X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلاااااااااااااام. صبح همگی بخیر و شادی. من برگشتم. (به ما چه!) 

الان ساعت نه و هجده دقیقه یکشنبه است. از صبح داشمت یه سری کار عقب مونده رو انجام میدادم. الان فراغتی دست داده. ببینم میتونم تا کجا بنویسم. 

 

 

خب، شنبه براتون نوشتم دیگه. یکشنبه تو اداره روز بسسسسسیار شلوغی بود. به طوری که یه اقایی مهمون رئیس هیات مدیره بود، گفت من از کار دفتر سرسام گرفتم. اینجا چرا اینقدر شلوغه؟ بعد ظهر بچه رئیس هم اومد و البته من قلبا دوستش دارم و بهش غذا هم دادم ولی خب، دوست داره بازی کنه و باید هی باهاش وقت بگذرونی. کلا بچه دوست داشتنیه. لااقل از مانی حرف گوش کن تره! 

دیگه بعد از دو سه ساعت هم اومدند دنبالش بردنش. ساعت چهار و ربع هم دیگه خداحافظی کردم و رفتم دنبال مانی و از اونجا هم دنبال مهدی. سه تایی رفتیم به طرف خونه. ماشین سرویس میخواست و به مهدی گفتم منو در یکشنبه بازار پیاده کن. یه کم پسته تر و هله هوله خریدم و مهدی و مانی هم رفتند تعمیرگاه. بعدش زنگیدم به مهدی و گفتم بیا دنبالم. پام درد میکنه ! اومد دنبالم و منو برد گذاشت در خونه. ولی مانی گفت باید یه کم بازی کنم. 

دیگه یه کم مانی بازی کرد و بعد به زور بردمش بالا. مهدی هم رفت دنبال بنزین و بقیه کارهای ماشین. 

رفتیم بالا و شروع کردم به جمع و جور آخر و تمیز کردن آشپزخونه. بدم میاد برم سفر و خونه و زندگی کثیف باشه. آدم که برمیگرده، خستگی راه تو تنش می مونه. دیگه تا جایی که شد تمیز و مرتب کردم و حمام رفتم و همه چی رو لیست کرده بودم که چه چیزهایی رو باید بردارم و چی ها رو باید انجام بدم. شب خوابیدیم و ساعت رو گذاشتم واسه شش صبح. 

دوشنبه شش صبح از خواب پاشدم و اول کتری گذاشتم و آرایش کردم و همه وسایلی رو که باید برمیداشتیم رو یکی یکی رو وایت برد رو یخچال علامت زدم. آخرین آب رو به گلدونها دادم و یه کاسه آب هم گذاشتم زیر گلدونی که داداشم برام آورده. حساسه و زود می رنجه اگه دیر بهش آب برسه! سعی کردیم تو یه راه وسایل رو ببریم پایین. البته مهدی شب قبلش یه سری رو برده بود پایین!  

رفتیم وسایل رو مهدی چید پشت ماشین و یه قسمت جا هم گذاشت واسه وسایل مامانم اینا. داداش کوچیکه روز قبل زنگید که آشتی ما داریم با خانواده خانمم برمیگردیم تهران. ما بریم دریاکنار جا بگیریم؟ گفتم تو که چند روز شمال بودی. هفته قبل هم با هم قزوین بودیم. چون واسه خودت کار میکنی، سختت نیست اینهمه روز کارت رو تعطیل کنی؟ من من کرد. کاملا معلوم بود تو رودربایستی مونده. گفتم از نظر ما اشکالی نداره. بیخودی به خاطر ما اذیت نشو. اگه واقعا میخوای برگردی تهران، برگرد. میدونم مامان و بابا هم دلشون نمیخواد تو اذیت بشی.  

خانم برادرم هم مرخصی زایمانش تموم شده منتها کارهاشو میاره تو خونه، دورکاری انجام میده. هفته ای دو بار هم چند ساعت میره کارها رو تحویل میده. دیگه گفتم به داداشم که اگه موقعیتش رو ندارید، الکی خودتون رو موظف نکنید. 

انگار از خداش بود. گفت خبر میده. دیگه ظهر بهش زنگیدم که گفت تو راهیم به طرف تهران. مامانم هم گفت خوب بهش گفتی. چرا بچه بیخودی اذیت بشه. 

داداش بزرگه هم که چک داشت و نیومد. 

خلاصه دوشنبه صبح دم در زنگیدم به مامانم که ما داریم می آییم. حاضرین؟ گفت: بلی. 

رفتیم دیدیم مامانم دو مدل هم نون خریده و طفلی ها تا تونسته بودند وسیله کم برداشته بودند. البته وسیله های شخصی شون کم بود. وگرنه یه عالمه خوراکی و وسیله آورده بودند که مهدی همه رو تو ماشین جا داد و سوار شدیم اسم خدا رو آوردیم و راه افتادیم. صبحانه رو امامزده هاشم خوردیم و چه هوای ملسی داره. بعدش راه افتادیم رفتیم به طرف دریاکنار.  

دیگه حوالی دوازده رسیدیم و خب نمیذارن کسی وارد شهرک بشه. گفتیم ما میخوایم ویلا اجاره کنیم. زنگیدند یکی از اون آقاهای ویلا اجاره بده اومد و ما رو برد یه ویلایی کنار سی ساید. منتها میگفت شبی دویست و پنجاه. مشغول چونه زنی بودیم که به مهدی اشاره کردم بیا بریم من و تو به بهانه خرید، یکی دو جای دیگه هم سر بزنیم. مامان و بابا و مانی رو اونجا گذاشتیم تا یکی کلید بیاره. خودمون رفتیم یه دور تو شهرک. یه شماره مهدی داشت و یه شماره من. اونی که من داشتم، چند سال پیش اومده بودیم ازشون ویلا گرفته بودیم منتها سر شهرک بود. بابام اونجا رو دوست داشت. کرایه اش هم شبی صد و پنجاه بود. منتها مهدی فوری گارد گرفت که نزدیک دریا بهتره. هرچقدر هم که بیشتر باشه، می ارزه. گفتم من نمیدونم. تو میدونی و مامانم اینا. گفت: آره دیگه. تو اصلا با من نیستی و تو با من همراه نیستی و.... (آیکون آشتی که داره گیس هاشو تو دلش می کنه!!) 

یکی دو جای دیگه هم دیدیم و مامان هی زنگ میزد که بیایین. این آقا منتظره. برگشتیم و شکم سیری زدیم. یارو فهمید رفته ایم جاهای دیگه. کوتاه اومد و راضی شد به شبی دویست و بیست. بابام اینا هم گفتند اون صد و پنجاهیه خوبه ولی اینجا دم دریاست و اگه شما اینجا رو دوست دارین، همین جا رو بگیریم. تو دلم خدا خدا میکردم کسی دلگیر نشه. ای خاک تو سر آشتی که عین لحاف ملا می مونه. هرکی می کشتش روی خودش. 

شکر خدا نظر مهدی به کرسی نشست و مامان اینا هم ویلا رو دوست داشتند. دیگه وسیله بردیم داخل و از تو ویلا، دریا از دور معلوم بود. به سی ساید هم که نزدیک بودیم. ویلا یه خواب داشت که طبق معمول ما وسایل رو گذاشتیم اونجا و مامان اینا هم تو نشیمن.  

مامان واسه ناهار زرشک پلو با مرغ درست کرده بود. خوردیم و بعد از ناهار مانی ما رو کشوند لب دریا. رفتیم طرح سالم سازی که گفتند مانی رو نمیتونی با خودت ببری قسمت خانمها.  دیگه ما هم اوومدیم کنار اون قسمت، رفتیم تو آب. چه آب گرمی هم بود. عین آب حموم. هنوز نیم ساعت تو آب نبودیم که یه آقایی اومد سوت زد ما رو کشید بیرون که شنا کردن اینجا قدغنه. مانی رو با چشم گریون آوردیم بیرون و بردیم لب یه ساحل دیگه که نمیدونم چرا اونجا قدغن نبود!!!!!!! یه کم بازی کرد و بعدش سه تایی برگشتیم ویلا.

عصر یه سر رفتیم لب دریا و یه گشتی تو شهرک. واسه شب هم مامان سالاد الویه درست کرده بود. مادر من، چرا اینقدر روغن زیتون میریزی تو سالاد الویه؟ گفت: من همیشه میریزم. سسش هم کم بود. آقا مهدی خوشش نیومد. ولی هیچی هم نگفت. چند لقمه خورد و کشید کنار.  

شاید کسی اینقدر بوی روغن زیتون رو توی سالاد اولویه دوست نداشته باشه.  

خلاصه شب خوابیدیم و فرداش مهدی و مانی و بردم گذاشتم طرح سالم سازی که صبح ها مال آقایونه. خودم و مامانم هم کنار ساحل زیر سایه یه درخت نشستیم به حرف زدن. بابا هم رفت منتها گفت من تو آب نمیرم. آب میره تو گوشم و پدرم رو درمیاره. واسه خودش کنار ساحل تو سایه دراز کشید. مهدی و مانی هم که رفتند تو آب. 

دیگه حوالی ظهر بابام زنگید که شنای اینا تموم شده بیایین دنبالمون. بعدش برگشتیم خونه لباس عوض کردیم و ناهار رفتیم شیلات مهمون من. البت مهدی حساب کرد منتها بعدش بهش دادمش. بعدش رفتیم بابل که از اونجا بریم روستای کته چای سر مزار هادی نوروزی عزیز. بابا و مهدی پرسپولیسی هستند و مهدی کلا هادی رو هم خیلی دوست داشت. خلاصه پرسان پرسان رفتیم به روستاشون. خونه باباش اینا که تقریبا همون سر جاده بود و پلاکاردها از پارسال تا حالا رو دیوار مونده بود. دیگه رفتیم جلوتر و از کسی پرسیدیم و وارد روستا شدیم. قدم به قدم علامت زده بودن رو دیوار و علامت 24 رو نوشته بودند. جالب بود که علمک های گاز اون روستا رو هم قرمز کرده بودند. بعد یه جا وسط روستا که مزار عده ای خاص بود، یه جایگاه درست کرده بودند و مزار هادی عزیز هم اونجا بود. مهدی و مامانم گریه کردند و مانی هم با سوالاتش، همه رو دیوونه کرد! اونجا چند تا پسر بودند که از مشهد و یه عده هم از جنوب اومده بودند! آدم اینجوری بعد از مرگش، زنده می مونه! با کارهای خوبی که زمان زنده بودنش میکنه.  

دیگه برگشتیم و رفتیم خونه استراحت کردیم و شب هم شهرک گردی.

خب همون روز اول، حوصله من و مهدی سر رفت. ما عادت نداریم دور و برمون اینقدر خلوت باشه. از اول هم اینجوری نبوده که با هم خلوت کنیم و از هم لذت ببریم. بابت همه اون سوابقی که خودتون خبر دارید. الانم که دیگه بدتر شده. خلاصه عصر همون روز لب دریا بودیم و خواستیم قایق کرایه کنیم که مامانم گفت من نمیام و شماها هم نرید.!!!! من خواب بد دیده ام و می ترسم و از این حرفها. بعد هممه اش با اضطراب میگفت: من چه جوری برگردم تهران!!!!! 

همه این سالها هم بابام باهاش دعوا می کنه که تو چرا اینقدر به این بچه ها ترس و منتقل می کنی. خب البته مامانم از سالهای جنگ اینجوری شده و اون سالی که براتون نوشتم که ما کرمانشاه بودیم و شهر همه اش بمب باران میشد و مامانم برادر کوچیکه رو تازه زاییده بود و خییییییلی اذیت شد. از همون سال این ترس تو دلش مونده و خیلی از مرگ میترسه و تا مدتها بعداز زلزله رودبار، میخواست ما رو ببره هلند!!!!! کشوری که اصلا زلزله خیز نیست!  

بعد دیگه من و بابا و مهدی و مانی جلیقه پوشیدیم و رفتیم سوار قایق شدیم. چقدر هم خوش گذشت. مامانم اینقدر لب ساحل دعا کرد که وقتی برگشتیم، یه متر بالای زمین وایساده بود و داشت عروج میکرد!!!  

این تصویری از اون موقعیت: 

خود مرد قایقچی اومد پیش مامانم و گفت: حاج خانم چرا سوار نشدی؟ مامانم گفت:من فشار خون دارم و میترسم! اونم گفت: خب ما هم همه فشار خون داریم. این جلیقه ها، هر کدوم میتونه سه نفر رو نجات بده. شما خودت هم بخوای، نمیتونی غرق بشی با این جلیقه ها. یه بار بیا سوار شو. که مامان سوار نشد.  

از ترسش هم کم نشد.  

بعد اولین مشکل پیش اومد. مهدی میخواست بامن بره جت اسکی، مامانم نمیذاشت! چند بار هم گفت: خودت برو، ولی من نمیذارم بچه منو ببری!!!! تو چقدر مانی رو دوست د اری و دستت روش می لرزه؟ منم آشتی رو دوست دارم. خودت میخوای بری برو!  

مهدی اونجا هیچی نگفت. بعدش اخماش رفت تو هم و شبش گفتم چته؟ گفت: ولم کن سر به سرم نذار این چند روز تموم بشه و بره! ما هر کاری میخوایم بکنیم، مامانت نمیذاره!!!!! 

که راست میگفت. واقعا بهش حق میدم. گفتم تو کاری نداشته باش. یه بار حتما میریم جت اسکی. اینو مطمئن باش. 

فردای اون روز قرار بود بریم سد لفور. هی رفتیم هی رفتیم هی رفتیم و نرسیدیم. هرکی هم یه آدرس میداد. آخرش رسیدیم به سد ولی مجبور شدیم یه ساعت یه جاده خاکی بی سر و ته رو بریم و آخرش هم برگشتیم. بالاخره یه جا کنار آب پیدا کردیم که یه وجب سایه داشت و من و مامانم بساط کباب رو برپا کردیم. بابام که دراز کشید طبق معمول و مهدی هم کلافه راهی بود که رانندگی کرده بود. هوا گررررررررم بود ها. یه عده زن و بچه هم رفته بودند تو رودخونه با لباس شنا می کردند. همه با صدای بلند با هم حرف میزدند و خودشون رو پرت می کردند تو رودخونه.   

من و مامانم در حال کباب کردن گوشت بودیم. چه کبابی هم شد. مهدی هم آخرش اومد یه کم باد زد!   

ناهار رو خوردیم و راه افتادیم. آفتاب افتاده بود رومون و اصلا جای موندن نبود.  

برگشتیم ویلا و مهدی شاکی بود. البته چیزی به روی خودش نیاورد. ولی شاکی بود چرا مجبور شده اینهمه راه رو بره و برگرده. چون کلا از پیک نیک متنفره!  

شبش رفتیم کنار دریا و مانی خواست بره تو آب، مهدی نذاشت. منم گفتم هرچی بابات بگه.  

خلاصه دیگه پنجشنبه صبح مهدی مانی رو برد دریا و بابام این بار نرفت و رفت پیاده روی. مهدی هم تو این چند روز به مانی یاد داد که روی آب بتونه خودش رو نگه داره و تو آب غوطه ور بشه و از آب نترسه. واسه ناهار هم دوباره رفتیم شیلات و این بار مهمون بابا بودیم.  

عصر پنجشنبه هم رفتیم کتان تافته و پرشیا و مهدی یه تی شرت خرید و گفت آشتی هرچی دوست داری بخر. خب من چیزی نیاز نداشتم ولی چون گفت، گفتم باشه عزیزم. می خرم. دیگه رفتیم از پرشیا برای خودم یه دست لباس خواب خریدم. یه تاپ و شلوارک گشاد با جنس نخ عالی. یه پیش بند خوشگل هم واسه خودم خریدم.  

خیلی وقته وقتی میرم سفر، عادت کرده ام واسه خودم خرید کنم. این اخلاق حسنه رو هم از خانواده مهدی یاد گرفته ام. خدا وکیلی چیزهای خوبی بهم یاد داده اند. خدا حفظشون کنه.  

شما ببینید من از مادرم چی باید یاد بگیرم؟! شب اول رفتیم ویلا، توالت فرنگی گرفت. مامانم به مهدی میگه: یه چوب یا شیلنگ واسه من بیار، تا اینو باز کنم!!!!!! هی بهش چشم غره میرم میگم: مااااااماااااان، این کار ما نیست. به صاحبخونه زنگ میزنیم کسی رو بفرسته. میگه: کاری نداره که. چوب بیارین، من درستش میکنم!!!!!!!! انگار عارش میشه کاری رو که فکر میکنه بلده رو بده کس دیگه ای انجام بده!!!!!!!مهدی زنگید یکی اومد دستشویی رو باز کرد.  

فرداش دستشویی دوباره گرفت و بازم مامانم همون حرفها رو تکرار کرد! من هی میگفتم نععععععععع. بذار یارو خودش بیاد. مامانم میگفت: من بلدم! 

یاد اون سالهایی افتادم که مامانم جلوی مهمونها با افتخار می گفت: من خودم لاستیک در لباسشویی رو عوض میکنم. بابام هم  میگفت: یه بار ببینه، یاد میگیره.  

بعد که مهمون میرفت، مامانم از بخت و اقبال زن دوست بابام (مهمون) میگفت که شوهره چطوری هواشو داره و زنه چقدر خوشبخته!!!!!!! اون سالها نمی فهمیدم. ولی الان دلیلش رو کاملا می فهمم.  

جمعه که با مامانم رفتیم طرح سالم سازی، مامانم گفت: آشتی! فلان ما گاز می گیره؟ چرا این زنهای طبقه بالایی اینقدر خانمانه میان سفر؟ شوهرهاشون همه اش دارند بچه ها رو می گردونند و همه وسایل رو اونا می برند و میارن. بعد ماها همه کار رو خودمون می کنیم. خیلی آروم بهش گفتم: مامان! تو زندگی، هرکی میتونه یه نقش رو داشته باشه. وقتی شما نقش مرد خونه رو بازی می کنی و میخوای چاه توالت رو باز کنی، نقشی واسه شوهرت نمی مونه. شوهرت دیگه چه  کار کنه؟ 

تند شد بهم که: نخیر، اینجوری هم نیست. وقتی شوهرم نمیکنه، من باید بکنم دیگه. بعد بحث رو کشوند به اینجا که شوهر پولدار هم بود و خودت نکردی. خودت این زندگی رو انتخاب کردی. 

من اصلا چیزی از پول شوهرم نگفته بودم. میخواست توجیه کنه. و البته آدم در هر سنی که باشه، خوشش نمیاد بهش بگن تو خودت مسبب این زندگی و شرایط هستی.  

من الان خودم به این نتیجه رسیده ام که مسبب خیلی بدبختیام خودم بودم. چیزهایی که دیگه شاید نشه درستش کرد. ولی اینو می پذیرم. ولی برای مامانم سخته قبول کنه. من میگم یه خانمی قراره بیاد خونه مو تمیز کنه، میگه آفرین کار خوبی میکنی. بعد میگم بیاد خونه تو رو هم تمیز کنه؟ میگه: نه. مگه خودم چمه که تمیز نکنم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! 

خلاصه دیگه بحث رو عوض کردم و دیدم فایده نداره. مهدی با همین دید به من و مامانم نگاه میکنه. مادر خودش تو سفر دست به سیاه و سفید نمیزنه، مامان من میخواد چاه توالت خونه مردم رو باز کنه. آخه آدم بره دردش رو به کی بگه؟ همه اش از سر مهربونی و خیرخواهیه. ولی بقیه متوجه نمیشن که. آدم رو به چشم حمال ـ دور از جون مامانم ـ نگاه می کنند.  

دیگه رفتیم طرح سالم سازی و با مایو رفتیم تو آب. من این سفر، اصلا دلم با دریا نبود. راستش متاسفانه در مورد خودم به نتایجی رسیده ام. این مدت اخیر من سر رابطه ام با مهدی و اینکه رابطه روز به روز داره باریکتر و کمرنگر تر میشه، خعععععععلی اذیت میشم. خیلی بهش فکر میکنم و آزارم میده. خب از هر دری هم که بگین با مهدی حرف زده ام. حتی دو روز پیش بهش گفتم: مهدی، من هفته ای دو سه بار خواب آدمهایی رو می بینم که نمی شناسم. گفت: خواب چی؟ گفتم: خب، مردهایی که تو خواب بغلم می کنند و تو خواب دوستم دارند!  

هیچی نگفت. هیچ کاری هم نکرد. مثل این مدت. مثل این چند سال. مثل این مدت اخیر. و این تنهایی منو آزار میده و روحم رو میخوره. یه مدت بیخیالش شده بودم ولی الان که به خودم نگاه میکنم، می بینم از خیلی چیزها دیگه مثل سابق لذت نمی برم!!! (آیکون آشتی گریان) تو دلم روزی چند بار واسه تنهاییم گریه میکنم.  

من اینجا از همه چیزم می نویسم. اینم می نویسم که سن سی و یکی دو سالگی خیلی زود بود برام که بخوام از شوهرم دور و دورتر بشم. که بی توجهی ببینم و مورد بی مهری قرار بگیرم. نیازهای جن.صی یه طرف، نیاز به در آغوش کشیده شدن یه طرف. شاید به نظر خیلی ها مسخره بیاد. ولی من اینجا از نیازهام می نویسم. من واقعا دوست دارم کسی دوستم داشته باشه و بغلم کنه و از با من بودن لذت ببره. نه اینکه من زن خونه و ننه بچه اش باشم و همین که تو خونه باشم، کافی باشه. 

درسته از لحظه ای که رسیدیم شمال، من به شدت پ شدم تا دو روز آخر. ولی شبها وقتی مهدی رو ناز میکنم یا حتی کرم میریزم و انگشت تو چشمش میکنم، همه اش میگه نکن، دست نزن. بذار بخوابم. برو اونور. همه جاها رو تو گرفته ای. یه کم جا واسه منم بذار. و نخواد انگشتم بهش بخوره. و نخواد کوچکترین تماسی باهام داشته باشه.  

من اهل خیانت نیستم. من رابطه های پنهانی رو دوست ندارم. و من دلم با رابطه های پرت و الکی خوش نمیشه. من تنهام. من خسته ام. و دلم مرد خودم رو میخواد. کسی که بهش تکیه کنم و نیازم رو برطرف کنه.  

خلاصه وقتی تقریبا یه ساعت با مامانم تو آب بودیم و گفت بریم، نگفتم بذار یه کم دیگه. گفتم باشه. همون موقع باهاش از آب بیرون اومدم. بغضم گرفت. از اینکه چقققققدر همیشه دلم میخواست تو دریا باشم و عاشق دریا بودم. شماها دیگه یادتونه حتما. ولی الان دریا هم دلم رو خوش نمیکنه. فقط دیدن مانی که سیاه شده بود و یه دسته از موهاش از فرق سرش عین کاکل به سر رفته بود بالا، دلمو خوش میکرد و گاهی بهش می خندیدم. و کیف میکردم مانی اینقدر پافشاری میکنه واسه دو دقیقه بیشتر تو آب بودن. یاد خودم می افتم. 

پنجشنبه عصر من و مهدی خواستیم مامان اینا رو بپیچونیم و مانی رو باهاشون فرستادیم که خودمون بریم جت اسکی. البته یه بار من به مامانم گفتم مودبانه که مامان، مهدی میگه ما نمی تونیم هیچ کاری کنیم. مامانت مانع میشه. که فوق العاده ناراحت شد!!!! و گفت من کی نذاشتیم شما برین تفریح؟؟؟!!!!! هر کاری میخواین بکنین. به من چه. گفتم خب خودت میگی می ترسم. گفت: آشتی! تو به مهدی حق میدی اضطراب داشته باشه در مورد مانی. ولی به من حق نمیدی. خب منم مثل اون، دلم نمیخواد بلایی سر بچه ام بیاد. (تو دلم به حال خودم گریه میکردم و میگفتم مامان، تو اگه بدونی من چقدر تو همین زندگی احساس تنهایی میکنم، بیشتر از جت اسکی برام ناراحت میشی و غصه میخوری.) 

 گفتم: شما بگو من چه کار کنم.  

پنجشنبه عصر خلاصه پیچوندیمشون که بریم جت اسکی، که ماشین روشن نشد و آخرش با هول روشن شد و رفتیم یه باطری براش خریدیم و برگشتیم.  

جمعه صبح هرجور بود مانی رو پیچوندیم و دوتایی رفتیم به هوای سفارش دادن ناهار تو مجتمعی که ویلاهای محل کار پدر مهدی هست، رفتیم جت استکی سوار شدیم. مامانم گفت من فهمیدم رفتین. ولی خب چیزی هم نگفت. چون چند روز پیش بهش گفتم که نمیشه هیچ تفریحی نکرد! قطعا خیلی غصه و حرص خورده ولی خب، چه میشه کرد. من بدبخت چه کار کنم. مهدی کاملا حق داشت.  

ناهار جمعه هم رفتیم رستوران محل کار پدر مهدی که هر سال با خانواده مهدی میاییم. مهمون مامان بودیم. هر کاری کردم نصفش رو من بدم، قبول نکرد. دیگه جمعه عصر هم با مامانم رفتیم تو آب و برگشتیم ویلا.  

رفتم حموم و بیرون اومدم یه آرایش هم کردم و دیگه عصر هم رفتیم کنار دریا و شهرک گردی. این وسط تو سی ساید مانی رو بردم توپ بازی کنه. بعد یه خانمی از این عینک سه بعدی ها گذاشته بود رو چشمش و از هیجان داشت جیغ می کشید. مهدی بعد از چند دقیقه اومد گفت: آشتی! این خانمه که جیغ میکشید، مامانت تا کجا پای برهنه اومده بود میگفت: این صدای جیغ آشتیه! حتما بلایی سر آشتی اومده.  

زنگیدم به مامانم گفت: وااااااااااای آشتی، مردم. فکر کردم تویی داری جیغ می کشی!!!!!!!! گفتم: مامان، چرا همیشه منتظری یکی از ماها بمیریم؟ گفت: دست خودم نیست!!!!!!!!! 

دیگه اینجوری و همون شب مامانم قورمه سبزی درست کرد و وسایل رو جمع کردیم و شنبه صبح راه افتادیم به طرف تهران. شکر خدا مساله ای پیش نیومد و رسیدیم و مامان اینا رو پیاده کردیم. خودمون برگشتیم خونه مون. بماند که مانی چقدر ژانگولر بازی درآورد واسه اینکه خونه مامانم بمونیم که زیر بار نرفتیم. 

رفتیم خونه من دو ساعت خوابیدم بعد پاشدم به لباس تو ماشین انداختن و جمع و جور کردن. از مسافرت که میاییم، غذای اون شب با مهدیه! گفت شب پیتزا بگیرم؟ گفتم بگیر.  

دیگه عصرش یه سر رفتم بازار روز و یه کم کاهو و خیار گوجه واسه خودم گرفتم که این وزنهای اضافه رو کم کم، کمش کنم! یه سر هم رفتم انبار برای کسی چیزی میخوواستم بگیرم. پسرخاله و شوهرخاله بودند. گرفتم و برگشتم. 

مهدی شام سفارش داد و خوردیم و بعد هم فیلم من سالوادور رو دیدیم که چققققققدر کسل کننده بود. سوژه جالبه ولی خوب از آب درنیاورده. نمیدونم چطوری یازده میلیارد فروخته.  

ولی برعکس فیلم اژدها وارد میشود. فووووووق العاده است. من هنوزم بهش فکر میکنم و گیج سوژه اش هستم. خوب هم از کار درش آورده. 

خلاصه اینجوری. 

در مورد سفر هم بگم، خودم یه غمی دارم. پدرها و مادرها سن شون که میره بالا، تنها میشن. چون محافظه کار و ترسو میشن. حالا دیگه قوت بدنی شون رفته. حالا دیگه جون قبل رو ندارند. چشمشون به بچه هاشونه که بهشون محبت کنند. تا حالا پیش نیومده که داداش کوچیکه ام، تو یه سفر تنهایی مامان و بابا رو ببره. ولی تقریبا من همیشه پایه سفرهاشون بوده ام. خوبه آدم واسه خودش زندگی کنه و لذت ببره ولی اینم نهایت رذالته که آدم پدر و مادرش رو ول کنه به امان خدا. (الان منظورم به برادرم نیست) خود مهدی هم گفت: آشتی وظیفه مونه لااقل سالی یه بار با پدر مادرهامون بریم سفر. حالا بقیه سفرهامون رو با هم سن و سالهامون بریم.  

خودم می دیدم که مامان و بابام خوشحال بودند. برنامه ریزی می کردند منتها خب، اونا با چیزهای دیگه خوشحال و سرگرم میشن، ما با چیزهای دیگه. مامانم از اینکه داداشم نبود سختش بود. چون همیشه پول میده اون بره براش خرید کنه. هر وقت هم من یا مهدی خرید می کردیم خیلی ناراحت میشد. دم سوپر که نگه میداشتیم، می دوید میرفت خرید.  بابام هم همه اش میگفت من اگه بتونم یه ویلا رو یه ساله تو شمال رهن کنم خیلی خوبه. شماها هم آخر هفته ها بیایین.

خدا همه پدر و مادرها رو حفظ کنه. هر کس هم نداره، خدا رحمتش کنه. اینا هم مهمون امروز و فردا هستند. من خودم میدونم بابام یه سری خصوصیات اخلاقی داره که واقعا یه وقتهایی غیرقابل تحمله. بابام فرهنگیه و آدم باسوادیه. کم و بیش باهاش آشنا هستین. ولی خب، چون تفریحش حرف زدنه، یه وقتهایی آدم حوصله نداره ولی اون ول نمیکنه. تو حرفاش هم دائم طرف مقابل رو به چالش میکشه. صدای همه رو درمیاره و من همیشه تنم از این می لرزه که یه وقت مهدی جوابش رو نده. تو دلم هی میگم خب بابای من، الان این حرف رو نزنی به قرآن طوری نمیشه. بس کن دیگه.  

این چند روز هم همه اش می ترسیدم نکنه اعصاب مهدی خرد بشه و چیزی بگه خدای نکرده. بزرگترین بدبختی هم سر مانیه. مانی هم یه جور لحاف ملاست. هرکی می کشه طرف خودش.  

حالا دیروز دخترخاله ام که دو تا بچه داره، هی تو تلگرام عکس بچه هاش رو میذاشت برام و میگفت آشتی دومی رو بیار. بچه دوم خیلی خوبه.  

تو دلم گریه می کردم و میگفتم خودم می دونم و هیچکی به جز من، عاشق نقش مادری و بچه دوم نیست. ولی دیگه دیره برای من و مهدی. بچه دوم تو زندگی ما جایی نداره. چون مهدی نمیخواد و منم حاضر نیستم تنهایی بچه ها رو بزرگ کنم. چون مهدی به هیچ عنوان زیر بار بچه دوم نمیره. با این و.ضعیت کار هم که اصلا نمیشه.  

یه وقتهایی نباید فکر کنیم طرفمون حالیش نیست. هرکی می دونه دو بچه بهتره از یه بچه. ولی حتما موقعیتش رو نداره. اینقدر نمک به زخم همدیگه نپاشیم.   

خب دیگه همه چی رو نوشتم. البته داوود رشیدی هم رفت. خدا رحمتش کنه. من تو بچگی فیلم بی بی چلچله رو دوست داشتم ازش. نقشش رو توی هزاردستان دوست نداشتم. خیلی خشن بود و اون فیلم کلا برای بچه نه ساله خیلی سنگین بود. هیچی ازش سردرنمی آوردم. فقط اینکه جمشید مشایخی رو اونقدر اذیت میکرد، دوستش نداشتم. در هر حال روحش شاد.  

خب دیگه فکر نکنم حرفی باقی مونده باشه. دست حق نگهدارتون. 

آها یه چیزی. اینم بگم بعد برم.  

دوشنبه که رسیدم شمال ،خبردار شدم یکی از بچه های خیریه که تصادف کرده بود و رفته بود کما، خوشبختانه هوشیاریش به هشت رسیده بود. منتها خانواده اش در مضیقه پول بودند. خیریه بهشون پول داده بود تا حدی. ولی دوستم هم داشت در به در پول میگشت. قرار شد بزنگه به خانم مظفری پور. خبر داشتم دویست و خرده ای تو صندوقه. تو صندوق ستاره های دریایی. خییییییییییلی مزه داد وقتی دیدم موجودی صندوق اینقدری شده که بتونه یه ستاره دریایی رو تا یه جایی نجات بده. دست سبز تک تک تون رو می بوسم. دیدین میشه لااقل یه جا تاثیرگذار بود؟ اینا از معجزات خداست.  

حق نگهدارت!



تاریخ : یکشنبه 7 شهریور 1395 | 12:33 | چاپ | نویسنده: Ashti | نظرات (51) (0 لایک)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر