هم نمیتونه کمک کنه چون تو نیازی برای ترمیم رابطه نمیبینی. همین طوری راحتی. ترمیم رابطه رو موکول میکنی به رسیدن به فلان و بهمان در سالهای اینده!!!! تعریفت از رابطه با تعریف من فرق داره! اینه که رابطه مرده. خیلی وقته طلاق عاطفی اتفاق افتاده.خیلی تلاش کردم به اینجا نرسه ولی دست من نبود همه اش! قسمتی که دست توئه، ساکن مونده.  

ولی بالاخره همه چی یه جا تموم میشه. حیف از عمری که رفت. 

اونم نوشت: زندگی تموم میشه... متاسفانه حیف از عمری که رفت. 

************** 

دو سه هفته پیش که تو دعوا بهش گفتم: پختن شام و ناهار برای تو وظیفه من نیست، چون تو به نیازهای من بی اعتنایی، از اون وقت دیگه تا بتونه شام منو نمیخوره. با میوه خودشو سیر میکنه. یعنی تلاش نمیکنه ببینه درد من چیه. بدبختی من چیه. بلکه فرار رو به جلو میکنه و میگه خب بذار برای من شام نپزه. 

تحمل این روزها و دقایق خیییییییییلی برام سخته. خوب میدونم. به همین زودی به جایی میرسم که دیگه دلم نخواد تو اون خونه و با مهدی زندگی کنم. 

پایان عشق من...



تاریخ : سه‌شنبه 26 مرداد 1395 | 15:08 | چاپ | نویسنده: Ashti (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر