X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلااااااااااام. صبح قشنگ شنبه همگی بخیر و شادی. 

تقریبا یه ماه از تابستون مونده. خدا کنه حسسسسسابی تو این فرصت باقیمونده ازش استفاده کنیم. من عاشق روزهای بلندم. آدم کلی وقت داره برای انجام کارهاش.  

تا هنوز اول نوشتنم، بهتون بگم که وبلاگ «ستاره های دریایی» ایجاد شد. برای دادن وامهایی که بهتون گفتم. اینم آدرسش: 

ستاره های دریایی 

اینکه چرا اسمش از صندوق قرض الحسنه مربع عشق، تبدیل شد به ستاره های دریایی، حکایت این داستانه:  

مردی کنار ساحلی که پر از ستاره های دریایی در حال مرگ بود، راه می رفت. متوجه شد پسربچه ای ستاره های دریایی را یکی یکی به داخل اقیانوس پرت می کند. مرد به پسربچه گفت: این ساحل صدها مایل است و صدها ستاره دریایی در آن هستند و کار او تاثیری نخواهد داشت. 

پسربچه در حالی که داشت یک ستاره دریایی دیگر را به داخل اقیانوس پرت می کرد گفت: برای این یکی تاثیر گذار بودم! 

 

 

اینه که تصمیم بر این شد که اسم وبلاگ بشه ستاره های دریایی. اون بچه ها هم هر کدوم یه ستاره دریایی هستند. تا ببینم ماها می تونیم چند تا ستاره دریایی رو نجات بدیم. دو روز دیگه هم اول برجه. من الان شماره کارت خانم مظفری پور رو دوباره می نویسم. بنا بر اینه که هر کس ماهی ده هزار تومن کمک کنه. ولی بازم میگم، هییییچ اجباری نیست. اولا کسی ماها رو نمی بینه. هرکی اندازه وسعش. مثلا من خودم الان بیست هزار تومن کمک می کنم. چون نیتم پرت کردن دو ستاره دریاییه. خدا کنه این ماه اینقدر پول جمع بشه بتونیم به دو نفر وام بدیم.  

توکل به خودت 

6037691595636044 خانم مریم مظفری پور کرمانشاهی ـ بانک صادرات 

همین الان چهل تومن ریختم به حساب. چون بیست تومن هم بابام داده بود. بسم الله 

خب، این از این. 

آقا یه روزهایی چرا اینقدر شلوغه. چهارشنبه اومدیم اداره و یه روز شلوغ بود. حوالی ساعت دوازده از مهد بهم زنگیدند که آشتی خانم یه ساعته دل مانی درد میکنه و بدنش هم گرمه. بیا ببین چشه. حالا فکر کنید هفته دیگه یه همایشی قراره برگزار بشه که شرکت ما هم دستی در اون داره. ولی مطلقا ربطی به من نداره. چون ما واحد روابط عمومی و صد ارگان دیگه داریم که مسوول رسیدگی به اونه. منتها از اونجا که دیوار من کوتاهه و مدیر روابط عمومی حال نمی کنه چهارشنبه و پنجشنبه بیاد اداره، اینه که چهارشنبه صبح یه دفعه دیدیم خیلی دیر شده و خیلی کارها که باید انجام میشده اصلا شروع هم نشده، چه برسه به پایانش و هرکی دور خودش می چرخید که کی باید انجام میداده.  

این وسط هم دو نفر که مسوول ویزای سخنران ها بودند از شرکت رفته اند و دیگه خودتون ببینید چه شیر تو شیری شد. تو این هاگیر واگیر، موچین بیار زیرابرو بگیر!!! از مهد هم زنگ زدند.  

در حالیکه یه دستم به گوشی بود و با یه دست دیگه هم تاکسی می گرفتم واسه در مهد، رفتم و دیدم مانی یه حال نزاری داره و اصلا نمی تونه راه بره.  

دستشو گرفتم دیدم یخ کرده. گفت: مامان زیر دلم درد میکنه. گفتم شاید ادرار داری. گفت: نه. ندارم. 

حدس زدم شاش بند شده باشه. ببخشید از این اصطلاحی که به کار بردم. اصطلاح علمیش رو نمیدونم. متاسفانه مانی مثل اکثر بچه هایی که تو این سن هستند خودشو نگه میداره و نمیخواد از وقت بازیش بزنه واسه دستشویی رفتن و مربی ها هم همین رو تایید می کنند. دیگه وسایلش رو گرفتم. حالا فکر کنین ماشین دم در مهد بود ولی اگه ماشین رو می بردیم دم کلینیک جاپارک نبود و بعدش هم باید ماشین رو میذاشتیم تو گوشمون (!) چون هیچ جا جاپارک نبود. در نتیجه همونجا تاکسی گرفتیم در کلینیک! 

اونجا بیست و پنج هزار تومن ویزیت دادم. چون مانی هنوز بیمه نیست و مهدی هنوز نتونسته مرخصی بگیره بره بیمه اش کنه! بعد رفتیم تو اتاق دکتر و منتظر موندیم. دکتر از مطب رفته بود بیرون. یه دفعه مانی گفت: مامان! ادرار دارم! چشمتون روز بد نبینه. رفتیم دستشویی و یکی دو دقیقه فقط مثانه اش تخلیه شد. بیرون که اومد گفت: خوب شد دلم! 

قیافه من دیدنی بود! رفتم به خانمه گفتم مطلب رو، اون طفلی هم پول رو پس داد. بعد مانی شروع کرد به جست و خیز و گفت: حالم دیگه خوبه. بعد شروع کرد به شعر خوندن!!!!! گفتم: شکر خدا حالت خوبه. بیا ببرم بذارمت مهد. گفت: نه، حس میکنم اگه برم، بازم حالم بد میشه. آخه میدونی، یه کم پام درد میکنه پله های مهد رو بالا برم!!!!! 

دیدم امروز از اون روزهاست که دلش نمیخواد بره مهد. خب چه اشکالی داره؟ یه روز نره مهد. کنکور که نداره. تف به کنکورهایی که ما می دادیم. از استرس تا دم مرگ می رفتیم و برمی گشتیم. آخرش هم هیچی به هیچی. فقط قرار بود استرس نصف بدنمون رو از کار بندازه.  

خلاصه ماشین گرفتم آوردم اداره و گفتم ناهار چی میخوری؟ گفت: کباب! گفتم باشه ولی باید حرف گوش بدی و اذیت نکنی چون من امروز خیلی کار دارم. همون تو خیابون واسه آقا سفارش چلو لقمه زعفرانی دادم و اومدیم اداره. اومد تو دفتر نشست و یه ورق بهش دادم که نقاشی بکشه. تو اداره براش یه بسته ماژیک گرفته ام واسه چنین مواقعی. خودم هم کارم رو دنبال می کردم.  

بعد مدیرعامل و هیات مدیره فهمیدند مانی اومده اداره و خندیدند گفتند این بچه امروز مادرش رو میخواسته!  

دیگه ناهار مانی اومد و ماهم رفتیم تو اتاق پشتی. خودم دو تا کتلت واسه ناهار اورده بودم ولی دیگه نشد برم گرمش کنم. هردومون کم غذاییم. یه پرس چلوکباب رو تو دو بشقاب کوچیک کشیدم و مانی شروع کرد به خوردن. بعد گفت: مامان، من بازم کباب میخوام، تو واسه خودت هم کباب برداشتی! کبابها رو بهش پس دادم و گفتم بخور عزیزم. 

گفت: البته چند تیکه هم خورده بودی!!!!!!!! 

دیگه خودمو با برنج سیر کردم و اونم شکر خدا خوب غذا خورد و دیگه رفتم ظرفها رو شستم و برگشتم دفتر. مانی هم داااااائم حرف میزد. همکارم رفت ناهار خورد و بعدش من مانی رو بردم نمازخونه. نمازمو خوندم و اونم رفت تو قسمت مردونه یه قرآن گذاشت جلوش و یه مهر و تسبیح و شروع کرد مثلا نماز خوندن.  

اول خواستم بگم به قرآن دست نزنه بعد گفتم اگه اینقدر از حالا فکر کنه قرآن رو نباید دست بزنه، نسبت بهش احساس دوری می کنه. گذاشتم قرآن رو دست بزنه و ورق بزنه. مثلا داشت می خوندش. بعدش هم برگشتیم اتاق خودمون. دیگه هرچی براش میوه و خوردنی آوردند نخورد. گفتم بابا بچه من نخوره! خدماتی مون یه برش پیتزا داد به مانی. مانی تشکر کرد و گفت: بخورش نیستم!!!!!!!! 

اینا رو نمیدونم از کجا میاره میگه. 

بعد یه جا رفتم پیش مدیرعامل که گفت بگو پسرت بیاد. مانعش نشو. مانی اومد تو اتاق و باهاش دست داد. بعد مدیرعاملمون گفت: الکی گفتی دلت درد میکنه؟ مانی گفت: نه. الکی نبود. واقعی بود. یه دلیلی داشت. بعد خجالت کشید بگه. اونم گفت: بیا در گوشم بگو.  

مانی رفت در گوشش گفت: ادرار داشتم! 

دیگه تا آخر وقت بودیم و کارها هم شکر خدا انجام شد. بعدش خداحافظی کردیم و از اداره اومدیم بیرون. رفتیم دنبال مهدی. 

مهدی که از دست مانی شاکی بود. میگفت خیلی اذیتت کرده. گفتم عیب نداره. اگه روزخلوتی بود عیب نداشت ولی حالا اتفاقا روز شلوغی بود ولی دیگه تموم شد. شکر خدا ترافیک کم بود و یکربع به شش رسیدیم خونه. 

دیگه تا شش و ربع خمیر جوجه چینی رو درست کردم و فیله ها رو توش خوابوندم و حاضر شدیم و رفتیم دنبال دخترخاله ام و دخترش که ده روز از مانی کوچیکتره. از کرمانشاه اومده اند. این خواهر کوچیکه پسرخاله انباریه. شوهرش چند ماهه ول کرده رفته. اینم تنهاست. البته طبقه بالای مامانش اینا می شینه تو کرمانشاه. ولی دیگه پسرخاله میخواسته بره شمال، گفته این و دخترش هم بیان که اینا رو هم ببره.  

دیگه ما رفتیم در انبار دنبال این دو نفر. مانی و دخترش خیلی همدیگر رو دوست دارند. بعدش هر چهارتایی رفتیم باغ وحش. خب این خیلی طبیعیه که مانی بخواد جلوی این دختر، عرض اندام کنه و خودی نشون بده. جلوی هر قفسی که می رسیدیم از اون حیوون می گفت یا از یه میله ای آویزون میشد و ادا و صدای میمون رو درمی آورد! میخواست جلب توجه کنه.  

بعدش هم این دفعه خوب شد که فیل مهربون اومد نزدیکتر. آخه من عااااااااااشق فیلم. چقدر بزرگ و مهربونه. آدم یاد آدمهای چاق مهربون می افته. که نجیبند و هیچی نمیگن. بی دردسر و بی سر و صدا هم زندگی شونو می کنند. همه رو دوست دارند و همیشه خیرشون به همه میرسه.

دیگه بعدش بیرون اومدیم و بیست دقیقه به ده رسیدیم خونه. من فوری رفتم تو اشپزخونه و جوجه ها رو سرخ کردم و از خستگی روی پاهام بند نبودم. بعدش شام خوردیم و شکر خدا خوششون اومد. واسه مانی یه کره جغرافیا آورده بودند و یه بسته ماژیک. که این کره خیلی خوبه و من عاشق اینم که کشورها رو به مانی نشون بدم. خودشم دوستش داره. هرچند که دیروز فکر میکرد توپ راگبیه، هی پرتش می کرد اینور اونور!  

طرفهای دوازده پسرخاله انباری اومد دنبال خواهرش و بردش. واسم یه تابلو خوشگل آورده که باید بزنمش تو آشپزخونه. چون طرحش به آشپزخونه میخوره. کاسه و کوزه است. 

بعدش من دیگه چشمام گیلی ویلی میرفت. پنجشنبه باید می اومدم سر کار. منتها اولش گفتم همون هشت و نه میرم که صبح بیشتر بخوابم ولی عصرش همکارم زنگید که پنجشنبه صبح ساعت هشت رئیس هیات مدیره جلسه داره زود بیا. 

دیگه پنجشنبه صبح بیدار شدن مرگ بود برام. پاشدم اومدم اداره. بیست دقیقه به هشت رسیدم و دیدم رئیس هیات مدیره زودتر از من رسیده. دیگه جلسه رو روبراه کردم و ساعت ده و یازده تقریبا تموم شد. لحظه ای که رئیس هیات مدیره داشت میرفت، رو کرد بهم گفت:  

آشتی خانم، شما خانم همچین اینجوری نیستین! منظورش درشت هیکل بود. خیلی ریزه میزه این. ولی اینقدر تند تند کار می کنین و کارها رو راه میندازین، که هر وقت میایین تو اتاق جلسه، من قالب تهی می کنم که چه اتفاقی افتاده. (منظور این بود که می ترسم ازت) کجای پروژه رفته رو هوا یا کجا آتیش گرفته!  یه کم آروم و ملایم تر!  

تو دلم گفتم من چطوری میتونم به تو استرس وارد کنم آخه. گفتم چشم آقا.  

خب مسوول این دفتر منم. یه کارهایی باید ضرب الاجل تموم شه. به خصوص شرکت ما که پروژه ایه. که دهن مشتری بسته بشه. 

ولی خوشم اومد اینو گفت. این یعنی آشتی یه وجبی کارهایی ازش برمیاد.  

حالا از این به بعد میخوام خیلی با آرامش و خندان برم تو اتاق و کشیده بگم: آآآآآآآقآآآآآآآآ پروژه رفت رو هوااااااااا!!!!!!!!!

بعدش تو گروه خبر شدم که شوهرخواهر کوچیکه مهدی از صبح پنجشنبه درد شدید داشته و عفونت و خونریزی. گفتم حتما سنگ کلیه است. برده بودنش درمانگاه نصف شب که گفته بودند کار ما نیست و ببرینش بیمارستان. دلم میخواست برم پیشش. چون می دونستم خواهر مهدی بی دست و پاست. حداقلش اینه که رانندگی بلد نیست. چون شوهرش عین یه راننده وفادار هممممه جا می برتش. اینم لزومی نمی بینه که رانندگی یاد بگیره. البته الان دیگه توبه کار شده و میخواد بره دنبالش. واقعا دلم میخواست برم پیشش بیمارستان. دیگه خواهر شوهر مهدی ازم خواست با پدر عروسمون تماس بگیرم. چون اونم دکتر کلیه است. گفتم بهش که میدونم شمال هستند و الان تهران نیستند. منتها با داداشم تماس گرفتم و گفت پدرخانمش گفته عکس و آزمایشات رو بفرسته برام از طریق تلگرام.  

دیگه خودم هم درگیر یه جلسه دیگه ای شدم تا ظهر و بعد از دوازده بود که راه افتادم به طرف خونه. به شهرک که رسیدم رفتم سبزی فروشی و آخرین بسته سبزی قورمه خورد شده رو قاپیدم و اومدم خونه.  

جوجه چینی ها رو گرم کردم و خوردیم و بعدش من دیگه از خستگی و خواب، گیلی ویلی میرفتم. این حساسیت هم که رسما نابودم کرده. رواااااااانی شدم از بس آبریزش دارم و عطسه میکنم. پنجشنبه صبح یه غلطی کردم دو تا دونه انگور درشت قرمز گذاشتم دهنم. خوردن همانا، عطسه های تکه پاره کننده همانا. یعنی عطسه هایی میزدم که حس می کردم الان تا ته روده هام پاره میشه! درست حدس زدین! همون ته روده!  

از پنجشنبه صبح تا الان همینم. بهار امسال کورتون زدم که بهتر شدم. الان سعی میکنم با تلفست خوردن یه کم بهتر بشم ولی ظاهرا نمیشه. باید دیگه برم یه کورتون بزنم. چشم و چار ندارم از عطسه و آبریزش.  

خلاصه پنجشنبه ظهر خوابیدم و گفتم من میخوابم، هیچ بشری منو بیدار نکنه حتی اگه چند روز طول بکشه. ولی متاسفانه چهار و خرده ای بیدار شدم! ولی خب، خوب و عمیق خوابیده بودم. 

بعدش رفتم آشپزخونه و اول در حرکتی زیبا (!) سبزی رو ریختم تو یه قابلمه که واسه خودش نرم نرم سرخ بشه. بعد ظرفهای ماشین رو بیرون آوردم و ظرفهای دیشب و ظهر رو توش گذاشتم و روشنش کردم. گفتم سبزی که تازه است، یه قورمه سبزی بپزم. پیازداغ درست کردم و بساط قورمه سبزی رو روبراه کردم. البت مانی رو صدا کردم که بیاد دو تیکه هم اون ظرف بشوره. خیلی این کار رو دوست داره و میخواستم وقت هم با هم بگذرونیم. بعدش یه بسته کیک آناناس هم خریده بودم که گفتم کاری نداره که. اونم درست کردم و شوت کردم تو فر. ساعت شش، همه کارها تموم شده بود. قورمه سبزی داشت می پخت و کیک تو فر بود و آشپزخونه هم دسته گل.  

بعد یاد این جک افتادم: از خونه همسایه مون بوی قورمه سبزی اومد، بعدش بوی کیک و بعدش هم بوی آش رشته. رفتم در خونه شون گفتم: ما به درک، خودتون اسهال می گیرین بدبختا!!!!!!!! 

دیگه به دخترخاله ام زنگیدم که گفت هفت میاد انبار. دیگه منم رفتم حموم و بوی قورمه سبزی رو از خودم زدودم و دستی به پشت لب و زیر ابروهام کشیدم و با مانی رفتیم انبار. مهدی هم داشت فیلم میدید. اول خواستم کیک رو ببرم ولی دیدم هم آماده نیست هم اگه آماده هم بود نمی بردمش. چون این دخترخاله ام با دو تا خواهر دیگه اش اومده بود. خب اینا میشن خواهرشوهرهای زن پسرخاله انباری. حالا اون از خودش کار نمیکنه و تنبله و گند از خونه و زندگیش بالا میره. (با عرض پوزش از برخی از خوانندگان) گفتم حالا اگه من بخوام کیک رو ببرم، ممکنه این وسط حرف و حدیث بشه و اصلا این کیک بمونه واسه خودمون.  

والا، حالا فردا نشینه بگه آشتی کیک آورد و اینا بهم متلک گفتند که چرا تو از این کارها نمی کنی. گفتم اگه کیک نخوریم نمی میریم. دیگه کیک رو گذاشتم تو قالبش که خنک بشه و خورش هم تو جی پاس داشت می پخت و برنج هم آبکش کردم و دم انداختم گذاشتم رو گاز. به مهدی گفتم هشت و نیم بهت میزنگم، زیرش رو روشن کن. 

دیگه طرفهای هفت و نیم با مانی رفتیم انبار. دخترخاله بزرگه هم بود. هی گفت آشتی چرا نمیای و چرا رفت و آمد نمیکنی و منم هی میگفتم خسته ام و وقت ندارم. گفت میدونم همه اش بهانه است. منم دیگه چیزی نگفتم. یه وقتهایی بد نیست طرفمون بدونه بهانه میاریم که رفت و آمد نمی کنیم. والا.  

بعدش دیگه بچه ها بازی می کردند و حسابی بهشون خوش میگذشت! دخترخاله ها هم هی لباس پرو می کردند. زن پسرخاله هم بود. شکر خدا پسرخاله نبوود و راحت بودیم. البت من این لباسها رو صد بار دیده ام. خواهرهاش هی می پوشیدند و در می آوردند. دیگه ساعت هشت خاله رو بردم درماشین خطی ها.  

طرفهای نه هم ما دیگه داشتیم برمیگشتیم خونه که پسرخاله اومد در انبار رو ببنده. با دخترخاله های کرمانشاهی هم خداحافظی کردیم چون جمعه میخواستند برگردند کرمانشاه. ماهم برگشتیم خونه مون. 

برنج دم کشیده بود حسابی و شام قورمه سبزی خوردیم. 

شب مهدی باهام مهربون بود. بعد از مدتها. بعدش حرف شد که آره آشتی، قطعا مشکل هایی هست. ولی اینم در نظر بگیر که تو همیشه خسته و مریضی. کدوم مردی دلش میاد بیاد سراغ همچین زنی. کی اینقدر بی رحمه؟ گفتم میگم مهدی، سه ماه مرخصی بگیرم بمونم خونه؟ گفت: اونوقت با حقوق یک و نیم من که نصفش میره برای اجاره چطوری زندگی کنیم؟ گفتم بابا شوخی کردم. 

دیگه جمعه صبح پاشدم با حالت خیلی بد حساسیت. اگه من امروز و فردا کورتون نزدم، هرچی خواستین به من بگین. 

صد هراز تا عطسه زدم. بعد یه کم شوید پلو با مرغ درست کردم و صبحانه خامه و مربای آلبالو دادم مهدی خورد و برای اداره اش هم گذاشتم که امروز بیاره.  

مهدی و مانی قبل از ظهر رفتند حمام و منم خونه رو جمع و جور کردم و بعدش از مهدی پرسیدم چی میخوره برای ناهار که گفت همون قورمه سبزی. که گرم کردم خوردیم. از خواب داشتم می مردم. میدونم بیشتر بابت حالت حساسیت بود. خوابیدم و یکربع به پنج مهدی بیدارم کرد. خییییییلی عمیق خوابیده بودم. پاشدم جمع و جور کردم و رفتیم خونه بابای مهدی. کیک رو هم بردم همونجا.

اونجا هم شوهر خواهرش داغون شده بود بابت سنگ کلیه.گفتم اینو بدین دست من، درستش کنم. هر نیم ساعت یه لیوان مایعات. به خصوص ماءالشعیر. بعدش پاشو طناب بزن. زنش گفت: گناه داره، نمیتونه حرکت کنه از درد. گفتم اتفاقا چون گناه داره باید این کارها رو بکنه. خلاصه یه کم اعمال زور کردیم و اونم پله بالا و پایین کرد و بعدش فرستادمش حموم که آب داغ بگیره رو نواحی درد که رگها شل بشه. شکر خدا آخر شب دو تکه سنگ انداخت منتها آخر شب بازم دردش شروع شدو صبح که می اومدیم بازم درد داشت. خدا کمکش کنه.  

دیگه این از این. 

حالا از اونور هم قراره دوشنبه خدا بخواد بریم شمال. داداش کوچیکه با خانواده خانمش شماله. گفت اگه بتونم به شما ملحق میشم. تا شب خبر میده که میتونه بهمون بپیونده یا نه. داداش بزرگه هم که نمیاد. اولش گفت من نمیتونم یه هفته بیام چون کار و چک دارم. شاید آخرهاش بتونم بیام. الان میگه واسه دو روز نمیام. خب حق داره. دل و دماغ نداره. البت یحتمل با دختردایی در تماسه. منتها حتما دارن زمان میخرند که زندایی از خر شیطون بیاد پایین.  

پس می مونه من و مهدی و مانی و بابا و مامانم. تو عمرمون اینجوری کم جمعیت نرفته بودیم سفر. اولش مامانم میگفت آخه اینقدر کم؟ گفتم: میخوای زنگ بزنم زندایی بیاد؟!!!!!!! 

خلاصه اینجوریا. حالا امروز و فردا بیام، بعدش دیگه میره واسه یکشنبه دیگه. اگه بشه اونجا پست میذارم. اگرم نشه که دیگه نشده.  

خب دیگه اجازه بدین من برم.  

ستاره های دریایی رو فراموش نکنیم!



تاریخ : شنبه 30 مرداد 1395 | 10:57 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (40) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر